یک دختر ایرانی

!

!
+ Persian Girl ; ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱ بهمن ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

باز هم پرشين بلاگ اذيت کرد

باز هم وراجيهام زياد شد و پرشين بلاگ بم گفت حجم کافی ندارم؛از اين به بعد اينجا مينويسم.
+ Persian Girl ; ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۳ مهر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

يه روز نيمه خوشحال

يه روز ديگه گذشت ؛خوش يا بد و کار ندارم فقط مينويسم چی شد؛زياد هم شارژ نيستم که زياد بنويسم ولی خوب امروز روز طولانی ای بود؛صبح که بابابزرگم کلی گفت برم و با بابام آشتی کنم؛من هم قول ندادم ولی گفتم سعی ميکنم سعی هم کردم موفقيت تا اونجا پيش رفت که باباجان کلی غذا و ...برام لطف فرمودند؛به هر حال بعد از اون کلی چرت و پرت راجب پروژه تاريخم آنلاين پيدا کردم و تا اومدم که پرينتشون کنم ديدم اوه اوه اينکم تموم شده هم سياه و هم رنگی؛خلاصه از نوع با در حرف زنی ولی در واقع با ديوار بودنی به بابام فهموندم که بره برای پرینتر اچ پی دسکجت ۹۴۰ سی کالر بگيره؛بعد هم از اونجايی که از صبح تا شب دوست برادرم و برادرم هی داشتن سر و صدا ميکردن اعصابم داشت خورد ميشد و بلند شدم رفتم بيرون مثلا بسکت بازی کنم که فقط تو خونه نباشم؛بعد هم دلم هوس تاب سواری کرد و رفتم يه جا تاب بازی کردم؛بالاتر و بالاتر ؛بعد که برگشتم خونه يه کم فيلم و ..ديدم و بعد از اون هم اومدم که پرينت کنم ديدم وای وای وای اصلا اين يکی هم کار نميکنه و هی بم ارور ميده که کارتيج پرابلم داره و تنها کاری که ميتونم انجام بدم اينه که اون و از هر جايی خريدم پس بدم و يکی ديگه بگيرم؛زنگ زدم اچ پی بعد از ده ساعت حرف زدن با کامپيوترهاشون بالاخره فرمودند که دفترشون بسته است؛بعد هم ده ساعت هر چی ترابل شوتر گفت و انجام دادم که آخرش خيلی شيک بم فرمودند که برای اين مشکل راه حلی ندارند؛حالا همه اينها يه طرف سر و صدای برادرم و دوستش هم بم سر درد داده بود تازه يه مشکلات ديگه هم داشتم که حال ندارم بگم؛صداشون کردم که بيان که بشون بگم آروم باشن ديدم اتاقم و کردن پاتوق خودشون ؛حالا من هی ميگم get ur ass out of here اونها هی باسن مبارکشون و ميارن و کلی بيشتر ميرن رو اعصابم؛بعد که ديگه ديدن من عصبانی شدم رفتن بيرون ولی من ول کن نبودم و رفتم تو هال و کلی از اون نوع نگاه های خشمگينانه به هر دو دادم؛مامان دوست برادرم هم تو هال بود که اصلا منح حتی يه های هم بش ندادم؛بعد مامانم به فارسی از تو هال داد زد سلام نميکنی منم به انگليسی بش گفتم i dont care ؛خلاصه بعد از اينکه اونها رفتند مامان و بابام هر دو نطقهاشون و سر من و برادرم شروع کردن؛ديوارها هم انقدر نازکه که قشنگ صدا از تو هال مياد تو اتاق؛مامانم کلی دعوام کرد که چرا سلام نکردم منم کلی عصبانی شدم که اصلا تو اين خونه يه کم آدم نميتونه برا خودش باشه و خلاصه يه چيزی تو مايه های کن فيکون شد؛مامانم هم که انگار عادت کرده اول هر دعوايی هر چی بابام ميگه و بعد از اون عينا تکرار کنه يا يه جوری تاييدش کنه؛البته چون بابام بام حرف نميزنه اصلا درباره من چيزی نگفت و فقط برادرم و به خاطر درس نخوندنش دعوا کرد؛کلی قاط زدم از همه چی اين زندگی داشت حالم بهم ميخورد که يادم اومد تصميم گرفتم الکی خوش باشم و دقيقا همون وقت مامانم صداش اومد که به برادرم ميگفت: وقتی ميايم دنبالت انقدر غرق بازی هستی که انگار سرت داره با (اينجا مامانم مکث کرد)چيزت (دقيقا از کلمه چيز استفاده کرد)بازی ميکنه؛اگه رو مود بودم میپريدم اونوسط يه چيزی میپروندم ولی همون کلی من و که از عصبانيت رو تختم دراز کشيده بودم خندوند؛بعد هم مامان جان تشريف اورد نازکشی؛هميشه همينطوره اولش هر چی ميخواد ميگه بعد مياد هی ميگه معذرت ميخوام و ...؛حالا که همه چی و نوشتم حالم خوب شده؛بازم شدم همون الکی خوش قديمی؛ميدونيد همه اين چيزا فقط شايد تو نيم ساعت يا يه کم اينور اونور تر اتفاق افتاد؛الان هم برادرم نشسته داره درس ميخونه!!!!؛ چرا همه چی اینقدر زود میگذره ولی اثرش یه عالمه میمونه؟چرا آدمایی که با هم زندگی میکنن اینقدر از هم دورن؟نمیفهمن اونیکی چی میگه؛چرا آدمها بعضی اوقات مجبور میشن که دوست داشته باشن؟چرا آدمها نمیتونن رها باشن؟یعنی ما از یه پرنده کمتریم؟؟؟وای ایکاش من بیجان بودم؛اونوقت نه احساس داشتم نه میفهمیدم نه غصه میخوردم نه شاد بودم ؛تا حالا شده فکر کنید که قارچین؟؟؟؟؟وای یه عالمه چرا اومده تو ذهنم؛چرا !!!!همش تقصیر این بابابزرگمه با اون نوشته آخرش که همش چرا پرسیده بود که چراهاش من و ده ساعت به فکر برد که چرا !!!!الان هم حال ندارم چراهای خودم وبنویسم و نمیخوام هم که بنویسم چون میخوام چراهای مثبت از خودم بپرسم نه چراهایی که به قول یکی از دوستام آخرش توشون میگوزم(ببخشید بی ادب گردیدم)
ميدونی دوست دارم به چی فکر کنم؟ به اونی که يکی اینطوری بیانش میکنه :‌" به آن زيبايی می انديشم که زمان را به فراسو برد؛به دنيايی که هيچ چيز ديگری نميشناسد؛جايی که همه چيز پاک است و ناب و نيکو؛و انسانها آرزومند آن که يار يکديگر باشند." اميدوارم بشه اين انديشه رو واقعيت بخشيد.
+ Persian Girl ; ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

و باز هم تاريخ بر سر مبارک خراب فرمود

وای کل اين هفته اصلا وراجی نکردم حالا ميخوام تلافی کنم؛يه روز بايد به خودم استراحت بدم ديگه چقدر خلاصه بنويسم؛امروز صبح از خواب بلند شدم يه عالمه درس ريخته بود رو سرم که الکی به بهانه درس اومدم آنلاين ولی اصلا درس نخوندم؛آنلاين هم اولاش کلی شارژ بودم تا اينکه مطلب آخر يکی از کرمها رو خوندم که از اونجا به بعد اولين آثار به فاک رفتن شروع شد؛اينکه همه نوجوونها سوالهای بيجواب دارن خيلی خوبه آدم ميفهمه که تنها نيست و حداقل يه نوجوون تو دنيا هست که مثل اون اينهمه سوالهای الکی رنجش ميده؛شايد هم سوالهای الکی نه سوالهايی که باعث ميشن آخرش آدم بفهمه که کيه؛به هر حال بعد از اون ديگه تصميم گرفتم يه کم هم به درسم يا بهتر بگم به پروژه ها و تکليفهای قلمبه سلمبه اون زنيکه معلم تاريخمون که انگار اون بچه ای که تو شکمشه هر چی سنگينتر ميشه تکليفهای ما هم سنگين تر ميشه؛خدا نصيب هيچکس نکنه؛يه عالمه درس خوندم ولی باز هم يه عالمه هست که بخونم؛مثل اينکه يه جورايی هم خوب شد که من کارم از جمعه شروع ميشه ها!!!؛به هر حال بعد از درس خوندن يه کم آنلاين شدم و بعد هم تصميم گرفتم برم يه کم بسکت بازی کنم؛اينکه چند ساعت بيرون بودم و نميدونم ولی وقتی برگشتم هوا تقريبا تاريک شده بود؛خيابونها از اولش خيلی خلوت بودن آخه مثلا شنبه بود؛دوست داشتم يه غروب ببينم تو شهر ما دريا هست ولی من گواهينامه ندارم که برم دريا و غروب و ببينم ؛حال ناز کشی هم ندارم تازه دريای اينجا به نظر من مصنوعی ميرسه؛امروز که رفتم بسکت بازی کنم انقدر يه طورايی بودم که خيلی کم توپ و تو سبد انداختم؛ما آدمها خيلی ساده از کنار هم ميگذريم ؛فقط از بغل هم رد ميشيم ولی همديگر و نميبينيم؛ميدونيد سال نود و هشت شايد هم نود و نه بود که يه کتاب خوندم اسمش يه چيزی تو مايه های کتيبه بود که دو جلد هم بود؛اون کتابه کلی پيشبينيهای قشنگ راجب قرن بيستم داشت که هی من و اميدوار ميکرد به قرن بيستم؛چيزهايی مثل گرفتن انرژی از طبيعت و ...؛وای اون کتاب مظهر يه دنيای عالی تو قرن بيستم بود؛کلی دلم و صابون ميزدم برای قرن بيستم حالا که قرن بيستم اومده ميبينم که اصلا اونطوری نبوده که هیچ بدتر هم شده؛به هر حال آدم بايد زندگی و آسون بگيره اگه آسون بگيرتش زندگی هم آسون ميگيره آدم و ؛بعد از اينکه رسيدم خونه باباجان هنوز اخمهاش تو هم بود و با من هم حرف نمیزد بود؛انقدر اين چند مدته هر جا رفتم روز کودک و ..شنيدم که نشستم و يه کم برنامه کودک نيگا کردم؛اينجا از بچگی هی با برنامه کودکاشون بچه هاشون و به فساد ميکشن؛تو همه برنامه کودکايی که من امروز ديدم همش جريان يه دختره بود که يه پسره رو دوست داشت و بعد جرياناتی که براشون اتفاق ميفته يا برعکس و يا يه جوری به اين چيزا ربطش ميدن؛کلی کانال برنامه کودک عوض کردم ولی تام و جری نديدم؛بعد از اون نشستم و شاينينگ ترو shining throuhg رو ديدم؛از اون فيلمهايی بود که بار اول که ديدمش به خاطر جنگی بودنش اصلا ازش خوشم نيومد ولی ايندفعه کلی ازش خوشم اومد مخصوصا از داگلس؛بعد از اون هم نشستم و يه کم الکی الکی وقتم و به گاوخوری و ...گذروندم؛اينهمه درس ريخته سرم اونوقت هر کاری ميتونم انجام بدم غير از درس خوند؛البته امروز يه برنامه ريزی کردم که اين صد و شصت صفحه تاريخ و بخونم و اون پروژهه که درباره شونصد تا جنگه هم کم کم شروع کنم و اون کرنر نتها هم از پس فردا يا فردا وردارم؛وای هر چی کار سخت تو اين پروژهه هست هم به من افتاده آخه مثلا اومدم کارها رو تقسيم کنم همش آخرياش به خودم رسيد که سخترين بود؛تا بيست اکتبر هم بايد دو تا موزه رو برم ببينم و کلی سوال و جواب بدم ؛همه اينها هم مال اين تاريخ مسخره است.
وای دلم خنک شد بعد از عمری کلی وراجی کردم.راستی امروز مامانم هم کلی سرم غر زد که دلش خوشه دختر داره و اينکه چرا همه چی شلخته است و...؛من که فکر ميکنم شلختگی قشنگتره؛تازشم تو شلختگيه من کلی منظمی پيدا ميشه اين مامان من هم غر زدنش اينقدر ديگه تکراری شده که مثل نت موسيقی وارد گوش من ميشه؛امروز يکی از دوستام که کلی مخلصشم و یه زمانی هم همکلاسی بودیم بم گفت "نميدونم چرا با همه اخلاقهای غير قابل تحملت هنوز تو قلب من هستی"؛ حيف که اين يه قلم دوست و دوس دارم وگرنه از همون نوع غير قابل تحمل بودنها نشونش ميدادم.
ديگه وراجی بسه.
خوش باش بذار بقيه هم خوش باشن.
+ Persian Girl ; ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۱ مهر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

جمعه

امروز جمعه بود؛جمعه ها من دست و دلم به هيچ کاری نميره؛از اونجایی که بابام بام حرف نمیزد مونده بودم که با کی صبح برم مدرسه و خلاصه بعدا ز کلی بحث مامانم من و رسوند؛آخ که اگه من گواهینامه بگیرم عمرا ناز اینها رو بکشم؛
تو مدرسه هم که مثل هميشه بود فقط چون دو زنگ اول ساب داشتيم نشستم و کتاب خوندم حالاهم هيچی ندارم که بخونم البته تا دلت بخواد درس دارم؛معلم تاريخمون هم که اصلا انگار نه انگار ما انسان تشريف داريم يه عالمه پروژه و اساينمنت و ...داد که حالا من موندم چه ريختی بشينم اين همه کار و انجام بدم؛اتفاق ديگه ای تو مدرسه نيفتاد؛ بعد از مدرسه از پله ها دويدم که به قرارم تو مروينز برسم با کمال تعجب ديدم بابام اومده دنبالم اصلا با هم حرف نزديم فقط من و رسوند مروينز؛ميدونيد من يه نيک نيم دارم و يه اسم اصلي که تفاوتشون فقط يه حرفه؛ اين منيجر من گير داده بود هی اسم من و پشت سر هم صدا ميکرد به هر حال بعد از پر کردن يه سری ورق گفت اجازه کارت و از مدرسه اوردی که گفتم نه برا همين بيرون بام حرف زد و گفت برم اجازه کار و بيارم و جمعه ساعت شش تا ده دوباره بيام برای ترينينگ(آموزش اينکه چيکار کنيم اونجا)؛حال نداشتم برم خونه برا همين الکی الکی کلی قدم زدم و بعد هم رفتم رايت ايد يه عالمه شکلات چاق زا گرفتم و هی تو راه شکلات خوردم؛تو خونه هم از بيحالی فقط چرت زدم و سياوش قميشی گوش دادم؛بعد با مامانم رفتيم مال که من هيچی نگرفتم و بعد از اون هم تو خونه يه کم تمرينهای کلکوسم و حل کردم ولی دلم نيومد تاريخ و شروع کنم پس الان آنلاين هستم.
اينم از امروز؛جمعه؛فردا هم شنبه است و ديگه حتما بايد يه کاری برای تاريخم بکنم؛راستی کسی يه کتاب باحال برای سر کلاس خوندن نميشناسه؟
خوش باشيد
+ Persian Girl ; ۸:٤۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

يک روز از روزهای خدا

امروز يه روز تقريبا با مزه بود؛اول صبح که تو زنگ صفرم وقتی که داشتيم بسکت بازی ميکرديم ناخن يکی از بچه ها انگشتم و خون اورد که اولش اهميت ندادم ولی ديدم يه دفعه خونش زياد شد و رفتم که بشورمش و به معلمه هم گفتم که ديگه تا بخوام برگردم جيم زنگ خورده و برا همين ميرم لباسم هم عوض کنم؛بعد که انگشتم و شستم ديدم که ای دل غافل بلوزم يکی از دکمه هاش افتاده(حالا شانس اوردم دکمش تو لاکرم بود) و من هم زیر بلوزم زیر پوش هیچوقت نمیپوشم؛ولی خوبيش اين بود که دکمه سوم افتاده بود وگرنه....؛خلاصه رفتم سر کلاس و با اون دکمه افتاده یکی اومد و بم گفت که از تیپت خوشم میاد٬من هم دکمه ای که افتاده بود و نشونش دادم و گفتم دیگه خوشت نخواهد اومد و بعد از اون هم یه پس گرفتم و کلی رفتم دفتر بهداشت که نخ سوزن بگيرم که زنه گفت برو از منشی دفتر مستر توکوبا(که يه چيزی تو مايه های مدير مدرسه هست)نخ سوزن بگير؛وای ديگه اشهدم و خونده بودم آخه يه چند باری با اون منشيه حرفم شده بود خلاصه مثل اينکه منشيه من و نشناخت و کلی قربون صدقم رفت و بم نخ سوزن داد؛بعد هم رفتم تو اتاقی که توی اتاق بهداشت مال دخترهاست نشستم و بلوزم و در اوردم و شروع کردم به دوختن دکمه؛همش خدا خدا ميکردم کسی يه دفعه ای وارد نشه؛پارسال هر وقت با دوستام ميخواستيم کلاسها رو دو در کنيم اولش يه ده دقيقه ای تو اون اتاقه ميمونديم؛کلی هنر کردما.بعد از دوخت و دوز هم دیدم یه زنه میخواد بره کف راه و بلد نیست گفتم من میرسونمش و خلاصه کلاس اول دو در گردید؛ سر زنگ چهارم هی من و آنه قربون صدقه همديگه رفتيم؛آخه ميدونيد آنه چشماش خيلی قشنگه و من هم بزرگترين نقطه ضعفم چشم يکيه؛هی دم و دقيقه بش ميگفتم چشاش قشنگه؛اونم هی نشسته بود و تعريفهای من و با يه تعريف ديگه جواب ميداد.از انرژيهای مثبت ديگه ای که گرفتم اينه که تو کلاس کلکوسم غلط کتاب و گرفتم و اون زن ماسته هی بم موج + داد.
بعد از مدرسه خونه وحشتناک بود ؛با بابام دعوام شد؛رفتم خونه دوستم که کادوی تولدش و بدم ولی اون هنوز مدرسه بود؛بابام ديگه با من حرف نميزنه من هم اصلا حوصله ديدن بابام و ندارم؛آخه ميدونيد امروز بش گفتم که خوشم نمياد اون بياد دنبالم و بايد مامانم بياد دنبالم بعدهم يه دعوای بزرگ و .تا بعد از ظهر انرژيم زياد خوب نبود تا اينکه فرندز و ديدم و بهتر شدم و نشستم يکمی از تاريخم وخوندم آخه امتحانمون به سه شنبه تغيير کرده و صد و شصت صفحه است.الان هم که آنلاين هستم.بعد هم اینکه قالب و عوض کردم.
خدا جون چرا باباها بلد نيستن چطوری يه گل و بو کنن؟؟اونها فقط بو ميکنن ولی انقدر خشنن که بو کشيدنشون گل و اذيت ميکنهآدم بايد يه گل و لطيف بو کنه.
+ Persian Girl ; ٩:٥٤ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٩ مهر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

يه روز با بارش گير دادنهای مختلف از در و ديوار

ديگه دارم به اين نتيجه ميرسم که واقعا من انسان هنرمندی هستم؛آخه امروز در عرض بيست دقيقه هم دوش گرفتم و هم لباس پوشيدم و هم اينکه رفتم مدرسه و تو مدرسه هم لباس ورزشم و پوشيدم؛بعد از اون هم غير از زنگ صفرم سر بقيه کلاسها دير رسيدم؛مدرسه مثل هميشه بود غير از اينکه اون بچه که بيماری autism داشت و معلم امروز زياد تحويل نگرفت که وقت کلاس گرفته نشه؛معلم تاریخمون هم کلی مخش و زدیم که امتحان تاریخمون و که صد و شصت صفحه بود و جمعه بود و دوشنبه بگیره؛اینجا معمولا معلمها اصلا تاریخ و عوض نمیکنن برا همین از این زنه خوشم اومد٬شاید هم اصلا این به خاطر ویار حاملگیش بوده که امتحانمون و گذاشت برای دوشنبه؛به هر حال یه پروژه هم داد که باید براش کلی راه بریم تا چند تا موزه تاریخی که تا بیست اکتبر هستند و ببینیم و اون پروژه رو انجام بدیم؛خدا به خیر بگذرونه؛ زنگ نهار هم کلی جنا به تکيه کلومهای من خنديد٬آخه وقتی اونها رو به انگليسی ترجمه کني برای يکی خيلی مسخره ميشن بماند که تو فارسی هم مسخره هستند؛خلاصه مدرسه که تموم شد با بابام رفتيم اداره پست و من بالاخره جواب نامه هايی که دوستام برای تولدم برام فرستاده بودن و دادم و کلی هم عکس براشون فرستادم؛ميدونيد اينجا زياد ايرانی نيست و من هم نه رستورانهای ايرانی و نه شيرينی پزی(ذرسته؟؟؟)های اينجا رو قبول دارم ولی امروز يه شيرينی ناپلوئونی يکی از دوستای مامانم اورده بود که واقعا خوشم اومد و ماشالله هزار ماشالله کلی گاو خوری شد؛از اونجايی که فردا امتحان داشتم نشستم و درس خوندم و کلی قاط زدم آخرم نفهميدم اونی که تو ايران ياد گرفته بودم درست بود يا اونی که اينجا يادمون دادن؛به نظر خودم که اونی که ايران ياد گرفتم درست تر بود.امروز از دست بابام کلی عصبانی شدم ولی خوب باز هم تمام روز و به الکی خوش بودن گذروندم ولی هنوزم که هنوزه از دست بابام عصبانيم هی به من گير ميده؛آخ خدا کی من هجده سالم ميشه از دست اينا راحت ميشم!!(ببين به کجا رسوندتم که ميگم از دستش راحت ميشم)؛اين بابای من فکر ميکنه که مثلا خيلی من و دوست داره درحاليکه بلد نيست چطور دوست داشته باشه فقط هی ميخواد محدود کنه ؛خودش هم ميدونه که من اصلا دوست ندارم باش باشم يعنی من علنا وقتی که ميخوايم بريم جايی ميگم چون بابا داره مياد من حال ندارم بيام؛به هر حال من که تاحالا نتونستم اين بابای از خود راضی يه دندم و که فکر ميکنه فقط خودش و خانوادش خوبن و کاری جز تحقير مردم ديگه نداره و تغيير بدم ؛آخه آدم تا خودش نخواد تغيير نميکنه.به هر حال امروز با مامانم رفتيم و لاتاری گرفتيم؛هشتاد و دو ميليون دلار تاحالا؛راستی شما به شانس اعتقاد دارين؟؟؟
فردا تولد دوستمه و ميخوام يه دفعه ای برم و سورپرايزش کنم.
خوب ديگه فکر کنم دارم تو مختصر نوشتن راه ميفتم.امروز فهميدم که کتابخونه مدرسمون کتابهای پالو کوئيلو رو نداره.مامانم هم امروز کلی هی سعی کرد راضیم کنه که باشون برم مسجد نیدونم چی چی که با محیط و..آشنا شم و آخرش هم بش گفتم که مامان جان به قدر کافی من کتابهای قرآن و دینی خوندم و اونم هی برام نشست و روضه خوند که ولا و بلا اونی که تو ایران دیدی اسلام نبوده و دلیل نمیشه الان اینقدر از اسلام بدت بیاد؛من هم آخر گفتم که مامان جان اصلا من عشق اسلام دارم بسه دیگه؛اونم دیگه دنبالش و نگرفت؛اینها اصلا به این برادر فنگلم کار ندارن فقط به من هی گیر میدن؛راستی امروز يه وبلاگ ديدم که کلی من و يه طوری کرد ؛قبلا خيلی ديده بودمش ولی روش کليک نميکردم ؛الانم آدرسش و بلد نيستم ولی اسمش پوست انداختن بود؛حرف ندارههههههههههههههههه.بابالنگ دراز هم که غوقا کرده.
راستی خيلی وقته که من وقت نکردم آفلاينام و چک کنماميدوارم فردا بتونم.
خوب ديگه من برم خوابهای خوب ببينم.
+ Persian Girl ; ٩:٠۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۸ مهر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

تست دراگ!!

امروز از اون روزهايی بود که حال ندارم دوباره تکرار شه؛تو مدرسه که مثل هميشه بود با اين تفاوت که اون پسره که بيماری autism داشت امروز هم بود و مثل هميشه هم امتحان سر جاش بود و ...؛ح هم جلوی موهاش و قرمز کرده بود و پرسید که باش هوم دنس کامینگ برم که گفتم اصلا نمیام ؛خلاصه همه چیز مثل همیشه بود؛تنها فرقش اين بود که کلی گاو خوری کردم؛مثلا هالوين هم نزديکه؛بعد از مدرسه بايد ميرفتم که آزمايش دراگ (مواد مخدر)بدم برای محل کارم!!!!!!!!!!!!(من محل کار دارم؟؟)؛اين کلمه يعنی همين محل کار!!!خيلی مسخرست نه؟؟؟به هر حال بابام اومد دنبالم و رفتيم اون کلينيکی که بايد ميرفتيم؛بعد وسطاش بابام رفت و گفت که بعدا مياد دنبالم؛من هم اونجا تنها موندم با يه عالمه آدم امريکايی واسپانيايی؛جالب اينجا بود که يه مرده گنده خوابيده بود و حتی خر پوف هم ميکرد ولی تا زنه اسمش و خوند از خواب بلند شد؛بعد از اون زنه گفت که برم دستشويی و تو اون کاسه چيزبريزم؛من هم که کلی گاو خوری کرده بودم گفتم چشم و د بدو که رفتيم٬حتی بيشتر از مقدار لازم شد؛بعدش هم تموم شد و من نزديک به يک ساعت دم در کلينيک منتظر بابام بودم؛اون اطراف هم هيچگونه رستورانی کافی شاپی دکه ای چيزی نبود؛تو اون مدت کلی ماشين و ....هی بوق زدن و ..؛کی گفته فقط تو ايران اينها هست؟؟؟البته خوبی اينجا اينه که لاقل به زور نميبرنت؛بعد از اون هم رفتم استارباکس و کلی هم گاوخوری اونجا کردم و بعد هم خونه و يه خروار درس؛ديگه مخم تليط شد اينقدر درباره اين آدمهايی که مردن خوندم؛بابا بذارين مرده ها مرده ها رو دفن کنن به ما چه که مثلا بدونيم جان نميدونم کی کی ؛کی بوده.معلم ادبيات انگليسيمون هم که خيلی قشنگ از زير سوالات بچه ها فرار ميکنه و ميگه که اون ادگار نيست که بخواد جواب و بدونه؛واي امروز يه آهنگ گوش دادم که کلی من و يه طوری کرد نميدونم خوانندش کی بود ولی ميگفت:
please forgive me(چند بار)
i cant stop loving u
dont deny me
.....
حالا من همش و حفظ نيستم ولی واقعا آهنگش حرف نداشت.
امروز فکر کنم کم حرفترين نوشته رو نوشتم.
راستی امروز يه کم دلم برا بابام سوخت آخه بم گفت که دلش برای ايران تنگ شده من هم گفتم که خوب کريسمس بريم ايران ولی اين بابا جان من حاظر نيست برای کمتر از سه ماه بره ايران؛ميخواد سه ماه بره ايران هم يه زمين جديد(يا يه خونه کلنگي يا ...)پيد اکنه هم به کارای مطبش برسه هم شمال بره هم جنوب بره و .....
ولی هنوز همون احساس و درباره بابام دارم.راستی یه مقاله باحال تو حودر دیدم.
خوش باشين حتی اگه شده الکی خوش.
+ Persian Girl ; ٩:٤۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٧ مهر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

تصميمات من

امروز حالم باز خوب شد؛به چند دليل حالم خوب شد ولی باز هم اين باباجان زد و همه چي و خراب کرد؛الان هم ديگه اصلا برام مهم نيست اون چه فکر ميکنه يا چی دلش ميخواد؛امروز حالم خوب شد به چند دليل:

اول اينکه اول صبحی يه پسره آوردن تو کلاسمون که بيماری autism داشت؛اين و برای يه دوره آزمايشی آوردن تو کلاس ما که ببينن اگر اين نوع بچه ها به جای کلاسهای مخصوص با بچه های معمولی باشن چی جور ميشه؛وقتی که اين وگفتن با خودم اول فکر کردم که خوش به حالش هيچی حاليش نميشه از دنيا؛بی خيال همه چيز تو دنيای خودش شاده؛ميدونيد اينی که امروز اومده بود همسن ما بود ولی تو چشماش معصوميتی بود که هيچکدوم از ما نداريم؛بعد که يه کم نشستم فکر کردم ديدم که خيلی خوبه که من اين بيماری رو ندارم؛اين يه جور بيماريه که آدم از غريبه ها ميترسه؛از اينکه تنها باشه ميترسه؛اعتماد به نفس زياد نداره و ...؛من هم تمام مدت کلاس فقط به اون زل زده بودم و آخر به اين نتيجه رسيدم که خيلی خوبه که من مثل اونها نيستم؛درسته که خوشبخت بودن به قول عصيان بد بخت نبودن نيست؛ولی بين هر دو بودن باعث ميشه که آدم احساس خوبی بش دست بده.تعادل!!!!!

دوم هم اينکه امروز بالاخره من هم کار دار شدم و از حالا به بعد ميتونم بگم که شغلم چيه؛احساس ميکنم دارم يه قدم به طرف استقلالی که ميخوام برميدارم.

سوم هم اينکه یکی از کتابهایی که دارم میخونم کلی روم تاثیر گذاشته.

چهارم هم اینکه به این نتیجه رسیدم که زندگی انقدر کوتاهه که وقت ندارم توش غصه بخورم.

میدونید الان از همه عالم و آدم خوشم میاد ولی هنوز با بابام مشکل دارم وقتی که نیگاش میکنم یه طوری میشم ولی این و به حساب خستگی خودم میذارم.

تصمیمات من

تصمیم گرفتم که از این به بعد به معنای واقعی از زندگی لذت ببرم.
هرگز نذارم که چیزی من وناراحت کنه.
خوش باشم حتی اگر شده الکی خوش.
تضادی که درونم هست و از بین ببرم.
هر وقت احساس کردم که نیاز به تصمیمات جدید دارم در نوشتن اونها درنگ نکنم.


+ Persian Girl ; ٩:٥٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

باز قاط زدم

باز هم ديوونه شدم از نوع ديونه های بد؛از اون نوع که از خودشون و زندگی و همه چی حالشون بد ميشه.از آينه هم بدم مياد؛ميخوام برينم به همه چی؛از بابام بدم مياد؛از شکم گندش و بوی اتکلن آرتيکاش بدم مياد؛از نگاش بدم میاد؛از مامانم که تو زندگيش هميشه فقط بابام و تاييد کرده بدم مياد؛از برادرم که ميتونه هر غلطی دلش ميخواد بکنه بدم مياد؛از خودم هم بدم مياد؛از اينکه هی دم و دقيه به فاک ميرم بدم مياد؛از اينکه به يه لبخند راضی نيستم بدم مياد؛از اينکه قهقهه رو ترجيح ميدم بدم مياد؛از اينکه تو ناکجا آباد گير کردم بدم مياد؛از اينکه اين همه با خودم درگيری دارم بدم مياد؛از عطر پيور آلفارد سانگ که همه اتاق و پر کرده حالم داره به هم ميخوره؛از اينکه اينهمه تغيير بد کردم بدم مياد؛از زندگی بدم مياد؛از آينده حالم به هم ميخوره؛از اينکه هر چند وقت يه بار حالم اينريختی ميشه بدم مياد؛از اينکه جرئت ندارم هر چی ميخوام و به دست بيارم حالم بد ميشه؛از اینکه دو تا دنیا تو یه دنیا دارم بدم میاد؛از اينکه از خودم بدم مياد حالم بد ميشه.از اين نامنسجم بودنم حالم به هم ميخوره؛دوست دارم پيچ و مهره های مغزم و باز کنم و هر چی گذشتش ازش بيرون بريزم؛گذشته ای که هی بم ميگه که چقدر بد شدم؛دوست دارم آينه رو بشکونم.از اينکه فقط نفس بکشم چندشم ميشه؛از اينکه اينهمه شعار هست تو زندگيم و اينهمه آدم که با شعارهايی که بشون ميدم خوشبخت ميشن و اونوقت خودم جرئت عمل کردن به هيچکدومشون و ندارم بدم مياد.
اه خدا تو که اينقدر فکر ميکنی آدم و کامل آفريدی چرا يه پيچ کوچولو تو مخش نذاشتی؟؟؟؟؟
+ Persian Girl ; ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٥ مهر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

بي شرح

+ Persian Girl ; ۱:٢۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٤ مهر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

آخرين روز هفته

سلام
ديشب که انقدر خسته بودم که نفهميدم چه شکلی خوابم برد ولی اين خواب فقط دو ساعت طول کشيد؛بعد هم مثل هميشه دوش صبحونه مدرسه؛امروز انقدر خسته بودم که نزديک بود تو حموم خوابم ببره؛وقتی رسيدم مدرسه اول رفتم کف و يه مشت کافئين ديگه تو خونم کردم که بيدار بمونم و بعد هم بايد برای زنگ صفر ميدويديم؛ما هر روز برای زنگ صفر فقط توی جيم که سر بسته است بسکت بازی ميکنيم و استرچ ميکنيم ولی جمعه ها بايد دور زمين فوتبال مدرسه که سر باز هم هست کله سحر که همه يخ ميزنن چهار دور بدويم؛بعد از اينکه دويدنم تموم شد چون صندليهای بيرون خيس بودند رو زمين نشسته بودم که اونی که مامان باباش ايرونين و من و دويل صدا ميکرد اومد و کلی گفت که پرشينها گی هستند و ..؛من هم ديدم يارو حتی ارزش نداره که بخوام اعصابم و خراب کنم سرش و برای همين فقط به گفتن فاک يور سلف بچ اکتفا کردم؛اونم به خاطر اين گفتم که رگم باد کرده بود که به پرشينها توهين کرده بود؛بعد يکی از دخترهای امريکايی بش گفت که خفه شه چون خودش هم پرشينه و اون هم گفت که نيست منم گفتم امکان نداره پرشين باشه و خيلی خوشحالم که فکر نميکنه که پرشينه؛امروز باز هم معلمه بعد از تقريبا يه ماه از مدرسه ها اسمم و اشتباه تلفظ کرد که بعد درستش کرد؛زنگ اول هم که مثل هميشه بود ؛با اين تفاوت که زنيکه اون امتحان وکب و داد و من هم يه بی گرفته بودم؛تو اون کلاس ما معمولا وقت اضافه مياريم که من تقريبا يه چرتی زدم؛زنگ دوم فهميديم که بيسو دعوا کرده و برا همين برای تنبيه چند روز مدرسه نميتونه بياد و ما هم یه داستان کوتاه دیدیم که مثلا باید ترسناک میبود ولی هر چی بود غیر از ترسناک٬معلمه هم یه عالمه وکب داد که دوشنبه ازشون امتحان داریم؛راستی کسی دیکشنری آنلاینی میشناسه که انگلیسی به انگلیسی معنی کنه و با معنی یه مثال هم بزنه؟؛بعد از اون هم زنگ سوم که تاريخ داشتيم و بايد من و آنه پرزنت ميداديم اون Bill of Rights رو که از اونجايی که من يه دختر ايرانی هستم کلی شاخ و برگ بش دادم و وراجی کردم و ...که آخر معلمه کلی براو و وری گود و اکسلنت و ...نثارمون کرد؛بعد هم تکليفي و که قرار بود تحويل بگيره آخر کلاس تحويل گرفت؛بعد از اون زنگ چهارم ميخواستم چند نفر و حسابی جر بدم که چون ايران نبود نمیتونستم؛من به اين نتيجه رسيدم که آدم نبايد به يکی زياد رو بده وگرنه ..؛از حالا هم هر کی بخواد وارد دايره خصوصيه من که فقط مال من و من منه بشه خودش ميدونه و من؛امروز ح گفت که به آ بگم که دوسش داره و آ هم گفت که دوسش نداره؛بعد هم يه سری چيزهای ديگه اتفاق افتاد که چون يه جورايی رو اعصابم ميرن فعلا حال ندارم بگم؛زنگ نهار هم که کلی دنبال م گشتم و آخرش هم به هيچی نرسيدم ؛آخه امروز کلاب کاميونيتی سرويس ميتينگ داشت و من نميدونستم ميتينگش کدوم کلاسه؛حالا هی دور مدرسه بچرخ؛بعد از نهار هم که با معلم ماست عزيز کلاس داشتيم که برگه های امتحانمون و پس داد و من هم سه نمره از دست داده بودم که چون از صد شمردش شد هفتاد و هشت؛هيچوقت تو رياضی اينقدر کم نگرفته بودم ؛اگه اين زنيکه از صد کلش و نميشمرد هم کم نميگرفتم؛بعد از اون هم يه کم با عددهای فرضی و محورهای فرضی و ...کار کرديم و بعد هم که ديگه من کلاس نداشتم؛امروز چند تا اتفاق ديگه هم تو مدرسه افتاد؛يه پرنده اومده بود تو کلاس تاريخمون ول کن هم نبود؛رفته بود ته کلاس مثل يه بچه خوب گوش ميداد.بعد از اينکه رسيدم خونه ميخواستم بخوابم که مامانم گفت تولد ف تو اين هفته هست و باش برم که براش يه چيزی بخره منم يادم اومد که تولد م دوست من هم ده اکتبر هست؛برا همين تندی رفتيم مال؛تو مال برا اينکه بيدار بمونم اول رفتم يه موتاچونو گرفتم و بعد همون باعث شد که تابلو به کمک نيازمنديم يه فروشگاه لباس و ديدم و رفتم يه اپليکيشن گرفتم و دقيقا مغازه بغليش هم يه به کمک نيازمنديم داشت؛از اين دو تا فروشگاه خوشم مياد چون هم تميزن هم کارشون خيلی کمه و هم اينکه کلی کلاس دارن؛به هر حال فردا اپليکيشنها رو پر ميکنم و تحويل ميدم؛بعد از اون هم برای دوست مامانم بالاخره يه چيزی خريديم و من هم برای دوستم الله گرفتم؛اين دوست من تو شناستنامه مسلمونه ولی خودش ميگه که دين نداره؛واقعا هم به هيچی قيد و بند نيست ولی عاشق اينه که الله داشته باشه؛آخه تو ايرونيهای اينجا مثلا الله خيلی کلاس داره و ......؛به هر حال اون يارو که الله و ازش خريديم هندی بود ولی چشم و ابروی ايرانی داشت؛جالب اينجا بود که اينم فکر کرده بود که من ال کمينو کالج ميرم؛تازگيها يعنی اين دو روزه همه فکر ميکنن که قيافم بزرگتر ميزنه غير از اينکه امروز تو کلاس چهارمم فهميدم که همه فکر ميکردن که من سافت مور هستم که به غلطشون پی بردن که نخير بنده جونيور هستم؛از اينا که بگذريم امروز کلاس قبل از ما تو کلاس چهارمم يه گربه تشريح کرده بودن که کلاس و بو گند ورداشته بود؛بعد از اينکه اومديم خونه برادر فنگله من داشت ميرفت پارتی؛با خودم فکر کردم که اگه من هم ميخواستم برم پارتيه کسی که مامانم اينها تاحالا نديدنش مامانم اينا ميذارن يا نه؟ميدونيد کوچيکتر که بودم فکر ميکردم به سن حالام که برسم خيلی آزاد خواهم بود ولی حالا به اين نتيجه رسيدم که وقتی سن بالاتر بره مراقبتهای خانواده ایرانی شديدتر ميشه؛من مطمئنم که نسلی که بعد از من خواهد اومد به هيچ عنوان مشکل پسر سالاری و نخواهد داشت ولی دلم ميسوزه که چرا ما بايد رنجش و بکشيم و اونها خوشيش و ببينن؛دلم برای جدم هم ميسوزه که شوهرش و آقا صدا ميکرد(البته من جدم و نديدم ولی تو اون زمان به شوهرشون آقا ميگفتن)؛دلم برا زنهای پادشاه ها ميسوزه که نميتونستن حرمسرا داشته باشن و يه آقايی از اونطرف ميتونه هزار و چهارصد تا زن داشته باشه؛اصلا بابا اينا به من چه؟؟؟؟؟؟بی خيال دنيا بذار خوش باشيم حتی اگه شده الکی خوش؛فقط يک سال و نيم ديگه صبر لازمه که از ديدن هر روزه خانواده خلاص شم؛البته بماند که من تقريبا هر روز مامانم و نميبينم .نميدونم چرا هميشه با باباها مشکل هست؟مامانها خيلی مهربونترنکريستن بوبن ميگه که "بايد آن کسی باشم که همه از زنها انتظار دارند: بی نقص٬ظريف٬و نه تنها ظريف بلکه در دسترس.و نه تنها در دسترس بلکه عطر آگين٬زيبا .تمام شب را بايد سيندرلا بود و تمام روز بايد از خود پرسيد که چگونه ميتوان کدوها را به کالسکه و پنج قرن خوشبختی بدل کرد"؛فکر کنم به جای واژه زن بايد از مادر استفاده ميکرد؛به هر حال اختلاف من و بابام هم شايد به خاطر اين باشه که تو ايران زياد همديگر و نميديديم اينجا تازه فهميديم که چقدر از هم دوريم.بعد از اينکه رسيديم خونه باز هم الکی الکی يه دعوا شد با بابام که تقصير من هم بود؛بعد از اون هم فيلم the scream رو ديدم که قرار بود ترسناک باشه ولی هر چی بود غير از ترسناک؛نميدونم اشکال از ماست که بابابزرگم و احسان و فک و فامیلش آپديت نکردن يا واقعا آپديت نکردن؛آخه تو هر دوتای اينا آخرين نوشته مال دو اکتبر هست؛راستی امروز کلی پيروز گوش دادم؛فردا هم سالگرد ازدواج مامانم ايناست؛هر سال تو ايران براشون پارتی ميگرفتم ولی امسال ......
امروز کشف کردم که اون دختر ايرونيه که تو کلاس آخرم هستش زبونش و تازه زبونش و سوراخ کرده؛به نظر من گوشواره رو زبون خيلی قشنگه ولی خودم حاظر نيستم که زبونم و سوراخ کنم همون گوشم که چهار تا (دو تا هر طرف)داره کافيه.
از اونجایی که از دیشب تاحالا فقط دو ساعت خوابیدم و از پریشب تا دیشب فقط سه ساعت پس الان بنده باید برم که بخوابم.
فکر کنم بايد به فکر يه بلاگ اسپات باشم آخه ميترسم بازم فضا کم بيارم.
قول ميدم از فردا خلاصه بنويسم.
راستی تولد سهیل آپاچی ده مهر بود؛امیدوارم که بقیه سالهای زندگیش هم مهرش و داشته باشه.
خوش باشيد.
+ Persian Girl ; ۸:۳٩ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

يک روز پر کار

سلام
بذارین از حالا بگم که اصلا نميفهمم دارم چی مينويسم؛ديشب هی هزارتا فکر و خيال اومد به کله مبارکم که باعث شد ساعت چهار خوابم ببره؛ساعت شش هم که مجبور بودم بلند شم و ساعت هفت هم تو مدرسه بودم؛امروز تنها چيزی که باعث شد زنده بمونم فکر کنم قهوه بد مزه مدرسمون بود؛طبق معمول معلم زنگ صفر اسمم و بد تلفظ کرد و باز هم بسکت بازی کرديم؛زنگ اول هم که يه امتحان داشتيم که اصلا راه تقلد وجود نداشت؛راستی معلمه زنگ اولم؛همون زنيکه اين دفعه يه مو مصنوعيه جديد گذاشته بود که کلی بش ميومد و از بقيه قشنگتر بود؛من موندم اين يارو چرا به جای امريکايی اسمش و نميذاره عرب!يه عالمه طلا و جواهر و ..به خودش آويزون ميکنه؛به هر حال زنگ بعدش هم يه فيلمه ديديم راجب چند تا از نويسنده ها که بايد کتابهاشون و امسال بخونيم؛خدا پدر ادبيات خودمون و بيامرزه لاقل يه قشنگی ای داشتند اينجا بايد هی بشينيم ليترچرها و ايسيهايی رو بخونيم که اصلا نميفهميم از کجا اومدن؛هر جوری بود اون زنگ هم گذشت؛ديدم ديگه اصلا نميتونم بيدار بمونم برا همين باز هم رفتم کف و يه عالمه خرت و پرت و قهوه گرفتم؛سر زنگ تاريخ من و آنه قرار بود که يه سری قانونهای چرت و پرت که مال بيلز آو رايتس (Bills of rights) بود و از زبون قانونی به زبون محاوره ای ترجمه کنيم و فردا هم بايد پرزنتش بديم؛انقدر از ترجمه بدم مياد که نگو حالا ميخواد از زبون کهن باشه به جديد يا از اين زبون به اون زبون٬برا همين هم تند تند تمومش کرديم و بعدش نشستيم و حالا نگو و کی بگو؛بعد يه دفعه بحث به آلمان و آلمانيها کشيده شد و من هم داشتم ميگفتم که آلمانهاخیلی نژادپرستند ولی چون اونها آريا هستند و ما هم آريا هستيم برا همين کلی با هم ازدواج ميکنن و دوست ميشن و اينا؛همينطوری که داشتيم حرف ميزديم معلمه از اونور کلاس گفت بيا کارت دارم؛بعد که رفتم زنيکه پرسيد شما دارين درباره چی بحث ميکنيد؟سياست؟من هم موندم که عجب گوشهايی داره اين زنه تازه مثلا اينجا امريکاست و آزادی و اين حرفها ولی ...؛خلاصه براش توضيح دادم که چی داشتيم ميگفتيم و اون گفت که نميدونسته ايرانيها آريا هستند؛مگه ميشه کسی ندونه که آريا اول قدمش و تو ايران گذاشت؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؛اين زنيکه امروز هم باز من و ديد و کلی هی تعريف کرد ازم؛گرچه امروز از خوبی گوشهاش به حیرت افتادم ولی هی به من انرژی مثبت ميده؛بعد که به آنه گفتم چی گفت تصميم گرفتيم که موضوع بحث و عوض کنيم؛ميدونی ما بين کلاس سوم و چهارم يه زنگ داريم که بش ميگن اس اس آر که تو اون زنگ همه هر کاری دارن ميذارن و سر کلاس چهارم ميشينن و يه چيزی ميخونن؛امروز ح نشسته بود داشت بادکنک باد ميکرد و هی صدا ميداد سر کلاس؛بعد از اينکه کلی صدا داد بادکنکه معلمه بش گفت که بايد نهار و تو کلاس بمونه؛بعد از اون هم يه فيلم ديديم راجب همون جدول مندليف خودمون که اينها بش يه چيز ديگه ميگن؛نهار هم مثل هميشه با اين تفاوت که امروز تو کف يه اتفاقاتی افتاد که حال ندارم بنويسم؛زنگ بعديم هم تنها کاری که کرديم کار کردن با ماشين حسابهای هوشمند بود؛وای که کار با اينا چقدر سخته؛خلاصه بعد از اون از اونجايی که زنگ شش نداشتم نشستم تو کتابخونه و تکليفای کلکوسم و نوشتم آخه فردا بايد يه عالمه کار برای تاريخ تحويل بديم که من تازه ديروز يادم اومد که بايد شروعشون کنم و از اونجايی که ديروز يادم اومد نصفش هم برای امروز موند؛بعد از اينکه رسيدم خونه ديدم بهتره که بريم سينما و کلی ناز کشی کردم که مامانم اينا رو راضی کردم(آخ که اگه من گواهينامه ميگرفتم؛هی داغ دلم تازه ميشه)بعد از اون ساعت چهار بود که حرکت کرديم که مثلا به سانس ساعت پنجش برسيم؛تازه ساعت شش بود که ما رسيديم به بورلی هيلز؛کلی ترافيک بود؛برا همين هم رفتيم کمپس يو سی ال ای؛فکر نکنم که بتونم هيچکدوم از دانشگاه های ايران و با اون مقايسه کنم؛بعد بابام داشت ميگفت که يه آپارتمان اطراف دانشگاه بگيريم که من در آينده که قراره برم يو سی ال ای راحت باشم؛من هم اول کلی عصبانی شدم که امکان نداره من بعد از هجده سالگيم با اونها زندگی کنم؛بعد هم اينکه من يو سی ال ای نميخوام برم؛تا اونجايی که يادمه از وقتی که خوندن و نوشتن و شروع کردم ميخواستم برم هاروارد حالا هم نظرم عوض نشده؛ميدونيد از شهر خودمون زياد خوشم نمياد آخه همچين شهر مرده ای هستش؛روزهای تعطيل که بيرون بری به زور دو تا آدم ميبينی؛بيشتر يه شهر تجاری پير هست تا يه شهر هيجانی و شلوغ؛من هم دوست دارم تو جاهای شلوغ زندگی کنم؛تو ايران که بودم هيجان و چاشنی زندگی ميدونستم هنوز هم ميدونم ولی اينجا اصلا هيجان نداره؛بعد از يو سی ال ای چند تا مجسمه ديديم که واقعا خوشگل بودن؛لامذهبها مجسمه هاشون هم تحريک بر انگيزه؛من که آبم اومد؛هی چرخ خورديم و خورديم تا ساعت شد هفت و نيم و بالاخره بعد از مدتها آروز ما رفتيم که ببينيم اين ارتفاع پست که ميگن چيه؛آدم اينجا اعصابش برای ديدن يه فيلم ايرانی داغون ميشه از ساعت چهار تا يازده فقط به خاطر يه فيلم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!؛تو سينما فقط دوازده نفر بودن که وسطهای فيلم دو نفر ديگه هم اومدن!!!!!!!!!!حالا ميخوان نظرم و راجب فيلم بگم:
اولا که اول فيلم کلی ناراحت کننده بود يا با کلمه بهتر بگم خشن بود؛يه جور خشنيه ملايم(شد پارادوکس نه؟)بعد از اون تو هواپيما يه قسمت يه جورايی کاملا مردسالارانه شده بود و اون هم اونجايی بود که اون دختره (رباب)بين دو مرد قرار گرفته بود که اسلحه رو از برادرش بگيره يا حرف شوهرش و گوش بده؛دلم براش سوخت٬آخر با گريه حرف شوهرش و قبول کرد؛يه چيزی که خيلی به نظر من مصلم(ديکتش درسته؟)بود اين بود که اون مرتيکه عليرضا از اولش که به يارو گفت چه جوری بگرده مشکوک ميزد حالا اين قاسمه چه طوری بش اعتماد کرد و من نميدونم؛يه چيز واقعا وحشتناک صدای خلبان بود که واقعا قشنگ بود؛اين صدای کی بود؟؟؟!!!!!!!!!!خيلی صدای ماهی بود؛امروز به اين نتيجه رسيدم که ليلا حاتمی هم جزو بازيگرايی که وقتی گريه ميکنن زشت نميشن؛به نظر من واقعا کارگردانيش حرف نداشت؛قسمت آخر فيلم هم من وياد اون داستان فيل مولوی ميندازه که هر کی فکر فيل و يه چيز ميبينه؛صحنه سقوط هم قشنگ بود؛به نظرتون مينويسن که بچشون متولد کجاس؟متولد آسمان؟؟؟آخر فيلم هم مثل اولش به نظرم خشن بود؛خشن ملايم؛يه چيزی که تو فيلم خيلی باحال بود به نظر من اين بود که همه اتفاقات فقط در يک هواپيما افتاد؛يه چيز باحال ديگه هم ابهت مامانه بود؛ميدونيد به نظر من اين فيلم برای اونهايی که بيرون از ايرانن جالب بود ولی برای يکی مثل من و خیلی های دیگه که تو ايران زندگی کردن و اينها رو ديدن و خيلی از اين اعتراضها رو تو مهمونيهای خونوادگی و ...شنيدن چيز تازه ای نيست؛اول اين فيلم که هی ناموس ناموس ميکرد اعصابم داشت داغون ميشد مخصوصا اون قسمت که گفت مگه تو خودت ناموس نداري؟؟؟يا اون قسمت که اون دختره با يه کلاه گيس که معلوم نيست چرا تو سفر به بندر عباس با خودش حمل ميکنه مياد و قاسم شروع ميکنه ناموس ناموس کردن کلی اعصابم داغون شد؛ببينم مثلا اون تار مو باعث فساد ميشه؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!نه واقعا هر کی که ميگه حجاب به من بياد و يه دليل منطقی بده شايد منم باحجاب شدم؛خلاصه فيلم يه طورايی بود؛آدمها به چيزهايی ميخنديدن که قابل زار زدن بودن؛من از فيلم و اينا زياد سرم نميشه برا همين هم نميدونم که اينکه تلخترين چيزها رو تو يه فيلم طوری بيان ميکنن که باعث خنده ميشه يه نوع فيلمسازيه يا ....؛ولی هر چی هست تلخه؛آدمها ميشينن ميخندن ولی پشت خندشون کلی گريه هست؛وجود بچه تو اين فيلم به نظرم برای به وجود آوردن صحنه های عاطفی لازم بود يعنی اگه يه فيلم امريکايی بود کلی توش ماچ و بغل و بوسه بود ولی تو اين فيلم اين بچه ها بودن که اين ارتباطها رو برقرار ميکردن؛راستی همه جونشون و به نظر من مديون نرگس هستند؛ديگه حال ندارم بيشتر از اين درباره ارتفاع پست بنويسم؛بعد از سينما هم يه راست اومديم خونه و من باز هم قهوه درست کردم اين دفعه ترکی که زياد نيگهم داره؛وقتی رسيديم ساعت يازده بود و من از ساعت يازده تا دو و نيم يه سر داشتم رو بقيه اون تکليفه مال تاريخ کار ميکردم در طول این مدت چهار لیوان قهوه خوردم که تقریبا در طول عمر من اینهمه قهوه در این مدت کوتاه بی سابقه بوده خدا نویسنده های تاریخ و خیر نده(خدا الان عصبانیم یه چیزی میگم حالا تو نری یه موقع به اونها خیر ندیها !)؛بد بختی اينه که اين تاثير مستقيم تو فاينال داره ؛نميدونم چرا هميشه وقتی که يه عالمه کار بايد انجام بشه همه چيزها يادم مياد من يه عالمه برای اين تکليفه مال تاريخ وقت داشتم يه عالمه روز ديگه هم برای سينما رفتن ولی چرا همش امروز شد نميدونم از اونها گذشته چرا فقط امروز من ديشبش کم خواب شدم هم نميدونم و ..؛تا بوده و هست دنيا همين بوده؛امروز هی اين تکليف تاريخ و انجام ميدادم و هی به جرج واشنگتن و مديسن و فدراليکها و آنتی فدراليکها و ...فحش ميدادم ولی يه چيز جالب هم ديدم؛يادمه تو کتابه دنيای سوفی يه چيزی راجب پابليوس خونده بودم که الان اصلا يادم نيست تو اون کتاب اين پابليوس چی بوده ولی امروز تازه دوزاريم افتاد که يه اسم مخلوط بوده؛راستی اون ماده تو کافی چیه؟کوکایین؟
خیلی دوست دارم که نان و عشق و موتور هزار و ببینم ولی اینجا هنوز نیوردنش
وحشتناک خوابم مياد پس ميرم بخوابم.
خوابهای خوب ببينم وببينيد.
+ Persian Girl ; ۱:٢٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٢ مهر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

يه روز جديد

امروز و ديروز از اون روزهايی بود که کلي به فاک از نوع نه چندان حاد رفته بودم؛امروز که صبح کله سحر ساعت پنج از خواب بلند شدم چون بايد پياده ميرفتم مدرسه٬ هر وقت قراره که پياده برم جايی هی يادم ميفته که گواهينامه ندارم؛به هر حال بعد از کلی دوش و ... وقتی که از خونه بيرون رفتم هوا هنوز تاريک بود و خيابونها هم همه خلوت بودند و تو شهر ما فعلنا يکی ميگرده که به دخترها تجاوز ميکنه و بعد هم اونا رو ميکشه؛البته همه اينها فقط وقتی يادم اومد که تو مدرسه بودم؛وقتی رسيدم ديدم هنوز پنج دقيقه وقت دارم؛ برا همين رفتم کف و يه صبحونه خوردم؛بعد از اون هم که زنگ صفرم شروع ميشد؛زنگ اول و دوم هم هيچ اتفاقی نيفتاد فقط چند تا موضوع جالب بود؛يکی اينکه ما ديروز بايد ديالوگی که نوشته بوديم و اجرا ميکرديم؛منم ديالوگ و تو کلاس نوشته بودم و اصلا نميدونستم راجب چی چی هست ولی جالب اينجاست که ما تنها کسی بوديم که ای گرفتيم٬آخه اين زنيکه فقط به اين اهميت ميده که تو هی ايموشن نشون بدی؛منم که انقدر رو دارم که هيچی هم بلد نباشم باز انقدر آسمون ريسمون ميبافم که ديگه همه چی اگه غلط هم باشه درست ميشه؛راستی امروز اين معلم ج*عزيز ما مو مصنوعيش و پخش کرده بود؛وای من موندم اين معلمه چرا اينطوريه؛لباسهای قرن دقيانوس و ميپوشه؛زنگ دوم هم که تاحالا چيزی جز رمنس و رمنسيزم و رمنتيک و ..ياد نگرفتيم؛اين زنيکه هم هی پا ميشه و لامپهای کلاس و خاموش ميکنه که مثلا فضا رمنتيک شه که بچه ها بيان نوشته هاشون و بخونن؛ميدونيد تو مدرسه ما يه عالمه زنگهای مختلف هست؛يکی از زنگها مال وقتيه که يه فرد خطرناک وارد مدرسه ميشه که وقتی اون زنگ و ميزنن چراغ کلاسها رو خاموش ميکنن و درها و پنجره ها رو هم ميبندن که کلاس از پشت خالی به نظر برسه؛بعد اين زنگها رو هر از چند گاهی برای آمادگی ميزنن؛امروز هم از اون زنگها داشتيم سر همين کلاسه که معلمه همينطوری به درسش ادامه داد و فقط درها رو بست؛بعد از اون هم که تاريخ داشتيم؛وای يه عالمه کار داريم که بايد جمعه تحويل بديم که من در تمام اين مدت از اونجايی که کتابم سنگين بود حال نداشتم انجامش بدم؛بعد از اونم سر زنگ بعدی يه دفعه از فضا و ستاره ها پريديم رو جدول مندليف که البته يه اسم ديگه بش ميگن اينجا؛ميدونيد اين درس و من بايد سال پيش ميگرفتم که سال پيش بدون اينکه اين و بگيرم قسمت دومش و گرفتم و پسش هم کردم حالا بايد بشينم تازه قسمت اولش و بخونم؛اين چرت و پرتايی که معلمه ميگه کلی با چيزهايی که ما درباره جدول مندليف ياد گرفته بوديم فرق داره؛بعد از اون سر زنگ نهار هم کلی با جنا گفتيم و گفتيم؛ميدونيد اين جنا خيلی با دخترهای امريکايی فرق داره اين و قبلا هم گفتم ولی امروز ديگه واقعا ديدم چقدر فرق داره؛جنا سينيوره و گواهينامش هم داره و پرميشن پارکينگ مدرسش هم داره ولی اين بشر بعد از مدرسه يه راست ميره خونه؛موضوع عجيبتر اينه که اين پرام هم نميخواد بره؛قبلنا که دوستام هم تو مدرسه ما بودند تصميم گرفته بوديم برای پرام کلی آدم و سر کار بذاريم و آخرش همشون و قال بذاريمولی خوب حالا که ديگه دوستام تو مدرسه من نيستند؛يعنی همشون يا رفتن ايران يا اروپا يا کانادا يا يه شهر ديگه يا يه مدرسه ديگه؛به هر حال بعد از اون هم که با اون زنه ماسته کلاس داشتم؛ديروز هم يه امتحان سر همون کلاس داشتم؛نميدونم چه مرگم شده بود هر چی فکر تو کلم بود دقيقا سر امتحان يادم اومده بود؛خلاصه همه چی يادم بود غير از کلمه هاي عجيب غريبی که جلوم رديف شده بودند جالب اينجا بود که يه عالمه هم چرت و پرت نوشتم تو اون برگه که اصلا نميدونم معنيشون چی بوده ولی فکر کنم درست نوشتم؛از اون روزهايی بود که همه کارها خود به خود انجام ميشد بدون اينکه من بشون فکر کنم آخه ديروز به فاک نوع نيمه شديد رفته بودم؛به هر حال امروز مينيموم دی بود يعنی زود تعطيل ميشديم؛منم که يادم رفته بود پياده تصميم گرفتم برم خونه؛راستی شنبه تو مدرسه ما يه روزی که اسمش و يادم رفته؛تو اين روز بچه ها ميتونن دوست دختر يا دوست پسرشون رو که از مدرسه ديگه هستند بيارن تو مدرسه ما؛بعد امروز که رفته بودم کف يه پسره داشت ميگفت که تاحالا دخترهای زيادی ازش خواستن که باشون بره ولی اون قبول نکرده!!؛من هم کلی خندم گرفته بود که برای حفظ ادب فقط به تبسم اکتفا کردم؛جالب اينه که اين يارو گی هم هست؛نميدونم چرا بچه های کلاس فکر ميکنن که من از نوع دخترهای پلير(player) هستم بعد ده ساعت توضیح دادم که نخیر نیستم؛اینم از این؛امروز که داشتم فریدون مشیری میخوندم رسیدم به اون شعره که میگه:
خوش به حال غنچه های نیمه باز؛نمیدونم چرا یه دفعه ای شروع کردم به صورت آهنگ خوندنش بعد یه ده ساعتی فکر کردم که کجا شنیدمش که یادم اومد که داریوش اون و خونده؛من هیچوقت فکر نمیکردم اصلا داریوش از فریدون مشیری خونده باشه؛به هر حال بعد از اون که اومدم خونه از ساعت سه تا ساعت هشت یه سر نشستم و درس خوندم یا بهتر بگم تکلیفهای تاریخ و انجام میدادم؛جمعه باید اینها رو تحویل بدیم و با اینکه پنج ساعت بکوب هی یکی تو سر کتاب زدم یکی تو سر نتهام هنوز تموم نشده البته من امروز که مثلا شروع کردم که درس بخونم اين تاريخ رو دو قسمت کردم يه قسمتش و قرار گذاشتم امروز بنويسم که پنج ساعت طول کشيد قسمت طولانيترش هم گذاشتم برای فردا؛راستی امروز مثلا من ميخواستم برم سينما؛ميدونيد اطراف ما اصلا ايرانی زياد نيست برا همين برای يه فيلم ايرانی ديدن بايد نزديک به دو ساعت رانندگی کنيم؛اه اگه که من گواهينامه داشتم؛ميدونيد از اين اعصابم داغون ميشه که من ميتونستم سال پيش پرميشنم و بگيرم که الان اينهمه زور نزنم که اين ترم تموم شه که بتونم برنامم و عوض کنم؛به هر حال اين مامان من رفت بازار و وقتی که اومد ديگه کسی حال نداشت بام بیاد و قرار شد که فردا حتما بريم که من عصبانی شدم و گفتم که اصلا لازم نکرده؛آدم در اين جور مواقع ها کلی دلش ميگيره و عصبانی ميشه؛دلش ميگيره چون اگه ايران بود دو دقيقه ای مشکل حل شده بود و از زمين و آسمون داوطلب ميريخت که بات بيان و عصبانی ميشه که اينجا چرا اينريختکی شده؛ديروز هم که چون اول پاييز بود هيچ کاری نکردم جز اينکه نشستم و سلن دين و داريوش و شکيلا گوش دادم؛امروز هم بعد از اينکه دسم تموم شد يه فيلم ديدم که اسمش و باز هم بلد نيستم ولی کلی باش حال کردم؛وای آهنگ فيلمش وحشتناکککککککککککککککککک بود؛حرف نداشت؛خود فيلم دو زار نمی ارزيد ولی آهنگاش!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؛آهنگش يه چيزی تو مايه های اون آهنگ وسط فيلم د گوست بود که آدم يه طوری ميشه.فيلم يه جورايی نوشته آخر کرمها رو ياد آوری کرد؛راستی بابابزرگم به خونه جديد نقل مکان کرده و دات ارگی شده؛خيلی ماه شده فقط يه مشکل گنده گنده گنده بزرگ داره و اونم اينکه من نميدونم کجا بايد نظر بدم!!
راستی ديروز آسمون و خورشيد هم با من بودن آخه در تمام روز خورشيد از پشت ابرها بيرون نيومد؛آسمون هم خاکستری بود؛امروز کلی وراجيه ديگه هم داشتم درباره پياده رويم که چقدر آدمهای مختلفی و ديدم و بعضیهاشون حالم و به هم زد و بعضيهاشون هم کلی بم انرژی دادن؛راستی اگه من باز هم مثل هميشه جا کم بيارم چيکار کنم.راستی دیگه نماز نمیخونم؛همونطور که چرای خوندنش و نمیدونستم حالا هم چرای نخوندنش و نمیدونم.
یه چیز دیگه هم اینکه امروز که این و تو پندار خوندم یادم اومد که من و یکی از دوستام هم یه زمانی قرار بود فیلم کوتاه بسازیمحتی کلی هم دوربين و ...آماده کرديم ؛يه عالمه هم اينور و اونور رفتيم و با اين مسئول و اون مسئول حرف زديم و کلی هم سوژه گير آورديم نه همچين ولی آخر نساختيم.
خوش باشيد
+ Persian Girl ; ٩:٠٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ مهر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

دخترک تنها

ديگه اعصابم از دست دل خودم هم داغون ميشه؛آخه امروز هم دلم گرفته بود؛ميدونی امروز اولين روز ماه عشق بود؛اول اکتبر!؛بازم پاييز اومد؛پاييز!!!هر سال پاييزش با سال پيش فرق ميکنه ولی امسال بزرگترين فرق ممکن و داشت؛پاييز تو ذهن من اصلا تنهايی و دلتنگی و تداعی نميکرد؛وقتی که يکی ميگفت پاييز اولين کلمه هايی که تو ذهن من مثل يه قطار پشت هم رديف ميشدن دوستی و شيطنت بودن؛امسال اولين روز پاييز اولين چيزی که حس کردم يه احساسي بود که فکر کنم آدما بش ميگن دلتنگی. تا حالا؛ يعنی قبل از اينکه تنها بشم هميشه فکر ميکردم همه احساسهای دنيا رو ميدونم؛فکر ميکردم همه آدمها هر چی بگن کاملا برام قابل فهمه؛فکر ميکردم وقتی يکی ميگه دلم گرفته درکش ميکنم؛خيلی وقته که فهميدم تنها چيزی که بلد بودم و ميفهميدم اين بود که بگم ميفهمم چی ميگی.
بازم ميخوام از قصه های دخترک بگم؛همون دخترک که روز تولدش تنها بود؛اونی که زخمی شد و هنوز زخمش عفونت نکرده پادزهرش پيدا شد؛يادته که کی و ميگم؟اون دختره معصوم که تو کوچه باغ خاطراتش بعضی اوقات قدم ميزد.بهترين قصه های اون دخترک شايد برگرده به پاييز؛پاييز دخترک مثل همه دخترکهای ديگه پر بود از شور و نشاط؛خنده هيجان ديوونگی و قلبهای پاک مثل الماس؛به همون درخشندگی.
دخترک معصوم قصه ما ؛يه بار ديگه خواسته يا ناخواسته يه نگاه به عقب و يه نگاه به جلو انداخت؛پشت سر يه دنيا بود با يه دخترک خندون و روبه رو يه دنيا با يه دخترک که شايد يادش رفته خنده يعنی چی؛پشت سر يه پاييز بود و يه برگ ريزون طلايی و رو به رو يه پاييز و يه دل تنهای زخمی
دخترک معصوم قصه ما؛يه نگاه به پنجره های بسته کوچه خاطراهاش ميندازه؛پنجره ها بستن ولی دل دخترک و مگه ميشه بست؟؛دخترک اونور پنجره های بسته رو ميبينه؛آخه اونور هر پنجره يه عالمه غوغاست؛یه عالمه خاطره؛دخترک رد میشه؛به وسطای کوچه که ميرسه
رد پای ماه و ميبينه؛يادش مياد يکی بود که براش ماه و به کوچش میورد
دخترک جلو ميره
ميره و ميره ؛تا اينکه رد پای ماه تموم ميشه؛دخترک يه نگاه به روبروش ميندازه
پنجره ها همه بازن؛دخترک ميره جلو اولين پنجره باز و نيگا ميکنه؛ميخواد ببينه اونورش چيه
سياهی!
باز نگاه ميکنه و اينبار يه تصوير مبهم ميبينه؛دخترک ميترسه؛اون دختر زخمی تو کوچه خاطره ها يادش مياد
ميخواد فرار کنه؛به کجا؟؟؟!!!!!به جلويی که رد پای ماه نداره و پر از تصوير مبهمه؟؛يا به گذشته ای که همه پنجره هاش بستن؟
دخترک باز هم ميترسه؛اين احساس هم جديد بود ؛ترس!!!!
شايد هم همين احساس بود که باعث شد دخترک پنجره باز و انتخاب کنه؛وارد شد؛يه اتاق تاريک؛پر از تصاوير مبهم؛با خودش فکر کرد اگه اينها همش وهم باشه چی؛اگه همه اين ترسها و دلتنگيها فقط يه خواب باشه چی؛
دخترک تو این فکرا بود که يه نور کوچيک جلو پاش و روشن کرد
از کجا اومد نميدونست؛ولی ميدونست که بايد بره؛محکوم به رفتنه؛آخه ديگه پنجره هم بسته شده بود؛يا اتاق انقدر تاريک بود که دخترک هيچکی و نديد؛و يا اینکه او واقعا تنها بود
دخترک بود و يه سو سوی نور ؛زیر سایه همون نور کوچیک یه قدم رفت؛و این بار این دخترک بود و یه دنیای نورانی تهی
دخترک بود و یه عالمه نور تنهایی؛دیگه به این نور عادت کرده بود؛چشمش و نمیزد؛یاد گرفته بود که چطور باش حرف بزنه
بش گفت تا کی با من میمونی؟؛نور گفت تا وقتی که من ت بیاد؛دخترک کوچه خاطرات و گشته بود ولی من و ندیده بود؛پس تصمیم گرفت که بره و بره و بره بلکه منش اون و یه جایی پیدا کنه.
+ Persian Girl ; ٧:٥۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٠ مهر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

يه روز که کاملا پر رو بودم

سلام
امروز صبح ساعت شش و نيم از خواب بلند شدم و من هم بايد ساعت هفت راه ميفتادم؛باورم نميشد در عرض نيم ساعت هم دوش گرفتم و هم لباس پوشيدم؛واقعا به خودم اميدوار شدم؛بعد از اينکه رسيدم مدرسه زنگ صفر که مثل هميشه بسکت بازی کرديم؛ميدونيد اون يارو که گير داده بود و دويل صدام ميکرد اين دفعه گير داده بود فکر ميکرد من سينيورم هر چی ميگفتم بابا من جونيرم هی ميگفت نه تو سينيوری؛وقتی که ايران بودم با دوستام هر جا که ميرفتيم همه فکر ميکردن که از همشون کوچيکترم حالا اينجا گير دادن فکر ميکنن که خيلی آدم بزرگم!!!!!!!!!!!!؛خلاصه بعد از اون از اونجايی که صبحونه نخورده بودم رفتم کف و يه سری خرت و پرت گرفتم که اصلا نچسبيد؛هيچوقت خوشم نميومد بگو(نون و پنير خودمون)رو با قهوه بخورم ولی شنيدين ميگن اگه آدم گرسنه باشه سنگ هم ميخوره شده بود جريان من؛زنگ اول هم که باز معلمه مو مصنوعی قبليش و گذاشته بود و باز هم بايد جرنال مينوشتيم و باز هم موضوع آزاد بود؛بعد من از اونجايي که بايد کم کم ريسرچم و شروع کنم تصميم گرفتم که درباره اينکه در آينده چيکاره ميخوام بشم بنويسم؛وای مخ خودم پکيد؛از اون اولها هميشه ميخواستم هنرپيشه بشم تا اونجايی هم که يادمه اونوقتها ميشستم و جلوی فاميل و ...نمايش حسن کچل و بازی ميکردم يا شعرهايی رو که بلد بودم نمايشی ميکردم؛بعد که بزرگتر شدم تصميم گرفتم که ستاره شناس بشم و برم تو ناسا کار کنم؛در کنارش میخواستم رییس جمهور هم بشم؛در عين حال هم عشق رياضی داشتم؛عاشق اين بودم که رياضی محض بخونم بعد ديدم با اين رشته به تنها جايی که ميرسم معلمی هست و آينده خوبی نميتونه داشته باشه؛رییس جمهوری هم برای من تو جامعه ایران نمیتونست تا وقتی که چیزهایی مثل تایید صلاحیت و غیره باشه شغل مناسبی باشه ؛بعد از اون از اونجايی که باز هم عشق سر و کله زدن با عددها رو داشتم تصميم گرفتم که مهندسی چيزی بشم ولی حالا اصلا نميدونم چی کاره ميخوام بشم؛آخر همون جرنال هم گفتم که هيچ برنامه ای برای آيندم ندارم و نميدونم که چيکاره ميخوام بشم؛شايد ريسرچم و در مورد افرادی بنويسم که الان يه کاره ای هستند و از اول نميدونستند که چيکاره ميخوان شن و چند تا مصاحبه هم با اين افراد بدم؛شما کسی و سراغ داريد؟؟؟
به هر حال بعد از اون بايد يه اسکيت(ديالوگ نمايش)مينوشتيم که مثلا تکليف خونمون بود که من تو کلاس تمومش کردم؛زنگ بعد هم باز هم رفتيم دور و ور اون شعره ادگار(The Raven )؛جريان اين شعر اينه که در يک محل زيبا(کتابخانه ای که مجلل به نظر ميرسه) يه مرد (ادگار)در حال خوندن يه کتابه که حس ميکنه يکی در ميزنه و از اونجايی که شب بوده بعد از مدتها در و باز ميکنه و عذر خواهی ميکنه که دير در و وا کرده و هیچ صدایی نمیشنوه غیر از زمزمه اسم لنور؛بعد از دوباره یکی در میزنه و باز هم بعد از مدتی یه پرنده سیاه داخل میشه؛خلاصه بعد از چند تا فکر و حرف که از مغز و دهان ادگار خارج میشه میپرسه که تو کی هستی و اون پرنده جواب میده "Never more" ؛این کلمه تنها کلمه ای که پرنده از اول تا آخر این شعر میگه ولی اون قسمتی باحاله که ادگار میپرسه کی من و ترک میکنی و پرنده باز هم میگه "never more" ؛این داستان ادامه داره و ادامه داره...؛ اينقدر وراجی کردم که بگم موضوع اين بود که بايد ميگفتيم اين پرنده از کجا اومده و چيه و ...؛من هم يه عالمه گفتم که پرنده مرگ و پيامبر و خلاصه کلی آسمون رسمون بافتم که همونجا تموم شه؛زنگ بعد هم که تاريخ داشتيم؛وای يه عالمه کار بايد جمعه تحويل بديم که مثلا قرار بود از امروز شروع کنم روشون کار کردن که کتابم تو لاکرم جا موند؛اين معلمه تاريخ هم که انگار عاشق ايرونيهاست؛هر چی من بپوشم ده ساعت تعريف ميکنه که چقدر بم مياد و .....؛وسط اينکه داشتيم نت برميداشتيم من ضايع از اونور کلاس داد زدم که چرا بايد ما تاريخ انگليس و بخونيم درحاليکه کتابمون اسمش تاريخ امريکا هست؛انقدر سوال مسخره ای بود که کل کلاس جوابم و دادن؛اينها هم که همه چی و به يازده سپتامبر ربط ميدن؛بعد از تاريخ هم که زنگ خندمون بود؛حالا من هی به ح ميگم بابا اين کلمه *کش و وقتی که در مقابل يه دختر استفاده ميکنی حرف بد حساب نميشه اونم هی ميگه که نه حساب ميشه؛راستی کسی ميدونه شلموته يعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟امروز سر کلاس بايد يه پری لب مينويشتيم و بعد از اون هم يه ديتو داشتيم برای تکليفمون که همون جا تو کلاس انجام دادم؛امروز کلی رو مود خوب بودم؛مثلا وقتی که من بلند ميشدم و صندليم و ميکشيدن طرف خودشون فقط نگاه ميکردم و ميخنديدم يا وقتی که مثل من ميگفتن واز آپ هم همين کار و ميکردم در حاليکه در حالت معمولی از اون اخلاقهای سگی ميگيرم که با صد من عسل هم نميشه شيرينش کرد؛بعد از اون زنگ نهار در کمال پر رويی و در عين حال شجاعت رفتم و با مسئول کلابها صحبت کردم و گفتم که چرا ما پرشين کلاب نداريم؛اونم گفت که چون قبلا داشتيم بايد برم با مسئول قبليش صحبت کنم؛من هم رفتم و با ميس بايز صحبت کردم و اونم گفت که چون عضوی نداره؛خلاصه بعد از اون با جنا کلی در مورد بازی کامپيوتری جديدی که جنا گرفته خنديديم؛يه بازی که تو بايد توش خانه و خانواده بسازه؛خيلی باحاله اسمش يادم رفته؛بعد از اون هم که با معلم سيب زمينی عزيز کلاس داشتيم و فردا هم امتحان داريم؛ميدونيد تو اين کلاسمون يه دختره هست اسمش آتوسا هست و من هم که دنبال عضو برای کلاب ميگشتم بعد از کلاس بش گفتم ميشه بات صحبت کنم؟اونم همچين اول کلی تعجب کرد و بعد من گفتم که اسمش ايرانيه و برا همين ميخواستم ببينم که ايرانی هست يا نه؟اونم گفت آره و بعد از اون هم من شروع کردم درباره پرشين کلاب گفتن و اون گفت که خودش و دوستهاش عضو ميشن؛آخه برای عضو شدن حتما نبايد ايرونی باشی؛وای کلی پر رو شده بودم امروز نه؟بعد از اون هم که ستاره رو ديدم با اون هم صحبت کردم؛امروز ديگه انده رو بودم؛رو که نيست سنگ .....؛بعد از اون هر چی وايسادم بابام نيومد دنبالم که مجبور شدم پياده برگردم خونه؛تو خونه هم اول يه کم آنلاين رفتم و بعد هم يه کم درس خوندم و بعد از اون هم نماز ظهر خوندم و بعد هم رقصيدم.بعدش هم فرندز و نیگا کردم و سونت هون که هر دو تا غمگین بودن.
در مورد نماز خوندنم؛اولا که من نماز ميخونم ولی نميدونم چرا؛تازه هم شروع کردم که نماز بخونم؛ديروز هم نگفتم که نماز خوندن اراده است گفتم که اراده کرده بودم که نماز بخونم که خوندم؛از اونجايی که ديروز اراده کرده بودم که امروز نماز بخونم امروز نماز ظهر و خوندم؛گرچه فقط يه نماز خوندم ولی من که اراده نکرده بودم همه نمازها رو بخونم؛بعد هم من نماز ميخونم چون يه مدتيه که احساس کردم بايد يه جوری از خدا تشکر کنم حالا راه ديگه ای بلد نيستم و برا همين يه مدت تصميم گرفتم که نماز بخونم؛اينکه تا کی ميخوام اينکار و ادامه بدم هم نميدونم.
وای امروز يه عالمه ميخواستم حرف بزنم ولی ديگه واقعا وراجی ميشه اگه بيشتر از اين بنويسم.
+ Persian Girl ; ٩:٠۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٩ مهر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

اراده رو حال کن که من حال کردم

فقط خواستم بگم که من ارادم و انجام دادم و نماز خوندم؛البته فقط نماز مغرب و عشا يا اشا رو خوندم و لاک هم داشتم ولی برای من همين کافيه؛الان هم اراده ميکنم که فردا هم نماز بخونم ؛نميدونم چرا ولی ميخوام اين کار و يه مدت انجام بدم ببينم به کجا ميرسم.
+ Persian Girl ; ٩:٢٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۸ مهر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

يک روز با يه آسمون قشنگ

سلام
امروز صبح از خواب بيدار شدم و بعد از دوش و صبحونه و اينها چون مامانم سر کار تنها بود قرار شد که من باش برم سر کارش؛اولش که نشستم و از بيکاری لاک قرمز(زرشکی)زدم و بعد از اون هم همونجا رفتم آنلاين و ديدم ای بابا کلی از آدمها زنده هستند؛امروز مامانم يه مشتری داشت که از يوگوسلاوی اومده بود و با خواهر دوست پسرش اومده بود که موهاش و های لايت کنه؛اونطور که ميگفت خواهر دوست پسرش بيماری روانی داره و موهاش و خودش کوتاه کرده؛و واقعا هم همينطوری بود آخه يه دفعه يارو بلند شده بود داشت همه جا رو تميز ميکرد؛میدونید اینجا مدرسه ها توش همه جور آدمی هستند؛یعنی هم آدمهایی که بشون میگن از نظر عقلی یه کم عقب هستند (که تو کلاسهای جداگونه هستند)و هم انسانهایی که توانایی جسمی اونها یه جورایی هست مثل نا بینا ها و ...که کلاساشون با ما یکیه و فقط یه مترجم دارن؛من هیچ وقت فکر نمیکردم که اونهایی که عقب مانده ذهنی هستند خیلی از معنیها رو بدونند مثل دوست داشتن و ...ولی بعد از اینکه خودم با چشمهای خودم هر روز دارم میبینم که چه شکلی دو تا از اینها اینهمه همدیگر و دوست دارن به این نتیجه رسیدم که اونها از ما که مثلا عقلمون عقب نمونده بیشتر لذت میبرن و خیلی چیزها رو مثل دوست داشتن خالصانه تجربه میکنن؛به نظر من آرايشگری يکی از سخترين کارهای دنياست؛مامان من تو ايران تو کارای ساختمونی يا همون بساز بفروشی(چون واقعا بساز بندازی نبود)بود و يه آرايشگاه هم داشت که بعضی اوقات اگه وقت ميکرد ميرفت ولی نه اينقدر جدی که اينجا داره؛به هر حال من که نشستم اونجا و فقط اومدم آنلاين؛بعد که ديگه کم کم مشتريها رفتند مامان جان بالاخره يه کم وقت کرد و سيبيل مبارک را بند انداخت بعد هم کلی گير داد که چرا اينقدر پيرزنی شدم آخه لاک قرمز و شلوار قرمز و بلوز مشکی و رژ صورتی پر رنگ زده بودم و خلاصه اينقدر گفت که من تصميم گرفتم ديگه اصلا ميک آپ نزنم؛گرچه معمولا هم نميزنم چون اصلا انقدر دير ميشه که همه چی قر و قاطی ميشه؛همون وقت هم لاکم و عوض کردم؛بعد از اون مامانم يه کمی از موهام و کوتاه کرد؛ميدونيد تا حالا تو عمرم اينقدر موهام بلند نشده بود؛آخه معمولا من تو ايران هميشه موهام بلند بود غير از وقتی که دبستان بودم و يک سال هم وقتی که تابستون بود موهام بلند بود ولی باز هم نه اينقدر که الان بود ؛مامان جان هم يه دو اينچی موهام و کوتاه کرد و موهام نه اونقدر کوتاه که ايران بودند ولی خوب کوتاه شدن بعدش هم يه دیپ کانديشر بشون داد چون به نظرش موهام دميج داشتن؛من که اصلا حاليم نشد اينا يعنی چی؛مثلا اون شامپو که ميمالن باعث ميشه که موی آدم موخوره و شوره و ...نزنه؛به هر حال بعد از اون برادرم و بابام اومدند ؛مثل اينکه رفته بودند برای ماشين که ضبطش و دزديده بودن ضبط بخرن؛جالب اينجا بود که اين برادر فنگله من که پنج يا شش سال از من کوچيکتره به مامانم ميگفت که بالای موهاش و براش قهوه ای روشن کنه(آخه اين فنگله موهاش و اسپايکی ميکنه)گرچه که مامانم گفت نه؛ميدونيد واقعا دوست داشتم که چشمای ايرانی الاصل اين برادر فنگلم و داشته باشم؛خدايی با اينکه خيلی فنگله است ولی خيلی هم خوشتیپه؛جالب اينه که تقريبا بيشتر دخترهای مدرسشون هی دنبالشن و اين آقا هم هی کلاس ميذاره و کم محلی ميکنه(خوشم مياد اخلاق سگيه خودم و داره)؛حتی دوستهای خودم هم قبل از اينکه حال من و بپرسن حال اون فنگله رو میپرسن؛از حالا ميتونم ببينم وقتی که نوزده بيست سالش شه چی ميشه؛بعد از اون که داشتيم ميومديم خونه ديدم واقعا ضبط جديد ماشينمون که سی دی پليره حرف نداره؛خدايی استريوهاش خيلی قوين من که کلی باش حاليدم.
بعد از اينکه اومديم خونه گيلمور گيرلز و ديدم و بعد از اون هم يه فيلم ديدم که مثل هميشه اسمش يادم نيست ولی از اون نوع فيلمهايی بود که صحنه های ويژش حرف نداشت؛منظورم از صحنه های ويژه صحنه های تخيلی يا يه همچين چيزايی که من اسمش و بلد نيستم هست.اه اعصابم ديگه داره واقعا خط خطی ميشه آخه مثلا من قرار بود نماز بخونم ولی هنوز وقت نکردم ولی امشب اراده ميکنم که حتما اين کار و انجام بدم حتی اگه شده ساعت سه نصفه شب باشه؛امروز يکی از دوستام گفت که اون يکی دوستم از وقتی که از مکه برگشته کلی عوض شده و با حجاب شده و نماز ميخونه و ...؛من که نميدونم چه سريه که هر کی ميره مکه اين ريختی ميشه.
راستی يادتونه گفته بودم يه دانشجويی به کمک نياز داره برا پايان نامش؛خوب اون الان يه وبلاگ زده.
ميگم من خودم دارم به اين نتيجه ميرسم که خيلی يه دفعه ای میپرم از يه جا ميرم يه جای ديگه؛يعنی از يه موضوع به يه موضوع ديگه نه؟.
راستی يه مطلبی تو گردون ديدم که خيلی به نظرم جالب اومد؛واقعا ببينيد چقدر آدم ميتونه قدرت به دست بياره تو اين دنيای مجازی و خيلی راحت اين قدرت و تو دنيای واقعی نشون بده؛و به نظر من اين قدرت فقط تو لحظات احساسی نبايد احمال شه؛نميخوام وارد سياست بشم ولی اونايی که اينقدر از اينکه حکومت ايران عوض شه نا اميدند اگه فقط يه کن بشينن فکر کنن ميبينن که اگه حتی آدمهای دنيای مجازی و فقط اونها قرار باشه که با هم متحد شن چی ميشه حالا چه برسه که علاوه بر اين آدمهای مجازی يا بهتر بگم آدمهای واقعی تو دنيای مجازی دست به دست هم بدن خيلی کارا ميشه کرد تازه به نظر من ايران فقط يه شروع لازم داره؛تو يه نقطه بکش تا بينهايت نقطه جلوش مياد و ميشه يه خط که پايان نداره.
راستی تا یادم نرفته یه سر به اینجا بزنید؛واقعا اینها تخم مرغن؟؟؟!!!!!!!!
خوش باشيد.
+ Persian Girl ; ۸:۱٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۸ مهر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

بی شرح(کوه)


وقتی که تو اينجا که اين عکس رو گرفتم بودم؛دوست داشتم که بپرم و خودم و بندازم رو اون مه ها ولی دوستهام بم يادآوری کردند که زيرش دستی که من و ميگيره اسمش پنجه مرگه؛فکر ميکردم اگه بپرم اين مه ها هستند که من و ميگيرن و فکر ميکردم اينقدر نرم و مهربونن که نگو ولی سراب بودن؛کی گفته سراب فقط تو صحرا و کوير اتفاق ميفته؟اينم سراب بود و به نظر من قشنگترين سرابی که ميتونست باشه؛هر چی سراب زيبا تر باشه قدرت گمراهيش بيشتره.
+ Persian Girl ; ٩:٤٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٧ مهر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

شنبه با يه عالمه درس

سلام
امروز که اول صبحی از خواب بلند شدم و ديدم که مامانم اينا دارن ميرن ولی باز هم گرفتم خوابيدم؛بعد از اينکه از خواب بلند شدم يه کم اومدم آنلاين و خاطره ديروز و نوشتم و بعد از اون هم يادم اومد که کلی درس دارم که بخونم؛رفتم آفلاين و قبل از اينکه تریپ خرخونيم و راه بندازم اول يه حموم رفتم؛میدونید من هر روز دوش میگرم ولی حموم رفتن باید حال داشته باشم و این حال معمولا وقتی که یه عالمه کار دارم که انجام بدم میاد سراغم؛وای کلی گرسنم بود آخه از ديروز که از مدرسه برگشته بودم هيچی نخورده بودم ولی حال نداشتم برم آشپزخونه؛اين ديگه واقعا نوبر بود؛بعد از اون ديگه نشستم و انقدر با اين عددها سر و کله زدم که مخم پکيد؛فکر نکنم که تو ايران اين همه درس داشته بوديم؛اين معلمه ؛همون سيب زمينيه رو ميگم؛خودش هم گفت که اين تکليف سنگينيه و سه شنبه تحويل ميگيره؛بعد از يه دو سه ساعت ديدم ديگه واقعا مغزم نميتونم پيام های گرسنه هستم و از طرف شکم مبارک بپذيره و به خاطر همين ديگه بلند شدم و رفتم ببينم چی ميتونم بدم که شکمم بخوره؛من هيچی نميخورم وقتی هم که ميخورم ديگه گاو خوری ميشه؛کلی ماکارونی و چيز خوردم و آخرش هم برا اينکه زيادی سنگين نشم ليمو ترش خوردم که کلی شيرين بود؛بعد از اينکه کلی وقت تلف کردم و تلويزيون ديدم از دوباره برگشتم پای درسهام و بعد از اينکه کل درسهای عددی تموم شدن نشستم و اين تکليفهای زنگ چهارمم بود که پدر چشمم و در آورد و آخرش هم کلی چرت و پرت نوشتم که به احتمال قوی درست هستند؛برای اينکه بگم چقدر درس خوندم کافيه که بگم تو اون مدت هر چی سی دی ريميکس داشتم و گوش دادم؛يه مشت سی دی هم بود که روشون هيچی ننوشته بودم بعد که گذاشتمشون ديدم که بابا دنيا دست کيه؛کلی باحال بودن؛خلاصه بعد از اون يه کم همينطوری وقت تلف کنی پای تلويزيون؛يه فيلمه ديدم که باز هم اسمش يادم نيست ولی يه جريان نيمه باحال داشت؛يه پسره که ميخواد بره ببينه کيه؛گذشتش چی هست و چيزهايی که مامانش اينا ازش پنهان ميکنن و کشفياتی که اون ميکنه و ....؛ميدونيد ما وقتی که ايران بوديم هم بيمه بوديم هم اکباتان؛يعنی بعضی شبها اکباتان بودم و بعضی شبها بيمه؛چون مامانم ميگفت که اکباتان شبيه زندان ميمونه و ...؛ولی از اونجايی که مامان من يا شهر داری بود يا سر ساختمون يا ...معمولا من يا دوستام خونمون بودن يا من خونشون و بعضی اوقات هم شب اکباتان(اون يکی خونمون که خالم اينا توش بودن)ميموندم و همه بر و بچه ها اونجا ميومدن؛من اينجوری زندگی ميکردم و برا همين هم هر دو جا اتاق و تشکليلاتم و داشتم و معمولا هم تو ساير قسمتها کنجکاو نميشدم تا اينکه يه روز که مامان و بابام مسافرت بودند و همه تو خونه بيمه بودن گفتن که من برم از پايين(انبار)يه چيزی بيارم و اونجا بود که کلی مدرک و ...به طور کاملا اتفاقی ديدم که خيلی چيزها رو برام روشن کرد چيزهايی که برای يک لحظه واقعا بدنم و لرزوند؛طوری شده بودم که از همه چي بدم ميومد؛منی که نميدونستم گريه کردن چيه شب که ميخواستم بخوابم حتی گريه هم کردم؛بعد از مدتها که مامانم اينا به من و برادرم گفتند عکس العمل من کاملا بی تفاوتانه بود چون قبلا خبر دار شده بودم؛نميدونم چرا من هميشه چيزهايی رو که نبايد بشنوم و نبايد ببينم و به طور ناخودآگاه يه اتفاقاتی ميفته که ميبينم و ميشنوم هر چيزی هم که در گذشته اتفاق افتاده يه جور کاملا به ياد دارم با تمام جزئيات؛به هر حال؛بعد از اينکه اون فيلمه تموم شد از اونجايی که در طول فيلم کلی خر خوری کرده بودم يه ده دقيقه رقصيدم و بعد هم که اومدم آنلاين.
يادتونه که تصميم گرفته بودم که نماز بخونم؟هنوز وقت نکردم ولی اميدوارم که برسم اون نمازها رو که شب ميخونن(مغرب و اشا یا عشا)رو بخونم.
امروز مامانم از سر کار که برگشت کلی سرم غر زد که چرا اینقدر خونه به هم ریخته؛بعد هم کلی روضه خوند که مردم دختر دارن و اونم دختر داره و از این حرفها؛من که شلختگی و ترجیح میدم.
راستی ميخواستم يه خبر بدم که منتظرم اول اونی که خبر بش ربط داره اون خبر و بده بعد من بگم؛امروز که داشتم وبلاگ احسان و خودش و خودت و خودم رو ميخوندم به اين نتيجه رسيدم که واقعا آدمهايی که تو ايرانن ناشکرن؛اين يارو همين احسان و فک و فاميلش و ميگم بايد يه سر بياد به مدرسه ما بزنه بعد بره هی ملق بزنه و گردو بشکونه.
راستی يکی از عکسهايی رو که از جواهرده گرفتم و ميذارم تو نوشته بعدی با اسم بی شرح؛اينکه اين عکس اينطوری شد که اينجا گذاشتنی شد و بايد از جوتی تشکر کنم که گفت که چه ريختی جی پی جی شه.
خوش باشيد.
+ Persian Girl ; ٩:٢٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٧ مهر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

روز آخر هفته

سلام
خوب يه روز ديگه هم شروع شد مثل همه روزهای ديگه؛صبح که تو زنگ صفر بايد کلی ميدويديم؛وای که بعد از اون همه بدنم درد ميگرفت؛تو ايران که قرار ميشد بدويم معمولا يه دور ميدويديم ميگفتيم ده دور شده؛اينجا دقيقا بايد چيزی طرف يک مايل فکر کنم بدويم؛به هر حال بعد از اون هنوز زنگ اول نشده و سر صبح دیدم یکی داره داد میزنه *کش؛کلی خندیدم بش و صبحمون هم با اون کلمه شروع شد؛ سر زنگ اول مثل هميشه بايد جرنال مينوشتيم و مثل هميشه هم موضوع آزاد بود و بقيه زنگ هم که من مثل *خلها نشستم و فريدون مشيری خوندم؛زنگ بعد هم معلمه نشست و شعر ادگار و تحليل کرد و بعد از اون هم که زنگ شيرين تاريخ؛امروز معلم نداشتيم؛ولی اينجا وقتی که معلم نباشه يه يارويی که بش ميگن ساب مياد و مخ آدم و ميزنه و بعضی اوقات بدتر از معلمه هست؛من هم هنوز وارد نشده کلی شکر ريختم و شيرين عسل شدم و گفتم که چرا کلاب ايرونی نداريم و از اين حرفا؛زنه مثلا ساب تاريخ بود ولی نميدونست که پرشيا همون ايرانه؛يارو فکر ميکرد که پرشيا به آسيا ميگن؛بعد از اون که يارو ديد تو کلاس ما بيشتر از امريکايی چشم بادميها هستند گفت که مامان دوست پسرش هم ژاپنی و خلاصه بچه ها که ديدن اينطوريه ديگه شروع کردن سر به سرش گذاشتن؛من هم که قربون خودم برم تا تونستم مودبانه ضايعش فرمودم؛بعد يکی از بچه ها داشت با يکی به زبون خودش حرف ميزد که معلمه پرسيد چی دارين ميگين؟پسره هم گفت داريم درباره اين نت که بايد ورداريم حرف ميزنيم؛معلمه هم گفت که بيشتر به نظر ميرسه که دارين ميلاسين؛پسره هم پر رو برگشت گفت که از دخترها متنفره!!!!؛بعد يه پسر ديگه که از همون کشوری بود که اون بود گفت که اين بزرگترين دروغ زندگيش بوده؛خلاصه تو اون زنگ هم فقط گپيديم و يه مشت کرنر نت ورداشتيم که من اصلا حاليم نشد راجب چی دارن حرف ميزنن؛بعد از اون هم که علوم بود و ح يه صفحه راجب ارزشهای يک دختر نوشته بود؛بعد هم گير داده بود و هی چيز ميز پرت ميکرد؛من هم هی پرت ميکردم و خلاصه بالاخره به اين نتيجه رسيديم که تا معلمه از دوباره ما رو تو مشکل ننداخته بس کنيم؛بعد هم خيلی شيک يه تکليف وحشتناک داد که پدر چشم آدم و درمياره و من و آنه و ح هم قرار شد با هم انجام بديمش که بجاش مثل هميشه با هم گپيديم فقط؛بقيش هم برا خونه موند که بايد بشينم و حسابی خر بزنم الان؛بعد از اون هم که از اونجايی که روز کلاب بود تو مدرسمون همه چيز پيدا ميشد من هم که قربون خودم برم همه چی و بايد امتحان ميکردم؛از کلاب چينيها گرفته تا کلاب محيط همه غذاها رو امتحان کردم که آخرش ديگه نميتونستم راه برم؛ولی خدايی چيزهايی که درست کرده بودند حرف نداشت؛پارسال که پرشين کلاب داشتيم باقلوا يا باقله(همون شيرينيه که از گردو و ..درست شده)ميفروختيم؛من هم خيلی شيک بلند شدم اون وسط رفتم پيش مشاورها و ...ميگم که چرا ما اينجا پرشين کلاب نداريم؛معلمه هم گفت که اگه ميخوای يکی درست کنی برو فلان جا و چند تا فرم پر کن و يکی درست کن؛منم گفتم چشم؛حالا هم قراره که دوشنبه برم ببينم چی ميشه؛بعد از اون هم که زنگ معلم ماست عزيز بود که فقط نشست و اشکالات بچه ها رو حل کرد و يه خروار تکليف داد و گفت که سه شنبه هم از کل بخش امتحان داريم و بعد هم ماست نشست اونجا؛من هم که مثل بقيه کلاسها نشسته بودم و فريدون مشيری و ميخوندم؛بعد از اون منتظر بابام بودم که ديدم ا!!!ماشينمون پيدا شده؛يعنی پليس پيداش کرده بود و فقط زبط و دزديده بودند و تايرهای زاپاس و چند تا چيز جزئی ديگه؛بعد هم که رسيديم خونه بابام اينقدر اصرار کرد که برم براش يه عينک انتخاب کنم؛من هم که ديدم اينطوری نميشه جديد ترين مدل عينک و براش انتخاب کردم که هر کی ميديد عاشقش ميشد ولی از اونجايی که از اون عينک سفيدها(شيشه سفيد)بود و جلو آفتاب و نميگرفت شب رفت عوضش کرد؛امروز نميددونم چه مرگم شده بود کلی درس داشتم ولی چراغ اتاقم و خاموش کرده بودم و خوابيده بودم و همش اين داريوش بود که ميخوند؛بعد از اون هم فقط خوابيدم و تلويزيون ديدم؛از فرند گرفته تا سوبرينای تکراری و ...؛بعدش هم نميدونم چی شد که چشمهام و باز کردم و ديدم صبح شده؛راستی امروز برادرم هم تو مدرسه مثل اينکه اينقدر حرف زده بود که معلمش نامه فرستاده بود برا بابام اينا؛خوشم مياد که برادر خودمه تقريبا به خواهرش رفته(البته خواهرش نميذاره معلمه چيزی بفرسته)؛بعد از اون هم گفت که ميخواد بره پارتی دوستش که تاريخش و نميدونم چندم بود که من کلی حرص خوردم؛مامانم اينها بدون اينکه حتی يک بار هم دوستش و ديده باشند به اون فنگله اجازه دادن که بره حالا اگه قرار بود که من برم بايد ده ساعت معرفی و ...انجام ميشدتازه بعدش هم معلوم نبود اجازه صادر ميشد يا نه؛وای خدا کی من ۱۸ سالم ميشه؟؛ميدونيد به نظر من هجده سالگی برای اونهايی که زير هجده هستند سال آزاديشون حساب ميشه؛شايد چون فکر ميکنيم که ديگه زير تکلف مامان بابا نيستيم و حداقل اين حق قانونی و داريم که خودمون تصميم بگيريم ولی غافل از اينکه ممکنه فرهنگ ايرانی ای که با فرهنگ عربی مخلوط شده مثل يه پتک بخوره تو سرمون؛هميشه ميخواستم وقتی هجده سالم شد تنها زندگی کنم؛اميدوارم که بتونم.
ديگه خيلی خيلی وراجی کردم بايد برم يه کم به درس و مشق برسم.
+ Persian Girl ; ٩:٤٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٦ مهر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

باز هم يه وراجيه ديگه

اينکه از صبح تا ظهر چی شد و که از مدرسه نوشتم؛بعد از اينکه اومدم خونه رفتم اول پای درسهام؛فردا يه امتحان دارم که کلی سخته و يه سری چرت و پرت هم درباره گرفهای آد و ايون و اينورسها و رفلکتها و ...داشتم که بايد حل ميکردم؛خلاصه بر خلاف انتظارم درسهام زود تموم شد و بعد از اون هم دلم يه کمی برا رقصيدن تنگ شد و علاوه بر اون هم احساس کردم که گاوخوری زيادی کردم برا همين يه ده دقيقه رقصيدم و بعد تا اومدم يه کم عربي برقصم مهمونها اومدند؛اين مهمون ما دو تا بچه داره که انقدر نازن که نگو؛دو تا پسر شيرين زبون که هر دوشون هم چشم و ابروی ايرانی الاصل دارن؛خلاصه اين پسر کوچيکه هم اول کلی برامون ناز کرد و چشم و ابرو رفت تا يه دوست دارم بگه؛وای که اينها چقدر نازن؛ميدونيد من معمولا حوصله بچه رو ندارم و به نظرم بچه تا وقتی که گريه نکنه خوبه ولی اينا اينقدر نازن که نگو حتی قهر کردنشون هم خوشگله؛بعد بابام اينها رفتند دنبال چند تا برگر کينگ و چند تا رستوران ديگه که برا فروش بود و بچه ها هم با خودشون بردند و من و مامانم و اون يکی خانمه خونه مونديم؛بعد برامون يه مهمون ديگه اومد؛اين مهمونمون يه زن تنهاست که تنها هم زندگی ميکنه و سرطان سينه داشته و عمل کرده و خوب شده و از شوهرش جدا شده چون شوهره بش خيانت کرده؛با اينکه خيلی سنش بالاست ولی کلی شيک پوش(نه ؛همين لباس زيباست نشان آدميت!!!) و سر زنده است؛البته من هم طبق معمول اصلا نجوشيدم زياد و رفتم تو اتاقم و يه کم اومدم آنلاين شدم؛بعد با کسايی که باشون برا يه مدت کوتاها خداحافظی کرده بودم سلام کردم؛اميدوارم که سلامم و جواب بدن؛باشون برای يه مدت کوتاهی خداحافظی کرده بودم که برم خودم پيدا کنم؛بعد ديدم که اين خودم هستم که بايد من و پيدا کنه؛اگه هم اين خود ميخواد قايم موشک بازی کنه؛من حرفی ندارم انقدر وايميسم که خودش بياد و بگه سک سک؛يه عالمه دليل ديگه هم داشتم برای اين برگشتم؛شايد يکی از اونها اين باشه که اون خود يه زمانی با اونها که من باشون برا يه مدت کوتاه خداحافظی کرده بودم؛ بود ؛نميدونم هر چی بود به اونها هم خداحافظ نگفته بودم فقط گفته بودم يه مدت ميرم که خود و پيدا کنم؛حالا هم اگه خود بخواد خودش مياد و من و پيدا ميکنه؛من خود و پيدا نکردم ولی سعی کردم که بشناسمش و همين که بشناسمش حتی اگه اين شناخت نصفه باشه و همين فعلا کافيه؛اميدوارم که جواب سلامم و بدن؛همه از خود به خدا ميرسن من از خود به من رسيدم؛وای که چقدر دلم برا سهراب سپهری تنگ شده؛اون ميگه من به خاک آمدم و بنده شدم تو بالا رفتی و خدا شدی؛ولی من به خاک اومدم و من شدم و خود به بالا داره ميره؛يعنی اميدوارم که به بالا بره.از اين وراجيها که بگذريم؛ بعد از اينکه مهمونمون رفت؛هنوز مهمون اوليمون بود و من هم بيخيال نشستم يه فيلم با مزه ديدم که جزو معدود فيلمهايی بود که اسمش و ديدم: The other me ؛بعد از اون هم که بابام اينا اومدن و خلاصه کلی با بچه هاشون من حال کردم و مثل همیشه هم نقابم و زده بودم؛کلی هم قرار گذاشتم که يکشنبه بريم ارتفاع پست و ببينيم که اميدوارم بشه که بشه آخه ارتفاع پست و سينمای بورلی هيلز آورده که به ما تقريبا نزديکه؛چيزی حدود يه ساعت راه؛شايد هم يک ساعت و نيم؛بقيه وقت هم به الکی گويی و خنده نقابها گذشت و بالاخره مهمونهامون ساعت يازده و نيم بود که رفتند آخه فردا بچه هاشون بايد برن پيش دبستانی که البته از اينجا تا خونه اونها نزديک چهار ساعت راه هست.به محض اينکه مهمونها رفتند من اومدم آنلاين؛راستی يکی بم گفت که من ديوونم؛واقعا متعجبم که چرا تازه فهميده که من ديوونم؟؟!!!
راستی از فردا تصميم دارم که نماز بخونمنپرسين چرا چون خودم هم نميدونم.
راستی نورهود عصیان عجب از اين گردون خوشش ميادا!
بازم که وراجی شد.راستی میترسم آخر ماه جا کم بیارم و پرشین بلاگ باز هم اذیتم کنه.

تا فردا
+ Persian Girl ; ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ ; جمعه ٥ مهر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

يه اخبار اختصاری از مدرسه

سلام
خوب الان من فقط پانزده دقيقه وقت دارم که ورهام و بزنم؛اول صبح از خواب بلند شدم و اومدم مدرسه؛زنگ صفر که ورزش داشتيم نشستيم و فوتبال بازی کرديم بعد اون يارو باز هم به من گير داد و دويل خطابم کرد که من ازش پرسيدم مگه ايرانی نيست؟(به انگليسی)اونم گفت نه من هم کلی ذوق کردم؛زنگ بعد هم که سر کلاس باز هم مثل هميشه فقط الکی الکی وقت گذرونديم ؛با اين تفاوت که معلممون مو مصنوعيش وعوض کرده بود؛يعنی نوع بستنش و؛وای که اگه ما ايران يکی از اين تریپ معلمها داشتيما؛آخرين سال که ايران بودم چهار تا معلم هندسه رو از مدرسه فراری داديم؛به هر حال زنگ بعدش هم رفتيم تو مايه های شعر ادگار ؛بعد معلمه چراغها ور خاموش کرد که مثلا رمنتيک شه و ضبط هم روشن کرد و شعر The Raven رو خونديم ؛وای يه ريسرچ داريم در باره اينکه در آينده چيکاره ميخوايم بشيم؟چرا؟چه جوری و ... که حتما بايد با يکی از کسانی که اين کاره هستند هم مصاحبه کنيم و سر بخوريم و کلی هم درباره دانشگاه ها و کالجها و اين چرت و پرتها بايد بنويسيم؛من هم موندم از کجا شروع کنم؟؟؟؟من نميدونم اصلا چی کاره ميخوام بشم؛کمکم ميکنی؟
بعد از اون هم زنگ تاريخ فقط يه مشت نت ورداشتيم که اعصاب من داغون شد؛تاريخ ما از تاريخ انگلستان بيشتره و اونوقت تو کتاب تاريخ امريکا ما بايد بشينيم از اول تا آخرش هی چرت و پرتهايی که انگليسها کردند و بخونيم؛بعد از اون معلمه گفت که فردا نمياد و ما ساب داريم که نتها رو ادامه ميده؛زنگ بعد از اون هم که علوم بود؛طبق معلمول اولش با تنها حرفهای ايرانی ای که اونها بلد بودند شروع شد که تازگيها نکن هم بشون اضافه شده و فکر ميکنن که حرف بديهبعد باحال اينجاست که بم ميگن: ک*ج*نکن؛خلاصه بعد از اينکه نت ورداشتيم در باره هوا و آسمون و اين چرت و پرتها؛با ح؛(همون پسره که لبنانی بود و اينجا بزرگ شده بود)کلی داشتيم همينطوری ميگپيديم که شروع کرد به صندليم زدن؛من هم بش گفتم که عمرا بتونه من و بندازه؛بعد داشت ميگفت که باش شرط ميبندم يا نه که يه دفعه صندليم و کشيد که البته من نيفتادم ولی صندلی افتاد(من ميز و گرفتم)بعد معلمه که ديد به ح گفت که يک صفحه راجب ارزشهای يه دختر بنويسه؛راستی موقع نت برداشتن هم معلمه يکی از بچه ها رو که خيلی الکی آرامش و به هم ميزد انداخت بيرون ؛خلاصه دلم برا ح کلی سوخت ولی آخرش هم گفتم که تقصير من نبود من که شرط نبستم اون شرط بست؛ولی خدايی عجب تکليف باحالی بودها؛بعد از اون هم سر زنگ نهار با يکی از دوستام داشتم مي گپيدم که سينيور بود و ميگفت که با يه پسره فقط آنلاين چت کرده و بعد هم تلفنی حرف زدند و خلاصه کلی با هم صميمی شدن و قراره که بالاخره همديگر و ببينن؛برام عجيب بود که آدمها آنلاين عاشق شن؛من خودم دوستای خيلی خيلی خيلی خوبی آنلاين پيدا کردم ولی عاشق نشدم؛خلاصه جالب اينجا بود که پسره شانزده سالش بود و دختره هفده؛البته پسره عکسش هم قد بلندتر از دختره بود هم به شانزده نميخورد؛برا همين دختره ميترسيد که پسره يهويی بزنه تو ذوقش و ...؛خلاصه تنها نميخواست بره؛بعد از اون هم که زنگ معلم ماست عزيز بود که کلی چيز ميز کرد تو مخمون که اصلا نميدونم راجب چی بودند؛فردا کلی درس دارم و امتحان هم دارم؛راستی فردا کلاب دی(روز کلاب)است يعنی هر کلابی که تو مدرسمون هست غذای مخصوص اون کلاب و ميفروشه پارسال پرشين کلاب داشتيم ولی امسال انقدر پرشينها کم و بی بخارن که ما پرشين کلاب نداريم؛الان هم که تو کتابخونه مدرسه منتظر بابام هستم که بياد دنبالم؛اميدوارم تا ترم بعد بتونم حداقل پرمننتم و برا رانندگی بگيرم.
حالا هم موندم که ريسرچم و راجب چی بنويسم؛کمک ميکنی؟
بعد هم همين ديگه؛امروز انقدر بوی توت فرنگی گرفتم که حال خودم هم داره به هم ميخوره؛از آدامس توت فرنگی گرفته تا عطر بوی توت فرنگی و .....طوری که ديگه سرم و داره کم کم درد مياره.
به هر حال مثل اينکه تو اين ده دقيقه خيلی وراجی کردم؛ديگه کم کم بايد برم.
خوش باشيد.
+ Persian Girl ; ۱:٢٩ ‎ق.ظ ; جمعه ٥ مهر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

موج +

+ Persian Girl ; ٩:٥٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٤ مهر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

يک روز که با فريدون مشيری گذشت

امروز هم صبحش مثل همه روزهای ديگه شروع شد؛باز هم همون دوش گرفتنها و همون مو خشک نکردنها؛بعد از اينکه از خواب بلند شدم و بعد از آماده شدن و اينها يه کم اومدم آنلاين و نوشتم که ديروز چی شد؛که همين باعث شد يه کمی دير برسم؛به هر حال بعد از اون زنگ صفر که ورزش داشتم؛میدونید تو این کلاسه که یه ایرانی هم توش هست من یه کم همچین بگی نگی مشکل پیدا کردم؛جریان از اونجا شروع شد که من طبق معمول کلی ادتود میدادم به این و اون و خلاصه اون یارو ایرونیه با من بد افتاد نه هم همچین؛ دم و دقیقه هم میاد و هی بم چیز میز میگه؛خلاصه اینکه امروز دیگه واقعا اعصابم و داغون کرد؛بابا من قبول دارم که یه کم ادتود دارم که دست خودم هم نیست ولی دیگه دیویل(به معنیه شیطان هم نیستم)آقا این یارو همچین وقتی من و میبینه داد میزنه دویل انگار که حالا خودش کیه!!!!؛برا همین تصمیم گرفتم که بش بگم که اگه میخواد اینطوری ادامه بده به کسی هیچوقت نگه که یه پسر ایرونیه ؛بعد از اون هم زنگ اول مثل هميشه در نهايت خسته کنندگی بودن گذشت و زنگ دوم هم که با همون معلمه کلاس داشتم باز هم در نهايت خسته کنندگی گذشت و من هم در نهایت *خلی از همون زنگ اول تا آخر مدرسه امروز فقط داشتم کتاب فريدون مشيری که دوستام برام فرستاده بودند و ميخوندم؛بعد جالب اينه که هر کي کتاب رو ميديد چون عکس فريدون مشيری روش بود با يکی عوضيش ميگرفت؛معلمه يه عالمه هم وکب داد که جمعه ازشون امتحان هم داريم؛يه ريسرچ هم داد که بايد حدود ده صفحه که شامل مصاحبه و عنوان و فهرست و ....هم باشه درباره يه چيزی که توش علاقه مند هستيم و ميخوايم که اون کار و ادامه بديم بنويسيم ؛نميدونم خوب تونستم منظورم و بفهمونم يا نه؛من که فعلا موندم اصلا درباره چی چی بنويسم؛زنگ بعد از اون هم که تاريخ داشتيم و من هم هر چی از پروژهه مونده بود و تند تند تموم کردم و بعد هم دست از پا درازتر و در کمال پر رويی داوطلب شديم که بريم و پرزنت بديم و تا تونستم زبون ريختم طوری که آخر معلمه گفت که بهتره برم و طلا فروش شم چون همه طلاها رو يه روزه خواهند خريد؛خلاصه بعد از اون هم امتحانهامون و پس داد من هم شده بودم دوازده و نيم از بيست و با اين وجود سومين بالاترين نمره تو کلاس بودم؛اوليش ۱۸ دوميش ۱۴ و بعد از اون هم من؛اين من و ياد خانم نواب انداخت؛ميدونيد ما تو ايرن يه معلم زيست داشتيم که کلی وحشتناک بود کلاسش؛بچه هايی که به هيچی اعتقاد نداشتن کلی نماز و صلوات و اينها نظر ميکردن که صفر نگيرن و اين صفرها بود که رديف ميشد تو دفترش؛حالا من هر چی از اين معلمه بدم ميومد اين يارو عاشق ما شده بود هی هم من و صدا ميکرد؛خلاصه هی راه ميرفت و پز ميداد که کسی تاحالا ازش نمره کامل نگرفته؛من هم که ديگه تریپ رو کم کنيم گل کرده بود و يه تحقيقی بش دادم که تو کفش خودش و منطقه موندن؛اون آقاهه هم که نميدونم چيه منطقه بود باور نميکرد که من کلاس اول دبيرستان باشم با اون تحقيقه؛جالبيش اينجا بود که خودم هيچی از اون حاليم نشد و فقط کپ زده بودم و يه عالمه هم منبع انگليسی و فارسی چسبونده بودم بش + سی دی و فلاپی و جلد اعلا و خلاصه کلی ژيگول بود؛ولی دريغ از يه کلمه که من فهميده باشم ازش؛آخرش هم هر چی هی تشويقم کرد که برم تجربی من نرفتم؛بعد از اون هم که زنگ علوم بود و طبق معمول اين کلمات بد مقدس فارسی بود که رد و بدل ميشد؛هنوز وارد کلاس نشده بودم يکی از همون دم در کلاس داد زد: "wazz up *kesh?" بعد از اون هم از اونجايی که اين تنها کلمه بود که اينها بلد بودند اين کلمه مقدس فارسی هی تکرار و تکرار ميشد تو کلاس طوری که ديگه حتی آنه هم يادش گرفت؛امروز تو اون کلاسه کلی مخ زديم درباره ستاره ها و مرگشون و تولدشون و اين ها؛ميدونيد دوست دارم مثل يه تماشاگر بشينم و مرگ خورشيد و اثراتش و رو زمين مثل يه فيلم ببينم؛شايد تا اون موقع روحم قادر باشه که اين کار و انجام بده.بعد از اون کلاس هم تو زنگ نهار همش داشتم دور مدرسه ميچرخيدم که برای امتحان پی اس ای تی ثبت نام کنم؛اينجا برای ورود به دانشگاه و کالج و اينها بايد يه امتحان بدی که بش ميگن اس ای تی که دانشگاهها تو رو بر اساس اون نمره ای که از اس ای تی ميگيری میپذيرن يا رد ميکنن؛بعد اين پی اس ای تی و قبل از اون و در سال يازدهمت ميدی که بت ميگه اگه تو اس ای تی و بدی چند ميگيری؛خلاصه يه صف بود مثل صف شير ايران(تا حالا تو صف شير نبودم ولی شنيدم که صف شير هم وجود داره تو ايران و معمولا هم تو اصطلاحات به کارش ميبرن)؛بعد از اينکه پول داديم و اينها يه جزوه گرفتيم که مثلا مال پی اس ای تی بود که شنبه هفده اکتبر فکر کنم بود؛بعد از اون تا اومدم با نهارم برسم زنگ خورد؛به هر حال تو کلاس بعدی هم که طبق معمول معلم ماست عزيز نشسته بود و کلی چرت و پرت ديگه ياد گرفتيم؛راستی امروز مدرسه مون به جای ساعت سه ساعت دو تعطيل ميشد چون شب برگشت به مدرسه بود(شبی که مادر پدرها ميرن تو کلاسهای بچه هاشون)؛معلم ما هم ۱۰ تا کرديت ميداد اگه ننه بابای محترم تشريف ميبردن؛بعد از اون هم بابام اومد دنبالم و من هم که سرم درد ميکرد فکر کردم از گرسنگي و برا همين کلی شکلات و چیپس و هل و هوله گرفتيم که مثلا من سرم خوب شه؛وقتی که رسيدم خونه يه راست رفتم پای درسهام؛خدا اين همه درس و نصيب دشمن آدم نکنه؛نه به يه روز که از بيکاری پشه هم نيست که بپرونی نه به يه روز که از پر کاری وقت نداری دنبال پشه بگردی؛امروز وقتی که داشتم درس ميخوندم ريکی مارتين گذاشته بودم طوری که ديگه ازش حالم داره بد ميشه؛ميدونيد موسيقی بعضی اوقات باعث ميشه که آدم نفس بکشه ولی اگه زيادی بشه اين نفسها ديگه باعث تنفس نميشه؛بعد از اينکه درسهام تموم شد مامانم از سر کار اومد؛فکر کنم يه روز ميشد که من مامانم و نديده بودم اولش نميدونم سر چی دعوامون شد که من اومدم تو اتاقم و محکم در و بستم؛میدونید من رو آینه اتاقم و درو دیوار اتاقتم پر از عکس و اینهاست جالب اینجاست که فقط این عکس مامانم بود که از صدای بسته شدن در افتاد پشت آینه ؛بعد هم چند تا ریمیکس گوش دادم که نمیدونم از کی بودند ولی حرف نداشتند؛اینقدر حالم و خوب کردن که نگو؛بعد از اون هم مامانم اومد منت کشی و خلاصه کلی ناز و اينها و ...من هم طبق معمول هميشه کاملا بی تفاوت و سرد؛نميدونم چرا احساس ميکنم اين دوست داشتن نيست؛يه جور عادته؛يه جور عادت که ممکنه منجر به دوست داشتن بشه؛مامانم گفت که باش برم کنسرت پريسا؛من هم گفتم باشه؛از حالا ميتونم تصور کنم که آدمهای سن مامانبزرگ و بابابزرگم و اونجا ببينم.
بعد از اون هم باز من بودم و اتاقم و فريدون مشيری و اين داريوش بود که ميخوند.
وای که چقدر اينها هر دو ماه هستند.
امروز يه سايت باحال ديدم.دلم هم برا موزيک پشت صفحه خودم تنگ شده ولی سی ديش و گم کردم.يه جا حس کردم که فريدون مشيری داره از زبون يک دختر ايرانی حرف ميزنه:

آمدم خود را مگر پيدا کنم
کيف زرد کوچکی بر پشت
نيزه ای از آن قلمهای نئی در مشت
گوشها از سوز سرما سرخ
رهگذر بر سنگفرش راه ناهموار!


ميدونيد ميخوام يک دختر ايرانی و صيقل بدم؛اونطور که دوست دارم؛اينقدر بتراشمش و بش اضافه کنم تا بشه اونی که ميخوام؛از کجا شروع کنم؟
خوش باشيد.
+ Persian Girl ; ۸:٥۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٤ مهر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

ديروز

سلام
بذارين ببينم امروز چی شد؛تو مدرسه که زنگ اول هيچي ولي زنگ دوم بايد سخنرانی ميکردم؛بعد معلمه کلی از سخنرانيم تعريف کرد؛بعد از کلاس هم بچه ها اومدن و کلی تعريف کردند ازش؛خوشم اومد که فقط يه مشت دری وری گفتم و همه خوششون اومد؛بعد از اون زنگ سوم اول معلمه کلی تعريف کرد که چقدر اين رنگ (شلوار مشکی و سودر قرمز و کفش قرمز و کوله قرمز)بم مياد و از اين حرفها و بعد هم قرار شد که رو پروژمون کار کنيم ما هم گفتيم که بايد بريم تو کتابخونه و اونم به من و دوستم که با هم کار ميکنيم يه پس داد؛ميدونيد وقتی که يه پروژه ای تکی نباشه من معمولا خودم فقط نظارت ميکنم و اون وپرزنت ميدم؛ولی الان يکی از خودم تنبل تر گيرم افتاده بود و خلاصه بعد از سه هفته همه تموم کرده بودند و ما هنوز شروع نکرده بوديم و فردا هم بايد تحويلش ميداديم + پرزنت؛بعد ديدم اينطوری خيلی ضايع است؛پنج دقيقه مونده به کلاس ديدم يکی از بچه ها خيلی خوشگل عنوانش و مينويسه و من هم در کمال پررويی به پسره گفتم که برای ما هم مينويسه؟اونم گفت آره؛بنابراين تنها کاری که انجام داديم اون عنوانها بود.زنگ بعد از اون هم علوم داشتيم؛اولش معلمه گفت که برم يه جزوه ای و بدم به يکی ديگه از معلمها و از اونجايی که کلاس معلمه اون سر مدرسه بود من بعد از ۲۰ دقيقه برگشتم(آخ که اگه دوستم هم بود..)؛بعد از اون بچه های ميز بغليمون(که کلی باشون رفيق شدم)بم گفتند که آرا(يکی از پسرهای کلاسمون) از آنه(دوست من)خوشش مياد و از من خواستند که به آنه بگم که يه کمی تحويلش بگيره؛منم گفتم و آنه گفت که اصلا براش مهم نيست؛منم ديدم که يارو خودش اينقدر جرئت نداشت که خودش بگه زياد اصرار نکردم ؛امروز ياد ايران افتادم؛آخه تو ايران هم معمولا من هی مردم و آشنا ميکردم؛آخرش هم به خوبی و خوشی يا بدی تموم ميشد؛به هر حال امروز اون دوستم که اول با هم دوست نبوديم کلی حرف بد عربی يادم داد که اينقدر زياد بود يادم رفت.
بعد هم که نهار و بعد از اون هم کلاس عددهامون؛وقتی رسيدم خونه از ايران يه بسته داشتم؛کلی از دوستام برام کتاب فريدون مشيری و فرستاده بودند؛کلی حال کردم با کتابه؛بعد از اون هم رفتم پای اون پروژه زپرتی و هر جوری بود با چرت وپرت و آنلاين رفتن واينها ژيگول شد و کلی هم ناز شد؛بعد هم نميدونم چه شکلی شد که داشتم سی دی جديد معين و گوش ميدادم و فريدون مشيری ميخوندم که خوابم برد و بلند شدم و ديدم که ساعت شش صبح امروز است.
الان هم بايد برم مدرسه.
خوش باشی
+ Persian Girl ; ٥:٢۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳ مهر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

يک هديه از طرف يک دوست خوب

+ Persian Girl ; ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢ مهر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

بقيه روز

سلام

خوب؛بعد از اينکه رفتم آفلاين نميدونم چرا يه دفعه خيلی سردم شد؛بعد از اون دوستم اومد خونمون و کلی با هم موسيقی گوش داديم؛يه سی ديه جديد از معين آورده بود که من هم برا خودم برنش کردم حرف نداشت؛يه سي دی هم از نلی و کلی با هم اورده بود که اونم حرف نداشت؛بعد از اون هم کلی گپيديم و گاوخوری و اينها که برامون مهمون هم اومد؛اين مهمونهای ما آدمهای جالبی هستند؛از اون تهرانيهای اوايی؛هم زنه هم شوهره کلی ناز ميريزن که حرف بزنن؛امروز همش درباره ناز ريختن شنيدم؛اولش که دوستم يه ميل زده و گفت که امسال معلم هندسشون ...هست؛وای نميدونيد اين معلمه چقدر ناز ميريزه تا دو کلوم حرف بزنه؛من سال اول دبيرستان باش هندسه داشتم؛اولا که نشيمنگاه مبارکش انقدر بزرگه که نگو کلی حالم و بد ميکنه؛برای دو کلوم حرف زدن هم ده ساعت چشمهاش و تکون ميده و آخرش هم انواع و اقسام انگشتهاش و تکون ميده و بعد هم بالاخره حرف ميزنه؛ما اون سال مونده بوديم نازهاش و ببينيم يا درسش و گوش بديم؛انقدر هم اين يارو با من بد بود که نگو؛به هر حال بعد از اون يه عالمه با دوستم هم درباره ناز کردن مردم حرف زديم و حالا دقيقا تو همون بهبهه يه مهمون ناز نازو هم داشتيم؛وای من که هر وقت اين مرده شروع ميکنه به حرف زدن خيلی سخت ميتونم جلو خندم و بگيرم؛کلی ادا ميريزه تا حرف بزنه؛دوستم ساعت ده بود تقريبا که رفت؛بعد از اون مهمونهامون هم طبق هميشه به اين گير دادن که من چيکاره ميخوام بشم؛بابا من هنوز کلی جا دارم که بخوام يه رشته انتخاب کنم؛اصلا به نظر من آدمهايی که ميدونن چيکار ميخوان بکنن اصلا آدمهای جالبی نيستند؛برعکس کسايی هستند که کلی از زندگيشون ميگذره و هنوز از آينده خودشون خبر ندارن و کلی باحال و جالب هستند؛من هم اين دفعه از راه تواضع وارد شدم و گفتم که من لياقت دندونپزشکی و ندارم(آره جون عمم)البته بعد آخرش هم يه just kidding اضافه کردم؛بعد از اون هم ديگه ساعت تقريبا شده بود يازده که اومدم آنلاين؛ميدونيد امروز يه تصميم گرفتم؛من به اين نتيجه رسيدم که بايد يه راهی وجود داشته باشه که بتونم باش يه کم به خدا نزديک بشم و از اونجايی که من راهی و غير از نماز خوندن بلد نيستم ميخوام يه مدت نماز بخونم ببينم چی ميشه؛نميدونم يه حسی که به آدم ميگه يه کار و انجام بده؛دليلش و نميدونی ولی فکر ميکنی بت آرامش ميده؛من که قاط زدم؛حالا بذار يه مدت يه تریپ اينريختی بزنيم ببينيم بعدا چه خواهد شد.
راستي خبرنگار جون هم به يه جای جديد کوچ کرده؛دقت کردين تاحالا چقدر کلمه کوچ قشنگه!
نيما(یادداشتهای تنها....) هم ديگه گفته که نمينويسه؛من هر وقت وبلاگ اين و ميخوندم کلی احساس بی سوادی ميکردم؛آخه کلی کلمه بلد نبودم؛اميدوارم اونم مثل من خوب بشه.
چقدر دنيا خوبه!!!
+ Persian Girl ; ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢ مهر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

تاحالا چی شده؟(خيلی خلاصه)

سلام
بذارين تند بگم که امروز تا حالا چی شده و برم پای درسهام؛اولا که صبح مجبور شدم پياده برم مدرسه چون ماشين و دزديده بودن؛بعد هم که امروز با اينکه خيلی معمولی لباس پوشيده بودم ولی آب مبارک جاری گشت؛بعد هم اينکه اينقدر لاغر شدم که حتی شلوار سايز اسمال هم برام يه خورده؛کوچولو بزرگ بود ولی نميدونم چرا فقط کمرم لاغر شده؛بعد هم اينکه زنگ صفر که ورزش داشتم کشف شد که يکی از بچه های کلاسمون ايرانيه(همون که هی بم ميگفت damn attitude)خلاصه امروز اومده تو صورتم بم يه عالمه چيز ميز ميگه که انقدر تند گفت که من فقط يور فاکينگ فيسش و شنيدم و من هم عصبی شدم و کلی درتی لوک و از اون نگاههايی که يارو رو سر جاش ميشونه بش دادم و زير لب هم گفتم ک*؛بعد يه دفعه يارو تکرار کرد همون کلمه رو ؛اين بچه معلوم نيست چشه؛خله؛بعد از اينکه اين دعوای کوچيک هم اومد اومده از پشت تو گوشم جيغ ميکشهواقعا ديوانه است؛به هر حال بعد از اون زنگ اول اتفاق خاصی نيفتاد و زنگ دوم هم همه بچه های کره ای کلاسمون که با هم دوست بودند غايب بودند که کاملا مشخص بود که مدرسه نيومدن(من هم با دوستام پارسال اين ريختی بوديم)؛ده ساعت هم راجب پرنسس ديانا حرف زديم و فردا هم بايد دربارش سخنرانی کنم(خدا بخير کنه)؛بعد از اون زنگ بعد بايد رو پروژه تاريخمون کار ميکرديم که ما هم يه پس گرفتيم و بدو که رفتيم؛ولی چون دوستام نبودند زياد حال نکردم و وسطاش برگشتيم رفتيم تو کتابخونه؛هر کی هر اطلاعی در مورد سن انتونيو(San Antonio) در گذشته يعنی مثلا قرنهای پانزده يا هفده داره لطفا بم بگه؛منظورم از هر اطلاعی اينه که چيزهای خوبش و بگين ؛مثلا اينکه زمينش چقدر برای کشاورزی خوبه و اينها؛بقيه قسمتهای پروژهه آماده است و فقط اين سن انتونيو مونده؛يادتون باشه که سن انتونيو مستعمره اسپانيا بوده؛اگر اطلاعاتی دارين تا آخر امشب يا فردا صبح ساعت ده صبح به وقت امريکا بم برسونيد(وای که من چقدر پر رو هستم)؛سر زنگ چهارم کلی خنديديم؛ميدونيد من يه جورايی همش عزيزم و جونم و اينا سر زبونم هست و تو انگليسی هم معادلاشون و ميگم؛حالا فرض کنيد من اون وسط از دست يکی عصبانی شدم و دارم داد ميزنم که :عزيزم مگه من دارم با تو حرف ميزنم؟؟؟!!!!!بعد خودم هم جواب ميدم نه عزيزم؛خلاصه کلاس منفجر شد؛بعد از اون هم اون چند تا بچه ها که اون کلمه ایرونی رو یاد گرفتن هی از اون سر کلاس داد میزدن: k*very much؛من هم مونده بودم بخندم یا اخم کنم؛بعد از اون هم که نهار بود و بعد هم زنگ پنجم يا همون ششم من بود که کلی مخمون زده شد با عددها و بعد از اون هم تا ساعت سه تو مدرسه ول گشتم و بعد هم ديدم بابام نيومده که پياده داشتم ميرفتم خونه که بابام و دیدم و دیگه پیاده روی نکردم؛بعد از مروينز که قبلا اپليکيشن گذاشته بودم زنگ زده بودند و تاريخ مصاحبه ميخواستند مشخص کنن؛من هم دوشنبه؛هفت اکتبر؛ساعت سه و نيم مصاحبه دارم؛اميدوارم که بالاخره از بيکاری در بيام.خوب حالا برم يه کم آفلاين شم ببينم دنيا دست کيه.
راستی اولین روز مدرسه خوش گذشت؟


تا بعد
+ Persian Girl ; ۳:٥۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢ مهر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

يکشنبه دلپذير

سلام
امروز صبح ساعت دوازده بود که از خواب بلند شدم؛هنوز بوی ديشب و ميدادم الان هم اتاقم پر از بوی عطر شده؛نميدونم چرا اين بو نميره؛به هر حال بعد از اينکه از خواب بلند شدم و دوش گرفتم به محض اينکه صبحونه خوردم دوستم زنگ زد و گفت که باش برم ولی و اينها حتی با بابام هم حرف زد که بابام گفت فکر نکنه مامانم اجازه بده؛آره جون خودش؛راستی به بابام هم تبريک گفتم روز پدر و ؛فکر کنم امسال اولين سالی بوده که هيچی براش نخريدم؛به هر حال بعد از اون يه کم اومدم آنلاين و يه ميل داشتم؛يه ميل که باعث شد دوباره خودم بشم؛دوباره قلبم و پس بگيرم؛يه ميل که باعث شد تيکه تيکه های قلبم از همه جا بيان سر جاش؛گفته بود که اشتباه کرده و برگشت و همه خرابیها رو درست کرد؛گفت که میخواد باز هم نازم و بکشه؛گفت که دوست نداره بگم خداحافظ همونطور که هیچوقت نگفته بودم؛گفت که هرگز نمیخواسته با احساساتم اینطوری کنه؛گفت که اون وبلاگ شوم نبوده یه پل بوده برای دوباره فهمیدن؛یه تلنگر؛ولی من دیگه اونجا نمینویسم چون اونجا دیگه با ارزش شده؛فقط وقتی که میخوام دوباره یه چیزی و بفهمم میرم اونجا و میبینم و برای همیشه اونجا رو اونطوری میذارم؛میذارم که یادش همیشه باشه بام که یه وقت یادم نره یه بار زخمی شدم و زود هم خوب شدم.
وای که چقدر زندگی قشنگه و چقدر بلا هست اين زندگی؛نه به اون ديشب که من و به کوچه خاطره هام کشوند و نه به امروز که اينطوری کرد.
بعد از اون یه کم تلویزیون و برنامه چرت فخرالدین و نیگا کردم و بعد از اون باز هم آنلاین بودم؛با یکی از دوستام(همون دوست قدیمیه بابابزرگم که یادم نیست اول با اون دوست شدم یا با بابابزرگم)یه کم چتیدم وکلی دلم وا شد؛آخه میدونید اونم مثل من زخمی شده ولی میگه که نشده یعنی به مکتوب اعتقاد داره.
بعد از اون هم نشستم پای تلویزیون و یه فیلم دیدم؛جریان یه دختر شش ساله بود که مامانش از اینجا میره و باباش براش سخت بوده که تنهایی اون و بزرگ کنه و گاهی هم باباش تو رویا با مامانش حرف میزد و آخرش هم حال بابا خوب شد؛بعد از این فیلم یاد ماه پیشونی افتادم؛همه الان از اون میگن ؛ولی اونم کهنه میشه مثل همه چیزهای دیگه که آدمها زود یادشون میره؛زود یادشون میره که یه کی به این زیبایی بوده و به این مظلومی رفته؛الان اولشه ؛مثل فرهاد؛تا همین چند هفته پیش همه جا صحبت از اون بود ولی واقعا چقدر طول کشید که یادمون بره؟؟!!!!!!!!!!!
به هر حال؛بعد از اون گیلمور گیرلز و دیدم؛بعد هم یه ده دقیقه ای رقصیدم؛ميدونيد بابابزرگم گفت که چقدر ميخوام شل وسفت شم؟من هم که فکر کردم ديدم اين اصلا حق نيست من شل و سفتيم دست يکی باشه بايد خودم وبسازم؛ خيلی وقت بود که دنبال خودم ميگشتم ولی حالا ميبينم اگه بخوام پيداش هم بکنم اونی نيست که هستم؛من لحظه به لحظه عوض شدم؛حالا ميخوام يه دونه ديگه بسازم؛هر جور که دلم ميخواد شکلش بدم؛چه شکلی شروع کنم؟؟؟؟يکی از دوستام ميگه تو راه برو راه و پيدا ميکنی؛اين حرف و قبول دارم ولی الان موندم اصلا چه جوری راه برم؟؟؟
زندگی قشنگه
+ Persian Girl ; ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱ مهر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

بهترين هديه

الان بهترين هديه تولدم و دريافت کردم
يه نامه که توش همه دوستام برام نوشتن و آخرش هم همه بم تبريک گفتن؛وای که چقدر دلم برا دستخطه اين وروجکها تنگ شده بود؛اونی که من و زخمی کرد هم برام تو نوشته؛جالب اينه که حتی نوشته که سر عهدش هميشه پايدار خواهد بود؛نميدونم شايد اون پايدار بوده و من نبودم؛از کل نامه فقط يک صفحه و نيمش و اون نوشته؛باورم نميشه حتی اونی که دلش و شکوندم و هنوز دلش و پیشم جا گذاشته هم برام نوشته.
نامه یه جورایی زخمم و تازه کرد ولی خوب بود؛باید هر از چند گاهی زخمم و ببینم.هم زخم و تازه کرد هم براش مرهم شد.
نميدونم از کي تشکر کنم.
خدا؟خودم؟دوستام؟يا همشون؟.
وای خدا جون تو چقدر مهربونی؛اين نامه درست وقتی رسيد که ديگه از همه جا بريده بودم.
خدا جون دوست دارم گرچه تصميم گرفته بودم که دوست داشتن و ممنوع کنم ولی تورو دوست دارم چون مطمئنم هيچوقت ولم نميکنی.
love u خدا جون
+ Persian Girl ; ٢:٥۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳۱ شهریور ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

دخترک معصوم

امشب از کوچه خاطره ها ميگذرم
و دخترک معصومی را ميبينم
در آن کوچه خاطره ها
پسری را ميبينم
مست و حيران
به دنبال نگاه دخترک ميگردد
دخترک معصوم است
و نگاهش لبريز از احساس
زير يک درخت کنار
دخترک بر ميخيزد
يک لحظه
يک هوس
یک جمله
و دخترک باز هم معصوم است
ولی گناه کار و جرمش دوست داشتن است
از کوچه باغ خاطره ها ميگذرم
و دخترک را ميبينم
که دگر از عشق ميترسد
از عاشق شدن ميلرزد
و از هرم نفسها دلش ميگيرد
و در آن کوچه يادها
يک شجاع ميبينم
دخترک حصار ميکشد
انکار ميکند
و دیوارها میسازد
ولی او وارد میشود
دخترک معصوم است
لحظه ها
هرم نفسها
دوستت دارم ها
قرنها طول ميکشند ولی گویی لحظه ای بیش؛ از آنها نمیگذرد
دخترک معصوم است
اين بار گناهش نوشتن است
و بهای آن يک سينه خالی

به انتهای کوچه يادها ميرسم
و دخترک زخمی ای را ميبينم
به دری تکيه داده
که هر آن بيم لغزش آن ميرود
دخترک زخمی ست
او معصوم است
به او مينگرم که به زخمش مينگرد
ميگويد زيباست نه؟
و من به دنبال جوابی برای او در آينه ی خود مينگرم
و دختری را ميبينم
زخمی و معصوم
میپرسم
تو کیستی؟
و او آرام به آینه اشاره میکند!
+ Persian Girl ; ٢:۳۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳۱ شهریور ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

سياوش

امروز از صبحش با شادی شروع کردم؛ولی همه روز يه درد نهان داشتم؛شاد بودم ولی حس ميکردم که ناراحتم؛صورتم شاد بود ولی چشمهام چيز ديگه ای ميگفت؛اول يه دوش گرفتم و بعد هم موهام و سشوار کشيدم که متاسفانه مثل هميشه ريده شد؛به هر حال بعد از اون اومدم آنلاين و با يکی از دوستای قديميم يه کم گپيدم؛واقعا به اين چت نياز داشتم؛اينکه آدم يه همدرد داشته باشه خيلی خوبه؛آخرهای چتيدنم بود که مامانم عصبانی اومد و گفت که ماشين و دزديدند و کلی تلفن و ورداشت تا خودش دی سی شد و کلی هم به من غر زد که چرا انقدر تلفن مشغول بود؛به هر حال به نظر من با مزه بود که ماشين و دزديدن چون دقيقا رو به روی دانشگاه يو اس سی اين اتفاق افتاد؛بعد از اون من ديگه آنلاين نشدم و به دوستم زنگ زدم؛دوستم هم کلی همچين بدو بدو کرد که ببينه با کی ميتونيم بريم که آخرش انقدر من گفتم بابا جان با کازينمون ميريم که بلاخره دست برداشت؛بعد مامانم اينا اومدن با ماشين يکی از دوستامون و قرار شد که بابام ما رو برسونه؛ميدونيد من از اينکه با بابام برم بيرون خوشم نمياد؛بابام از مامانم خوشتیپ تره ولی کلی به اين و اون گير ميده و اعصاب من هم خش خشی ميشه؛خلاصه من هم تا اومدم آماده شم ساعت شده بود شش و نيم و کنسرت هم که دو ساعتی با ما فاصله داشت و مامانم هم در حال غر زدن؛اصلا اونطوری که ميخواستم نشد ولی بد هم نشد؛بعد از اينکه وارد شديم؛به محض اينکه وارد شديم همه چشمها چرخيد به طرف ما؛اعصابم داشت داغون ميشد؛بعد از اينکه وارد شديم به خاطر همون نگاه ها بود که من سر دردم ادامه داشت؛ولی وقتی که سياوش قميشی شروع کرد؛وای خدا اين بشر عجب صدای وسيعی داره؛من فقط چشمام و بسته بودم و باش بعضی اوقات زمزمه ميکردم؛وای که چه صدای محشری داره اين؛همه اون آهنگهايی که دوست داشتم و خوند و بعد که آنترک شد؛اون خانمها که کنار ما نشسته بودند پرسيدن که ما افغان هستيم يا ايرانی؟؟!!!!!!!!!بعد هم ديگه رو بوسی و ...؛خانمه که اين سوال و پرسيد اول من سرم و که پايين گرفته بودم بلند کردم و گفتم که ايرانيم؛بعد خانمه هی شروع کرد که چه دختر نازی و ...؛بعد هم به مامانم گير داد که چقدر مامانم خوشکله؛خلاصه بعد از اون کلی بم گفتن که بم افتخار ميکنن و از اين چرت و پرتها؛تو آنترک چند لحظه حالم خيلی بد شد خواستم برم دست شوی که ديدم يکی داره اسمم و داد ميزنه برگشتم ديدم ا؟!م هست؛من موندم آخه قرار نبود بياد؛خلاصه کلی بغل و .... و بعد هم رفتيم و نشستيم؛وای که آخر کنسرتش چقدر باحال شده بود اين سيا جون؛يه کرم پشت يه پيانو با يه صدا؛نميدونم چرا احساس ميکردم که صداش داره قلبم و ميلرزونه؛بعد هم که کنسرت تموم شد با زهم سرم درد ميکرد؛ولی وقتی که برگشتيم خونه حالم بهتر شد؛بعد که خودم و تو آينه ديدم گفتم اوووووههههه؛آب خودم جاری گشت؛آخه ميدونيد من چشمهام خودشون خط دارن برا همين هيچوقت مداد نميکشيدم ولی امروز تصميم گرفتم که بکشم و کلی آب آور شد؛تو کنسرت جلومون دو تا دختر و پسر نشسته بودن که کلی با ديدنشون حال کردم و زخمم وا شد؛به هر حال من ديگه زخمی نميشم؛بوی ادکلنها و عطر های مختلف؛آدمای جور واجور که فقط نوک دماغشون و ميبينن؛آدمای عاشق؛آدمای انسان؛آدمايی که خيليهاشون نميدونن کين و خيليها هم ميدونن؛آدمای دلشکسته؛آدمهای گمشده؛همه جور آدمی بود ولی جالب اينجا بود که همه اين آدمها همسن و سالهای من بودن از پونزده شونزده بگير تا بيست و پنج و بيست و شش و ...؛آدمهای سرد و گرم چشيده زياد نبودن؛وای اين کنسرت آخر هفته ای که همش بد بود يه جورايی مرهم بود؛بعد که برگشتيم خونه يه چيزی تو مايه های شير پاککن؛يه چيز تو مايه های پنبه و بعد خطهای سياه و رنگهای قرمز که از رو من پاک میشن و یه جا دیگه رد پا میذارن. هنوز بوی عطر پیور الفاید سانگ و میدم و هنوز هم قلبم داره میلرزه.
راستی يه دانشجو برای پايان نامش احتياج به يه کم کمک داره؛يعنی ميخواد که يه سری سوال و آدمهايی که هر از چند گاهی ميان تو دنيای مجازی براش جواب بدن؛اگه خواستين کمکش کنيد به اينجا برين و سوالاش و جواب بدين.
بابابزرگم هم نميدونم چرا اسم وبلاگش وعوض کرد.گرچه هر دوشون يه معنی و ميدن؛پسر/ دختر بابالنگ دراز که حالا شده جوتی؛هر دو يکين نه؟راستی این تبلیغ پرشین بلاگ چقدر زشته اصلا خوشم نمیاد نمیشه ورش داشت؟؟میگم این چیز مشکیه بالای پرشین بلاگ برا چیه؟
ا وا؟؟؟!!!یادم اومد روز پدر و به بابام تبریک نگفتم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؛میدونید من ممکنه آدمی باشم که تو خیلی چیزها شک داشته باشم ولی اینکه از علی خوشم میاد توش شک ندارم؛اینقدر من این حضرت علی و علی نامها رو دوست دارم که نگو؛چراش و نمیدونم.
راستی امروز یه نامه از ایران داشتم که هنوز وقت نکردم بخونمش.

زندگی آسونه.
+ Persian Girl ; ۱:٢۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳۱ شهریور ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

عدد!!!!

سلام
وای همين الان خبر دار شدم که ماه پيشونی.....؛راسته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!البته من این و چند جا دیدم ولی تا وقتی که تو وبلاگ حسین درخشان دیدم باورش نکرده بودم؛این هفته کم خبر شنیده بودم این هم روش؛
امروز صبح که ميخواستم از خواب بلند شم به ساعت نيگا کردم؛يه عدد نشونم داد؛بعد که قرار شد تا مدرسه پياده برم وقتی نزديک مدرسه رسيدم بازم يه عدد ديدم؛پلاک مدرسمون يه عدد بود؛بعد که وارد شدم؛لاکرم يه عدد بود که با يه عدد ديگه باز ميشد؛بعد از اون کلاسم يه عدد بود؛معلم يه عدد داد و گفت که اندازه اين عدد دور جيم(زمين فوتبال)بدويد؛بعد از اينکه به اندازه اون عدد دويديم؛معلم يه عدد بم گفت که مثلا ميگفت چقدر من سرعت داشتم؛بعد معلم به ساعتش نيگا کرد؛يه عدد ديد و گفت که ميتونيد بريد و لباسهاتون و عوض کنيد؛لاکر دخترها يه عدد داشت که توش پر بود از کمدهايی که هر کدومشون يه عدد داشتن و با يه عدد ديگه باز ميشدن؛بعد از اون ميخواستم برم سر کلاس؛بش ميگفتن زنگ اول؛باز هم يه عدد؛تو کلاس اولين چيز اين بود که يه عدد گفتند که اسم امروز بود؛بعد از اون باز هم معلم به چند تا عدد اشاره کرد و گفت که امروز برناممون اينطوريه؛معلممون بمون يه عدد گفت و گفت اندازه اين عدد وقت داريد که يه جرنال بنويسيد و بعد هم يه عددی شد که اون عدد باعث به پايان رسيدن يه عدد ديگه شد؛عدد بعدی که اومد معلم تاريخ که نصف درسهايی که ميده توش عدد هست يه سری عدد گفت که قرار شد اون عددها بگن ما چقدر درس خونديم؛بعد از اون از همون عددها بمون گفت و قرار شد که پروژمون و تا تموم شدن اون عددها تحويل بديم؛باز هم يه عدد ديگه رفت و يه عدد ديگه اومد؛عدد بعدی که اومد رفتيم تو جيم که البته اون جيم هم يه عدد داشت؛بعد از اون هی عدد آدمها رو خوندن و معرفيشون و کردن؛عدد فوتباليست ها؛رقصنده ها؛چيلرها؛ ساکر بازی کنها؛بسکت باليستها؛....؛همشون يه عدد داشتن؛بعد که هی عددها اومدن و رفتن باعث شدن که يه عدد ديگه تغيير کنه؛تو کلاس بعديم که باز هم يه عدد داشت يه امتحان داشتيم پر از عدد؛هی عددها رو بايد کوچيک و بزرگ ميکرديم؛جالبه هميشه اونها ما رو ميگردوندند و بمون ميگن چی کار کنيم اونوقت ما خيلی راحت اونها رو عوض ميکرديم؛بعد از اون يه مقدار عدد گفتن که بايد اندازه اون عدده کاغذ ميداديم تا غذا بگيريم و بعد از اون هم با اومدن عدد ديگه رفتيم سر يه کلاس ديگه که پر بود از عدد؛تو اون کلاس از اول همينطوری گفتند که بايد اين عدد و اينکار کنيد و اين عدد و اونکار؛با اين تفاوت که اينجا عددها همشون ميدونستند که کجا و چه شکلی بايد باشن؛ولی اين دونستنشون به خاطر اين بود که ديگه هيچی نميدونستن؛بعد از اون با اومدن يه سری عدد من هم سوار يه ماشين که فقط چند تا عددش اون و با بقيه ماشينها متفاوت ميساخت شدم و از جاهايی که روشون عدد نوشته شده بود گذشتم به خونه ای که با يه عدد مشخص شده بود رسيدم؛بعد از اون غذايی خوردم که با يه عدد مشخص شده بود که چقدر چاقم ميکنه و بعدش هم رفتم بازار و در ازای هر چيزی که ميخواستم به اندازه يه سری عدد کاغذ دادم و به ساعتم نيگا کردم و يه عدد ديگه ديدم و برگشتم خونه و با کلی عدد سر و کله زدم.
از صبح تا شب فقط با عددها سر و کله زديم؛همش اين عددها بودن که ما رو به جلو بردن و مردم هم انقدر اين عددها رو قبول کردن که همين عددها هستند که براشون زندگی و معنا ميکنه؛همين عددها هستند که بشون ميگه که چقدر ما زندگی کرديم؛درحاليکه اين عددها هميشه اشتباه هستند.
ايکاش بعضی اوقات فقط برای تنوع عددها رو کنار ميذاشتيم؛جالب اينجاست که اگه بخوايم اين کا رو هم بکنيم مثلا ميگن برای يک روز عددها رو کنار ميذاريم يعنی باز هم يه جوری بشون وابسته هستيم؛چقدر باحاله؛ما خودمون اونها رو ساختيم و اين ما هستيم که بشون وابسته شديم.
عددها همه چيز و ميشمرن غير از دوست داشتن و اين نشون ميده که دوست داشتن از بودن بيشتر ارزش داره؛ما بودنمون به يه عدد بنده ولی دوست داشتن به يه عدد بند نيست.
وای خودم قاط زدم اينقدر عدد عدد کردم.
+ Persian Girl ; ٩:٤۸ ‎ق.ظ ; شنبه ۳٠ شهریور ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

زخمهای من خوب شد

سلام
ميدونی الان يه ايميل از اون داشتم؛بم گفته بود که نفهميده من چی گفتم؛حالا که اون نميفهمه من چی دارم ميگم پس من هم اصلا اهميت نميدم که اون چی دلش ميخواد فکر کنه؛به من چه؛من اينم که هستم؛ولی ديگه اونجا نمينويسم چون پر از درد شده؛منم آدمی نيستم که هی بخوام زخمهام و ببينم ؛اون وبلاگ هم همش بم یه فلش میزنه که برم زخمام و ببینم؛حالا هم رو زخمهام و پوشوندن که کسی نبينه فقط بعضی اوقات روش و ور ميدارم که حواسم باشه ديگه زخمی نشم؛الان هم تو مدرسم و يه عالمه از دستش عصبانی؛انقدر عصبانی که نگو؛ميخواستم براش نامه هم بفرستم امروز ولی نميدونم که ميفرستم يا نه؛باورم نميشه!!!!!!!!!!!!!!!به من گفت که اصلا نميفهمه من چی ميگم؛ولی از اينکه صادق بود خوشم اومد؛از اينکه بالاخره فهميد که نميفهمه چی ميگم خوشم اومد؛از اينکه زخمی شدم خوشم اومد چون زخم من يه مرهم برا زخمهای اون ميشه ؛زخمهايی که نميدونست مرهمش و از کی غير از من بايد بگيره.
به هر حال باز هم ميخوام خودم بشم؛همون که بودم؛از همين الان هم شروع ميکنم؛همين الان هم شروع ميکنم به چرت و پرت گفتن:
امروز صبح پياده اومدم مدرسه و اون هم کافی نبود چون بايد برای زنگ ورزش هم ميدويديم؛بعد از اون هم کلاسها طبق معمول گذشتند؛غير از اينکه امروز يه پپرالي مسخره داشتيم؛يعنی اولين پپرالی در طول سال بود؛امروز دو تا تست هم داشتم؛سر کلاس علوم هم وقتی داشتم ميگفتم که من از برادر يکی بدم مياد جمله من اينطوری بود: آی هيت هيز برادر
بعد جمله ای که يکی از بچه ها فکر کرد من گفتم اينطوری بود: آی هيت هيز باد
از اونجايی که باد هم بسيار معنيه بدی دارم کل کلاس هواسشون رفت به باد يارو و کلی خنديدن و اين من بودم که هی سرخ و بنفش شدم و هی داد ميزدم که بابا من گفتم برادر و نه باد فقط يه اشتباه لپی بوده؛حالا بيا و درستش کن؛الان هم تو مدرسم و بقيش و وقتی که رسيدم خونه و شب شد مينويسم.
فکر کردی من خيلی زخمی شدم؛آره دردم اومد خيلی هم دردم اومد ولی من زود خوب ميشم ؛به هر حال اين من هستم باز هم خودم شدم؛بدون درد.توی اين بدون درد شدن بايد از همه کسايی که کلی بام همدردی کردن و برام تجربه های خودشون و گفتن تشکر کنم؛مخصوصا از اونی که گفته بود اينکه انقدر زود رفتم يه ضعف بزرگ بود؛تاحالا اين ضعف و کشف نکرده بودم از اينکه حالا کشفش کردم خوشحالم؛ميدونی ايندفعه بابابزرگم پيش حافظ بود وقتی که من ميخواستمش ولی يکی از کرمها يه کم سبکم کرد؛يه عالمه وزن اضافه کرده بودم که بعد از حرف زدن باش يه کم خالی شدم.
الان بی دردم؛بی درد؛سرزنده و يه آدم که يه تجربه ديگه به تجربه هاش اضافه شده؛من از تجربه های گذشته بلدم چه طوری مرحم بسازم گرچه تجربه و خطا رو قبول ندارم.
سلام يک دختر ايرانی.
+ Persian Girl ; ٢:٢٩ ‎ق.ظ ; شنبه ۳٠ شهریور ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

دخترکی که در روز تولدش تنها بود

امروز کلی دلم تنگ شد؛دلم برای تمام کسايی که تو دلم بودن تنگ شد؛امروزی که سالهای پیش اتفاق افتاده بود با امروز امسال تفاوتش مثل سیاه و سفید بود؛میخوام امروز یه داستان بگم؛داستانی که یه موقع یه گوشه این دنیای بزرگ کوچیک اتفاق افتاد داستان یه دختر؛یه دختر که ایرانی هم بود؛پارسال اين موقع تو يه خونه يه مهمونی بود؛مهمونيه برای تولد دختری بود که تازه پانزده سالش شده بود؛تو اون مهمونی همه بودند؛همه اونايی که تو دل دخترک بودن و دخترک هم تو دلشون بود؛همه ميرقصيدن شاد بودن و از همه چی راضی ؛چرا که دخترک پانزده سالش شده بود؛دخترک فقط به رقصيدن فکر ميکرد و رقصوندن؛به اينکه به همه خوش بگذره؛روز بعد از تولدش همه جا صحبت از دخترک بود؛از او ؛حرفهاش و کارهاش و اينکه چقدر تولدش خوب بود؛دخترک بزرگ شد؛چند ماه از تولدش گذشته بود که باز همه دور هم جمع شدن و براش یه جشن گرفتند؛براش یه جشن گرفتن چون داشت از بینشون میرفت؛دخترک رفت؛ هيچکی پشت سرش آب نريخت و به جاش همه اشکاشون و بدرقه راهش کردن؛دخترک که نميدونست این اشکها برا چیه همش میخندید؛وقتی دخترک رفت نمیدونست تنهايی يعنی چی و حالا بعد از رفتن تازه داشت ميفهميد؛اولين بار وقتی معنيش و فهميد که ميخواست با يکی راحت حرف بزنه؛ ميخواست چشماش به يکی بگه که تو قلبش چه خبره ولی هيچکی و نديد؛اونوقت بود که فهميد تنهايی چيه؛دخترک همينطوری هی بزرگ شد ؛بدون اينکه يه لحظه دستش و از دست تنهايی جدا کنه؛تنهايی شده بود بهترين دوستش؛دخترک به هيچکی نگفت که تنهايی بهترين دوستشه و هيچکس هم نفهميد تا اينکه دخترک وارد شانزده سالگي شد؛وقتی دخترک داشت کم کم با پانزده سالگی خداحافظی ميکرد حس کرد که دونه دونه خاطراتش دارن ازش جدا ميشن؛حس کرد ديگه نميدونه دوستی يعنی چی؛حس کرد خيلی تنهاست ؛زخميه؛حس کرد که نياز داره يه کاری انجام بده؛حس کرد قلبش اينقدر بزرگ شده که دلش تنگ شده؛دخترک حس کرد که ديگه هيچکی و نداره که باش حرف بزنه؛حس کرد که همه يه جورين؛حس کرد که دنيا بده؛تيرست؛حس کرد که داره بش ظلم ميشه؛حس کرد که همه چیز به سرعت یه الکترونه که همینطوری داره دور هسته میچرخه ؛حس کرد که حال نداره؛دخترک غمگين بود شايد برای اولين بار توی عمرش بود که واقعا غمگين بود؛واقعا ميفهميد که اين حس چيه؛دخترک به اطرافش نيگا کرد؛يادش اومد که سال پيش همين موقع انقدر اطرافش شلوغ بود که وقت نمیکرد فکر کنه ولی الان تنها نشسته بود و تنها موجود زنده ای که روبروش بود يه دنیا بود که همش مجازی بود؛اومد و وارد اون دنیا شد؛دخترک ناراحت بود؛ميخواست مثل همه سالهای پيش دوستاش و ببينه که براش تولدت مبارک ميخونن ولی هيچکی نبود؛دخترک تنها بود؛از دنيای مجازی و دوستای مجازيش ديگه حالش به هم ميخورد؛دخترک بلد نبود حتی گريه کنه؛دخترک میخواست با یکی حرف بزنه؛کرمها اومدن ولی دخترک اینقدر با کرمها راحت نبود که بشون بتونه همه چيز و بگه؛بعد از اون بابابزرگش اومد؛دخترک اينقدر بابابزرگش ودوست داشت که نميخواست ناراحتش کنه ولی بابابزرگ اينقدر حرف زد و حرف زد تا اينکه از چشمهای دخترک يه چيزی جاری شد که با جاری شدن اون هر چی غصه و تنهايی بود آروم آروم اومد بيرون؛میخواست پرواز کنه بال هم داشت ولی از گم شدن ترسید پس فقط ارتفاع گرفت و از اون بالا همه چی و نیگا کرد؛دخترک به بابابزرگش یه قول داد که نمیخواست هیچکی بفهمه که اون قول چیه؛دخترک ديگه اونقدر ناراحت نبود؛بابابزرگش يادش داده بود که چه شکلی مرهم زخمهاش و پيدا کنه؛دخترک بايد حالا کم کم با دنيای پانزده سالگی خداحافظی ميکرد؛دخترک هيچوقت نميگفت خداحافظ ولی اين دفعه سرش وبالا گرفت و داد زد پانزده سالگی خداحافظ!!!!!دخترک ميدونست که ديگه هيچوقت لذت اين و که پانزده سالش باشه نميتونه بچشه؛دخترک حالا داشت وارد يه دنيای جديدي ميشد؛دنيايی که ازش ميترسيد؛از آدمهاش وحشت داشت و فکر ميکرد که پر از نيرنگه؛دخترک سفيد بود؛پاک بود ؛نميخواست پانزده سالگيش و از دست بده؛دخترک داشت بزرگ ميشد و اين خانووم شدن اينقدر سريع اتفاق می افتاد که وقتی به خودش آمد ديد ديگه پانزده ساله نيست؛دخترک تنهايی را حس کرده بود؛ دخترک حالا ميدانست که تنهايی در مقابل خيلی چيزهای ديگر ناچيز است؛دخترک ميرفت تا آينده ای را بسازد که از آن اطلاعی نداشت و همين او را خوشنود ميساخت؛دخترک فکر کرد اگه بابابزرگ نبود چيکار ميکرد؟تا آخر عمرش گريه کردن و ياد نميگرفت؟؟؟؟؛دخترک قصه های بابابزرگش يادش ميومد و احساس ميکرد که داره حالش بهتر ميشه؛فکر کرد که ديگه وقتشه لباس پانزده سالگيش و از تنش دربياره و اون و بذاره تو صندوقچه خاطراتش؛پانزده سالگيش تموم شده بود با همه خوشيهاش؛دخترک يه لحظه فکر کرد و بعد به اين نتيجه رسيد که پانزده سالگی قشنگترين سال زندگيش تاکنون بوده؛دخترک تو اين سال دلشکسته بود و دلشکسته شده بود؛دوست داشتن و تجربه کرده بود و اجازه داده بود که دوستش داشته باشن؛شلوغی رو ديده بود و تنهايی و درک ميکرد؛دخترک ميخواست بنويسه؛يه جا که هيچکدوم از آدمايي که دخترک و اونطور که هست نميشناسن دستشون به اونجا نرسه؛دخترک زندگيش ميخواست عوض شه ولی خوشحال بود؛خوشحال بود که لذت پانزده ساله بودن و چشيده بود.
دخترک خوشحال بود که بالاخره داشت ميرفت که خودش و پيدا کنه؛دخترک خوشحال بود که کسانی که دوست داره و دوستش دارند هنوز دارن از يه آسمون تنفس ميکنن که دخترک هم همون آسمون و داره؛شايد يکی از نفسهای دخترک آغشته به بازدمهای کسايی باشه که دوسشون داره و دوسش دارند.
دخترک خوشحال بود که يک دختر ايرانی باقی مانده بود.
+ Persian Girl ; ٩:٥٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٥ شهریور ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

من

نميدانم بودن خود را با چه معنا کنم؛زمانی ميخواستم بودنم را با خانواده دوستان و وابستگيهايم معنا کنم؛ولی دير زمانيست که ديگر هيچ يک از آنها مرا معنا نميکنند؛دير زمانيست که ديگر خواندن چکاوکها برايم معنا ندارد و خيلی وقت است از بیدار کردن جير جيرک ها ترسی ندارم؛ديگر ستاره ها آنقدر نزديک نيستند که بتوانم آنها را بچينم و خيلی وقت است که ديگر رد پای ماه را در کوچه مان نميبينم؛بوی گل سرخ را فراموش کرده ام و خورشيد را نميبينم؛روز است ولی خورشيدی در کار نيست!نميدانم ميتوانم خود را و دنيای خود را بفهمم يا نه؛در جستجوی خود در خود هستم و تاکنون در بهای آن رد پای ماه و ستاره ها و خورشيد را از دست داده ام ولی هنوز من کيستم را پاسخ نداده ام؛گاهی فکر ميکنم من در دهان يک مار بو آ زندگی ميکنم و منتظرم که او مرا حضم کند؛گاهی تنها جوابی که به ذهنم ميرسد اين است که من يک دختر ايرانی هستم و گاهی به خود ميگويم من من هستم و همين کافيست؛ولی من بودن بي آنکه بدانی من کيست خيلی سخت است.در دنيايی که پر است از نيرنگها و بايد ها و نبايد ها بايد بدانم من کيست و آنوقت است که ميتوانم بودن خود را در دنيايی که هيچ از آن نميفهمم معنا کنم ؛دنيايی که انسان بودن در آن با انسان بودنی که من ميشناسم متفاوت است؛دنيايی که چشمها هر چه که نميخواهند هم ميبينند و قلبها هميشه يخ زده هستند؛دنيايی که عشقش فقط در افسانه هايش است و کودکانش هرگز کودکی را تجربه نميکنند و بزرگانش هرگز جوانی را.
به دنبال من هستم و هر گاه آن را پيدا کردم به همگان خواهم گفت که من کيستم.

يک دختر ايرانی هنوز هم تو بلاگ اسپات مينويسه.
+ Persian Girl ; ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳ شهریور ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

بی شرح

برای اينکه کمی٬حتی اگر شده کمی زندگی کرد٬ دو تولد لازم است؛تولد جسم و سپس تولد روح.هر دو تولد مانند کنده شدن هستند.تولد اول بدن را به اين دنيا می افکند و تولد دوم روح را به آسمان بی فرستد.تولد دوم من زمانی بود که تو را ديدم.......

آدمی هر چه بيشتر به روشنايی نزديکتر شود٬ تاريکی درون خود را بيشتر ميبيند.

مرگ مانند زندگی٬ ضرب آهنگها٬ فصل ها و نمو خودش را دارد.

همواره به دنبال آن هستم که در همه چيز٬حتی در بدترين ها بخشی قابل تمجيد و ستايش بيابم.

بهترين مادرها تمام وجودشان را ميبخشند و ميروند.

چشمها و صدا در بدن بيش از ساير اعضا به روح نزديک هستند.

من به خود ميگويم که اين انسانها٬حتی با احساس ترين شان٬حتی سرگردانترينشان در انديشه٬ آری حتی معروفترين و دانشمندترين شان هم نتوانستند آگاهانه يا غير آگاهانه از اين غريزه فرار کنند.غريزه ای کودکانه و ساده : نوشتن به منظور جبرانِ جبران ناپذير.

بايد مانند کنه در برابر هر آنچه درباره ی مرگ ميدانم مقاومت کنم.

من تو را دوست دارم٬پس تو به من مديون هستی٬من تو را دوست دارم٬ پس من به تو وابسته هستم٬ پس تو از طريق اين وابستگی به من متصل هستی. تو وابسته ی وابستگی من هستی و بايد در همه زمينه ها مرا ارضا کنی و چون در همه زمينه ها مرا ارضا نميکنی٬پس در هيچ زمينه ای مرا ارضا نميکنی و من به خاطر همه چيز و هيچ چيز از تو دلگير هستم.چرا که من به تو وابسته هستم و ميخواهم که ديگر وابسته نباشم.


راستی من هنوزم تو بلاگ اسپات مینویسم. الان هم اینجا این و گذاشتم که اینجا یوزرنیمم و از دست ندم.
خوش باشيد.
+ Persian Girl ; ۳:٢۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٧ شهریور ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

خبر

سلام
ديگه پرشين بلاگ به من جا نميده که بنويسم برا همين از اين به بعد من اينجا مينويسم.اولها هر چی مينوشتم نميومد و هيچکی هم هر چی گفتم کمکم نکرد برا همين يه وبلاگ انگليسی برداشتم و بعد که فهميدم کجای کار خرابه ؛درستش کردم ولی هنوز يه عالمه ايراد داره که نميدونم چه جوری درستش کنم.
+ Persian Girl ; ۱:٢٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

هنوز جا ندارم ومجبور شدم که چند تا نوشته رو پاک کن

سلام
از اونجايی که ديدم ديگه اينجا جا ندارم که بنويسم ؛از قالب های فارسی يک قالبی و انتخاب کردم و ديشب تا ساعت ۵ صبح هی باش ور رفتم که مثلا خوشگلش کنم؛آخر هم که اومدم بذارمش تو بلاگ اسپات خيلی شيک اومد بم ارور داد که تگ بلاگر و نداره؛خلاصه اينطوريا شد ديگه؛منم رفتم خوابيدم؛نميدونم چرا دو روزه که هی خوابم داره مثل يک سريال تلويزيونی ميشه؛مثل اين می مونه که قسمت اول يک فيلم و که تو توش بازی کردی ولی ازش هيچی يادت نمياد و امشب ببينی و قسمتهای بعدی و بعدا.خيلی جالب بود تنها کسايی که ميشناختم خودم بودم و دوستام؛تو خواب حتی مامان و بابام يه آدمهای ديگه ای بودند و .....؛به هر حال خيلی خواب باحالی بود؛بعد هم يه دفعه ای ديدم که مامان جان بالا سرم وايساده و با دختر دوستش اومدن خونمون؛بلافاصله هم مامانم رفت ؛خلاصه منم که وقتی خوابم توپ بزنی از خواب بلند نميشم؛ به خوابم ادامه دادم و بعد هم به ب(همونی که اومده بود) گفتم که تلويزيون نيگا کنه؛بعد هم که ساعت حدود ۲ بود که بلند شدم و يه دوش گرفتم و بعد با هم نشستيم تلويزيون نيگا کرديم؛يه برنامه بود که دخترهايي که فکر ميکردن ميتونن شکيرا باشن و آورده بود و خلاصه هر کدوم هنر نمايی ميکردن و آخر هم يکيشون و انتخاب کردند که شکيرا ی دوم است؛به هر حال بعد هم رفتيم که صبحونه بخورم؛منم که اصلا نميدونستم تخم مرغها کجا هستند و ....؛خلاصه خودم و کشتم و عالم و آدم بم خنديدند تا يه تخم مرغ سرخ کردم؛ولی خدايی خيلی خوشمزه شده بود؛خوب الان مهمونم نشسته داره" نالی اند کلی" گوش ميده و منم ديگه درست نيست بيشتر از اين معطلش کنم؛بايد کم کم برم؛بقيش و بعدا مينويسم.
خوش باشيد.
+ Persian Girl ; ٤:٠٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

يک تصميم

سلام
ميدونيد پرشين بلاگ دوباره شروع کرده ارور دادن که حجم ندارم و .....؛منم مجبور شدم چند تا از نوشته هام و پاک کنم؛اين دفعه واقعا تصميم گرفتم که برم تو بلاگ اسپات فقط اول بايد يه قالب مورد نظرم پيدا شه؛البته از قالب پرشين بلاگم هم خوشم نمياد ديگه.
+ Persian Girl ; ۳:٢٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۱ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

پارتی

سلام
امروز از صبح اينطوری شروع شد که من برای اولين بار بعد از تعطيل شدن مدارس واقعا صبح از خواب بلند شدم؛بر خلاف هميشه که اولين کاری که ميکنم دوش گرفتنه؛امروز اول صبحونه خوردم و بعد از اون رفتم که لباسهام و تحويل بگيرم که نوشته بود چون يکشنبه است ساعت ۱۱ باز ميکنه؛خلاصه اينطوريا شد که من اين همه راه رو دوباره برگشتم؛بعد ميخواستم برم يه دوش بگيرم که ديدم مامانم فقط همون وقت وقت داره که برام بند بندازه و مامان جان هم ۲ ثانيه ای من نميدونم چه جوری بند انداخت.بعد هم من دوش گرفتم و تند تند رفتم که لباسهام و تحويل بگيرم که سر راه يه سر به استايل زدم و کلی چيز ميز انتخاب کردم و گفتم که برام نگه داره تا من برگردم؛بعد رفتم جی سی پنی و بلوزم و گرفتم و بعد هم فکتوری تو يو رفتم که اون نميدونم چيه روش و بگيرم و بعد برگشتم برم استايل که ديدم ا؟پولم تموم شده؛برا همين رفتم تلق تولوق خونه که از بابام اينا پول بگيرم که ديدم هيچکی خونه نيست؛منم خيلی شيک هر چی ۲۵ سنتی و ۱۰ سنتی تو خونمون بود و برداشتم و رفتم استايل؛بعد هم اونجا که رفتم ديدم که من قيمت ها رو اشتباه خونده بودم و کلی پول برام موند منم که اصلا قرار نيست چيزی و بذارم بمونه هر چی خوشم اومد خريدم و بعد که برگشتم خونه و همه چيزها رو با هم پوشيدم و آرايش کردم و ....خودم موندم؛کم مونده بود آب خودم بياد؛خلاصه خيلی از خودم خوشم اومد.
بعد هم مامانم از سر کار اومد و ما رفتيم به پارتی که تو يه شهر ديگه بود؛اول که رسيديم و کسی نبود غير از ما و اون دوستمون که پارتی داده بود همه چيز خوب بود؛بعد مهمونها کم کم اومدند؛اين پارتی يک پارتيه کاملا خانوادگی بود و همه خانواده بودند؛همه نوع آدمی اومدند؛بيشترشون مال آبادان و اهواز و شوشتر و دزفول بودند؛يه عده درباره کارشون صحبت ميکردند؛يه عده در مورد موضوعهای مسخره تری؛حالا تو اين گير و دير به من گير داده بودند که چی کاره ميخوام شم؟منم گفتم خودم فيزيک و دوست دارم ولی بابام ميخواد که دندونپزشک شم؛خلاصه ايکاش هرگز نميگفتم چون سر همين موضوع مخ من و تيليط که چه عرض کنم کوبيدن؛اين يکی ميگفت علاقه شرطه اون يکی ميگفت ولی بايد به آينده شغلت هم نيگاه کنی و ....منم شده بودم مثل برج زهر مار،حالا بعد از اينکه همه اينها مخ من و قورت دادند يه دفعه ای يکيشون شروع کرد به ميز زدن و گفتن اينکه من چقدر خوشگلم؛آقا اين که شروع کرد همه دنبالش و گرفتن:
-قيافه با نمکی داره
-شبيه دختر خاله ی دايی منه
-ماشاالله دختر خوشگلی داريد
.......
خلاصه بازم يه تيليط ديگه؛بعد از اينکه همه اينها تموم شد؛من يه دفعه دقت کردم و ديدم که اين بابای بنده برخلاف بقيه مردها که معمولا تو حياط بودند و اينا هی مياد و زل ميزنه ببينه که مثلا من دارم چی کار ميکنماين زل زدن به قدری واضح بود که همه تقريبا متوجه شدند؛من هم تا وقت ناهار مثل سگ يا همون برج زهر مار نشستم و با هيچکی حرف نزدم؛وقت ناهار هم همه توی حياط ناهار و ...رو خوردند ولی من از تو هال جم نخوردم؛بعد از اون هم رفتم بالا چند لحظه آنلاين و اينا که ميزبانمون گفت سی دی هام و ببرم؛خلاصه براشون دی جی هم کردم اونجا؛بعد همه کلی اصرار کردند که من براشون برقصم؛اولين آهنگی که گذاشتم آهنگ اميد بود که ميگفت تو محشری و ....؛يک قری اولش دادم که يکی از مهمونها زنگ زد به دخترش گفت که بياد چون يه دختره اينجا هست که شبيه بيريتنی ميرقصه؛خلاصه بعد از اينکه شروع کردم به رقصيدن نميدونم چرا هيچکی بام نرقصيد و خودم تنها تنها رقصيدم؛بعد هم يه دو تا آهنگ عربی گذاشتم و خودم باشون رقصيدم؛همه مونده بودند؛بعد يکيشون اومد و ازم آدرس کلاس رقصی که رفتم و ميخواست؛حالا من هی ميگم باباجان من اصلا کلاس رقص نرفتم هی باور نميکرد و خلاصه اين شد که ازم قول گرفت دخترش و بياره پيشم که رقص يادش بدم(يکی بايد بياد به خودم ياد بده حالا من برم به يکی ياد بدم)؛بعد از اون اينها يه موضوع جديد پيدا کردند اونم چيزی نبود جز اينکه من چقدر خوش اندامم و ....
خلاصه تو اين پارتی اينها تا تونستند به من امواج مثبت فرستادند؛آخر هم که همه داشتند ميرفتند اول هی گفتند که خيلی قشنگ رقصيدم و از اين چرت و پرتا و بعد تشريف بردند.
ما هم که هميشه انگار بايد آخرين نفر بريم طبق معمول آخرين نفر ساعت ۲ بود فکر کنم که پاشديم بيايم خونه؛قبل از اون که بريم يادشون اومد که کادوی تولد مامانم و که ۱۴ تير بود و بش بدن و خلاصه اينطوريا شد که هی يه چيزی پيش اومد که ما ديرتر بيايم خونه.
ولی یه چیزی حتمی است و اون اینکه من دیگه عمرا تو مهمونیهای اینطوری برم؛آدمهایی که فراموش کردن انسانند؛آدمهایی که نوک دماغشون خیلی دوره و ....
البته آدمهایی که انسان بودند هم خیلی زیاد بودن ولی ...
خوب مثل اينکه زيادی وراجی کردم.
+ Persian Girl ; ۳:۱٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۱ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

کشک بادمجون

سلام
خوب بذارين ببينم بعد از اينکه آفلاين رفتم چه خبر شد؛اول که مامانم اينا نشستن و شعله زرد و کشک بادمجونشون و درست کردند؛ميدونيد خيلی باحاله اين پارتيه آخه همه جور آدمی قراره بياد؛ اينها هم برای همين قراره که مشروب و آبجو رو با شعله زرد و کشک بادمجون سرو کنند؛خلاصه بعد از اينکه مامانم اينا کارشون تموم شد يه عالمه اين غذاها خوشگل شدند ولی من کشک بادمجون دوست ندارم؛اصلا بادمجون حالم و به هم ميزنه!
بعد از اون هم طبق معمول کمی رقصيدم و بعد هم تلويزيون؛بعد که اومدم آنلاين کلی پسر داييم و اذيت کردم و باش قرار گذاشتم و آخرش هم بش گفتم که کيم؛بعد هم دختر عمم اينها آنلاين بودند که دختر عمم گفت که کنکور قبول شده ولی رتبش به پزشکی نميرسه همينطور هم دختر داييم؛عجب ما فاميل هوشمندی داريما!!!!بعد هم که اومدم اينجا.
ميدونيد يه مشکلی تو يکی از گروپهايی که توشون عضوم پيش اومده؛اونم اينه که هيچکی نميتونه مسيج بذاره؛حتی owner و moderator هم نميتونند که مسيج بذارندکسی ميدونه که چی کار بايد بکنند؟
راستی امروز نماز نخوندم؛اینم نماز خوندن من ۲ روز نماز خوندم و بعد...
آخه یکی نیست بم بگه وقتی که تو قبولش نداری چرا میکنی؟؟اومدیم سمیرا بت گفت برو یکی و بکن تو باید بری بکنی؟؟؟!!!نمیشه که!
خوب نميخوام زياد وراجی کنم پس
عزت زياد.
+ Persian Girl ; ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٩ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

امروز

سلام
امروز هم مثل هميشه ساعت ۳ از خواب بلند شدم ولی ديشب خواب انار ديدم و الان هم بدجوری هوس انار کردم؛بعد که بلند شدم يه دوش گرفتم و اينا بعد خودم یه عالمه بزرگ درست کردم و رفتم ببينم که اپليکيشنهام چی شدند؛اول با مامانم رفتم کوست ....و اپليکيشن و پس دادم و بعد از اون هم رفتيم دلتاکو که ببينم چی سر اپليکيشنم اومده که گفتند بام تماس خواهند گرفت؛بعد از اون رفتیم ورهس که بم گفتند باید تجربه داشته باشم که من هم نداشتم.
یکی از دوستامون یکشنبه پارتی داره و از مامانم خواسته که مامانم براش شعله زردش و درست کنه برای همین هم امروز یکی از دوستای ایرانیمون اومده بود خونمون که به مامانم کمک کنه؛بقیش و میخوام بنویسم که این برادر مزاحم ۱۰ساله ی فنگله من اینجا وایساده و هی داره من و اذیت میکنه برای همین بقیش و بعدا مینویسم.
+ Persian Girl ; ٧:٥٥ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٩ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

تنها حرف حساب اين وبلاگ

در زندگی ناگريز از انتخابهايی هستيم که آسان نيستند.
از آن هراسانيم که هر تصميم ما، آزرده کند کسی را که دوست ميداريم .
در چنين لحظاتی است که بايد درون را بنگريم و به ندای دل گوش بسپاريم ،
اگر تنها نگران خواسته های ديگران باشيم و احساسات خود را ناديده بگيريم،
به شادی حقيقی دست نخواهيم يافت‌.
به همان ندايی گوش کن که به درستی آن باور داری‌ ،
و استوار از آن دفاع کن.
آری ،اگر چنين کنی شادمان خواهی زيست.

بتانی جين برويک
+ Persian Girl ; ۳:۱۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۸ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

يک نمايش ديگه

سلام
امروز ساعت ۳ يا ۴ بود که از خواب بلند شدم و ديدم که از ايران دختر عمم اينا فقط به خاطر من آنلاين هستند و برای همين هم من حموم نرفته و دست صورت نشسته و ...شروع کردم باشون چت کردن و اينا؛به خودم اومدم ديدم ساعت ۵ شده؛بش گفتم که ميرم دست صورتم و بشورم آنلاين باشه تا من برگردم و خلاصه من رفتم يه حموم حسابی و بعد که برگشتم دختر عمم گفت که ساعت ۸ بايد بره نتايج کنکورش و ببينه و برا همين ميخواد بخوابه و اينطوريا بود که ديگه منم رفتم ببينم که کار و زندگيم چه خبره! و اينطوريا شد که از پای کامپيوتر بلند شدم؛بعد يه کم نشستم و تلويزيون نيگا کردم و بعد هم رفتم که برقصم که برادر ۱۰ سالم اومده برام قلدور بازی در مياره و ميگه که نيمخوام اينجا برقصی!منم عصبانی شدم و اينا خلاصه اون الکی رو من دست بلند کرد و رفت از اين قاشق های چوبی اورد که من و باشون بزنه؛منم که مثلا کمربند نارنجی دارم تو کاراته شروع کردم و دو تا خوردم و ۲۰ تا زدم؛بعد هم اون داد زد و خلاصه اوضاع طوری شد که بابام اومد و قاشق های چوبی و ازش گرفت؛ برادر ۱۰ ساله من بازم قلدوری و ول نکرد و ميخواست دست رو بابام هم بلند کنه که بابام هم با قاشق خودش يکی زدش؛برادرم هم که تاحالا نخورده بود رفت تو اتاقش و خلاصه شروع کرد سر و صدا کردن؛بعد مامانم اينا رفتند قدم بزنند و من رفتم مثلا ناز کشی برادرم و کلی قربون صدقش رفتم و يه عالمه پيس پيس کردم و اينا تا بالاخره با هم دوست شديمآخه يه طوری احساس مقسر(اميدوارم که ديکتش درست باشه)بودن ميکردم.
بعد از اون يه کم تلويزيون نيگاه کردم و بعد هم رفتم که اون سوراخهایی رو که تازه کردم تمیز کنم که الکل رفت تو چشمم؛البته خوشبختانه چشمم چیزیش نشد؛ ساعت ۱۱ بود که اومدم آنلاين؛يکی از دوستام که يکی و خيلی دوست داره آنلاين بود؛کلی با هم حرف زديم و اينا؛ميدونيد جريان اين دوستم و قبلا تعريف کردم پس از دوباره نميگم؛ولی اميدوارم قبل از مدرسه ها حالش خوب شه؛ميدونيد يکی از دلايلی که اصلا دوست ندارم عاشق بشم شايد ديدن اين دوستم باشه اون فقط يه کم از دوست داشتن زياد و تجربه کرده حالا چه برسه به عاشقی؛پس همون بهتر که آدم عاشق نشه!البته همه رو آدم ميتونه دوست داشته باشه!
بعد از اون يادم اومد که دوستم گفته بود نماز بخونم؛منم نشستم و نماز خوندم؛ميگم اشکال داره آدم فقط يه بار در شبانه روز نماز بخونه؟؟؟!!!به هر حال آخه وقتی که من ميگم دين ندارم پس چرا ديگه نماز ميخونم؛اييييييي سميرا خدا بگم چی کارت کنه آخه؟؟؟!!ببين من و چی کار کردی؛خدا رو شکر که آدرس اينجا رو نداری!
مثل اینکه زیاد نوشتم!
خوش هستید.
+ Persian Girl ; ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۸ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

جمله + / ۳۰

تصاوير ذهنی ما در زمان حال
سازنده فردا و آينده ماست
من بذر آينده ای درخشان و تابناک
در ذهن کاشته ام و با ايمان داشتن به هدفم
از آن مراقبت مي کنم تا به ثمر بنشيند.


+ Persian Girl ; ٢:٠٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٧ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

من؛انسانی ديگر

سلام
امروز بعد از اينکه آفلاين شدم؛ با مامانم اينا کلی دکوراسيون خونه رو عوض کرديم؛ اول که جای کامپيوتر و عوض کرديم و بعد هم جای تلويزيون حال و همينطور مبلها رو هم عوض کرديم و خلاصه کلی انسان ديگری شديمبعد هم يه عالمه رقصيدم؛به قول مامانم از بيکاری رقاص شدم.خلاصه بعد از اينکه کلی رقصيدم و اينا نشستم و سی دی هام و يه سر و سامونی دادم و بعد هم از اونجايی که تازه درست کردن ماکارونی با چيز و ياد گرفتم برا خودم يکمي ماکارونی و چيز درست کردم و بعد هم نشستم و يه کمی سريال نگاه کردم؛ميدونيد تو اين سرياله جريان يه دختر مسلمونه که ميخواد با يه پسر مسيحی ازدواج کنه ولی مامانش اينا نميذارند آخر سری با یه مسلمون که فامیلش و خیلی دوسش داره ازدواج میکنه و بعد خلاصه ماجرا به اینجا میکشه که طلاق میگیرند و ۳ طلاقه میکنند؛ بعد پسره از دوباره میخواد که باش ازدواج کنه که میگن تو اسلام وقتی که یکی سه طلاقه میکنه اگه دوباره بخواد با همونی که قبلا باش زن و شوهر بوده ازدواج کنه باید قبلش زنه با یکی دیگه ازدواج کنه؛تو اين فيلمه هم مرده بعد از اينکه از طلاق زنش پشيمون ميشه به يکی ميگه که برا يک روز با زنش ازدواج کنه و .....
من که موندم اصلا این چه رسم بیخودیهکه اينها هم بش عمل ميکنن.
راستی گروپ اکباتان و بيمه هم بامب ميل شده و حسابی در خطره!!!!
خوب من ديگه برم!
موفق هستيد.
+ Persian Girl ; ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٧ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

يه روز که بهتر از ديروز بود.

سلام
ميدونيد ديشب من ساعت ۵صبح خوابيدم؛بعد وقتی که داشتم ميخوابيدم به خودم گفتم و تلقين کردم که فردا يعنی امروز ساعت ۲ ظهر از خواب بلند شم؛نتيجش حيرت انگيز بود؛دقيقا ساعت ۲ ظهر از خواب بلند شدم؛هنوز نيمه خواب و نيمه بيدار بودم که صداهايی اومد حاکی از دعوای بين مامان و بابام؛اعصابم داره داغون ميشه هميشه آخر دعواها ميرسم؛يعنی دقيقا وقتی همه چيز تموم شده؛به هر حال از خواب که بلند شدم بعد از حموم يه راست اومدم آنلاين؛بابام هم نميدونم چرا خونه نبود؛به هر حال اون يارو بود که گفتم همه اطلاعاتم و پيدا کرده شماره تلفن خونمون رو هم دارهمنم گفتم به من چه؟هر کاری ميخوای کنی بکن؛کلا عصبانی شدم ولی خوب به رو خودم نيوردم؛کاملا بی تفاوت.
بعد هم صبحونه خوردم؛انقدر صبحونه وافل و انگليش مافن و از اين کوفت و زهر مارها خوردم خسته شدم دلم هوس نون سنگک و پنير و گردو کرده؛البته اينجا هم همه رو داريم ولی من دوست ندارم نميدونم چرا فقط نون و پنير و گردو و چائی ايران و دوست دارم؛از وقتی هم که اومديم اينجا صبحونه ديگه چائی نميخورم.
به هر حال بعد از اون ساعت حدود ۴:۳۰ بود که کم کم آماده شدم که برم مال؛خلاصه کلی تيریپ زدم و از اين حرفا و بعد هم رفتم مال؛تو مال يه عالمه رفتم و رفتم ولی هيچی پيدا نکردم که خوشم بياد؛همه جا هم رفتم از جی سی پنی گرفته تا رابينسون می همه رو گشتم ولی خوب چيزی نديدم؛يعنی هر کدوم يه ايرادی داشتند؛بعد هم داشتم از تو مال رد ميشدم که هوس کاپوچينو کردم؛بعد رفتم و يه کاپوچينو خريدم و تند راه رفتم که هر چه زودتر برسم خونه؛آخه مال بغل خونه ماست؛وقتی داشتم کاپوچينو رو ميخوردم ياد کاپوچينو افتادم؛بعد که ياد کاپوچينو افتادم ياد کاپوچينای ايران افتادم؛بعد يادم اومد که ما تو ايران با دوستام همیشه کاپوچينو رو از کافی شاپ کاج تو اکباتان می گرفتيم؛بعد يادم اومد که ما اونجا کاپوچينو رو ۱۲۰۰ تومان ميگرفتيم و اينجا تقريبا ۴۰۰۰ تومان؛بعد يادم اومد که ما يه عالمه حال ميکرديم وقتی با هم يه چيزی ميگرفتيم و ميخورديم حتی اگه اون چيز خيلی کوچيک بود مثل بستنی ولی اينجا من تنهايی اصلا حال نميکنم؛به هر حال اين کاپوچينو من و ياد يه عالمه چيز انداخت؛بعد همينطوری داشتم ميومدم و ميخوردم که نميدونم چرا شيکمم درد گرفت؛بعد هم که رسيدم خونه بازم شکمم درد ميکرد به هر حال اومدم آنلاين و بعد داشتم اينجا مينوشتم که يادم اومد نماز بخونم و به نصيحت دوستم عمل کنم؛بعد تلويزيون و روشن کردم که مثلا هر دو تا کار و با هم انجام بدم؛که بابام اومد و کانالش و عوض کرد؛منم بش گفتم که چرا ؟؟ميگه چون تو داری نماز ميخونی؛بعد هم ميگم خوب من ميخوام نيگاه کنم ميگه بی خود!!!منم گفتم :ديگه بات حرف نميزنم اونم گفت جهنم؛اين شايد اولين بار بود که در مقابل من از اين کلمه استفاده ميکرد؛من که ديگه اين دفعه واقعا تصميم گرفتم که باش حرف نزنم؛ميدونيد موندم که بازم نماز بخونم يا نه؛آخه من نميفهمم من از يه طرف ميگم دين ندارم از طرف ديگه وقتی سميرا بم ميگه نماز بخون بلند ميشم نماز ميخونم؛معلوم نيست حالم خوبه يا نه!!!!!!
امروز به هر چی که ديروز گفتم عمل کردم؛راستی ميگم من چه طوری ميتونم آروغ بزنم؟؟؟
خوب من ديگه برم.
خوش هستيد.
+ Persian Girl ; ٧:٠۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٧ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

جمله + / ۲۹

من اکنون
لبريز از احساس بخشش و گذشت
نسبت به خودم و ديگران هستم
و ديگر به خاطر اشتباهات گذشته
خود را سرزنش نميکنم
خانه دلم آرام و پاک است.





+ Persian Girl ; ٢:۱٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٦ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

امروز؛يک بازيه نه چندان خوب

سلام
امروز صبح ساعت ۴ از خواب بلند شدم؛ديگه اين واقعا نوبرش بود؛بعد از اينکه از خواب بلند شدم يه راست رفتم حموم و بعد از اون هم صبحونه نخورده چند دقيقه اومدم آنلاين و بعد هم صبحونه خوردم.
بعد از اون هم همينطوری الکی تو خونه ول گشتم و يه کم هم اينترنشنال شدم و آهنگهای مختلف و گوش دادم و بعد از اون هم برای اولين بار در زندگيم؛خودم ماکارونی با چيز درست کردم برا اينکه ديگه يادم نره طرز تهيه اون و اينجا ميذارم:
اول جعبه ماکارونيش و باز کنيد و بعد اون و بريزيد در يک ظرفی که بشه گذاشتش تو ماکرووی؛بعد رو اون آب داغ بريزيد و بذاريدش تو ماکرووی به مدت ۵ دقيقه؛بعد از ۵ دقيقه اون و در بياريد و بذاريد تو يه ظرفی که سوراخهای ريز داره تا آبش بریزه و بعد اون و از تو اون ظرف با سوراخهای ریز در بیارید و بریزید تو یه ظرف دیگه؛بعد از اون جعبه چیزش(پنیر) و باز کنید و روش بریزید؛بعد هم اون و خوب به هم بزنید؛ حالا آماده خوردن است.
از اونجایی که من آبلیمو رو با همه چیز امتحان میکنم با این هم آبلیمو رو امتحان کردم؛خیلی خوشمزه شد؛بعد از اینکه غذای دستپخت خودم و خوردم رفتم و الکی چند تا آهنگ گوش دادم و چند تا عکس از خودم انداختم.
میدونید دیروز با یکی از دوستام؛یا بهتر بگم با یکی از بهترین دوستام از ایران که همه جا با هم بودیم داشتم چت میکردم؛جریان اینکه یه یاروئی همه آمارم و پیدا کرده رو بش گفتم و اونم بم گفت که بلند شم برم ۴ رکعت نماز بخونم؛میدونید تمام دوستای اکباتانی من اگه لخت برن بیرون براشون اصلا مهم نیست ولی حتما نمازشون و باید بخونند؛دلیلش و من نمیدونم؛به هر حال ازش پرسیدم خوب وقتی که من اصلا دینی ندارم چرا باید نماز بخونم؟؟اونم گفت که خوب بعضی جاها دین به آدم کمک میکنه؛خلاصه برای اینکه به عملی که دوستم بم گفته بود عمل کنم رفتم نماز خوندم؛وسطهای نماز خوندن بودم که مامانم اومد و بم گفت که دارم اشتباه نماز میخونمو خلاصه مجبور شدم از دوباره نماز بخونم؛نمیدونم چه احساسی داشتم؛مثل اینکه کاری و انجام بدین که نمیدونین چرا دارین اون کار و انجام میدین ولی یه طورایی بتون آرامش میده؛نمیدونم شاید فقط یه تلقین باشه که توسط دوستم در من ایجاد شده بود به هر حال هر چی بود زیاد بد نبودپیشنهاد میکنم یه بار امتحان کنید.
بعد از اینکه نماز خوندم یه کم رقصیدم و بعد از اون هم نشستم و تلویزیون نیگاه کردم.اون دوستم که رفته ایران آنلاین بود ولی نمیدونم چرا هر چی براش پی ام زدم جوابم و نداد.
به هر حال امروز هم یه طورایی بدون هیچ کار مفیدی گذشت؛یعنی بهتر بگم خوب بازی نکردم؛ولی خوب اشکال نداره هر کسی ممکنه که اشتباه کنه ولی مطمئنم که فردام خیلی بهتر از امروز خواهد بود
راستی یه چیزی؛من قبل از اینکه بیام اینجا آنلاین برا خودم یه کم ماهی گذاشتم که تو فر درست شه که الان بابام بم گفت که ماهیهام سوختند.
داشتم میگفتم که فردا قراره چیکار کنم؛فردا حتما باید مال برم وگرنه دیگه فکر نکنم که وقت کنم؛بعد از اون هم یه کم باید آنلاین بیام و یه کم هم باید مطالعه کنم حالا آنلاین یا آفلاین.
امیدوارم هر چه زودتر یه کاری پیدا کنم!
تا بعد
+ Persian Girl ; ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٦ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

کوير



+ Persian Girl ; ٢:٠٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

← صفحه بعد