یک دختر ایرانی

پسرک و احساساتش

سلام
بعد از اینکه یه مطلبی و از یه وبلاگی که متاسفانه اسمش یادم نمیاد ولی یه چیزی تو مایه های گلی یا گلی خانوم یا یه همچین چیزایی بود و خوندم این و نوشتم:

پسرک وقتی واقعا پسرک بود عادت داشت که احساساتش و رو لباسش بچسبونه؛ يک روز باباش بش گفت: آدم خوب نيست بذاره ديگران احساساتش و ببينند؛ پسرک که باباش و خيلی دوست داشت تصميم گرفت که حرف باباش و گوش کنه پس يک لباس نو خريد و اون و روی لباس قبليش پوشيد؛ بعد رفت جلوی آينه و هر جايی از لباس پر احساس معلوم بود و پوشوند.
پسرک بزرگ شد و باباش از اينکه ميديد پسرک احساساتش و نشون نميده خوشحال بود و به او افتخار ميکرد؛ پسرک بزرگ شد و يک دوست پيدا کرد که اونم مثل خودش رو لباسش هيچ احساسی نبود؛ بعد از يه مدت دوستش می خواست بره مسافرت؛ پيش پسرک رفت و گفت: ميدونی چيه؟ پسرک پرسيد چيه؟ دوستش يه کم از لباسش و بالا زد و احساس دلتنگيش و نشون داد؛ پسرک که اين و ديد دوستش و بغل کرد و يکی از دکمه های لباسش و باز کرد و احساس دوست داشتنش و نشون داد.
دوست پسرک از سفر برگشت؛ پسرک گفت: ميخوام بهت يه راز بگم و يک کم از لباسش و بالا زد و احساس خوشحاليش و نشون داد؛ دوست پسرک هم يک کم از لباسش و بالا کشيد و احساس دوست داشتنش و نشون داد.
پدر پسرک مريض شد؛پسرک رفت که پدرش و ببينه و ديد که پدرش لباسش و درآورده و پر از احساسه؛ پدر گفت: تو هيچ احساسی نداری؟ پسرک گفت: تو بم گفتی که نداشته باشم. پدر گفت: من اشتباه کردم؛ ببين من خودم الان پر از احساسم. پسرک آروم آروم دکمه های لباسش و باز کرد و اون لباس قبلی با همه احساساتش معلوم شد. پدر به احساس خوشحاليش اشاره کرد و بعد به دوست داشتنش؛ پسرک به سپاس گذاريش و بعد به دوست داشتنش اشاره کرد. پدر به پسرک گفت که نزدیکتر بیاد و بعد پسرک و بغل کرد و او را نگاه کرد و نگاه کرد و نگاه کرد تا اینکه چشماش و برای همیشه بست و احساساتش یکی یکی از بدنش جدا شدند و احساس دوست داشتنش اومد طرف پسرک؛ پسرک اون احساس و گرفت و به جيب سمت چپش چسبوند ؛ احساسها همینطور چرخیدن و چرخیدن و یکی یکی رفتن طرف اون کسی که اولین بار باعث شده بود اون احساس در پدر به وجود بیاد. پسرک هم تصميم گرفت که از اين به بعد از همون لباسش که روش احساساتش و چسبونده بود استفاده کنه.
+ Persian Girl ; ۳:٢٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

امروز بعد از يه مدت نسبتا طولاني

سلام
بالاخره بعد از يه مدت دوباره ميتونم بنويسم؛ ميگم اعصابم از اين پرشين بلاگ ولی داغون شد چون حتی بعد از ۳ يا ۴ بار نامه نوشتن جوابم و ندادالبته اين شکل و به توان ۱۰۰ برسونيد چون ترسيدم جا کم بيارم اينطوری گذاشتمش.
خوب ؛ تو اين مدت اتفاقات زيادی افتاد که متاسفانه الان بيشترشون يادم رفته برا همين فقط از پريروز که يادم مونده مينويسم؛ پريروز با دوستم نشستيم شايد برا ۱۰۰۰ بار قرمز و نگاه کرديم و بعد هم رفتيم مال بعد هم رقصيديم و زديم و *وشعر گفتيم و شب شد و دوستم رفت خونشون و بعد از اون هم من يه کم رفتم آنلاين و بعد هم که منم خوابيدم.
.............................................................................................................
فرداش که شنبه بود رفتم سر کار مامانم که مثلا براشون سايتشون و درست کنم ولی خيلی خسته کننده بود و منم ياهو مسنجر و دانلود کردم و رفتم با دوستام چتيدم و کشف کردم که يکی از دوستام که خيلی دوسش دارماينوبلاگ و داره و خلاصه بعد از يه مدت نسبتا طولانی کلی گپ زديم و گل گفتيم و شنيديم و يه عالمه خبر جديد شده بود که شنيديم و بعد هم برگشتيم خونه و قرار بود که بريم اين پرشين فستيواله که نرفتيم.
............................................................................................................
بالاخره ميرسيم به امروز که مثل هميشه صبح از خواب بلند شدم و رفتم مدرسه؛ بعد تو مدرسه ديدم بچه ها هی دارن درباره سوسک و اينا حرف ميزنن و به من نگاه ميکنن و منم هر چی نگاه کردم هيچی نديدم تا اينکه اونی که پشتم ميشينه پرسيد اون چيه کنار پات؟؟؟منم نگاه کردم گفتم هيچی. بعد گفت اونور بعد ديدم يه چيز سياه دقيقا کنار پام ايستاده؛ بعد نميدونم چرا پام و کشيدم بالا و تقريبا داد زدم ايووووووووووووووووو يعنی اهههههههههههههه؛ آخه يکی نبود بم بگه دختر ايرونی تو که از سوسک و اين چيزا که نميترسيدی اصلا تو اکباتان هميشه حداقل يک ماه آدم بايد سوسکا رو تحمل کنه؛ به هر حال کلی عصبانی شدم از خودم بعد هم با دوستم و خاله دوستم اومدم خونه و پشت در موندم چون بابا جان هم رفته بود دنبال من؛ به هر حال بعد از اون اومدم خونه و رفتم آنلاين بعد عصيان آنلاين بود و بعد گفت که ميتونه همين قالب و برای بلاگر درست کنه که ازش ممنون؛ بعد هم يکی زنگ زد و من آفلاين شدم چون وقتی يکی زنگ ميزنه من ديسکانکت ميشم.الانم که اينجا هستم.
برای همتون آرزوی موفقيت ميکنم.
+ Persian Girl ; ۱:٥٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

از فردا

سلام
بلاخره فردا یا پسفردا(دوشنبه) ميتونم بنويسم چون ماه جديد شروع ميشه
+ Persian Girl ; ٩:۳٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۳٠ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

عصبانييييييييييييييييييی

سلام
خيلی دوست داشتم امروز بنويسم آخه ممکنه يادم بره ولی اين پرشين بلاگ نميذاره؛ تا حالا ۳ الی ۴ تا ميل به اين مدير پرشين بلاگ زدم ولی هنوز جوابم و نداده
+ Persian Girl ; ٢:۱٥ ‎ق.ظ ; جمعه ٢۸ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

جمله+/۱۴

به هر چه بينديشم در زندگی خود خلق ميکنم.


+ Persian Girl ; ۸:٥٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۳ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

نميتونم بنويسم

سلام
به علت نداشتن فضا تا ۳ روز دیگر از نوشتم معذورم.
+ Persian Girl ; ٢:٤٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۳ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

عروسی

سلام
داشتم طالعبينی و نگاه ميکردم که ديدم امروز ۲۲ تيره؛ امروز عروسيه يکی از دوستام تو ايرانه؛ همون که دربارش قبلا نوشتم(البته الان پاک شده چون جا نداشتن) خيلی دوست داشتم تو عروسيش بودم؛ هنوزم يه طورايی گيجم دوست من و ازدواج؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!
يه طورايی هم ناراحتم هم خوشحال؛ دوست من ديگه مطمئنن اونی که قبلا بود نخواهد بود و رابطه ما هرگز اونطوری که بود نخواهد بود.هنوزم باور نميکنم که خ (دوست من) داره ازدواج ميکنه؛ امروز ميخواستم براش يه کارت بفرستم ولی واقعا نميدونستم چی بايد توش بنويسم آخه تاحالا برا هيچ کی کارت عروسی مبارک نفرستادم.
اهههههههههههههههههههههههه من هی ميخوام زياد بنويسم هی میترسم جا کم بيارم
تا بعد
+ Persian Girl ; ۱:۳٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٢ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

عصبانی از دست پرشين بلاگ

سلام
اين چند روزه هيچی ننوشتم چون که اين پرشين بلاگ هی ميگفت که جا ندارم و بيشتر از ۱۰۰ kb استفاده کردم و .....؛ برای همين هم مجبور شدم که چند تا از نوشته هام و حذف کنم و فعلا هم از خير جمله + نويسی گذشتم.
اين ۲ روزه هم مثل هميشه رفتم مدرسه و مثل هميشه تو کلاس تاريخ فقط فيلم ديديم و امتحان داديم؛ بعد هم اينکه ديروز تو مال هر جا تونستم اپليکيشن گذاشتم و امروز هم تو استارباکس و چند جای ديگه اپليکيشن گذاشتم؛ مامانم ميگفت که برم تو بست بای هم يکی بذارم ولی من گفتم نه چون یکی اونجا هست که امکان نداره من بخوام با اون همکار شم.راستی امروز هم یه خواب خرسی داشتم.
يکی از دوستام ۳ آگوست داره ميره ايران؛ منم ديگه ممکنه که نبينمش چون بعد از ايران هم ميرن کانادا.
يه عالمه ميخواستم بنويسم و لينک بدم و ... ولی حيف که ديگه فضا ندارم؛ راستی يه سوال اينطوری که من فهميدم و متوجه شدم هر ماه ما ميتونيم فقط ۱۰۰ کيلوبايت داشته باشيم؛ ولی من نفهميدم که اين ماه کدوم ماه منظور است؟يعنی ماه جولای يا تير؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خوش باشيد.
+ Persian Girl ; ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٢ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

اسم آهنگ تايتانيک و ميدونيد؟؟

سلام
يه عزيزی گفت که آهنگ my heart will go on آهنگ تايتانيک ولی من آهنگ تايتانيک رو هم دارم ولی اين آهنگ اون آهنگ نيست؛ آهنگ تايتانيک اسمش تا اونجا که من اينجا دارم(تو کامپيوترم) Power of love است.ممکن هم هست که اسم آهنگها رو برادر جقلم عوض کرده باشه و حق با این عزیز باشه شما میدونید که کدوم کدومه؟آخه یه آهنگ دیگه هم من دارم که اصلا اسمش تایتانیک ولی آهنگ تایتانیک نیست؛ تو این دو تا هم مطمئنم که این My heart will go on از سلن دین مال تایتانیک نیست؛ شما چی میگین؟
امروز بابام یه عالمه سخنرانی کرد سر این مسئله نامه آیت الله طاهری؛ هر کی از ایران آنلاین بود بابام و برد بالا منبر و خلاصه سرمون برده شد.از اینا گذشته امروز متوجه شدم که بابام بیشتر از اینکه بدبین باشه ؛ غیرتیه شدید هست. هی ناموس ناموس میکنه؛ از اون آدمای بدبین ناموسی ای که فکر میکنن همه دنیا وایسادن و صف کشیدن که دخترش و ازش بگیرن؛ من با خودم شرط کردم دیگه نه بوسش کنم نه بش دوست دارم و از این چرت و پرتا که ۲۴ ساعته خودش میگه بگم تا وقتی که اخلاقش و عوض کنه.
راستی راهی سراغ دارين که آدمايی مثل بابای من عوض شن؟
راستی All by myself هم يه طوری گير بيارين و گوش کنيد.
خوش باشيد.
+ Persian Girl ; ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

سلام + نامه آيت الله طاهری


سلام
ميدونيد همه درباره ۱۸ تير يه چيزی گفتن غير از من؛ نميخوام سياسی و اينا بنويسم ولی بد نيست يه سر به اينجا بزنيد؛ يه سر هم به اينجا بزنيد. متن کامل نامه آیت الله طاهری و هم میتونید اینجا ببینید.
وقتی که ۱۸ تير بود من ايران بودم حتی برادر دوستم هم گرفتن ولی خيلی خمار بودم هنوزم خمارم ؛ ميدونيد موندم اصلا چی شد؛ چی نشد که يه دفه اونطور شد مامانم نميذاره بحث سياسی کنم چون خيلی دوسش دارم ديگه ادامه نميدم
من با روزنامه سلام بزرگ شدم یعنی از بچگیم بابام هر روز با یه روزنامه میومد خونه که اسمش سلام بود؛ بزرگتر که شدم به ازای هر مقاله خوندن از اون روزنامه جایزه میگرفتم و به خاطر جایزش هم که شده بود از وقتی خوندن یاد گرفتم سلام و میخوندم؛ یه کم دیگه که بزرگتر شدم سلام خوندن یه جور عادت برام شده بود البته دیگه جایزه ای هم در کار نبود یه کم که دیگه بزرگ شدم سلام و تعطیل یا همون توقیف کردن ؛ خیلی خندیدم چون تنها روزنامه ای که به نظرم هیچوقت بسته نمیشد سلام بود.حالا فکر کنم تنها روزنامه ای که هیچوقت بسته نشه کیهانه.روزنامه سلام بسته شد ولی تا دنیا دنیاست سلام کردن بسته نمیشه.
امروز اين ياهو بدجوری حالم و گرفت؛ آخه ميخواستم يه فايل بفرستم يه کم بزرگ بود با هزار تا زیپ و اين حرفا نصفش کردم ولی بازم بزرگ بود؛ حالا هم ۲ ساعته که آنلاينم که اين و بذارم تو بریفکیسم.
راستی تاحالا آهنگ My heart will go on از سلن دین و شنیدید؟؟؟اگه نشنیدید همین الان دانلودش کنید حرف نداره ؛ درضمن قول ميدم اين آخرين نوشته امروز من باشه؛ خيلی وراجم خودم ميدونم.
خوش باشيد.

+ Persian Girl ; ٧:٢۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

خواب در کلاس

سلام
امروز امتحان تاريخ داشتم؛ ۱ و نيم اول کلاس و داشتيم فيلم نيگاه ميکرديم که من خوابم برد بعد يه دفعه از خواب بلند شدم گفتم: ايييييی(همونی که همه وقتی بلند میشن میگن) (خيلی بلند گفتم) بعد يه دفه ديدم که تو کلاس نشستم و کلی خنديديم.
بعد هم که اومدم خونه يه راست رفتم پای درسام و الانم که اومدم آنلاين.
راستی تا الان اين مدير پرشين بلاگ هنوز جواب من و نداده.
خوش باشيد.
+ Persian Girl ; ۱:٤٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

اگر....

سلام
میدونید تو زندگی موقعیت هایی پيش مياد که آدم آرزو ميکنه که ايکاش نباشه اين برا خيليل پيش اومده ولی وقتی که آدم به موفقيت ميرسه بعد از اون همه تلاش و .... يه عالمه خوشحال ميشه و خودش از خودش خوشش مياد؛ آدم به نظر من هر ذهنش حصار نداره؛ دنيا حصار داره؛ زنده بودن حصار داره ولی ذهن آدم به حصار نداره؛ به نظر من انسان هن حصار نداره اگه خودش و بشناسه ؛یه افسانه هندی بود که میگفت همه مردم دنبال یه قدرتی میگشتن که نمیدونستم کجاست؛ اونا زمین و میشکافن؛ دریا ها رو می پیمایند و خلاصه همه ی دنیا رو میگردن و آخر میرسن به خودشون و میبینن که اون چیز قدرتمند که هر چی آدم بخواد میتونه انجام بده درون خودشون بوده یا به قول حافظ خودمون:
سالها دل طلب جام جم از ما میکرد
آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد

و به نظر من هم واقعا همینطوره فقط کافیه که بدونیم چی میخوایم که به اون نیرو بگیم و مطمئن باشیم که بش خواهیم رسید؛ نمیدونم متن زیر و کجا دیدم و از کی بود ولی ازش خیلی خوشم اومد:

If you know
who you are and
what you want and
why you want it
and if you have
confidence in yourself and
a strong will to obtain your desires and
a very positive attitude
you can make
your life
yours,
if you ask.


خودتون و باور داشته باشید
+ Persian Girl ; ۸:٠٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٩ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

برادر جقله من که خيلی دوسش دارم

سلام
من بعد از اینکه رفتم آفلاین؛ رفتم مرويز و اونجا حدود ۱ ساعت پر کردن اپليکيشن وقتم و گرفت ؛ آخه ميدونيد من تصميم گرفتم که تابستون کار کنم؛ آخه تمام زندگيم شده کامپيوتر؛ و علاوه بر اين همه دوستام کار ميکنن و علاوه بر اين برای مدرسم هم کرديت است.
بعد که اومدم خونه برادر جقلم گفت که من همه چيزايی که نوشتی و خوندم گفتم چه جوری ؟گفت تو persian girl رفتم و هم persiangirl و هم persian_girl هر دو رو خوندم ولی مثل اينکه پرشين و اشتباه نوشته در دفعه دوم و به وبلاگ يک دختر ايرانی؛ که اونم مال من بود ولی پسورد خودش و ايميلش يادم رفت؛ رفته و خوشبختانه اون خالیه ؛ به هر حال دير يا زود پيداش ميکنه.
ممنون از اينکه اين همه من و مرهون لطف خودتون قرار داديد و گفتيد که چه جور ميتونم نام کاربريم و عوض کنم(عنوان وبلاگ منظورم نيست؛ منظورم user name است).به هر حال ممنون که حتی مديران سايت هم با اينکه ۲ تا ايميل بشون زدم جوابم و ندادند.
خوب ديگه من ميرم.
خوش باشيد.
+ Persian Girl ; ٦:۳٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٩ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

ساعت

سلام
ميدونيد من با صدای ساعت از خواب بلند نميشم و برای همين مامانم بايد من و از خواب بلند کنه و از اونجايی که بايد خيلی داد بزنه تا بيدار شم بايد از يک ساعت قبل از بيدار شدنم شروع کنه به صدا کردن من؛ ديشب ساعت مامانم اينا رو جلو بردم که وقتی زنگ ميزنه مثلا اگر ساعت ۷ زنگ ميزنه در واقع ساعت هنوز ۶ است و اينطوری شد که امروز ساعت ۵:۴۵ از خواب بلند شدم و دوش گرفتم ؛وقتی زير دوش بودم با خودم گفتم همينطوری که آب داره کم کم مياد و رو سرم ميريزه هر چی کينه و نفرت و بدی و زشتی تو من هست(که خيلی کم است) با اون ميريزه و از بين ميره و من سرشار از انرژی ميشم؛نتيجش فوق العاده بود؛پيشنهاد ميکنم امتحان کنيد.
االان ديگه کم کم بايد برم مدرسه.
خوش باشيد.
+ Persian Girl ; ٦:٢٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

درد دل

سلام
امروز بعد از اينکه رفتم آفلاين يه نامه برامون اومد؛ فقط اين و ميگم که اين نامه به قدری بد بود و خبر بد توش داشت که وقتی بابام داشت با وکيلش حرف ميزد بغض کرده بود (نامه يه چيز حقوقی بود)؛ ميدونيد بعد بابام طوری رفتار کرد که مثلا نميخواد ما رو هم ناراحت کنه و به طرز خيلی وحشتناکی مهربون شده بود؛ طوری که حس کردم واقعا بدون بابام من خواهم مرد.این خبر ممکنه یه جورایی باعث شه که ما برگردیم ایران.
بعد از اون خبر بد من رفتم تو اتاق و یه کم بیژن مرتضوی و گوش دادم(نوار جدیدش و که برا کنسرتم خوند آهنگاش و) بعد هم ميخواستم يه کم هوای آزاد بخورم و فکر کنم برای همين هم رفتم که بسکت بازی کنم و بدوم.
تا حالا شده که الکی بدون هيچ دليلی بخواين که گريه کنيد ولی گريتون نگيره؟يه همچين حالتی بم دست داد؛ بعد از اينکه اومدم خونه رفتم تو اتاق و بدون اينکه لباسام و عوض کنم رفتم رو تختم و خودم و به خواب زدم.
الان هم بابام رفته دنبال مامانم؛ مامانم هنوز نميدونه که اين نامه رسيده(آخه من مامانم اينا يه ۱ ماهی هست که منتظر اين نامه هستند) اين نامه يه جورايی به مامانم مربوط ميشه؛يعنی همش به مامانم مربوط ميشه چون ما از نظر موندن در اينجا هيچ مشکلی نداريم(چون اينجا به دنيا اومديم)غير از مامانم که الان بايد برگرده ايران بعد از دادگاهش.
ميدونيد نميخوام مامانم اينا رو ناراحت کنم ولی آخه اينا فکر کردن که ما بازيچشونيم مگه؟؟؟؟؟؟؟آخه ميدونيد ما قبلا هم اينجا بوديم ولی وقتی که من ۶ سالم شد برگشتيم يعنی اصلا لطمه ای به زندگيم و آيندم وارد نشد؛ ولی الان من اگر برگردم ايران بايد تو کلاسی درس بخونم که سال پيش دوستام داشتن درس ميخوندن؛ من اينجا هيچ کدوم از درسايی که تو ايران ميخونن و نخوندم؛ يعنی هم من و هم برادرم هر دو تامون بايد سال قبل و بخونيم اگر برگرديم ايران؛ اگر هم برنگرديم که باز بدتر ؛بابای من چه جوری ميخواد که ما رو تنها نگه داره؟من برادرم انقدر به مامانم وابسته است که شبا تا مامانم دست رو کمرش نذاره خوابش نميبره؛من که بازيچه دست اينا نيستم که هی هر کاری ميخوان بکنن.
ميدونيد الان وحشتناک دلم گرفته؛ نميدونم چی کار کنم؛ هنوز هيچی معلوم نيست ولی ...
ميدونيد دوست داشتم احساس نداشتم؛ تا حالا طعم ديوونه بودن و چشيدين؟؟؟؟
بعضی اوقات دوست دارم که دیوونه بودم یا اصلا آدم نبودم؛ ولی بعد ؛خيلی زود پشيمون ميشم ؛چون فکر ميکنم لذت انسان بودن و فهميدن و درک کردن قشنگه؛ حتی گريه کردن هم قشنگه و لذت داره چون قسمتی از زنده بودن و زندگی کردنه .
تا بعد
+ Persian Girl ; ٦:٤۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

فاز ۲ اکباتان آتيش گرفت

سلام
امروز يه عالمه فعال بودم تو گروپای مختلف و بعد از اون يه کم با يکی از دوستام از ايران چت کرديم و داشتيم ميگفتيم که دماغ يکی سوخت و دوستم حسابی طرف و با دستشويی عوضی گرفته و بش ريده و اينا که من گفتم "آره اتفاقا منم شنيدم که طرفای خونشون آتيش گرفته طوری که آتشنشانی هم اومده" بعد دوستم گفت که "آره اتفاقا فاز ۲(يکی از فازهای اکباتان)چند وقت پيش آتيش سوزی شده بود و اتاق يکی آتيش گرفته و بدبختا داشتم وسایلشون و از پنجره پایین مینداختن" ؛ من هم باور کردم و تعجب کردم که کی آتيش گرفت که من اينجا نفهميدم؛ و خلاصه دوستم منظورش همونی بود که کونش سوخته بود(آخه خونشون فاز ۲ بود) ؛ولی من بعد از اون با خودم فکر کردم اگه يه موقعی يه خونه ای آتيش بگيره تو اکباتان و اون دکمه قرمزا هم کار نکنن و آتش نشانی نرسه چی ميشه؟؛ فکر کنم حداقل يه طبقه بسوزه ؛يه طبقه هم که بخواد بسوزه ديگه تمام بلوک ممکنه بسوزه.
به هر حال اميدوارم که اين اتفاق نيفته؛ميدونيد من خودم خيلی اکباتان و دوست داشتم بر عکس مامانم که به نظرش ساختموناش شبيه کندوی عسل بودن؛ هنوزم اگه قرار باشه که برگردم ايران فقط اکباتان حاظرم زندگی کنم.
از اينا که بگذريم امروز نميدونم چه جوری گذرم به خاطرات مشبک افتاد؛ از يه شعری تو اون وبلاگ خيلی خوشم اومد :

اگر ايران به جز ويران سرا نيست
من اين ويران سرا را دوست دارم
اگر تاريخ ما افسانه رنگ است
من اين افسانه ها را دوست دارم
اگر آب و هوايش دلنشين نيست
من اين آب و هوا را دوست دارم
من اين دلكش زمين را مي پرستم
من اين روشن سما را دوست دارم
اگر آلوده دامانيد اگر پاك
من اي مردم شما را دوست دارم


در آخر میگم که منم همینطور.
خوش باشید.
+ Persian Girl ; ٢:٤٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

خواب بد

سلام
امروز هم مثل يه روز مدرسه ايه ديگه از خواب بلند شدم و دوش گرفتم و رفتم مدرسه؛ ديشب يه خواب بد ديدم؛ طوری که ديشب وسط خواب از خواب بلند شدم ؛دقیقا یادم نیست که خوابم چی بود ولی یه طورایی یکی که مرده بود تو خوابم بود یعنی روحش و من تو خواب دیدم؛تو مدرسه هم همچين بد نگذشت و منم که ديگه ميدونيد از مدرسه يه راست ميام آنلاين ولی بابام اينا شديدا دارن جلو ميگيرن که چت کنم.
خوب ديگه تا بعد.
+ Persian Girl ; ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

يه آهنگ قشنگ

سلام
فردا بعد از يه تعطيليه بلند بايد دوباره برم مدرسه؛ امروز بعد از اينکه آفلاين رفتم گير دادم که برادرم و هیپنوتيزم کنم و نصفش خسته شد و از خواب بلند شد.
راستی بازم يه آهنگ خيلی قشنگ(بی صدا) ديدم و گفتم بد نيست که شما هم بشنويد:

My all
+ Persian Girl ; ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

اين و حتما گوش کنيد.

سلام
اين و حتما حتما حتما گوش کنيد؛ خيلی قشنگه.خيليييييييييييييييييييييی قشنگه.
متن انگلیسیش و هم اگر ميخواين داشته باشيد اينجا رو بخونيد و برای خوندن متن فارسيش ميتونيد اينجا رو ببينيد؛ البته برای خوندن متن فارسيش به فونت احتياج پيدا خواهيد کرد.
از اين لذت ببريد.
+ Persian Girl ; ٦:٢٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

بازم يه مشکل ديگه با بابام

سلام
امروز بعد از سر کار مامانم رفتيم بازار و بعد که داشتيم ميومديم خونه؛ مامانم گفت که سلام نکن به کسی تو ساختمون من این طوری موندم؛ گفتم چرا گفت چون بابات فکر بد ميکنه؛ ميدونيد آخه آدم ديگه چقدر ميتونه بدبين باشه؛بعد هم که اومدیم خونه همچین عینهو برج زهر مار شدم؛ اين بابای من جوون که بوده اندازه موهای سرش(شايدم بيشتر) دوست دختر داشته و الان فکر ميکنه که همه مثل خودشن؛ بدبختی اینه که خیلی احساساتی هم هست.
من واقعا از اون بدمممممممممممممممممممممممممم مياد خدا کنه هر چی زودتر برگرده ايران از دستش راحت شم؛ من از اون بدم نمياد(چون تصميم گرفتم که آدم مثبتی باشم) و اينارو به حساب اين ميذارم که مريضه يعنی مريضيه بد بينی داره.(ولی امیدوارم که برگرده ایران)
به هر حال اميدوارم که بتونم عوضش کنم؛ ولی نميدونم چه جوری؛ کسی ميدونه يه آدم بدبين شکاک و چه جوری ميشه عوض کرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+ Persian Girl ; ٥:٥٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

برادر من

سلام
امروز رفتم ببينم که اين برادر ۱۰ ساله من چی تو وبلاگش مينويسه؛ آخه اون نميدونه که من آدرس وبلاگش و دارم و توش خاطراتش و مينويسه؛ ميدونيد تو ۹۰ درصد چيزايی که نوشته اسم من هست؛ خيلی قشنگ مينويسه؛ ساده, پاک, بی ريا و پر از صداقت و احساس.
ميدونيد بعد از اينکه وبلاگ برادر ۱۰ سالم و خوندم ؛آرزو کردم که ايکاش ميتونستم که دوباره بچه باشم؛ بی نقاب و پاک.آرزو کردم ايکاش اندازه يه بچه جرئت داشتم که خودم باشم؛ و بعد به اين نتيجه رسيدم که آدما دو بار در زندگی ميتونن بی ماسک بشن؛ يه بار وقتيه که هنوز واقعا پاکن و بی نقاب و يه بار ديگه وقتيه که يه عمر نقاب و رو صورتاشون تحمل کردن و بدی داشتن نقاب و چشیدن و میخوان که دوباره پاک بشن ولی ایکاش زودتر از اون به فکر بی نقاب بودن ميوفتادن.
بعد از خوندن وبلاگ برادرم ۱۰۰ برابر عاشقش شدم؛ شايد بيشتر از خودش از چشاش خوشم مياد.
خوب من ديگه برم.
با عشق باشيد.
+ Persian Girl ; ۱:٥٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٦ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

جمله +/۱۳

خدا مظهر عشق است و مرا عاشقانه دوست دارد.

+ Persian Girl ; ۱:۳٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٦ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

سفيد

سلام
امروز که آفلاين رفتم يه مشت فيلم ديدم و بعد از اون يه کم روزنامه خوندم؛ تو لوسانجلس تايمزيه مطلب داشت با عنوان "Survivors Scarred by Iran Quake" که توش درباره زلزله ايران نوشته بودن؛ يه جاييش نوشته بود که وقتی موسوی لاری ميره ديدن زلزله زده ها اونا بش سنگ پرت ميکنن(خوشم اومد)؛ در آخر هم از قول يکی گفته بود که "We have cried so much now we are out of tears" ؛ميدونيد هر طرف آدم ميره از زلزله ميشنوه و قربانيای اون. از اینکه خیلیها بی خانمان شدن؛ از اینکه خیلیها مردن ؛از اینکه نصف آدما خواب بودن؛ از اینکه قبل از پس لرزه ها خیلیا زنده بودن ؛ از مرگ از تیهایی ...میدونید همیشه میگفتم که تو همه سیاهیها سفیدیه؛ میگفتم که هیچی سیاه خالص نیست همونطور که هیچکی و هیچی زشت نیست؛ ولی در مورد این زلزله سفیدی و پیدا نمیکنم؛ شاید این قشنگ باشه که اونایی که رفتن از خیلی چیزا رها شدن ولی زندگی و زنده بودن قشنگه حتی اگر که زندگی سخت باشه"life can be hard sometimes but its going to be better"؛ سفیدی تو این زلزله واقعا چی بود؟؟؟؟این که حداقل الان سعی میکنن که ساختمونای بهتری بسازن؟؟؟در مورد زلزله و مرگ و از این حرفا قبلا خیلی وراجی کردم.
از اينا که بگذريم امروز برای اينکه چه طوری ميشه يه کاری کرد که اسم وبلاگ تو ليست نياد يه عزيزی گفت که وبلاگ و حذف کنم و از دوباره يکی ديگه بنويسم با يه آيدی(شناسه کاربری)ديگه ولی راستش من از اونجايی که خيلی تنبلم فقط اينجا شعرای دوستام و .... و ميذارم يعنی اگر اين و پاک کنم هيچ جای ديگه ای اينارو ندارم و همونطور که قبلا گفتم اينجا مينويسم چون ميخوام يه جايی چيزايی که دوست دارم و ازشون خوشم مياد و بذارم و يه جايی نقابم و بذارم کنار برای چند لحظه ای؛به هر حال ممنون.
راستی اون آهنگ I want you to need me از Celine Dion و پيدا کردم و از KazaA دانلودش کردم و نوجوان هم گفت که اون آهنگهی و که ليريکش و گذاشته بود ميتونم از اينجا دانلود کنم.
ديگه بهتره که کم کم برم.
+ Persian Girl ; ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٦ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

يادته

سلام
هميين الان ميل دوستم(همونی که همش برام شعر ميگه) به دستم رسيد؛ اين دفعه برام از خودش يه شعر گفته که مثل هميشه اينجا ميذارمش:

يادته روزی که رفتی
درای قلبت و بستی

يادته عشقت و بردی
يادته من و شکستی

يادته گريه نکردم
يادته خيره نشستم

اينارو ميگم بدونی
که هنوز عاشقت هستم

يادته پنجره باز شد
يادته خورشيد سياه شد

آرزوی موندن تو
يادته ديگه تباه شد

يادته ابرا باريدن
رفتنت و چونکه ديدن

یادته حتی گلامون
صدای پات و شنیدن

یادته سروا نشستن
ماهی ها هم دیگه خستن

گلدونای اونور آب
چونکه هستی دیگه مستن

یادته اشکای یاسا
گریه ها و التماسا

اینا شد توشه راهت
ولی رفتی با اون برق نگاهت


از این شعرش خیلی خوشم اومد؛ ميگم من اين دوستم و خيلی دوست دارم؛دلم هم براش نصف يه ذره شده.اگر شما يه همچين دوستی داشتيد چی کار ميکرديد؟
راستی الان من يه نگاه به اين وبلاگ انداختم ديدم که اون عکس که برای ۴ جولای گذاشته بودم وا نميشه( تا ديروز وا ميشد)loooooooooooo0o0o0o0o0o0o0o0o0o0o0o0o0o0ooooooooooool
خوب ديگه زحمت و کم کنم.
+ Persian Girl ; ٢:٥٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٦ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

مست

سلام
امروز ساعت ۱۲ از خواب بلند شدم و دوش گرفتم و صبونه نخورده رفتم کتابخونه و چند تا فيلم گرفتم و بعد که اومدم خونه يه راست اومدم آنلاين؛ اون متن بود که گفته بودم ولی وقت نداشتم که بنويسمش و اينجا ميذارم ضمن اينکه اين و از بيکاری تو کلاس تاريخ گفتم:

آن هنگام که چشمانش مستم کرد و مرا با تمام وجود در خود فرو برد؛ به خود گفتم نه؛اين من نيستم؛ من عشق را ممنوع کرده بودم نه اين من نيستم.
وقتی که ثانيه ها و لحظه هايم با خيال او گذشت به خود نهيب زدم نه اين من نيستم؛ من ورودش را ممنوع کرده بودم.
وقتی که هر لحظه بودن خود را با او ميافتم و فرياد اينکه کيستم را با وجود او جواب ميدادم؛ باز هم به خود گفتم نه اين من نيستم؛فرياد زدم و تکرار کردم که نه؛ اين من نيستم؛وقتی که نگاه ها سخن همديگر را فهميدند فرياد زدم نه دروغ است چون دروغ بود و سعی کردم که فراموش کنم چشمان مستش را ولی افسوس که نتوانستم و قلبم را که زمانی بر آن "ورود ممنوع حتی شما دوست عزيز" را حک کرده بودم به او دادم.آری اکنون اين منم با قلبی جديد.


حالا يه موقع فکر نکنيد که من عاشق شدما؛ اين و برای دوستم گفتم که اون عاشق شده و داره ازدواج ميکنه البته اون ۱۸ سالشه.من هنوزم باور نميکنم که اون داره ازدواج ميکنه.
به هر حال؛خوش باشيد.
+ Persian Girl ; ٢:٤٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٦ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

رهايي;)

سلام
بالاخره مشکل من حل شد؛ يعنی بابام گفت که اگر ياهومسنجرت و خاموش بذاری يا واضح تر بگم چت نکنی عيب نداره منم گفتم چشم.
الان يه عالمه کار هست که بايد انجام بدم ولی آخه بدون چت کردن با دوستام نميتونم که اونا رو انجام بدم يعنی به سختی ميتونم.
اول از همه بايد اون سايت که قرار بود الان تموم شده باشه و يه سرو سامونی بدم که تنها يه صد سالی فکر کنم طول بکشه؛ علاوه بر اينا دارم مثلا يه چيزی ياد ميگيرم که يه عالمه سوال داشتم از اونی که داره بم ياد ميده که سوالامم نميتونم بپرسم و ....ولی يه جورايی هم حق داره بابام در اين مورد؛ چون ديگه دارم خيلی موتاد ميشم.
از اينا که بگذريم دارم دنبال چند تا آهنگ ميگردم هر کی که داره اونا رو يا ميدونه که کجا داره (برای دانلود کردن) لطفا به من بگه اين آهنگها هستن:
Celine Dion
"I want you to need me."
"Its all comming back to me now."
"If the wall could talk."
Mariah Carey
"My all"

ممنون ميشم اگر کسی سراغی ازشون داره بم بگه.
راستی نوجوان ؛یه مطلبی داره درباره گیر دادن باباها به دخترا جالب بود اگر آهنگش و کسی داشت لطفا برام بفرسته(چقدر پر رو هستم من)؛علاوه بر این نوجوان گفت که جمله مثبت و ....یه مشت چرت و پرته؛میدونید من فکر میکنم اینکه یه چیزی چرت و پرت باشه یا نباشه بستگی به این داره که آدم به اون چیز اعتقاد داشته باشه یا نه و اعتقاد داشتن هم خیلی وقتا با تلقین کردن به وجود میاد(با تلقین کردن هر چیزی به وجود میاد)؛پس این جمله ها برای منی که بشون اعتقاد دارم چرت و پرت نیستن و امکان داره که خیلی چیزایی که برا من چرت و پرتن برا یکی که بش اعتقاد پیدا کرده با ارزش باشه.
این همه وراجی کردم که بگم که ما میتونیم هر طوری که میخوایم زندگی کنیم و فقط اول باید تلقین کنیم به خودمون که به اون چیزایی که میخوایم میرسیم.
من چقدر وراجم.
خوب ديگه زحمت و کم کنم.
+ Persian Girl ; ۱:۱٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٥ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

جمله +/۱۲

من آينده ای درخشان و باشکوه دارم.

+ Persian Girl ; ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٥ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

قرنطينه:((

سلام
امروز که من رفتم آفلاين رفتيم خريد و ۵ ساعتی مامانم مارو الاف کرد و بعد که اومديم خونه يه کم رقصيدم و الانم که اومدم آنلاين و فقط ۱۰ دقيقه اجازه دارم که آنلاين بمونم.
اعصابم داغون نه هم همچين؛ چون که نميتونم بيشتر از ۱۰ دقيقه آنلاين باشم؛امروز برای دوستام نامه نوشتم و اگر بتونم فردا پستشون خواهم کرد؛علاوه بر اينها من امروز يه چيزی هم همينطوری گفتم که ميخواستم اينجا بذارمش ولی با اين اوضايی که پيش اومده الان وقت ندارم که بذارمش.
من چيکار کنم بدون کامپيوتر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؛مامان من هم وقت گير اورده برا گير دادن.
برام دعا کنيد که از اين قرنطينه(محدوديت استفاده از کامپيوتر) هر چی زودتر راحت شم.
من از اون آدمایی هستم که با کامپیوترشون زندن و بدبختی اینه که روزی فقط ۲ ساعت میل چک کردنم وقت میگیره.من دیگه باید برم.
با اميد باشيد.
+ Persian Girl ; ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٥ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

امروز....زندگی

سلام
امروز طبق معمول از خواب بلند شدم و صبونه خوردم و اومدم آنلاين؛ديشب تا ساعت ۴ آن بودم و آخر سری مامانم اومد و خاموشش کرد و يه عالمه هم دعوام کرد و حالا هم قراره که کم کنم آنلاين بودنم و؛نميدونم از کجا حالا بايد بزنم از گروپ که نميتونم بزنم ولی از اينجا هم نميتونم بزنم؛ميگم کسی نميدونه چه جور ميشه آدم اسم وبلاگش و از ليست اعضا ورداره؟؟؟
راستی يه جمله قشنگ ديدم که تصميم گرفتم که اينجا بذارمش:

It is a life of wonderment
enjoy
share
grow
it will be only
as you
make it.


به نظر من هم واقعا زندگی سراسر حيرت و سراسر خوشی هم هست؛ حتی اتفاقات بد هم يه جورايی خوشی توشون.
راستی شعر زیرم تو گروپ اکباتان و بیمه دیدم خوشم اومد ازش اینجا میذارمش:

+ Persian Girl ; ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٤ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

کوير

سلام
میدونید خیلی نوشته های دکتر شریعتی و دوست دارم یکیشون و اینجا میذارم:



...شگفتا! وقتی که بود نمیدیدم؛ وقتی که میخواند نمیشنیدم
....وقتی دیدم که نبود...وقتی شنیدم که نخواند...!چه غم انگیز است که وقتی چشمه ای سرد و زلال در برارت میجوشد و میخواند و مینالد تشنه آتش باشی و نه آب و چشمه که خشکيد, چشمه که از آن آتش که تو تشنه آن بودی بخار شد و به هوا رفت, و آتش,کویر را تافت و در خود گداخت و از زمين آتش روييد و از آسمان آتش باريد, تو تشنه آب گردی و نه تشنه آتش, و بعد,عمری گداختن از غم نبودن, کسی که, تا بود, از غم نبودن تو ميگداخت!
....و تو آموختی که آنچه دو روح خويشاوند را, در غربت این آسمان و زمین بی درد, دردمند میدارد و نیازمند بیتاب یکدیگر میسازد,دوست داشتن است, و من در نگاه تو, ای خویشاوند بزرگ من, ای که در سیمایت هراس غربت پیدا بود و در ارتعاش پر اضطراب سخنت, شوق فرار پدیدار! دیدم که تو تبعیدیه این زمینی .....و اکنون تو با مرگ رفته ای و من,اینجا, تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس, گامی به تو نزدیکتر میشوم و...
...این زندگی من است.


الان من ميدونم که بايد وقتی که هست بشنوم و ببينم ولی باز هم نه ميشنوم و نه ميبينم چرا که انسانم؛ و شايد هم چرا که خودم نميخواهم و شايد هم که......
با اميد باشيد.
+ Persian Girl ; ۱:٢٩ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٤ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

جمله +/۱۱

خانه من کانون عشق و آرامش است.

+ Persian Girl ; ۸:٥٠ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٤ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

نقاب

سلام
امروز که رفتم آفلاين رفتم يه کم بسکتبال بازی کردم و دويدم و بعد هم اومدم خونه؛امروز که ۴ جولای است و کنسرت داريوش و ابی بود و دوستای من هم رفتمد به اون کنسرت.
امروز برادرم اعصابم و خيلی داغون کرد و خلاصه پسورد اينجا رو پيدا کرد و اعصاب من از دستش خط خطي است و از اون بيشتر از دست اين عصبانيم که پرشين بلاگ پسورداش محدوديت دارن و اعصابم از اين هم داغون شد که مجبور شدم يک دختر ايرانی و به دختر ايرانی تغيير بدم.
ميدونيد يه عالمه حرف داشتم که بزنم ولی اين برادر فنگله من اينجا نشسته و من حوصله در افتادن با اون فنگله رو ندارم.
الان رفت ؛فنگله ۶ سال از من کوچيکتره هی اذيت ميکنه منم اينقدر دوسش دارم که واقعا نميتونم بش چيزی بگم.بد بختی اینه که این برادر ۱۰ ساله من هم وبلاگ داره.
دوست ندارم هيچ کدوم از آدمايی که من و ميشناسن اينجا رو بخونن چون من يه آدم ديگه ای هستم و تو زندگی واقعی هر کی هر مشکلی که داره يه راست مياد پيش من و همه فکر ميکنن که من آدم بی مشکلی هستم که هيچ وقت نا اميد نميشه و هميشه شاد و احتياجی به درد و دل نداره؛خيلی بده که آدم سينش پر از راز باشه و نتونه با کسی حرف بزنه؛ اين ترانه
سياوش قميشی(نقاب) و شنيديد که ميگه:
صبا که از خواب پا ميشيم
نقاب به صورت ميزنيم
يکی معلم ميشه و........
.....
کهنه نقاب زندگی تا شب رو صورتهای ماست
گريه های پشت نقاب مثل هميشه بی صداست
هر کسی هستی يه دفعه
قد بکش از پشت نقاب
از رو نوشته حرف نزن
رها شو از پيله خواب
نقش يک دريچه رو
رو ميله ی قفس بکش
برای يک بار که شده جای خودت نفس بکش
کاش ميشد تو زندگی
ما خودمون باشيم و بس
تنها برای یک نگاه
حتی برای یک نفس
تا کی به جای خود ما
نقاب ما حرف بزنه
تا کی سکوت و رج زدن
نقش نمایش من
هر کسی.....


من هم مثل خیلی از آدمای دیگه نقاب دارم؛اینجا که مینویسم نصف یا شاید هم بیشتر نقابم و میشکونم ولی .........
من نقابم و تو زندگی دوست دارم آخه تو زندگی همیشه یک نقاب دارم نقاب هست ولی یکیه فقط و عوض هم نمیشه؛ نقاب من اینجا نصفش میشکنه؛نمیدونم شاید تو زندگی واقعی هم فقط نصفم نقاب باشه.
به هر حال الان دیگه کم کم باید برم بیرون هم که آتش بازیه و ناخودآگاه آدم و یاد چهارشنبه سوری میندازه.
خوش باشید.
+ Persian Girl ; ۸:٢٦ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٤ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

شهريار

سلام
راستش يه دوستی به اسم بلک هت؛ يه پيام گذاشته و گفته که من هيچ مشکلی ندارم و در بهبود کامل به سر ميبرم؛ميگنم من کجا گفتم که در ناسلامتی به سر ميبرم؟؟؟
از اينا که بگذريم بعد از اينکه از اينجا رفتم من رفتم با برادرم که برا تولد مامانم که امروزه يه چيزی بخريم و در آخر سر يه بلوز(يا پيرهن) خريديم و اومديم خونه؛ بعد هم من يه راست اومدم آنلاين بعد ديدم همون دوستم که هميشه برام شعر ميفرسته اين دفعه يه شعر از شهريار برام فرستاده که ميذارمش اينجا:

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بيوفا حالا که من افتاده ام از پا چرا
نوشدارويی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل اين زودتر ميخواستی حالا چرا
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نيست
من که يک امروزه مهمان توام فردا چرا
نازنينا ما به ناز تو جوانی داديم
ديگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا
وه که با اين عمرهای کوته بی اعتبار
اين همه غافل شدن از چون منی شيدا چرا
شور فرهادم به پرسش سر به زير افکنده بود
ای لب شيرين جواب تلخ سر بالا چرا
ای شب هجران که يکدم در تو چشم من نخفت
انقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا
آسمان چون جمع مشتاقان پريشان ميکند
در شگفتم من نمیپاشد ز هم دنيا چرا
در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزين
خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا
شهريارا بی حبيب خود نميکردی سفر
اين سفر راه قيامت ميروی تنها چرا

يه جايی شنيده بودم که يه کتابی بود به اسم زندگی شهريار(که بعد از انقلاب مثل اينکه ممنوع شده بود) و در اون کتاب گفته بود که شهريار يه زنی و دوست داشته و شاه(سلطان) شهر يا کشور هم اون زن و دوست داشت و از اونجايی که سلطان بود اون دختره ميشه زن اون و بعد از سالها که ميگذره دختره مياد در خونه شهريار و ميزنه و شهريار در و وا ميکنه و وقتی که دختره رو می بينه ميگه:
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بيوفا حالا که من افتاده ام از پا چرا
خوش باشيد.
+ Persian Girl ; ٢:٠۱ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٤ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

جمله +/۱۰

من پذيرای راههای جديدی برای بهبود زندگيم هستم.

+ Persian Girl ; ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

خواب خرسی ديروز من

سلام
ديروز که رفتم آفلاين؛بعد از يه کم خوابيدن رفتم بدوم و بر خلاف هميشه که ۱ ساعت ميرم ميدوم و بسکت بازی ميکنم اين دفعه ۱:۳۰ رفتم و وقتی برگشتم خيلی خسته بودم و برا همين لباسهام و عوض نکرده رفتم که بخوابم و وقتی بيدار شدم نصفه شب بود؛حوصله هم نداشتم بيام آنلاين و خوابم هم نميبرد.
خلاصه امروز ساعت ۱۰ از خواب بلند شدم و دوش گرفتم و صبونه خوردم و اومدم آنلاين.امروز تولد مامانم و بايد برم که براش يه چيزی بخرم.
ميدونيد اعصابم از بابام اينا داره داغون ميشه؛يه بار تو عمرشون با هم دعوا کردن از دوباره با هم آشتی کردن؛ از اينا که بگذريم اعصابم داغون ميشه چون که اينا همه چی و در حرف ميبينن يعنی فکر ميکنن که روزی ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ دفعه قربون صدقه آدم برن کافيه روز به روز هی آدم و لوس تر ميکنن؛ ميدونيد اين بابای من از جهت مادی و حرفی خدايی هيچی کم نميذاره طوری که همه بم ميگن که آرزو داشتن که بابای من و داشته بودن ولی من از آدمای بدبين اصلا خوشم نمياد و مطمئنا بابای من هم يکيشون؛ يکی از همون آدمای احساسی که فکر ميکنن همه دنيا صف کشيده که دخترش و بدزده.
خوب من ديگه برم برا مامان جان يه چيزی بخرم البته اگر چيزی پيدا کردم آخه امروز ۴ جولای است.اصلا نميدونم چی بايد براش بخرم
+ Persian Girl ; ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

امروز...........

سلام
امروز هم مثل هميشه رفتم مدرسه؛ امتحان داشتيم؛ بعد دوستم يه طورايی گفت که مشکلش يه کم پيچيده تر شده ولی وقت نداشت و کامل نگفت چی شده و قرار شد که بم زنگ بزنه.
بعد که اومدم خونه فهميدم که بابام رفته مدرسه و پرسيده که اين سيتيزن شیپی مال چيه؟؟؟؟در صورتی که خودم ديروز براش توضيح داده بودم؛ خلاصه معلم بش گفت که اين مال بيهيور آدم تو کلاس که يه قسمتی از اون تاردياست که من بش گفته بودم؛ خلاصه مامانم و بابام اومدن و از دوباره همه چيز و به دوستم نسبت دادن.
حالا هم نميدونم که چی شده که مامانم و بابام با هم دعواشون شده؛ اين اولين دعوايی که من دارم ميبينم دارن ميکنن و نميدونم هم که سر چی است؟فقط مامانم میخواد برگرده ایران.
حالا هم که دارم ميرم آنلاين.
خوش باشيد.
+ Persian Girl ; ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

شعر دوستم

سلام
اون دوستم بود که هی برام شعر ميگفت از دوباره برام يه شعر گفته اينجا ميذارمش:
بین من و تو عشقیست
سرشار از رویا
شادابتر از خنده
پر رنگتر از گلها
بین من و تو راضی است
خاموش تر از شبنم
سرزنده تر از باران
با ریزش کم نم نم
بین من و تو دریا
آرامتر از یک موج
پرواز پرستو ها
تا ابر سپید اوج
بین من و تو واژه
عشقی است پر از معنا
شعری پر از احساس
دردی است پر از آوا

ممنون از دوست عزیزم.
+ Persian Girl ; ۸:٤۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

دوست من

سلام
حالا بذارين از مشکل دوستم بتون بگم:
دوست من يه دوست پسر داشت؛خيلی دوسش داشت و خيلی هم رابطشون خوب بود؛بعد يه روز رفتن بيرون و بعد پسره باش به هم زد؛ اين مال ۴ ماه پيش؛تو اين ۴ ماه دوست من يه عالمه عوض شد.
تو اين مدت خيليا به دوست پسره اون زنگ زدن و اون فقط ميگفت که وقت نداره و يا يه حرفايی ميزد که اصلا ما نميتونستيم بفهميم چه ربطی داره؛حالا معلوم شد که يکی از دوستای پسره به پسره گفته که دوست من بش نارو زده و داره با يه پسره ميره بيرون(در صورتی که اينجوری نبود و فقط با هم دوست بودن) ولی پسره باور نکرده بود تا اينکه يکی از دوستای صميميه دوستم زنگ ميزنه بش و برا تولدش دعوتش ميکنه و پسره ازش میپرسه که از دوست پسرای قبلی دوست من کيا اونجان؟و دوست صميميه دوست من بش ميگه دوست پسره ديگه دوست من هم داره مياد؛ در صورتی که اينطور نبوده و همه اينا يه جور نيرنگ بوده که دوست من ديگه با اون پسره حرف نزنه و همه اينا گذشت و حالا کلمه به کلمه حرفای پسره معنی پيدا ميکنه؛ و مشخص شده که پسره باش به هم زده چون فکر کرده که دختره ۲ بار روش چيت کرده.
البته اين کل ماجرا نيست؛ خيلی پيچيده تر از اين بود و من ديگه حوصله نداشتم که کلش و بنوسم.

موفق باشيد.
+ Persian Girl ; ۸:۳٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

يه عالمه جمله قشنگ به جای جمله + امروز

سلام
متن زير و تو شفا ديدم و ازش خیلی خوشم اومد؛ اينجا ميذارم:


+ Persian Girl ; ۸:۱٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

جمله مثبت ديروز/ ۹

پول و ثروت در حال حرکت بسوی من است.

+ Persian Girl ; ۸:۱٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

ديروز

سلام
ديروز اصلا نتونستم بنويسم؛چون تا شب که دوستام خونمون بودن و بعد از اون هم که پرشين وبلاگ باز نميشد و ارور ميداد.
به هر حال ديروز از مدرسه با يکی از دوستام پياده اومديم خونه؛ بعد که اومديم خونه ما بابام ۲۴ ساعته وايساده بود ببينه که ما چی کار دارم ميکنم.بعد هم رفت کتابخونه که درس بخونه.بعد يکی ديگه از دوستام اومد خونمون؛ميدونيد آخه يه اتفاقاتی افتاده که من الان نيمتونم بگم.بعد هم زود بابام برگشت.
خلاصه بعد از اينکه دوستام رفت بابام هيچی نگفت ولی وقتی مامانم اومد بابام گفت که ديگه دوستام و نيارم چون ميخواد درس بخونه.خلاصه اينا گذشت و حدود ساعت ۹ اينطورا بود که مامان يکی از دوستام زنگ زد و ازم راهنمايی ميخواست که چرا دوستم درسش يه دفعه ضعيف شده و منم مامانم اينا نشسته بودن و من نميتونستم زياد واضح حرف بزنم.
بعد هم مامانم اينا نشستن و شروع کردن درباره دوستای من حرف زدن و بابام میگفت وقتی رفته بود کتابخونه دل تو دلش نبوده چون من و به قول خودش با یه آشغال تنها گذاشته بود.
بعد اومدم اينجا که بنويسم اين پرشين وبلاگ هی ارور ميداد؛اين از ديروز؛امروز هم صبح از خواب بلند شدم؛رفتم مدرسه و وقتی اومدم خونه بابام به طعنه گفت امروز که کارنامت میاد؛و همین طور هم شد و کارنامم اومد و من ۲تا B داشتم و ۴ تا A , بابام همچین دعوام کرد که برا اینکه ریختش و نبینم رفتم بخوابم البته قبلش درس خوندم.
بعد تو خوابم ولم نکرد و قیافه نحسش و تو خوابم هم دیدم.
الان هم مهمون داریم؛راستی اون اتفاقی که برای دوستم افتاده و یادم باشه که بعدا بگم.
خوش باشید.
+ Persian Girl ; ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

مشکل بابای من

سلام
امروز کله سحر ساعت ۵:۳۰ از خواب بلند شدم؛دوش گرفتم و بعد هم يه ۱۵ دقيقه ای ريلکس کردم و بعد هم اومدم آنلاين.
دوست عزيزی ميل زده بود و پرسيده بود که چرا من گير دادم به بابام و انقد باش مشکل دارم؛راستش وقتی فکر ميکنم ميبينم که تنها مشکل بابای من برميگرده به تربيت غلط مامانبزرگم؛اولين مشکلش کنجکاوی بسيار زياد و در اکثر موارد فضوليه و بعد از اون هم به عالم و آدم شک داره؛اين شکاکيش من و کشته؛بعد از اون هم فکر ميکنه که همه بدن و همه دارن اشتباه ميگم غير از خودش؛و از اونجايی که خودش که جوون بوده هر غلطی کرده؛فکر ميکنه که همه مثل خودشن............
ولی همچين آ‌دم بدی نيست اگه اين اخلاقاش و ترک کنه بهترين بابای دنيا ميشه.
از اينا که بگذريم اون دوستم يادتونه که قبلا شعرايی که برام گفته بود و اينجا گذاشتم؛اين دفعه يکی از متناش و ميذارم که همين الان برام فرستاده:

"تو اومده بودی.مامان بهم گفت.اومده بودی با يه دسته گل اما من چشمام و بسته بودم.تو بالا سرم ايستاده بودی و بهم نگاه کرده بودی اما من چشمام و باز نکرده بودم.
تو مونده بودی.مامان ميگفت اون شب همش هذيون ميگفتم.صدات ميکردم؛تو اومده بودی کنارم و دستام و گرفته بودی و من چشمام و باز کرده بودم.بهت لبخند زده بودم تو هم همينطور.
اون روز که مامان اومده بود اينجا برام تعريف کرد وقتی شنيدی رفتم چه حالی بهت دست داد. گفت به ديوار تکيه دادی و وقتی شنيدی ديگه برنميگردم لبات لرزيده بود مثل اينکه ديگه نميخواستی لبخند بزنی.
مامان گفت برام گل اوردی و گفتی دوسم داشتی به قدر يک لبخند.مامان ميگفت رنگت پريده بود و چشات قرمز شده بود.
منم دوست داشتم هنوزم دوست دارم.ولی چه فايده وقتی ديگه نميتونيم لبخند هم و ببينيم.چه فايده که من اينجام و تو اونجايی.چه فايده که تو برام گل مياری اما بين من و گلا به قدر يه مشت خاک و يه سنگ سنگين فاصلست."

نميدونم اين دفعه چرا اينقدر غمگين گفته؛ولی من يه چيزي و باور دارم و اون اينکه اين هيچوقت اتقاق نميفته چون"death ends a life not a relationship".
با اميد باشيد.
+ Persian Girl ; ٦:٤٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

جمله +/۸

روز به روز بر جسم و روح خود تسلط بيشتری ميابم.

+ Persian Girl ; ٩:٥۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

قسمت آخر رستم و سهراب

سلام
اينم بقيه شعر سهراب و رستم:

بـه پرده سراي آتـش اندر زدند
همـه لشکرش خاک بر سر زدند

هـمان خيمـه و ديبه هفت رنگ
همـه تـخـت پرمايه زرين پلنگ

برآتـش نـهادند و برخاسـت غو
هـمي گفـت زار اي جهاندار نو

دريغ آن رخ و برز و بالاي تو
دريغ آن هـمـه مردي و راي تو

دريغ اين غم و حسرت جان گسـل
ز مادر جدا وز پدر داغدل

همي ريخت خون و همي کند خاک
همـه جامـه خسروي کرد چاک

همـه پـهـلوانان کاووس شاه
نشـسـتـند بر خاک با او به راه

زبان بزرگان پر از پـند بود
تهمـتـن بـه درد از جگربند بود

چـنينـسـت کردار چرخ بلـند
بـه دسـتي کلاه و به ديگر کمند

چو شادان نشيند کسي با کـلاه
بـخـم کـمـندش ربايد ز گاه

چرا مـهر بايد هـمي بر جـهان
چو بايد خراميد با هـمرهان

چو انديشـه گـنـج گردد دراز
هـمي گشت بايد سوي خاک باز

اگر چرخ را هسـت ازين آگـهي
هـمانا که گشتست مغزش تهي

چنان دان کزين گردش آگاه نيست
که چون و چرا سوي او راه نيست

بدين رفتـن اکنون نبايد گريسـت
ندانـم که کارش به فرجام چيست

بـه رستم چنين گفت کاووس کي
کـه از کوه الـبرز تا برگ ني

هـمي برد خواهد به گردش سپهر
نـبايد فـگـندن بدين خاک مهر

يکي زود سازد يکي ديرتر
سرانـجام بر مرگ باشد گذر

تو دل را بدين رفته خرسـند کـن
هـمـه گوش سوي خردمند کن

اگر آسـمان بر زمين بر زني
وگر آتـش اندر جـهان در زني

نيابي هـمان رفـتـه را باز جاي
روانـش کهن شد به ديگر سراي

مـن از دور ديدم بر و يال اوي
چـنان برز و بالا و گوپال اوي

زمانـه برانگيخـتـش با سـپاه
کـه ايدر به دست تو گردد تـباه

چه سازي و درمان اين کار چيست
برين رفته تا چند خواهي گريسـت

بدو گفت رستم که او خود گذشت
نشستست هومان درين پهن دشت

ز توران سرانـند و چـندي ز چين
ازيشان بدل در مدار ايچ کين

زواره سـپـه را گذارد بـه راه
بـه نيروي يزدان و فرمان شاه

بدو گفـت شاه اي گو نامـجوي
ازين رزم اندوهـت آيد بـه روي

گر ايشان به من چـند بد کرده‌اند
و گر دود از ايران برآورده‌اند

دل مـن ز درد تو شد پر ز درد
نخواهـم از ايشان همي ياد کرد
+ Persian Girl ; ٩:٥٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

دشت ۲

سلام
امروز اين پرشين بلاگ اعصاب من و داغون کرد هی ارور ميداد؛برا همين نميتونستم که چيزی بنويسم.
به هر حال بعد از اينکه رفتم آفلاين, مامانم اينا و مهمونامون رفتن گردش منم که از قبل گفته بودم که نميرم باشون؛پس تو خونه موندم و هوس کردم که چند تا فيلم ترسناک قديميه احد دقيانوسی ببينم؛بعد یه کم رقصیدم و بعد از اون هم اومدم آنلاين ميخواستم يه برنامه ای رو رو يکی امتحان کنم؛هيچکی بم اجازه نميداد که روش امتحان کنم؛بالاخره يکی از دوستام اجازه داد و وقتی ديد که چيه ترسيد و رفت آفلاين شد.
به هر حال از اينا که بگذريم الان مهمونامون نشيتن و دارن فيلم ميبينن.
از اينا که بگذريم امروز يه چيزی و کشف کردم که همه آدما پرواز روح را قبول دارن و دنيای ديگرو؛ قبلا دراين باره حرف زدم پس ديگه چيزی دربارش نميگم.
از اينا که بگذريم کسی جايی و سراغ داره که کتاب سهراب سپهری و داشته باشه؟
از اينا هم که بگذريم امروز خودم برای روز 4th of july يه کارت پستال درست کردم اينجا ميذارمش؛قبلش هم بگم که این فقط یه شوخیه و بس و اصلا غرض سیاسی ندارم:





اضافه ميکنم که پرشين بلاگ امروز خيلی اذيتم کرد.
موفق باشيد.
+ Persian Girl ; ٩:۳٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

دشت اول

سلام
امروز ساعت ۱ از خواب بلند شدم و دوش گرفتم و صبونه خوردم و اومدم آنلاين؛ ميگم من هنوز دنبال چند تا بچه باحال ميگردم.
امروز هم مهمون داريم؛حوصلشون و ندارم ولی خدا رو شکر دارن ميرن بيرون برا ناهار و شام؛و من هم تو خونه ميمونم.
خوش باشيد.
+ Persian Girl ; ۱:٥۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

سهراب سپهری

سلام
شعر زير هم تو اکباتان و بيمه ديدم و خوشم اومد.

+ Persian Girl ; ۱:٢٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٩ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

جمله +/۷

من قدرت بيکرانی دارم و هر کاری را که اراده کنم انجام ميدهم.

+ Persian Girl ; ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٩ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

حصار

سلام
دوست عزيزم راد يه چيز خيلی قشنگ گفت که اينجا عينا ميذارمش چون ممکنه خيليا پيامها را نخونن:
"عز يز ايراني ،زندگي بدو نيم است ،نيم اول در انتظار رسيدن نيمه دوم و نيم دوم درحسرت از دست رفتن نيم اول ، پس سعي كن زندگي را بيهوده از دست ندهيم"
اين جمله يه جورايی بم ميگه که دارم نيمه اول زندگيم و هدر ميدم؛چرا؟؟؟چون يه عالمه حصار دارم؛حصار خوانواده مهمترين و اولين حصاری که بايد يه در ازش ساخته بشه؛يه در که هميشه باز باشه.
امروز بازم بابام شروع کرد هی بد گفتن از يکی از دوستام؛من مامانم خيلی با اين دوستم خوب بود و دوسش داشت ولی از وقتی که بابام اومد؛نميدونم که تو کلش چی فرو کرده که اونم هی از دوستم بد ميگه.خلاصه اینطوری به نظر میرسه که اونا میخوان من و تو این حصار خودشون و دوستای مشخصشون خودشون نگه دارن(از وقتی که بابام اومده رفت و آمدم با دوستام تقریبا صفر شده)ولی حصار اونا اونقد بلند نیست که من نتونم پرواز کنم و پرای من هم شکستنی نیستن.
+ Persian Girl ; ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٩ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

ادامه رستم و سهراب

سلام
امروز بعد از اينکه از اينجا رفتم؛يه دوش گرفتم و بعد صبونه خوردم و يه کم با برادرم درس کار کردم؛ميدونيد يه مشکلی برام پيش اومده که به چند تا بچه باحال و فعال نياز دارم؛يه مشکل دوستانه پيش اومده.
از اينا که بگذريم بقيه رستم و سهراب و ميذارم اينجا:

بـه گودرز گفت آن زمان پهـلوان
کز ايدر برو زود روشـن روان

پيامي ز مـن پيش کاووس بر
بـگويش کـه مارا چه آمد به سر

بـه دشـنـه جـگرگاه پور دلير
دريدم کـه رسـتـم مـماناد دير

گرت هيچ يادسـت کردار مـن
يکي رنجـه کن دل به تيمار مـن

ازان نوشدارو که در گنج تـسـت
کـجا خستـگان را کند تن درست

بـه نزديک مـن با يکي جام مي
سزد گر فرستي هم اکنون بـه پي

مـگر کاو ببـخـت تو بهـتر شود
چو مـن پيش تخت تو کهـتر شود

بيامد سـپـهـبد بـکردار باد
بـه کاووس يکـسر پيامـش بداد

بدو گـفـت کاووس کز انجـمـن
اگر زنده ماند چـنان پيلـتـن

شود پشـت رستـم بـه نيرو ترا
هـلاک آورد بي‌گـماني مرا

اگر يک زمان زو بـه مـن بد رسد
نـسازيم پاداش او جز بـه بد

کـجا گـنـجد او در جـهان فراخ
بدان فر و آن برز و آن يال و شاخ

شنيدي که او گفت کاووس کيست
گر او شهريارست پس طوس کيست

کـجا باشد او پيش تختم بـه پاي
کـجا راند او زير فر هـماي

چو بـشـنيد گودرز برگشـت زود
بر رسـتـم آمد بـه کردار دود

بدو گـفـت خوي بد شـهريار
درختيسـت خنگي هميشه به بار

ترا رفـت بايد بـه نزديک او
درفـشان کـني جان تاريک او

بـفرمود رستـم کـه تا پيشکار
يکي جامـه افـگـند بر جويبار

جوان را بران جامـه آن جايگاه
بـخوابيد و آمد بـه نزديک شاه

گو پيلـتـن سر سوي راه کرد
کـس آمد پسـش زود و آگاه کرد

کـه سهراب شد زين جهان فراخ
هـمي از تو تابوت خواهد نـه کاخ

پدر جـسـت و برزد يکي سرد باد
بـناليد و مژگان به هـم بر نـهاد

هـمي گفـت زار اي نبرده جوان
سرافراز و از تخـمـه پـهـلوان

نـبيند چو تو نيز خورشيد و ماه
نه جوشن نه تخت و نه تاج و کلاه

کرا آمد اين پيش کامد مرا
بکشـتـم جواني بـه پيران سرا

نـبيره جـهاندار سام سوار
سوي مادر از تـخـمـه نامدار

بريدن دو دستم سزاوار هـسـت
جز از خاک تيره مبادم نشـسـت

کدامين پدر هرگز اين کار کرد
سزاوارم اکـنون به گفـتار سرد

بـه گيتي که کشتسـت فرزند را
دلير و جوان و خردمـند را

نـکوهـش فراوان کـند زال زر
هـمان نيز رودابـه پرهـنر

بدين کار پوزش چـه پيش آورم
کـه دل‌شان به گفتار خويش آورم

چـه گويند گردان و گردنکـشان
چو زين سان شود نزد ايشان نشان

چـه گويم چو آگـه شود مادرش
چـه گونه فرستم کسي را برش

چـه گويم چرا کشتمش بي‌گناه
چرا روز کردم برو بر سياه

پدرش آن گرانـمايه پـهـلوان
چـه گويد بدان پاک‌دخـت جوان

برين تخـمـه سام نفرين کنـند
هـمـه نام مـن نيز بي‌دين کنند

کـه دانسـت کاين کودک ارجمند
بدين سال گردد چو سرو بـلـند

بـه جنگ آيدش راي و سازد سپاه
بـه مـن برکند روز روشن سياه

بـفرمود تا ديبـه خـسروان
کـشيدند بر روي پور جوان

هـمي آرزوگاه و شـهر آمدش
يکي تـنـگ تابوت بـهر آمدش

ازان دشـت بردند تابوت اوي
سوي خيمـه خويش بنـهاد روي

بقیه اینم ممکنه بعدا بنویسم.
موفق باشید.
+ Persian Girl ; ٢:٤٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٩ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

از غربت چه ميدانی؟؟

سلام
نميدونم چرا ديشب اينقدر زود خوابيدم؛يعنی ساعت ۱۲ رفتم که بخوابم ؛بعد امروز هم ساعت ۱۱ از خواب بلند شدم و يه راست اومدم آنلاين؛يه عزیری ازم پرسيد که تو از غريبی چی ميدونی؟؟و از حافظ و فردوسی چی ميدونی؟
بايد بگم من ادعايی نميکنم که از اونا چيزی ميدونم؛ولی شعراشون و دوست دارم چون هر آدمی حتی اگه از هر بيت فقط ۲ کلمش و بفهمه ميتونه يه برداشتی ازش بکنه؛درباره حافظ بايد بگم برعکس اينکه معمولا به طالع بينی و اين حرفا اعتقاد ندارم به فال حافظ؛ اگر نيت از ته دل باشه و قبل از اون يه عالمه با حافظ حرف بزنيم؛شک ندارم.نميدونم چرا ولی هر وقت هر چی گفته درست دراومده ؛ديگه حتی دوستام هم حافظی شدن؛دوستايی که اصلا به اين چيزا اعتقاد ندارن.
درباره فردوسی من درباره اون زياد نميدونم ولی رستم و سهراب و خيلی دوست دارم و به نظر من رستم در اول داستان يه اشتباهی کرد و با يک زن بيگانه ازدواج کرد و در آخر داستان فردوسی انتقام اين عمل و به شديدترين حالت ازش گرفت و رستم پسر خودش و کشت و باز هم اين بس نبود؛نوشدارو وقتی رسيد که ديگر سهرابی نبود و اين به نظر من غم انگيز ترين قسمت داستان بود.
راد عزیز هم یه بیت شعر برام نوشت که خیلی ازش ممنون
خوش باشيد.
+ Persian Girl ; ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۸ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

نوشدارو پس از مرگ سهراب

سلام
ميگم از اين قسمت رستم و سهراب خيلی خوشم مياد:

دگر باره اسپان ببستند سـخـت
به سر بر همي گشت بدخواه بخت

بـه کشـتي گرفتـن نهادند سر
گرفـتـند هر دو دوال کـمر

هرآنگـه که خشم آورد بخت شوم
کـند سـنـگ خارا به کردار موم

سرافراز سـهراب با زور دسـت
تو گفـتي سپهر بلندش ببسـت

غـمي بود رستـم ببازيد چنـگ
گرفـت آن بر و يال جنگي پلنـگ

خـم آورد پـشـت دلير جوان
زمانـه بيامد نـبودش توان

زدش بر زمين بر بـه کردار شير
بدانـسـت کاو هـم نماند به زير

سـبـک تيغ تيز از ميان برکـشيد
بر شير بيدار دل بردريد

بـپيچيد زانـپـس يکي آه کرد
ز نيک و بد انديشـه کوتاه کرد

بدو گفت کاين بر من از مـن رسيد
زمانـه بـه دسـت تو دادم کليد

تو زين بيگناهي که اين کوژپشـت
مرابرکـشيد و بـه زودي بکشـت

بـه بازي بـکويند همسال مـن
بـه خاک اندر آمد چنين يال مـن

نـشان داد مادر مرا از پدر
ز مـهر اندر آمد روانـم بـسر

هرآنگه که تشنه شدستي به خون
بيالودي آن خـنـجر آبـگون

زمانـه بـه خون تو تشنـه شود
براندام تو موي دشـنـه شود

کـنون گر تو در آب ماهي شوي
و گر چون شب اندر سياهي شوي

وگر چون ستاره شوي بر سـپـهر
بـبري ز روي زمين پاک مـهر

بـخواهد هـم از تو پدر کين مـن
چو بيند که خاکسـت بالين مـن

ازين نامداران گردنـکـشان
کـسي هم برد سوي رستم نشان

که سهراب کشتست و افگنده خوار
ترا خواست کردن همي خواسـتار

چو بشنيد رستم سرش خيره گشت
جهان پيش چشم اندرش تيره گشت

بـپرسيد زان پس که آمد به هوش
بدو گـفـت با نالـه و با خروش

کـه اکنون چه داري ز رستم نشان
کـه کـم باد نامش ز گردنکشان

بدو گفـت ار ايدونکه رستـم تويي
بـکـشـتي مرا خيره از بدخويي

ز هر گونـه‌اي بودمت رهـنـماي
نـجـنـبيد يک ذره مهرت ز جاي

چو برخاسـت آواز کوس از درم
بيامد پر از خون دو رخ مادرم

هـمي جانش از رفتن من بخست
يکي مـهره بر بازوي من ببسـت

مرا گـفـت کاين از پدر يادگار
بدار و بـبين تا کي آيد بـه کار

کـنون کارگر شد که بيکار گشـت
پـسر پيش چشم پدر خوار گشت

هـمان نيز مادر بـه روشـن روان
فرسـتاد با مـن يکي پـهـلوان

بدان تا پدر را نـمايد بـه مـن
سخـن برگـشايد بـه هر انجمن

چو آن نامور پهلوان کشـتـه شد
مرا نيز هـم روز برگشـتـه شد

کـنون بـند بگـشاي از جوشنم
برهنـه نگـه کـن تـن روشنم

چو بگـشاد خفتان و آن مـهره ديد
هـمـه جامـه بر خويشتن بردريد

همي گفت کاي کشته بر دست من
دلير و سـتوده بـه هر انجـمـن

همي ريخت خون و همي کند موي
سرش پر ز خاک و پر از آب روي

بدو گفـت سهراب کين بدتريسـت
بـه آب دو ديده نـبايد گريسـت

ازين خويشتن کشتن اکنون چه سود
چـنين رفـت و اين بودني کار بود

چو خورشيد تابان ز گنبد بگـشـت
تهمـتـن نيامد به لشکر ز دشت

ز لـشـکر بيامد هشيوار بيسـت
کـه تا اندر آوردگـه کار چيسـت

دو اسپ اندر آن دشـت برپاي بود
پر از گرد رسـتـم دگر جاي بود

گو پيلـتـن را چو بر پشـت زين
نديدند گردان بران دشـت کين

گمانشان چنان بد که او کشته شد
سرنامداران همـه گشـتـه شد

بـه کاووس کي تاختـند آگـهي
کـه تخت مهي شد ز رستم تهي

ز لـشـکر برآمد سراسر خروش
زمانـه يکايک برآمد بـه جوش

بـفرمود کاووس تا بوق و کوس
دميدند و آمد سـپـهدار طوس

ازان پـس بدو گفـت کاووس شاه
کز ايدر هيوني سوي رزمـگاه

بـتازيد تا کار سـهراب چيسـت
کـه بر شهر ايران ببايد گريسـت

اگر کشتـه شد رستم جنگـجوي
از ايران کـه يارد شدن پيش اوي

بـه انـبوه زخـمي بـبايد زدن
برين رزمـگـه بر نـشايد بدن

چو آشوب برخاسـت از انجـمـن
چـنين گفـت سـهراب با پيلتن

کـه اکنون که روز من اندر گذشت
هـمـه کار ترکان دگرگونه گشت

همـه مـهرباني بران کن که شاه
سوي جـنـگ ترکان نراند سـپاه

کـه ايشان ز بهر مرا جنـگـجوي
سوي مرز ايران نـهادند روي

بـسي روز را داده بودم نويد
بـسي کرده بودم ز هر در اميد

نـبايد کـه بينـند رنـجي به راه
مـکـن جز به نيکي بر ايشان نگاه

نشسـت از بر رخش رستم چو گرد
پر از خون رخ و لـب پر از باد سرد

بيامد بـه پيش سـپـه با خروش
دل از کرده خويش با درد و جوش

چو ديدند ايرانيان روي اوي
هـمـه برنـهادند بر خاک روي

سـتايش گرفـتـند بر کردگار
کـه او زنده باز آمد از کارزار

چو زان گونـه ديدند بر خاک سر
دريده برو جامـه و خـسـتـه بر

به پرسش گرفتند کاين کار چيست
ترادل برين گونـه از بـهر کيسـت

بگفت آن شگفتي که خود کرده بود
گرامي‌تر خود بيازرده بود

هـمـه برگرفـتـند با او خروش
زمين پر خروش و هوا پر ز جوش

چـنين گفـت با سرفرازان که من
نـه دل دارم امروز گويي نـه تـن

شـما جنـگ ترکان مجوييد کس
هـمين بد که من کردم امروز بس

چو برگشـت ازان جايگه پهـلوان
بيامد بر پور خـسـتـه روان

بزرگان برفـتـند با او بـهـم
چو طوس و چو گودرز و چون گستهم

همـه لـشـکر از بهر آن ارجمند
زبان برگـشادند يکـسر ز بـند

کـه درمان اين کار يزدان کـند
مـگر کاين سخن بر تو آسان کـند

يکي دشنه بگرفت رستم به دست
کـه از تن ببرد سر خويش پسـت

بزرگان بدو اندر آويخـتـند
ز مژگان همي خون فرو ريخـتـند

بدو گفـت گودرز کاکنون چـه سود
کـه از روي گيتي برآري تو دود

تو بر خويشتـن گر کـني صدگزند
چـه آساني آيد بدان ارجـمـند

اگر ماند او را بـه گيتي زمان
بـماند تو بي‌رنـج با او بـمان

وگر زين جهان اين جوان رفتنيسـت
بـه گيتي نگه کن که جاويد کيست

شـکاريم يکـسر همه پيش مرگ
سري زير تاج و سري زير ترگ
+ Persian Girl ; ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۸ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

جمله +/۶

من همه را ميبخشم و خود را رها ميسازم.

+ Persian Girl ; ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ ; شنبه ۸ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

غريب

سلام
امروز بعد از اينکه رفتم آفلاين؛ مامانم و برادرم رفتن بازار من هم چون نميخواستم که با بابام تنها باشم؛چون حوصله جر و بحث اون و نداشتم؛خلاصه اينطوری شد که از ساعت ۴ تا ۹ خواب بودم؛بلند که شدم اومدم آنلاين نه دفه ای بابام حوس کرد که ميلش و چک کنه؛من هم مجبور شدم که بيام بيرون و برا اينکه نبينمش رفتم تو اون اتاق تلويزيون نيگا کنم بعد مامانم صدام کرد و گفت که بيام اينور سريال ال کلون شروع شده؛منم رفتم و حالا هم که آنلاينم.
خلاصه فقط بگم از بابام اصلا خوشم نمياد؛دوری و پدری و ترجيح ميدم.
از اينا که بگذريم امروز از شعر زير خوشم اومد:
گفتم اي سلطان خوبان رحم کن بر اين غريب
گفـت در دنبال دل ره گم کند مسکين غريب

گفتمـش مـگذر زماني گفت معذورم بدار
خانـه پروردي چه تاب آرد غم چندين غريب

خفتـه بر سنجاب شاهي نازنيني را چه غم
گر ز خار و خاره سازد بسـتر و بالين غريب

اي که در زنجير زلفت جاي چندين آشناست
خوش فتاد آن خال مشکين بر رخ رنگين غريب

مي‌نـمايد عکس مي در رنگ روي مه وشت
همـچو برگ ارغوان بر صفحه نسرين غريب

بس غريب افتاده است آن مور خط گرد رخت
گر چه نبود در نگارستان خط مشـکين غريب

گـفـتـم اي شام غريبان طره شبرنگ تو
در سحرگاهان حذر کن چون بـنالد اين غريب

گـفـت حافـظ آشـنايان در مقام حيرتند
دور نبود گر نشيند خسته و مسـکين غريب

میدونید از کلمه غریبش خوشم اومد آخه من تو خانواده خودم غریبم.
شما خوش باشید.
+ Persian Girl ; ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ ; شنبه ۸ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

نوشته های امروز

سلام
امروز هم مثل هميشه صبح از خواب بلند شدم و رفتم مدرسه؛۴۵ دقيقه اول و خواب بودم چون هيچ کاری نداشتيم که انجام بديم و معلممون هم داشت سوالهای تست و مينوشت؛۱۵ دقيقه بعدش يه چيزی نوشتم که اينجا ميذارمش؛بعد هم اومدم خونه؛راستی به عنوان موفقيت امروز هم این و میگم که امروز ۲ تا از دوستام گفتن که لاغر شدم و همچنین تونستم یه چیزی و کنترل کنم.بعد از اینکه اومیدیم خونه من با بابام حرف نزدم چون دیشب سرم داد کشید؛بعد با مامانم رفتیم اداره رانندگی که تگ را برا ۲۰۰۳ کنیم؛بعد هم رفتیم بازار و الان هم که اینجام ؛ راستی با چند تا از دوستای چتيم يه مشکلی بينمون پيش اومده که اميدوارم زودتر حل شه.
اينم چيزی که امروز نوشتم:
دوستی گفت جامی دارم؛گر بنوشی از آن مست خواهی گشت و گر ننوشی تا ابد پشيمان خواهی بود.
گفتم اين چه جاميست؟
گفت جام عاشق است؛نفرت را مي زدايد و عشق را جانشينش ميکند.
گفتم من از عشق ميترسم
از عاشق شدن می لرزم
و از اين جام بيم دارم
جام را انداختم ؛ولی نشکست
آن را در آب رها کردم؛خدشه ای بر آن وارد نشد
و در آخر آن را نگاه کردم و گفتم ورود تو ممنوع
او گفت من کرم
برايش نوشتم ورود تو ممنوع
گفت من بيسوادم
پس آرام آرام وارد شد
کلید را از کجا آورد نمیدانم
وارد شد و سراسر وجودم را گرفت
و اکنون اين منم
انسانی عاشق و دوستدار عشق
+ Persian Girl ; ۳:۱٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۸ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

جمله +/۵

من يقين دارم که آرزوهايم به وقوع می پيوندد.

+ Persian Girl ; ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ ; جمعه ٧ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

حافظ

سلام
از شعر زیر خیلی خوشم میاد اینجا میذارمش:

تو همچو صبحي و من شمع خلوت سـحرم
تبسمي کن و جان بين که چون همي‌سپرم

چنين که در دل من داغ زلف سرکش توست
بنـفـشـه زار شود تربتـم چو درگذرم

بر آسـتان مرادت گشاده‌ام در چـشـم
کـه يک نظر فکني خود فکندي از نـظرم

چـه شکر گويمت اي خيل غم عفاک الله
کـه روز بي‌کسي آخر نـمي‌روي ز سرم

غـلام مردم چشمـم کـه با سياه دلي
هزار قـطره بـبارد چو درد دل شـمرم

بـه هر نـظر بت ما جلوه مي‌کند ليکـن
کـس اين کرشمه نبيند که من همي‌نگرم

بـه خاک حافـظ اگر يار بـگذرد چون باد
ز شوق در دل آن تنـگـنا کـفـن بدرم
+ Persian Girl ; ٦:٤٦ ‎ق.ظ ; جمعه ٧ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

طنز تلخ

سلام
یکی از طنزهای خرسندی



ميگم ميدونيد تا حالا فکر ميکردم که طنزها آدم و ميخندونن ولی اين طنز آدم و ناراحت ميکنه؛تو کشور خودمون ايرانی(نه افغان)از اين بدتر است اونوقت دولت ایران برا فلسطين کمک ميفرسته.lol ؛اینم از طنز ما؛طنز تلخ ما.
+ Persian Girl ; ٥:٥٩ ‎ق.ظ ; جمعه ٧ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

دليل

سلام
يه عالمه نوشتم ولی همش پاک شد؛حالا اگه حوصله داشتم دوباره مينويسمشون.
امروز هم زود از خواب بيدار شدم ولی دير رسيدم مدرسه و تاردی شدم؛بعد دوستم قرار بود بياد خونمون ولي ما ميخواستيم بريم خونه يکی از دوستامون من هم الان از اونجا دارم اين و مينويسم؛آخه ميدونيد من حاليم نيست کجا هستم حداقل بايد ۲ ساعت آنلاين باشم.
از اينا که بگذريم تو راه که داشتيم ميومديم(آخه يه شهر ديگه بايد ميرفتيم)؛راديو روشن بود ؛يه روانشناس برنامه داشت, يه يارويی زنگ زد گفت که من قبل از ازدواج تو ايران خیلی سکس داشتم و الان که ۱۰ ماه ازدواج کردم شوهرم بم اعتماد نداره و بعد مامانم اينا هی به دختره ببخشيد زن فش ميدادن و ميگفتن آشغال تو توی ايران فاحشه بودی چه برسه به اينجا؛منم تو دلم ميگفتم آخه بابا جان يه اشتباهی کرده حالا گذشته؛ميدونيد به نظرم هیچی بی دلیل نیست و اونايی که اين کار و ميکنن هم برا خودشون يه دليل دارن و خيلی دوست دارم دليل يکيشون و بشنوم.
خوب ديگه کم کم بايد برم.
خوش و موفق باشيد.
+ Persian Girl ; ۳:٤٠ ‎ق.ظ ; جمعه ٧ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

رويا

سلام
امروز بعد از تقريبا يه مدت طولانی؛ دوباره سه تار زدم؛ميدونيد هر کسی راه خودش و داره برای يه جور رها شدن ,يه جور آزاد شدن و رفتم تو حالتی که نميدونم اسمش چيه ولی هر چی هست خيلی قشنگه.
اين حالت به من دست ميده وقتی که ناراحتم به خاطر يه دليلی که نميدونم(يعنی از درون ناراحتم و هيچکی متوجهش نميشه) و اگر در اون حالت سه تار بزنم اون حالتی که ميگم نميدونم چيه ولی هر چی هست خيلی قشنگه بم دست ميده؛ اينا را گفتم که بگم امروز بدون اينکه ناراحت باشم و فقط با زدن سه تار بعد از يه مدت طولانی بم دست داد.
قبل از اون مامانبزرگم از ايران زنگ زده بود هی گريه ميکرد؛ميدونيد تو زندگی واقعی همه فکر ميکنن که من بی احساسم آخه هيچ وقت گريم و نديدن؛ اين اخلاق بيشتر آدماست که همه چيز و در ظاهر ميبينن.
از اينا که بگذريم امروز يکی از دوستام بم گفت که يه دوست خيالی داشته؛ که هميشه باش درد دل ميکرده و اون دوست خياليش شبيه من بوده و اخلاقش هم شبيه من بوده؛ در آخر هم ازم پرسيده بود که الان نميدونه که حقيقت بوده که رويا شده يا رويا بوده که به حقيقت پيوسته؟؟؟من هم بش گفتم که هميشه رويا ها به حقيقت میپيوندند و اين شعر وبراش نوشتم که نمیدونم از کی و کجا شنیدمش:

In the pursuit of any dream
there will be moments
when it seems that
.the dream is lost
It is then that you must have faith
.in the person that you are
Believe that you have
the ability to overcome
any obstacle standing in your way
and when your dream comes true
you will realized then
what a stronger person
.you have become
+ Persian Girl ; ٩:٤۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٦ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

جمله +/۴

خداوند کائنات را در جهت اراده من هماهنگ ميکند.


+ Persian Girl ; ٦:۳٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٦ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

مهمون

سلام
امروز بعد از اينکه رفتم آفلاين ؛رفتم که مثلا يه کم بخوابم ولی مهمون اومد و مهمونه هم با من کار داشت؛ يعنی ميخواست يه آگهی بزنه اومده بود که من (چون فکر ميکنن که زيادی با سليقم)نظر بدم راجبش و درواقع کلا کاراش و انجام بدم؛ این دوستای ما واقعا فکر میکنن که من انده سلیقم؛بیچاره ها نمیدونن که از چه بیسلیقه ای نظر میخوان؛میدونید از آدمایی که خیلی خودشون و میگیرن اصلا خوشم نمیاد؛اینا هم که اصلا میخوان ۲ کلمه حرف بزنن هزار تا قر میریزن(هم زنه هم شوهره) یعنی خیلی اوایی هستن؛ به هر حال از اينا که بگذريم بعد از اينکه اينا رفتند ؛رفتم که بدوم سر راه يکی از همکلاسيهام و ديدم؛ بعد هم اومدم خونه و اومدم آنلاين؛ يکی از دوستام بعد از يه مدت نسبتا طولانی برام يه آفلاين زده ميگه چرا آن نيستی؟؟؟؟!!!فکر کرده من واقعا بيکارم که ۲۴ ساعته آن باشم.
خوب ديگه من برم ببينم اين سايترو بالاخره چيکار ميکنم.
خوش باشيد.
+ Persian Girl ; ٦:٢۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٦ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

امروز.....۴شنبه

سلام
امروز که رفتم مدرسه خوب بود ؛ يعنی بد نگذشت.
بعد که اومدم خونه از ساعت ۱۱ تا ساعت ۲:۱۵ يه سر داشتم تکاليفم و انجام ميدادم و بعد هم يه راست اومدم آنلاين.
از شعر زير هم خوشم اومد گفتم که اينجا بذارمش:(امروز تو کتابم دیدمش)
If you had the chance to take
,the smallest glimpse inside of me
you would see gratitude and respect
respect not only for what
,you are making of yourself
but also for what
.you are helping me to be
And you would see how much
.all of that means to me

But the thing that would
strike you most
if ever you had the chance to be me
.would be all the love i feel for you
And once you had felr it
you would always remember it
and you would understand that
although i am not always able
to express it or to explain
its depth or importance to me
.it is always there... inside of me
+ Persian Girl ; ٢:٢۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٦ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

کودکی

سلام
برخلاف ديروز که اونقدر دير بيدار شدم که نتونستم صبونه بخورم؛ امروز انقدر زود بلند شدم که اومدم آنلاين.
به هر حال از اينا که بگذريم يکی از عزيزان يه پيام گذاشته بود که گفته بود خيلی کوچيکم و زمان اين رسيده که بزرگ شم؛ ميدونيد خيلی تلاش کردم که کوچيکتر از اين باشم؛ آخه آدما وقتی که کوچيکن؛ راحت فکر ميکنن و اصلا نميدونن که خيلی چيزا يعنی چی و من اين و دوست دارم؛ دوست دارم که اونقدر کوچيک باشم که ناراحتی هام را يه آبنبات حل بکنه؛ دوست دارم اونقدر کوچيک باشم که همه چيز و زيبا ببينم؛ انقدر که همه رو واقعا دوست داشته باشم؛ اونقدر که همه کینه هام با یه لبخند حل شن؛دوست دارم اونقدر بچه باشم که نفهمم معنی خیلی از کلمه ها یعنی چی ؛نفهمم دشمنی یعنی چی؛ حسادت یعنی چی.....
اونقدر که وقتی میگن یکی مرد بگم:پیش خدا رفت؟؛ دوست دارم انقدر کوچیک باشم که آسمونم آبی باشه؛ شبام مهتابی باشه؛ و دلم رنگ گلای قالی؛ نمیدونم چقدر تونستم کوچیک باشم, پاک,ساده,بیریا,به دور از دغدغه های آدم بزرگا؛ ولی دوست دارم بازم کوچیکتر شم ؛اونقدر کوچیک که خودم هم نفهمم چقدر کوچیکم.
به هر حال ممنون که بم گفتی که کوچيکم و برام آرزو کن که کوچيکتر شم
الان بايد برم مدرسه.
خوش باشيد.
+ Persian Girl ; ٦:٥۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٥ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

جمله +/۳

من همه انسان ها را دوست دارم.

+ Persian Girl ; ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٥ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

۱ موفقيت

سلام
امروز بعد از اينکه از اينجا رفتم؛ چند دقيقه با persian_girl_5000 رفتم آنلاين؛ اون يارو بود که بد گفته بود راجب وبلاگ؛ با هم حرف زديم و با هم دوست شديم؛ يعنی من به عنوان يک موفقيت ميتونم تبديل کردن يه آدمی که از من خوشش نمي اومد به دوست نام ببرم.
موفقيت بعدی امروز من دوست شدن با يکی ديگه از دوستام بود.
بقیه موفقیت هام و بعدا مینویسم.
+ Persian Girl ; ۳:٠٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٥ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

رنگ دشتی

سلام
رنگ دشتی و گوش بدين و پایین هم نتش و ميذارم:



خوش باشيد.
+ Persian Girl ; ۱:٥۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٥ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

انگوري

سلام
امروز نميدونم چه جوری شد که گذرم افتار به انگوري و رها؛ از وبلاگ انگوری خیلی خوشم اومد.
تو وبلاگش يه شعر بود که خوشم اومد و اينجا ميذارمش:
"شب ست.
شبي آرام و باران خورده و تاريك.
كنار شهر بيغم ‏ خفته غمگين كلبه اي مهجور.
فغانهاي سگي ولگرد مي آيد بگوش از دور،
بكرداري كه گوئي ميشود نزديك.

درون كومه اي كز سقف پيرش ميتراود گاه و بيگه قطره هائي زرد،
زني با كودكش خوابيده در آرامش دلخواه.
دود بر چهره او گاه لبخندي،
كه گويد داستان از باغ روياي خوشايندي.
نشسته شوهرش بيدار، ميگويد بخود در ساكت پر درد:
-( گذشت امروز؛ فردا را چه بايد كرد؟ )

كنار دخمه غمگين
سگي با استخواني خشك سرگرم ست.
دو عابر در سكوت كوچه ميگويند و ميخندند؛
دل و سرشان به مي ، يا گرمي انگيز دگر گرم ست.

شب ست.
شبي بيرحم و روح آسوده ، اما با سحر نزديك.
نميگريد دگر دي دخمه سقف پير.
وليكن چون شكست استخواني خشك
بدندان سگي بيمار و از جان سير؛
زني در خواب ميگريد.
نشسته شوهرش بيدار.
خيالش خسته، چشمش تار"
اين شعر يه طورايی من و ياد شعر نيما يوشيج انداخت و به هر حال عکس زیر فکر کنم که بش بخوره:


+ Persian Girl ; ۱:۳٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٥ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

تولدم مبارک

سلام
تولد یک هفتگیم مبارک(البته هنوز ۱ ساعت مونده)



+ Persian Girl ; ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٤ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

روز اول کلاسهای تابستانه

سلام
از اونجايی که ديشب هر کاری کردم خوابم نبرد؛ امروز سات ۷:۴۵ از خواب بلند شدم؛ يه دوش گرفتم و ساعت ۸ تو کلاس بودم.
اين معلم روشش با معلم خودم خيلی فرق ميکنه ؛معلم من همش پروژه ميداد ولی اين يکی ۴ شنبه ها و جمعه ها, امتحان ميگيره.به هر حال بعد از کلاس يکی از دوستام و ديدم؛ خيلی سرد رفتار کرد؛بعد من تو راه تصميم گرفتم که پياده بيام و کمی فکر کنم؛ تو راه با خودم گفتم که از اونجايی که من تصميم گرفتم که انسان ديگری شوم و همش به چيزای خوب و مثبت فکر کنم؛ تصميم گرفتم که ديگه بش فکر نکنم؛ و به جای اون به اون يکی دوستم که خيلی گرم و خودمونی مثل هميشه بود فکر کنم و گفتم که سردی اونيکی حتما به خاطر خستگی و .....بود.
بعد اومدم خونه و بابام گفت که از حالا بت ميگم که من A++ ميخوام منم عصبانی شدم و گفتم که باش حرف نميزنم و گفتم که من اون کاری و ميکنم که خودم ميخوام؛ حالا هم بابام رو مبل نشسته؛ نميدونم چرا نميتونم قهر کنم با کسی؛از دست خودم واقعا عصبانيم چون تا حالا حتی ۱ بار هم واقعا قهر نکردم.
به هر حال من يادم هست که من به عنوان يک انسان ديگر(يعنی کسی که متحول شده)همه را دوست دارم و همه هم مرا دوست دارند.
از اينا که بگذريم امروز يکی از دوستام که قرار بود يه چيزی و يادم بده يه ميل زده بود و ۷ صفحه درموردش توضيح داده بود و هنوز وقت نکردم که بخونمش؛ پس ميرم که بخونم.
راستی امروز تولد یک هفته ای شدن این وبلاگه.
موفق باشيد.
+ Persian Girl ; ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٤ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

نصيحت يه دوست

سلام
الان ساعت ۳ و نيم و هر کاری ميکنم خوابم نميگيره؛ ديدم خوابم نميبره اومدم اينجا ديدم دوست خوبم راد پيام گذاشته ؛ راد عزيز گفت که من پيغاماش و جواب ندادم؛ برا همين چون ممکنه که اين فکر برای خيلي ها پيش بياد گفتم بگم که من پيام ها را در همون قسمت پيام های ديگران جواب ميدم و بعضی ها را هم اينجا.راد يه چيز خوبی گفته بود که تصميم گرفتم به حرفش گوش کنم؛ اون گفت که فکر کردن به مرگ خوبه ولی نه هميشه و من تصميم گرفتم که ديگه زياد به مرگ فکر نکنم.ولی آخه اين هفته فقط از مرگ شنيدم از اون زلزله گرفته تا اين فيلم امروزی.
به هر حال سعی ميکنم که هميشه نصيحت راد تو ذهنم باشه.
هميشه با اميد باشيد.
+ Persian Girl ; ٢:٥٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٤ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

سردر گم

سلام
امروز بعد از اينکه رفتم آفلاين يه کم رقصيدم و بعد از اون بعد از يه مدت نسبتا طولانی يه فيلم نيگا کردم که آخرش بد تموم شد.
فيلم راجب يه پسره بود که از اون دنيا(که ميگن بعد از مرگه)اومده بود و ميخواست که به يکی کمک کنه که بميره و........؛به هر حال اين همه وراجی کردم که بگم که نميدونم اين هفته چرا همش دارم درباره مرگ و اينا ميشنوم, و همش هم بم يادآوری ميشه که من نميدونم واقعا نظرم و عقيدم درمورد مرگ و دنیای بعد از مرگ چیهميدونيد من خدا رو قبول دارم ولی لزوم داشتن دین و نمیدونم و نميتونم هم قبول کنم که الکی و کشکی اينجا هستيم, ولی اون دنيايی رو هم که تو کتابا بمون گفتن را هم قبول ندارم؛ به نظرم بعد از مرگ يه دنيای عبدی هست ولی حساب و کتاب و همين جا ميبينيم و اون دنيا برا همه خوبه. نميتونم قبول کنم که اين همه زيبايی فقط از برخورد ۲ تا سلول به وجود اومده باشه, يه نمونه خيلی کوچيک از زيبايی ميتونه عکس زير باشه:



اين بعد از مرگش چی ميشه؟اگه هيچی سرش نمياد و هيچ اتفاقی نمي افتد و فقط اومده که ما ازش لذت ببريم شايد ما هم فقط اومديم که يکی از بازی ما که بش ميگيم زندگی لذت ببره؛ اگه اون طور باشه اون وقت ميتونيم بگيم که خدا ما را خلق کرد که يه چيزی باشه که ازش لذت ببره ؛از ما و بازیمون که هر لحظه ممکن که عوض شه.
نميدونم........
به هر حال بعدا در اين مورد بيشتر صحبت ميکنم؛ الان بايد برم بخوابم چون فردا بايد برم مدرسه؛اگه شانس بيارم و خوابم ببره ميتونم ۶ ساعت بخوابم.
راستی من اين و قبلا نوشتم يه بار ولی پاک شد.

خوش و موفق باشيد.
+ Persian Girl ; ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٤ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

جمله مثبت/۲

من جاذب انسان ها هستم

+ Persian Girl ; ٧:٥۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٤ تیر ،۱۳۸۱

اگر بدانی که کيستی...

سلام
امروز ميخواستم برم بدوم بابام گفت نهميگم چرا ميگه چون از ديروز که بت گفتم از خيابان اصلی بری از فرعي ها رفتی ؛بعد اومدم انکار کنم ديدم ديروز خودم گفتم که از کجا رفتم برا همين ديگه هيچی نگفتم.
از اينا که بگذريم از اين شعر خوشم اومد اينجا ميذارمش:
If you know
Who you are and
What you want and
Why you want it
And if you have
Confidence in yourself and
A strong will to obtain your desires and
A very positive attitude
You can make
Your life
Yours.
....if you ask
از این خیلی خیلی خوشم اومد.

+ Persian Girl ; ٥:۳۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٤ تیر ،۱۳۸۱

جوک

سلام
الان همه رفتن شنا ولی طبق معمول من باشون نرفتمو همينطوری گشتم تو نت ؛ تو وبلاگ * * * عاشق ! یه جوک دیدم خوشم اومد اینجا مینویسمش:

"تركه ميخواسته دور كمرشو اندازه بگيره، ‌يه خطكش ميكنه تو كونش ضربدر 3.14 ميكنه!!!" حالا لطفا برا اينکه من ضايع نشم يکمی بخندين.
+ Persian Girl ; ٤:۱۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٤ تیر ،۱۳۸۱

يه چيز تکراری

سلام
يه عالمه نوشتم, ,ولی همش پاک شد,حالا از دوباره مينويسم و اميدوارم که هيچی و جا نندازم.
امروز مثل هميشه ساعت ۲ از خواب بلند شدم, دوش گرفتم و صبونه خوردم و اومدم آنلاين.
بعد pm ها را چک کردم ؛يکی برام يه pm گذاشته بود که اين چه وبلاگ شتی که من مينويسم؛من قبلا گفتم باز هم ميگم که من اينجا مينويسم چون ميخوام که خاطراتم و چيزايی که دوست دارم و دوست ندارم و احساساتم و يه جايی بنويسم؛ و خدايی اصلا برام مهم نيست که کسی بخونه يا نه چون برا دل خودم مينويسم. ولی از حرفی که اين عزيز زد خوشم نيومد چون وقتی کسی به انديشه ها و احساسات يکی ميگه شت مثل اين ميمونه که به خود اون شخص بگه شت و چيزايی که من اينجا مينويسم چيزی نيست جز انديشه ها و احساسات من.
به اميد اون روز که برای همديگه و برای خودمون ارزش قايل شيم.
+ Persian Girl ; ۳:۳٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٤ تیر ،۱۳۸۱

جمله مثبت/۱

سلام
جمله مثبت امروز:

من به زندگی عشق مي ورزم





+ Persian Girl ; ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳ تیر ،۱۳۸۱

امروز

سلام
امروز بعد از اينکه از اينجا رفتم ,يعنی کلا آن لاين نبودم, رفتم بدوم و سر راهی که هميشه ميدوم و بسکت بازی ميکنم ديدم يه مسابقه بوده, بعد که داشتم برميگشتم مثل اينکه بازی تموم شده بود؛ صدای مردم که جيغ و داد ميزدن همه جا را ورداشته بود, وقتی اونا را ديدم با خودم فکر کردم که اينا واقعا برا چی دارن اين همه داد ميزنن و خودشون و ميکشن؟مگه ديوونن؟بعد يادم اومد که منم وقتی ايران بودم يکی از اين ديوونه ها بودم ,يکی از اينا که تو اون لحظه به هيچ چی فکر نميکنن جز اينکه کدوم تيم آخر ميبره؟بعد کمی ديگه که فکر کردم ديدم که خيلی عوض شدم و تصميم گرفتم که ديگه خودم بشم؛ يه کم هم از اونی که بودم بهتر.

به هر حال از اينا که بگذريم ؛بعد از اينکه برگشتم يه کم رقصيدم, یه کم هم روزنامه ها را ورق زدم که دیدم تو لوسانجلس تایمز درباره زلزله ایران نوشته ؛بازم موضوع زلزله باعث شد که به مرگ فکر کنم و بازم دیدم که نمیدونم واقعا به اون دنیایی که میگن بعد از مرگه اعتقاد دارم یا نه؟بعد تصمیم گرفتم که بش فکر نکنم و يه عالمه خوردم و اومدم آن لاين و ديدم که يکی به اسم علی رضا پيام گذاشته و با من همدردی کرده ازش ممنون؛ ميدونيد يکی ديگه از مشکلای من چيه؟اينه که خودم ميدونم چمه ,درمون خودم و هم بلدم, هزار تا هم تحليل برای رفتارای خودم ميدم ولی نميشه که عملی شه
+ Persian Girl ; ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۳ تیر ،۱۳۸۱

ما زنده عشقيم،نمرديمو نميريم

سلام
امروز که اومدم بنويسم ديدم پسر ايرانی يه پيام گذاشته بعد رفتم يه سری به وبلاگش زدم خوشم اومد از اين تيکش:
"


بر خاطر ما گرده ملالی ننشيند
آيينه صبحيمو غباری نپذيريم
ما چشمه نوريم،بتابيم و بخنديم
ما زنده عشقيم،نمرديمو نميريم"

مخصوصا از مصراع آخرش
+ Persian Girl ; ٤:٢٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۳ تیر ،۱۳۸۱

تعجب!!!!!!!!!!!!

سلام
امروز داشتم pm هام و چک ميکردم که ديدم يکی به اسم نیما گفته که تو وبلاگ عمومی خونده که من از اکباتان اومدم اينجا من کی همچين حرفی زدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟من فقط اکباتان و دوست دارم؛ اصلا يکی از دلايلی که من اينجا مينويسم به اسم دختر ايرانی اينه که من دوست ندارم کسی بشناستم ,اونوقت بيام جار بزنم که از کجا بودم؟؟؟؟من نميدونم اين s a o از کجا حدس زده که من از اکباتان بودم؟؟؟؟؟
+ Persian Girl ; ٢:۱٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۳ تیر ،۱۳۸۱

پيام

سلام
امروز ديدم که يه عزيزی به اسم فرشید يه پيام گذاشته و گفته که باورش نميشه که پدری فرزندی و دوست نداشته باشه ؛ ميدونيد من نگفتم که اون من و دوست نداره ؛ گفتم من حوصلش و ندارم و مشکل من و اون هم اينه که اون از من ميخواد که دندونپزشک بشم و من از اين شغل اصلا خوشم نمياد.مشکل ديگه من با بابام اينه که اون نميتونه بفهمه احساسات يک دختر ۱۶ ساله ايرانی را و نميتونه بپذيره که دختر با پسر فرق نداره ,اون ميخواد از ما که هميشه A باشيم و فکر ميکنه که همه دنيا اشتباه فکر ميکنند غير از خودش و فکر ميکنه که با گفتن اين حرف که من استعداد دندانپزشک شدن را دارم ضمير نا خودآگاه من را آماده ميکنه برای دندانپزشک شدن ؛آخه کل فاميل ما دندونپزشکن+پدرم.ولی من کسی نيستم که زير بار زور برم و اون کاری و ميکنم که خودم ميخوام, اين بود قسمت اعظم مشکلات من با بابام.
+ Persian Girl ; ۱:۳٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۳ تیر ،۱۳۸۱

موفقييت

سلام
امروز صبح که از خواب بلند شدم ,اومدم تو حال بعد حواسم نبود به بابام سلام کردم, بعد هم سلامم و پس گرفتم. بعد برادرم ازم پرسيد که فلانی آنلاين يا نه و من سرش داد کشيدم و گفتم نه و .....؛بعد بابام من و دعوا کرد, سر اون هم داد کشيدم و بابام عصبانی شد و اومد پريز کامپيوتر و کشيد.من رفتم تو اتاق و دنبال نوار دکتر آزمنديان گشتم تا چند تا از قسمتهاش و بلند کنم که بابام هم بشنوه , قبلش چک کردم که ببينم کدوم قسمت نوار ,به محض اينکه روشنش کردم اون قسمتی که ميگه" چرا اعصاب خودت و داغون ميکنی؟برو بابا ...." منم با خودم گفتم برو بابابعد نوار و آماده کردم و رفتم که مثلا صبحانه بخورم, نوار رو هم بلند کردم که صداش تا حال برسه.خلاصه همه چيز به خوبی و خوشی تموم شد.؛ من هم تصميم گرفتم که از اين به بعد از اينجا به عنوان دفتر ثبت موفقييت هايم هم استفاده کنم.عکس زير هم يه طورايی به موفقييت ربط داشت برا همين اينجا گذاشتمش.

+ Persian Girl ; ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۳ تیر ،۱۳۸۱

اگر شناسنامه نداشتي، فكر مي كردي چند ساله اي؟

سلام
امروز تو شفا يه چيز خيلی قشنگ ديدم, گفتم که اينجا بنويسمش:
"شبها را با ستارگانش سر كن
نه با تاريكيهايش


عمرت را با لبخندهايت بشمار
نه با اشكهايش
و نه با سالها
اگر شناسنامه نداشتي، فكر مي كردي چند ساله اي؟ اين عددي كه مي گويي سن واقعي توست."

از این خیلی خوشم اومد و بعد با خودم گفتم اگر شناسنامه نداشتم چند ساله بودم؟
و به اين نتيجه رسيدم که در اون صورت گاهی کودکی ۵ ساله ,گاهی نوجوانی ۱۳ ساله و گاهی دختری ۲۵ ساله بودم ولی هيچ کس اين را در نمی يافت چرا که همه مرا دختری ۱۶ ساله ميشناسند و براشان مهم نيست که من چه فکر ميکنم درباره سننم ,آنها يک دختر ۱۶ ساله را ميخواهند ولی من قبول دارم و فکر ميکنم که:

We cannot
listen to what
others want us
to do
We must listen
to ourselves
society
family
friends
mated
do not know what
we must do
only we know
and only we
can do what is
right for us
so start
right now
You will need to
work very hard....
You will need to
overcome many obstocles
You will need to go
against the better
judgment of many people
and you will need to
bypass their prejudices
But you can have
whatever you want
if you
try hard
enough
So start right now and
You will live
a life designed
by you and for you
and you will love
your life.
آره ,طوری زندگی کنید که میخواهید.
راستی مثل اينکه امشب هم خواب نصيب ما نشد.
+ Persian Girl ; ۱:٤٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

دعوا ...........آرامش

سلام
امروز بازم با بابام دعوام شد, و بازم دعوامون سر نمره بود ,من رفتم تو اتاق و رفتم زير پتو و تا تونستم گريه کردم, بعد برای يک لحظه سرم و از پتو بيرون اوردم و جمله های مثبتی که به در و ديوار اتاقم آويزونن و ديدم ,بعد يادم اومد که من انسان ديگری شده ام و يکی از جمله ها را که ميگفت :"من در هر شرايطی آرامش خود را حفظ ميکنم" را خوندم و يک نفس عميق کشيدم و خودم را رها کردم.با بازدمم همه مشکلات و ناراحتی هام و خالی کردم و آزاد و رها شدم. بعد اون جمله ای را که ميگويد من همه را ميبخشم و خود را رها ميسازم را خواندم ولی نتونستم خودم و راضی کنم که بابام و ببخشم ,يعنی بخشيدمش ولی هنوز باش حرف نميزنم و من تصميم گرفتم که از امروز به بعد يک جمله مثبت اينجا بنويسم.
راستی يه سوال با آدمای بی منطق چه جوری بايد رفتار کرد؟
+ Persian Girl ; ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

زلزله.....مرگ......

سلام
امروز اومدم که بنويسم که چی شد و اينا , ديدم که نويسنده شفا اينجا يک پيام گذاشتهمن واقعا نميدونم که اصلا چه جوری ايشون گذرشون به اينجا خورد؟به هر حال ازشون ممنون.در همین لحضه که داشتم این و مینوشتم ,شنيدم که ايران زلزله اومده اگه ميخواين بيشتر بدونيد به راهنما سر بزنيد.

حالا که این حادثه اتفاق افتاده ,بد نیست که کمی درباره مرگ حرف بزنم, من همیشه از مرگ عزیزام میترسیدم و میترسم, ولی مرگ يه چيزيه که نميشه جلوش و گرفت و با همه تلخيش ,شيرين و هيجان انگيز هم هست ,شيرينه برای اينکه آدما از همه اون چيزايی که دربارشون نگران بودن رها ميشن.علاوه بر اين به اون کسی که اونا را ساخته و اونا را از همه بيشتر دوست داره ميرسن و همه چيزا را ميتو نند درباره اون ببينندو بدونند.از طرف ديگه هيجان انگيزه چون هيچکی واقعا نميدونه که چيه؟بعد از اون چی میشه؟....یه چیز دیگه هم هست و اون اینکه من هرگز نتونستم خودم و قانع کنم که به اون دنیا ایمان بیارم ,یعنی میدونم که بعد از اینجا یک جای دیگه ای هم هست ولی نه اونطوری که تو کتابای دینی بمون یاد دادند.شما میتونید کمکم کنید در فهم این موضوع؟
ولی يه چيزي و آدم هرگز نبايد فراموش کنه و اون هم اينکه مرگ يک زندگی در اين دنيا را پايان ميدهد و نه يک رابطه را. رابطه ها ,عشق ها , دوستيها.... هنوز هستند و هنوز هستند کسانی که دوست بدارند او که رفته است را و زنده بودن چيزی نيست جز اين . آری ,ما زنده ايم اگر که دوستمان بدارند و اگر که خود کسی را دوست بداريم و اگر خود معنای دوست داشتن را بدانيم.چرا که سزاوار دوست داشتنیم.

و من زنده ام چون دوست ميدارم و دوستم ميدارند.
+ Persian Girl ; ٧:٠٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

از طرف يک دوست

سلام
اون دوستم يادتونه که اون شعر ديشبی و گفته بود ,امروز يه شعر ديگه برام فرستاده بود که دوست دارم اينجا بنويسمش.


بهت ميگم دوست دارم
بهت ميگم پيشم بمون

بهت ميگم از عاشقی
هر چی می خوای برام بخون

بهت ميگم که پيشتم
از اينجا تا هر جا بگی

بهت ميگم ياورتم
تو غصه و تو زندگی

بهت ميگم به يادتم
هميشه , در هر کجا

بهت ميگم نشه بری
يه روزی بی سر و صدا

بهم بگو که نميری
بهم بگو که پيشمي

بهم بگو دوسم داری
حتی اگه باشه کمی

بهم بگو که از يادت
نميشه که روزی برم

بهم بگو که نميشه
روزی بگی مسافرم

ميگم اگه شما يه همچين دوست با احساسی داشتين چيکار ميکردين؟
عکس زير هم يه جورايی مربوط به دوستی و اينا بود ,برا همين اينجا گذاشتمش.

+ Persian Girl ; ٢:٥۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

امروز

سلام
به لطف کم خوابی ديشب , امروز ساعت ۱ از خواب بیدار شدم.دوش گرفتم و مثل یه آدم بیکار اومدم آن لاین , از همه اينا که بگذريم امروز که آن لاين بودم يه چيز قشنگ ديگه تو گروپ اکباتان و بيمه ديدمو ازش خوشم اومد و تصميم گرفتم که اينجا بذارمش.




خوب ديگه من برم.
+ Persian Girl ; ٢:٢۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

گناه , دوست , دلتنگی.......

سلام
الان ساعت ۲ نصفه شب و من هنوز بيدارمآخه بايد اين سايتر و لاقل صفحه اولش و بسازم حالا خودم کم از خستگی اعصابم داغون بود ,يکی از دوستام هم آن شد و خلاصه حالم و گرفت.آخه اين ياروو مثلا آقای x يکی از دوستام بود, يه روز که اين آقای x آن بود يکی از دوستای من هم آن بود و من يه کنفرانس گذاشتم که باعث و بانی خير بشم.وقتی به جاهای خصوصی رسيد من رفتم که اونا راحت باشند و خلاصه با هم دوست شدند .پسره از دختره خيلی خوشش اومد و .......
ولی سر يه موضوعهايی اينا با هم به هم زدند و پسره امتحان نداده از بس که ناراحت بوده و اينا .خلاصه الان من موندم و يه احساس گناه که چرا اينا را با هم آشنا کردم
اومدم ثواب کنم کباب شدم.

به هر حال از اين که بگذريم , امروز يکی از دوستام يه شعر گفته بود برام فرستاده بودازش خوشم اومد و تصميم گرفتم که اينجا بنويسمش. قبلا از اشتباهات املايی معذرت ميخوام.:
کاش بودی ,با نگاهت / رنگ دريا تيره ميشد
موج غران لحضه ای نرم / در وجودت خیره میشد
در کنارت آسمانها / قطعه ای از خنده هستند
پیش تو گلهای زیبا/ همگی شرمنده هستند
کاش میشد لحضه ای سر / بنهم بر شانه هایت
روزهایی گم شوم من / بین باغ خنده هایت
کاش میشد چشمهایم / چشمهایت را بکاوند
ابرهای پاک احساس / غصه هاشان را ببارند
کاش میشد بشنوم من / شادی و شور صدایت
کاش میشد با تو باشم / در میان گریه هایت
کاش میشد بغضهایم / بشکفند بر سینه تو
یا که قلبم غرق گردد / در دل بی کینه تو
کاش میشد با تو باشم / هر زمان , در هر کجایی
چشمهای من نباشد / خیره بر هر رده پایی
از این شعرش خیلی خوشم اومد, اونی که این و برام نوشته اینجا رو نمیخواند ,ولی با این حال دوست دارم داد بزنم که چقدر دوسش دارم و چقدر دلم براش تنگ شده.

+ Persian Girl ; ۱:۳٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۱ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

آينده.....

سلام
امروز رفتم بدوم و بعد از اینکه برگشتم لينکای مورد علاقم و اينجا اضافه کردم.ميدونيد بايد تا آخر اين ماه ساختن يک سايت و تموم کنيم و من تو صفحه اولش هنوز موندم.
يادمه وقتی کوچيکتر بودم دقيغا (نمیدونم این کلمه را درست نوشتم یا نه )می دونستم که چيکاره می خوام بشم و از زندگی چی مي خوام ولی حالا واقعا نميدونم.يعنی تو يه جور سردرگمی گير کردم ,کمک

+ Persian Girl ; ٩:٥٠ ‎ق.ظ ; شنبه ۱ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()