یک دختر ایرانی

خبر

سلام
ديگه پرشين بلاگ به من جا نميده که بنويسم برا همين از اين به بعد من اينجا مينويسم.اولها هر چی مينوشتم نميومد و هيچکی هم هر چی گفتم کمکم نکرد برا همين يه وبلاگ انگليسی برداشتم و بعد که فهميدم کجای کار خرابه ؛درستش کردم ولی هنوز يه عالمه ايراد داره که نميدونم چه جوری درستش کنم.
+ Persian Girl ; ۱:٢٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

هنوز جا ندارم ومجبور شدم که چند تا نوشته رو پاک کن

سلام
از اونجايی که ديدم ديگه اينجا جا ندارم که بنويسم ؛از قالب های فارسی يک قالبی و انتخاب کردم و ديشب تا ساعت ۵ صبح هی باش ور رفتم که مثلا خوشگلش کنم؛آخر هم که اومدم بذارمش تو بلاگ اسپات خيلی شيک اومد بم ارور داد که تگ بلاگر و نداره؛خلاصه اينطوريا شد ديگه؛منم رفتم خوابيدم؛نميدونم چرا دو روزه که هی خوابم داره مثل يک سريال تلويزيونی ميشه؛مثل اين می مونه که قسمت اول يک فيلم و که تو توش بازی کردی ولی ازش هيچی يادت نمياد و امشب ببينی و قسمتهای بعدی و بعدا.خيلی جالب بود تنها کسايی که ميشناختم خودم بودم و دوستام؛تو خواب حتی مامان و بابام يه آدمهای ديگه ای بودند و .....؛به هر حال خيلی خواب باحالی بود؛بعد هم يه دفعه ای ديدم که مامان جان بالا سرم وايساده و با دختر دوستش اومدن خونمون؛بلافاصله هم مامانم رفت ؛خلاصه منم که وقتی خوابم توپ بزنی از خواب بلند نميشم؛ به خوابم ادامه دادم و بعد هم به ب(همونی که اومده بود) گفتم که تلويزيون نيگا کنه؛بعد هم که ساعت حدود ۲ بود که بلند شدم و يه دوش گرفتم و بعد با هم نشستيم تلويزيون نيگا کرديم؛يه برنامه بود که دخترهايي که فکر ميکردن ميتونن شکيرا باشن و آورده بود و خلاصه هر کدوم هنر نمايی ميکردن و آخر هم يکيشون و انتخاب کردند که شکيرا ی دوم است؛به هر حال بعد هم رفتيم که صبحونه بخورم؛منم که اصلا نميدونستم تخم مرغها کجا هستند و ....؛خلاصه خودم و کشتم و عالم و آدم بم خنديدند تا يه تخم مرغ سرخ کردم؛ولی خدايی خيلی خوشمزه شده بود؛خوب الان مهمونم نشسته داره" نالی اند کلی" گوش ميده و منم ديگه درست نيست بيشتر از اين معطلش کنم؛بايد کم کم برم؛بقيش و بعدا مينويسم.
خوش باشيد.
+ Persian Girl ; ٤:٠٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

يک تصميم

سلام
ميدونيد پرشين بلاگ دوباره شروع کرده ارور دادن که حجم ندارم و .....؛منم مجبور شدم چند تا از نوشته هام و پاک کنم؛اين دفعه واقعا تصميم گرفتم که برم تو بلاگ اسپات فقط اول بايد يه قالب مورد نظرم پيدا شه؛البته از قالب پرشين بلاگم هم خوشم نمياد ديگه.
+ Persian Girl ; ۳:٢٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۱ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

پارتی

سلام
امروز از صبح اينطوری شروع شد که من برای اولين بار بعد از تعطيل شدن مدارس واقعا صبح از خواب بلند شدم؛بر خلاف هميشه که اولين کاری که ميکنم دوش گرفتنه؛امروز اول صبحونه خوردم و بعد از اون رفتم که لباسهام و تحويل بگيرم که نوشته بود چون يکشنبه است ساعت ۱۱ باز ميکنه؛خلاصه اينطوريا شد که من اين همه راه رو دوباره برگشتم؛بعد ميخواستم برم يه دوش بگيرم که ديدم مامانم فقط همون وقت وقت داره که برام بند بندازه و مامان جان هم ۲ ثانيه ای من نميدونم چه جوری بند انداخت.بعد هم من دوش گرفتم و تند تند رفتم که لباسهام و تحويل بگيرم که سر راه يه سر به استايل زدم و کلی چيز ميز انتخاب کردم و گفتم که برام نگه داره تا من برگردم؛بعد رفتم جی سی پنی و بلوزم و گرفتم و بعد هم فکتوری تو يو رفتم که اون نميدونم چيه روش و بگيرم و بعد برگشتم برم استايل که ديدم ا؟پولم تموم شده؛برا همين رفتم تلق تولوق خونه که از بابام اينا پول بگيرم که ديدم هيچکی خونه نيست؛منم خيلی شيک هر چی ۲۵ سنتی و ۱۰ سنتی تو خونمون بود و برداشتم و رفتم استايل؛بعد هم اونجا که رفتم ديدم که من قيمت ها رو اشتباه خونده بودم و کلی پول برام موند منم که اصلا قرار نيست چيزی و بذارم بمونه هر چی خوشم اومد خريدم و بعد که برگشتم خونه و همه چيزها رو با هم پوشيدم و آرايش کردم و ....خودم موندم؛کم مونده بود آب خودم بياد؛خلاصه خيلی از خودم خوشم اومد.
بعد هم مامانم از سر کار اومد و ما رفتيم به پارتی که تو يه شهر ديگه بود؛اول که رسيديم و کسی نبود غير از ما و اون دوستمون که پارتی داده بود همه چيز خوب بود؛بعد مهمونها کم کم اومدند؛اين پارتی يک پارتيه کاملا خانوادگی بود و همه خانواده بودند؛همه نوع آدمی اومدند؛بيشترشون مال آبادان و اهواز و شوشتر و دزفول بودند؛يه عده درباره کارشون صحبت ميکردند؛يه عده در مورد موضوعهای مسخره تری؛حالا تو اين گير و دير به من گير داده بودند که چی کاره ميخوام شم؟منم گفتم خودم فيزيک و دوست دارم ولی بابام ميخواد که دندونپزشک شم؛خلاصه ايکاش هرگز نميگفتم چون سر همين موضوع مخ من و تيليط که چه عرض کنم کوبيدن؛اين يکی ميگفت علاقه شرطه اون يکی ميگفت ولی بايد به آينده شغلت هم نيگاه کنی و ....منم شده بودم مثل برج زهر مار،حالا بعد از اينکه همه اينها مخ من و قورت دادند يه دفعه ای يکيشون شروع کرد به ميز زدن و گفتن اينکه من چقدر خوشگلم؛آقا اين که شروع کرد همه دنبالش و گرفتن:
-قيافه با نمکی داره
-شبيه دختر خاله ی دايی منه
-ماشاالله دختر خوشگلی داريد
.......
خلاصه بازم يه تيليط ديگه؛بعد از اينکه همه اينها تموم شد؛من يه دفعه دقت کردم و ديدم که اين بابای بنده برخلاف بقيه مردها که معمولا تو حياط بودند و اينا هی مياد و زل ميزنه ببينه که مثلا من دارم چی کار ميکنماين زل زدن به قدری واضح بود که همه تقريبا متوجه شدند؛من هم تا وقت ناهار مثل سگ يا همون برج زهر مار نشستم و با هيچکی حرف نزدم؛وقت ناهار هم همه توی حياط ناهار و ...رو خوردند ولی من از تو هال جم نخوردم؛بعد از اون هم رفتم بالا چند لحظه آنلاين و اينا که ميزبانمون گفت سی دی هام و ببرم؛خلاصه براشون دی جی هم کردم اونجا؛بعد همه کلی اصرار کردند که من براشون برقصم؛اولين آهنگی که گذاشتم آهنگ اميد بود که ميگفت تو محشری و ....؛يک قری اولش دادم که يکی از مهمونها زنگ زد به دخترش گفت که بياد چون يه دختره اينجا هست که شبيه بيريتنی ميرقصه؛خلاصه بعد از اينکه شروع کردم به رقصيدن نميدونم چرا هيچکی بام نرقصيد و خودم تنها تنها رقصيدم؛بعد هم يه دو تا آهنگ عربی گذاشتم و خودم باشون رقصيدم؛همه مونده بودند؛بعد يکيشون اومد و ازم آدرس کلاس رقصی که رفتم و ميخواست؛حالا من هی ميگم باباجان من اصلا کلاس رقص نرفتم هی باور نميکرد و خلاصه اين شد که ازم قول گرفت دخترش و بياره پيشم که رقص يادش بدم(يکی بايد بياد به خودم ياد بده حالا من برم به يکی ياد بدم)؛بعد از اون اينها يه موضوع جديد پيدا کردند اونم چيزی نبود جز اينکه من چقدر خوش اندامم و ....
خلاصه تو اين پارتی اينها تا تونستند به من امواج مثبت فرستادند؛آخر هم که همه داشتند ميرفتند اول هی گفتند که خيلی قشنگ رقصيدم و از اين چرت و پرتا و بعد تشريف بردند.
ما هم که هميشه انگار بايد آخرين نفر بريم طبق معمول آخرين نفر ساعت ۲ بود فکر کنم که پاشديم بيايم خونه؛قبل از اون که بريم يادشون اومد که کادوی تولد مامانم و که ۱۴ تير بود و بش بدن و خلاصه اينطوريا شد که هی يه چيزی پيش اومد که ما ديرتر بيايم خونه.
ولی یه چیزی حتمی است و اون اینکه من دیگه عمرا تو مهمونیهای اینطوری برم؛آدمهایی که فراموش کردن انسانند؛آدمهایی که نوک دماغشون خیلی دوره و ....
البته آدمهایی که انسان بودند هم خیلی زیاد بودن ولی ...
خوب مثل اينکه زيادی وراجی کردم.
+ Persian Girl ; ۳:۱٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۱ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

کشک بادمجون

سلام
خوب بذارين ببينم بعد از اينکه آفلاين رفتم چه خبر شد؛اول که مامانم اينا نشستن و شعله زرد و کشک بادمجونشون و درست کردند؛ميدونيد خيلی باحاله اين پارتيه آخه همه جور آدمی قراره بياد؛ اينها هم برای همين قراره که مشروب و آبجو رو با شعله زرد و کشک بادمجون سرو کنند؛خلاصه بعد از اينکه مامانم اينا کارشون تموم شد يه عالمه اين غذاها خوشگل شدند ولی من کشک بادمجون دوست ندارم؛اصلا بادمجون حالم و به هم ميزنه!
بعد از اون هم طبق معمول کمی رقصيدم و بعد هم تلويزيون؛بعد که اومدم آنلاين کلی پسر داييم و اذيت کردم و باش قرار گذاشتم و آخرش هم بش گفتم که کيم؛بعد هم دختر عمم اينها آنلاين بودند که دختر عمم گفت که کنکور قبول شده ولی رتبش به پزشکی نميرسه همينطور هم دختر داييم؛عجب ما فاميل هوشمندی داريما!!!!بعد هم که اومدم اينجا.
ميدونيد يه مشکلی تو يکی از گروپهايی که توشون عضوم پيش اومده؛اونم اينه که هيچکی نميتونه مسيج بذاره؛حتی owner و moderator هم نميتونند که مسيج بذارندکسی ميدونه که چی کار بايد بکنند؟
راستی امروز نماز نخوندم؛اینم نماز خوندن من ۲ روز نماز خوندم و بعد...
آخه یکی نیست بم بگه وقتی که تو قبولش نداری چرا میکنی؟؟اومدیم سمیرا بت گفت برو یکی و بکن تو باید بری بکنی؟؟؟!!!نمیشه که!
خوب نميخوام زياد وراجی کنم پس
عزت زياد.
+ Persian Girl ; ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٩ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

امروز

سلام
امروز هم مثل هميشه ساعت ۳ از خواب بلند شدم ولی ديشب خواب انار ديدم و الان هم بدجوری هوس انار کردم؛بعد که بلند شدم يه دوش گرفتم و اينا بعد خودم یه عالمه بزرگ درست کردم و رفتم ببينم که اپليکيشنهام چی شدند؛اول با مامانم رفتم کوست ....و اپليکيشن و پس دادم و بعد از اون هم رفتيم دلتاکو که ببينم چی سر اپليکيشنم اومده که گفتند بام تماس خواهند گرفت؛بعد از اون رفتیم ورهس که بم گفتند باید تجربه داشته باشم که من هم نداشتم.
یکی از دوستامون یکشنبه پارتی داره و از مامانم خواسته که مامانم براش شعله زردش و درست کنه برای همین هم امروز یکی از دوستای ایرانیمون اومده بود خونمون که به مامانم کمک کنه؛بقیش و میخوام بنویسم که این برادر مزاحم ۱۰ساله ی فنگله من اینجا وایساده و هی داره من و اذیت میکنه برای همین بقیش و بعدا مینویسم.
+ Persian Girl ; ٧:٥٥ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٩ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

تنها حرف حساب اين وبلاگ

در زندگی ناگريز از انتخابهايی هستيم که آسان نيستند.
از آن هراسانيم که هر تصميم ما، آزرده کند کسی را که دوست ميداريم .
در چنين لحظاتی است که بايد درون را بنگريم و به ندای دل گوش بسپاريم ،
اگر تنها نگران خواسته های ديگران باشيم و احساسات خود را ناديده بگيريم،
به شادی حقيقی دست نخواهيم يافت‌.
به همان ندايی گوش کن که به درستی آن باور داری‌ ،
و استوار از آن دفاع کن.
آری ،اگر چنين کنی شادمان خواهی زيست.

بتانی جين برويک
+ Persian Girl ; ۳:۱۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۸ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

يک نمايش ديگه

سلام
امروز ساعت ۳ يا ۴ بود که از خواب بلند شدم و ديدم که از ايران دختر عمم اينا فقط به خاطر من آنلاين هستند و برای همين هم من حموم نرفته و دست صورت نشسته و ...شروع کردم باشون چت کردن و اينا؛به خودم اومدم ديدم ساعت ۵ شده؛بش گفتم که ميرم دست صورتم و بشورم آنلاين باشه تا من برگردم و خلاصه من رفتم يه حموم حسابی و بعد که برگشتم دختر عمم گفت که ساعت ۸ بايد بره نتايج کنکورش و ببينه و برا همين ميخواد بخوابه و اينطوريا بود که ديگه منم رفتم ببينم که کار و زندگيم چه خبره! و اينطوريا شد که از پای کامپيوتر بلند شدم؛بعد يه کم نشستم و تلويزيون نيگا کردم و بعد هم رفتم که برقصم که برادر ۱۰ سالم اومده برام قلدور بازی در مياره و ميگه که نيمخوام اينجا برقصی!منم عصبانی شدم و اينا خلاصه اون الکی رو من دست بلند کرد و رفت از اين قاشق های چوبی اورد که من و باشون بزنه؛منم که مثلا کمربند نارنجی دارم تو کاراته شروع کردم و دو تا خوردم و ۲۰ تا زدم؛بعد هم اون داد زد و خلاصه اوضاع طوری شد که بابام اومد و قاشق های چوبی و ازش گرفت؛ برادر ۱۰ ساله من بازم قلدوری و ول نکرد و ميخواست دست رو بابام هم بلند کنه که بابام هم با قاشق خودش يکی زدش؛برادرم هم که تاحالا نخورده بود رفت تو اتاقش و خلاصه شروع کرد سر و صدا کردن؛بعد مامانم اينا رفتند قدم بزنند و من رفتم مثلا ناز کشی برادرم و کلی قربون صدقش رفتم و يه عالمه پيس پيس کردم و اينا تا بالاخره با هم دوست شديمآخه يه طوری احساس مقسر(اميدوارم که ديکتش درست باشه)بودن ميکردم.
بعد از اون يه کم تلويزيون نيگاه کردم و بعد هم رفتم که اون سوراخهایی رو که تازه کردم تمیز کنم که الکل رفت تو چشمم؛البته خوشبختانه چشمم چیزیش نشد؛ ساعت ۱۱ بود که اومدم آنلاين؛يکی از دوستام که يکی و خيلی دوست داره آنلاين بود؛کلی با هم حرف زديم و اينا؛ميدونيد جريان اين دوستم و قبلا تعريف کردم پس از دوباره نميگم؛ولی اميدوارم قبل از مدرسه ها حالش خوب شه؛ميدونيد يکی از دلايلی که اصلا دوست ندارم عاشق بشم شايد ديدن اين دوستم باشه اون فقط يه کم از دوست داشتن زياد و تجربه کرده حالا چه برسه به عاشقی؛پس همون بهتر که آدم عاشق نشه!البته همه رو آدم ميتونه دوست داشته باشه!
بعد از اون يادم اومد که دوستم گفته بود نماز بخونم؛منم نشستم و نماز خوندم؛ميگم اشکال داره آدم فقط يه بار در شبانه روز نماز بخونه؟؟؟!!!به هر حال آخه وقتی که من ميگم دين ندارم پس چرا ديگه نماز ميخونم؛اييييييي سميرا خدا بگم چی کارت کنه آخه؟؟؟!!ببين من و چی کار کردی؛خدا رو شکر که آدرس اينجا رو نداری!
مثل اینکه زیاد نوشتم!
خوش هستید.
+ Persian Girl ; ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۸ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

جمله + / ۳۰

تصاوير ذهنی ما در زمان حال
سازنده فردا و آينده ماست
من بذر آينده ای درخشان و تابناک
در ذهن کاشته ام و با ايمان داشتن به هدفم
از آن مراقبت مي کنم تا به ثمر بنشيند.


+ Persian Girl ; ٢:٠٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٧ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

من؛انسانی ديگر

سلام
امروز بعد از اينکه آفلاين شدم؛ با مامانم اينا کلی دکوراسيون خونه رو عوض کرديم؛ اول که جای کامپيوتر و عوض کرديم و بعد هم جای تلويزيون حال و همينطور مبلها رو هم عوض کرديم و خلاصه کلی انسان ديگری شديمبعد هم يه عالمه رقصيدم؛به قول مامانم از بيکاری رقاص شدم.خلاصه بعد از اينکه کلی رقصيدم و اينا نشستم و سی دی هام و يه سر و سامونی دادم و بعد هم از اونجايی که تازه درست کردن ماکارونی با چيز و ياد گرفتم برا خودم يکمي ماکارونی و چيز درست کردم و بعد هم نشستم و يه کمی سريال نگاه کردم؛ميدونيد تو اين سرياله جريان يه دختر مسلمونه که ميخواد با يه پسر مسيحی ازدواج کنه ولی مامانش اينا نميذارند آخر سری با یه مسلمون که فامیلش و خیلی دوسش داره ازدواج میکنه و بعد خلاصه ماجرا به اینجا میکشه که طلاق میگیرند و ۳ طلاقه میکنند؛ بعد پسره از دوباره میخواد که باش ازدواج کنه که میگن تو اسلام وقتی که یکی سه طلاقه میکنه اگه دوباره بخواد با همونی که قبلا باش زن و شوهر بوده ازدواج کنه باید قبلش زنه با یکی دیگه ازدواج کنه؛تو اين فيلمه هم مرده بعد از اينکه از طلاق زنش پشيمون ميشه به يکی ميگه که برا يک روز با زنش ازدواج کنه و .....
من که موندم اصلا این چه رسم بیخودیهکه اينها هم بش عمل ميکنن.
راستی گروپ اکباتان و بيمه هم بامب ميل شده و حسابی در خطره!!!!
خوب من ديگه برم!
موفق هستيد.
+ Persian Girl ; ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٧ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

يه روز که بهتر از ديروز بود.

سلام
ميدونيد ديشب من ساعت ۵صبح خوابيدم؛بعد وقتی که داشتم ميخوابيدم به خودم گفتم و تلقين کردم که فردا يعنی امروز ساعت ۲ ظهر از خواب بلند شم؛نتيجش حيرت انگيز بود؛دقيقا ساعت ۲ ظهر از خواب بلند شدم؛هنوز نيمه خواب و نيمه بيدار بودم که صداهايی اومد حاکی از دعوای بين مامان و بابام؛اعصابم داره داغون ميشه هميشه آخر دعواها ميرسم؛يعنی دقيقا وقتی همه چيز تموم شده؛به هر حال از خواب که بلند شدم بعد از حموم يه راست اومدم آنلاين؛بابام هم نميدونم چرا خونه نبود؛به هر حال اون يارو بود که گفتم همه اطلاعاتم و پيدا کرده شماره تلفن خونمون رو هم دارهمنم گفتم به من چه؟هر کاری ميخوای کنی بکن؛کلا عصبانی شدم ولی خوب به رو خودم نيوردم؛کاملا بی تفاوت.
بعد هم صبحونه خوردم؛انقدر صبحونه وافل و انگليش مافن و از اين کوفت و زهر مارها خوردم خسته شدم دلم هوس نون سنگک و پنير و گردو کرده؛البته اينجا هم همه رو داريم ولی من دوست ندارم نميدونم چرا فقط نون و پنير و گردو و چائی ايران و دوست دارم؛از وقتی هم که اومديم اينجا صبحونه ديگه چائی نميخورم.
به هر حال بعد از اون ساعت حدود ۴:۳۰ بود که کم کم آماده شدم که برم مال؛خلاصه کلی تيریپ زدم و از اين حرفا و بعد هم رفتم مال؛تو مال يه عالمه رفتم و رفتم ولی هيچی پيدا نکردم که خوشم بياد؛همه جا هم رفتم از جی سی پنی گرفته تا رابينسون می همه رو گشتم ولی خوب چيزی نديدم؛يعنی هر کدوم يه ايرادی داشتند؛بعد هم داشتم از تو مال رد ميشدم که هوس کاپوچينو کردم؛بعد رفتم و يه کاپوچينو خريدم و تند راه رفتم که هر چه زودتر برسم خونه؛آخه مال بغل خونه ماست؛وقتی داشتم کاپوچينو رو ميخوردم ياد کاپوچينو افتادم؛بعد که ياد کاپوچينو افتادم ياد کاپوچينای ايران افتادم؛بعد يادم اومد که ما تو ايران با دوستام همیشه کاپوچينو رو از کافی شاپ کاج تو اکباتان می گرفتيم؛بعد يادم اومد که ما اونجا کاپوچينو رو ۱۲۰۰ تومان ميگرفتيم و اينجا تقريبا ۴۰۰۰ تومان؛بعد يادم اومد که ما يه عالمه حال ميکرديم وقتی با هم يه چيزی ميگرفتيم و ميخورديم حتی اگه اون چيز خيلی کوچيک بود مثل بستنی ولی اينجا من تنهايی اصلا حال نميکنم؛به هر حال اين کاپوچينو من و ياد يه عالمه چيز انداخت؛بعد همينطوری داشتم ميومدم و ميخوردم که نميدونم چرا شيکمم درد گرفت؛بعد هم که رسيدم خونه بازم شکمم درد ميکرد به هر حال اومدم آنلاين و بعد داشتم اينجا مينوشتم که يادم اومد نماز بخونم و به نصيحت دوستم عمل کنم؛بعد تلويزيون و روشن کردم که مثلا هر دو تا کار و با هم انجام بدم؛که بابام اومد و کانالش و عوض کرد؛منم بش گفتم که چرا ؟؟ميگه چون تو داری نماز ميخونی؛بعد هم ميگم خوب من ميخوام نيگاه کنم ميگه بی خود!!!منم گفتم :ديگه بات حرف نميزنم اونم گفت جهنم؛اين شايد اولين بار بود که در مقابل من از اين کلمه استفاده ميکرد؛من که ديگه اين دفعه واقعا تصميم گرفتم که باش حرف نزنم؛ميدونيد موندم که بازم نماز بخونم يا نه؛آخه من نميفهمم من از يه طرف ميگم دين ندارم از طرف ديگه وقتی سميرا بم ميگه نماز بخون بلند ميشم نماز ميخونم؛معلوم نيست حالم خوبه يا نه!!!!!!
امروز به هر چی که ديروز گفتم عمل کردم؛راستی ميگم من چه طوری ميتونم آروغ بزنم؟؟؟
خوب من ديگه برم.
خوش هستيد.
+ Persian Girl ; ٧:٠۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٧ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

جمله + / ۲۹

من اکنون
لبريز از احساس بخشش و گذشت
نسبت به خودم و ديگران هستم
و ديگر به خاطر اشتباهات گذشته
خود را سرزنش نميکنم
خانه دلم آرام و پاک است.





+ Persian Girl ; ٢:۱٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٦ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

امروز؛يک بازيه نه چندان خوب

سلام
امروز صبح ساعت ۴ از خواب بلند شدم؛ديگه اين واقعا نوبرش بود؛بعد از اينکه از خواب بلند شدم يه راست رفتم حموم و بعد از اون هم صبحونه نخورده چند دقيقه اومدم آنلاين و بعد هم صبحونه خوردم.
بعد از اون هم همينطوری الکی تو خونه ول گشتم و يه کم هم اينترنشنال شدم و آهنگهای مختلف و گوش دادم و بعد از اون هم برای اولين بار در زندگيم؛خودم ماکارونی با چيز درست کردم برا اينکه ديگه يادم نره طرز تهيه اون و اينجا ميذارم:
اول جعبه ماکارونيش و باز کنيد و بعد اون و بريزيد در يک ظرفی که بشه گذاشتش تو ماکرووی؛بعد رو اون آب داغ بريزيد و بذاريدش تو ماکرووی به مدت ۵ دقيقه؛بعد از ۵ دقيقه اون و در بياريد و بذاريد تو يه ظرفی که سوراخهای ريز داره تا آبش بریزه و بعد اون و از تو اون ظرف با سوراخهای ریز در بیارید و بریزید تو یه ظرف دیگه؛بعد از اون جعبه چیزش(پنیر) و باز کنید و روش بریزید؛بعد هم اون و خوب به هم بزنید؛ حالا آماده خوردن است.
از اونجایی که من آبلیمو رو با همه چیز امتحان میکنم با این هم آبلیمو رو امتحان کردم؛خیلی خوشمزه شد؛بعد از اینکه غذای دستپخت خودم و خوردم رفتم و الکی چند تا آهنگ گوش دادم و چند تا عکس از خودم انداختم.
میدونید دیروز با یکی از دوستام؛یا بهتر بگم با یکی از بهترین دوستام از ایران که همه جا با هم بودیم داشتم چت میکردم؛جریان اینکه یه یاروئی همه آمارم و پیدا کرده رو بش گفتم و اونم بم گفت که بلند شم برم ۴ رکعت نماز بخونم؛میدونید تمام دوستای اکباتانی من اگه لخت برن بیرون براشون اصلا مهم نیست ولی حتما نمازشون و باید بخونند؛دلیلش و من نمیدونم؛به هر حال ازش پرسیدم خوب وقتی که من اصلا دینی ندارم چرا باید نماز بخونم؟؟اونم گفت که خوب بعضی جاها دین به آدم کمک میکنه؛خلاصه برای اینکه به عملی که دوستم بم گفته بود عمل کنم رفتم نماز خوندم؛وسطهای نماز خوندن بودم که مامانم اومد و بم گفت که دارم اشتباه نماز میخونمو خلاصه مجبور شدم از دوباره نماز بخونم؛نمیدونم چه احساسی داشتم؛مثل اینکه کاری و انجام بدین که نمیدونین چرا دارین اون کار و انجام میدین ولی یه طورایی بتون آرامش میده؛نمیدونم شاید فقط یه تلقین باشه که توسط دوستم در من ایجاد شده بود به هر حال هر چی بود زیاد بد نبودپیشنهاد میکنم یه بار امتحان کنید.
بعد از اینکه نماز خوندم یه کم رقصیدم و بعد از اون هم نشستم و تلویزیون نیگاه کردم.اون دوستم که رفته ایران آنلاین بود ولی نمیدونم چرا هر چی براش پی ام زدم جوابم و نداد.
به هر حال امروز هم یه طورایی بدون هیچ کار مفیدی گذشت؛یعنی بهتر بگم خوب بازی نکردم؛ولی خوب اشکال نداره هر کسی ممکنه که اشتباه کنه ولی مطمئنم که فردام خیلی بهتر از امروز خواهد بود
راستی یه چیزی؛من قبل از اینکه بیام اینجا آنلاین برا خودم یه کم ماهی گذاشتم که تو فر درست شه که الان بابام بم گفت که ماهیهام سوختند.
داشتم میگفتم که فردا قراره چیکار کنم؛فردا حتما باید مال برم وگرنه دیگه فکر نکنم که وقت کنم؛بعد از اون هم یه کم باید آنلاین بیام و یه کم هم باید مطالعه کنم حالا آنلاین یا آفلاین.
امیدوارم هر چه زودتر یه کاری پیدا کنم!
تا بعد
+ Persian Girl ; ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٦ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

کوير



+ Persian Girl ; ٢:٠٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

جمله + / ۲۸

من انسانی آرام
با نشاط
و سرزنده ام.


+ Persian Girl ; ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

صبح....ظهر....شب

سلام
امروز از اون روزايی بود که دوست ندارم تکرار شه؛صبح که ساعت ۱ باباجان اومده من و از خواب بلند کرده که بگه مامانم زنگ زده گفته برم سر کارش؛ خلاصه اين با هزار تا لگد و کلی بازی از خواب بلند شدم؛ بعد هم ۴۵ دقيقه تو حموم بودم؛ خيلی حال داد؛ بعد هم که اومدم و بعد از عمری موهام و درست کردم(آخه معمولا فقط موهام و ميبندم) و بعد هم باباجان برام صبحونه آماده کرد و بعد هم رفتم که آماده بشم برم سر کار مامانم؛ دو ساعت جلو آینه قربون صدقه خودم رفتم و خلاصه کلی خوشگل کردم و از این حرفا بعد از خودم خوشم اومد و به بابام گفتم که ازم یه چند تایی عکس بندازه و بعد هم زنگ زدم به مامانم که اصلا چی کارم داره؟اونم گفت که برم اونجا که با دختر دوستش بریم مال که منم برای مهمونی روز یکشنبه یکی از دوستامون(مامان همون بچه نازه)یه چیزی بخرم.بعد که بابام من و داشت میرسوند سر کار مامانم به محض اینکه رسیدیم مامانم گفت صبر کنیم و بعد هم گفت که با دختر دوستش بریم خونشون؛ منم گفتم چشم و رفتیم خونشون؛ قبلا هر وقت مامانم اینا میرفتن خونه اینا من باشون نمیرفتم؛ امروز که وارد خونشون شدمموندم؛ نمیدونم این خونه بود یا قصر؛ وحشتناک از در و دیوارش خر پولی داد میزد؛ اول رفتیم تو اتاق دختره که بازم مثل جاهای دیگه خونه خرپولی توش فریاد میکرد و بعد هم یه کم تلویزیون نیگاه کردیم و بعد دختره بم گفت میخوای بری آنلاین؟منم که انگار دنیا رو بم داده باشن گفتم آره؛ خلاصه همون جا چند تا ایمیل و اینا چک کردم و بعد هم نشستیم یه کم همدیگر و نیگا کردیم که من پیانو تو اتاقش و دیدم و ازش پرسیدم پیانو کار میکنی؟؟گفت که کار میکرده؛ منم براش یه کم سلطان قلبها رو زدم و کلی خوشش اومد و همونجا نصف سلطان قلبها رو بش یاد دادم؛وقتی داشتم براش میزدم دقیقا کلاس پیانوم تو ایران،معلمم،دوستم که مشوق اصلیم بود،شبهایی که بیدار میشستم و تمرین میکردم؛همه چی یادم اومد و هی غصه خوردم؛ میدونید خیلی سخته که آدم عادت داشته باشه هر چی بخواد در اختیارش باشه و بعد شرایط طوری بشه که یه کم رعایت کنه؛به هر حال بعد از اون یه مشت آلبوم آورد و نشونم داد و بعد هم دیگه ساعت ۷ شده بود و مامانم اینا اومدند دنبالم و رفتیم خونه؛البته قبل از رفتن مامانبزرگ همون دختره حلیم درست کرده بود که یه عالمه هم حلیم داد ما ببریم.
بعد هم که رسیدیم خونه و من اومده نیومده رفتم آنلاین و چند تا ایمیل و اینا چک کردم.برادرم هم امروز یه شاهکار کرد؛میدونید ما یه تلویزیون تو خونمون بود که مولتی سیستم بود و به سیستم اینجا نمیخورد؛ یه ویدئو اضافی هم بود که مال سیستم اینجا بود و خلاصه از اونجایی که تلویزیون مولتی سیستم بود نمیشد هیچی از توش نیگاه کرد غیر از فیلمهای ویدئویی که از ایران آورده ایم؛ این برادر من یه کم به هوشش زد و رفت فیش تلویزیون مولتی(با سیستم ایران)رو به ویدئو با سیستم اینجا زد و کانالها رو از طریق ویدئو گرفت؛ یعنی این که از طریق ویدئو کانالهای تلویزیون و گرفت و از اونجایی که خودش درستش کرد بابام گفت که این تلویزیونه برا خودش،منم کلی حرص خوردم آخه این تلویزیونه علاوه بر اینکه قشنگ بود خیلی هم کلاس داشت و هر کی میومد کلی ازش تعریف میکرد که حالا شد مال برادرم،خوب حق داره هیچکی تو فکرش نبود که اینطوری میشه کانالها رو گرفت؛ به هر حال بعد از اون به بابام گفتم که کی میخواد بره برام یه آدپتور برا سی دی پلیرم بگیره(آخه ادپتورم و برادرم شکوند)برا همین هم بابام و مامانم اینا رفتند که برام ادپتور بگیرند و من هم که طبق معمول آنلاین بودم و داشتم با چند تا از دوستام حرف میزدم و اینجا رو مینوشتم که دی سی شدم و دیگه هم حوصله نداشتم آن شم؛ برا همین ولش کردم؛ بعد هم بابام اینا اومدند و دیدم که به جای اینکه یه ادپتور برام بخرند رفتند یه ضبط خیلی باحاله نقره ای برام خریدند؛ منم که مثلا میخواستم بگم که خوشحال شدم شروع کردم رقصیدن و قر دادن برا بابام؛بعد در باز بود و چند تا آدم بیرون نشسته بودند(تو محوطه) و منم لباسم همچین نیمه لخت بود و خلاصه بابام سرم داد کشید که در بازهمنم کلی عصبانی شدم و دیگه براش نرقصیدمهنوزم از دستش عصبانی هستم.
خلاصه بعد از اون نمیدونم چه جوری شد که باش آشتی کردم و رفتم یه عالمه برا خودم رقصیدم و بعد هم نشستم فیلم نیگا کردم و الانم که اومدم آنلاین.
همین الان آنلاین یه فاجعه رخ داد؛ میدونید چی شده؟؟من یه آدمی هستم که خیلی جاها با یه اسم مستعار عضو هستم؛ حالا یکی معلوم نیست از کجا پیدا شده و حتی شماره سوشال سکرتریه من هم گذاشته جلومحالا من موندم که چی کار کنم؟؟!!!!!!!!!!!!!!!آخه نمیخوام کسایی که من و به اون اسم میشناسند بدونند که من کیممن الان چه کار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
به هر حال الان اعصابم داغونه نه هم همچین؛نمیدونم هم چرا!!!!بعضی اوقات به کلم میزنه میگم همه چیز و ول کنم؛میلام و چک نکنم؛خودم و از تو گروپها حذف کنم؛این وبلاگ و به خاک بسپارم و ....ولی نمیدونم چی باعث میشه که این کار و نکنم.
فکر کنم وراجیم زیاد شد.
تا بعد
+ Persian Girl ; ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

جمله + /۲۷

من در مقابل مسائل زندگی چون کوه استوارم.


+ Persian Girl ; ٢:٥٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٤ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

يک بعد از ظهر کاملا کسل کننده!!!!

سلام
امروز که رفتم آفلاين مثلا قرار بود با مامانم برم مال که برادرم هم گفت که ميخواد بياد و اينطوری شد که من نرفتم و مامانم و بابام و برادرم با هم رفتند؛ بعد من بازم اومدم آنلاين و يه کم همينطوری گشت زدم و از اين حرفا؛یکی از دوستام برام یه میل زده بود و گفته بود که ۴ روز دیگه ۹ ماه و ۹ روز میشه که ما همدیگرو ندیدیم. نميدونم چرا چند وقتيه که احساس ميکنم يه تغيير بزرگ لازم دارم.
ميدونيد دوست داشتم انقدر بزرگ بودم که چيزای کوچيک خوشحالم کنند؛ آدمهای اطرافم فکر ميکنند که من يه آدمی هستم بی مشکل يکی که همه هم و غمش چيزای الکيه ؛باورتون نمیشه این دختره دوست مامانم یه ریز میگه که من فانی و اترکتیو هستم ؛ولی هيچکی نميدونه که پشت اين نقاب چيه؟؟؟پشت اين نقاب يه دختر ايرانيه که احساس ميکنه دلش يه کم کوچيک شده.
نميدونم چه مرگم شده؛ هميشه عادت داشتم که با دوستام باشم و يه طوری از خودم فرار کنم و الان که اومدم اينجا دارم کم کم خودم و پيدا ميکنم؛ من نقابم و خوب ميشناسم ولی چهره اصلی خودم و فکر کنم که تازه دارم ميبينم.دوست دارم برم يه جائی که هيچکی مزاحمم نشه و ساعتها با خودم خلوت کنم؛ با خودم و خدای خودم؛ دين ندارم ولی خدا که دارم!!میخوام راز خودم و کشف کنم؛ ببینم کیم ؟؟؟چرا اینم؟؟؟؟برا چی اومدم ؟؟؟؟؟چرا باید برم؟؟؟؟؟؟؟چی میخوام ؟؟؟؟چرا میخوامش؟؟؟؟؟راهم کدوم وره؟؟؟؟چرا اونوره؟؟؟؟...........
یه عالمه سوال دارم که قبلا بیشترشون و نقابم جواب داده؛شاید هم یه منی جواب داده که الان دیگه من نیست و نقابه.
به هر حال مثل اينکه زيادی دارم خل ميشمفکر نکنم نکته منفيی گفتم؛نگفتم که؟؟؟
بعد از اينکه از پای کامپيوتر بلند شدم ؛نشستم پای جعبه جادويی(مثلا همين جعبه جادويی يه زمانی خيليها رو خوشحال ميکرد)و يه فيلم ديدم و بعد از اون هم مامانم اينا اومدند؛ مامانم رفته از يکی از دوستاش که داره ميره يه دکوريه آشغال خریده و ورداشته گذاشتتش وسط اتاق من و خيليم هی ازش تعريف ميکنه.به هر حال چون مامانمه چيزی نميگم.نميدونم چرا انقدر مامانم و دوست دارم.بعد از اينکه تو گذاشتن اون کمد(دکوری)تو اتاقم به مامانم کمک کردم؛ بازم نشستم يه فيلم ديگه نيگا کردم،اسمش بود <هرس سنس>خيلی باحال بود؛ يه پسر سوسول از بورلی هيلز که سر يه جرياناتی ميشه يه پسر خوب و مامانی که مشکلات ديگران براش مهم شمرده ميشه.بعد هم بابام به مامانبزرگم اینا زنگ زد؛ مامانبزرگ و بابابزرگم آی لاو یو یاد گرفتند.
حالا که نيگا ميکنم ميبينم برای هر چيزي تو جهان يه مخالف و متضادی وجود داره؛ اگه اينطوری نباشه اصلا اون چيز معنی نداره!
بعد از اون فيلم هم ديگه ساعت تقريبا ۱ شده بود که رفتم و گوشم و ضد عفونی کردم و بعد هم اومدم آنلاين و هر کاری کردم که اون عکس نوشته قبلی و وردارم نميتونستم ويرايشش کنم.
اون عزيز هم که اسمش و نگفته بود و فقط گفته بود که پيمان همسايه است(که من آخر نفهميدم کيه)پرسيده بود که تو چه عنوانی وبلاگ و گذاشتم که بايد بگم فکر کنم عمومی ولی مطمئن نيستم.
خوب ديگه زيادی وراجی کردم.
خوش هستيد.
+ Persian Girl ; ٢:٠۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٤ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

آخرین روز هفته

سلام
راستش الان زياد وقت ندارم که بنويسم فقط تند تند يه سری چرت و پرت مينويسم.
امروز صبح با هزار تا لگد و مشت و داد و بيداد و خلاصه کلی بازی ساعت ۱۰ بيدار شدم و يه دوش گرفتم و تا اومدم که آماده شم ساعت شده بود ۱۱ و تند تند صبحونه نخورده با مامانم رفتم سر کارش.
بعد اونجا من نميدونم چه غلطی کردم که پام و اونجا ميذارم مشتری شروع ميکنه به اومدن و خلاصه من و يکی از دوستام؛ يعنی دختر دوست مامانم نشستيم که فلاير ها رو درست کنيم و آخر سری هم فهميديم که قبلا فلاير قبلی و رو يه فلاپی سيو کردند و فقط يه کم بايد قيمت ها رو تغيير داد و اون فلاپی هم دست يکی از دوستاشون بود که گفت خودش هر تغييری لازم باشه و توش ميده.
اينطوری شد که ما اونجا بيکار شديم؛بعد نميدونم چه جوری حرف به گوش و اينا کشيده شد که من گفتم ميخوام که گوشم و سوراخ کنم؛ البته گوشم سوراخ داره ولی فقط دو تا؛ من ميخواستم که بالای گوشم و سوراخ کنم(خيلللللللللليييييييييييييي با حاله)ولی دوست مامانم گفت که درد ميگيره اونجا و برای همين بالای سوراخ قبلی يه سوراخ ديگه زدم؛ اولش يه کم درد گرفت ولی خوب بعدش خيلی باحال شد و خلاصه کلی خوشم اومد.
بعد هم همينطوری ول گشتيم اونجا و خورديم و بعد هم که داشتيم ميومديم خونه با مامانم رفتم و از کوست پلاس ورلد مارکت(Cost Plus World Market) يه اپلیکیشن گرفتم؛ حالا هم مامانم داره استراحت میکنه و بعد از اون میخوایم بریم مال که ببینیم اونجا چیزی برام پیدا میشه یا نه؛‌ میدونید دیشب یه عالمه آنلاین بودم و کلی دوستام و اذیت کردم؛ بعد هم که اومدم و هنوز هیچ میلی یا چیزی و چک نکرده اومدم اینجا که ببینم چه خبره.
از همه اونهایی که جواب سوالم و در مورد چنج کردن فرمت داده بودند ممنون؛ راستش همه اونها رو غیر از اون فتو شاپه امتحان کرده بودم و وقتی که میخواستم آپلود کنم هی ارور میداد که اینولید است.
راستش یک عزیزی که نه ایمیلش و گذاشته بود و نه یو آر الش رو گفته بود و فقط گفته بود که همسایس گفت که این وبلاگ و کجا ثبت کردم و راستش من فقط میدونم که این و تو لیست وبلاگها گذاشتم.
الان دیگه باید برم مال بعدا میام بقیش و مینویسم.
راستی يکی از عکسهايی که از جواهر ده گرفتم و لينکش و گذاشتم که باز نميشه مثل اينکه اينه:

+ Persian Girl ; ٥:۳٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٤ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

جمله + /۲۶

خداوند هرگز شکست نميخورد
پس من هم که جزئی از او هستم
نميتوانم شکست بخورم
و در مقابله با مسائل زندگی
هميشه پيروزم.


+ Persian Girl ; ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

بی شرح

+ Persian Girl ; ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

یه کم درد و دل یک دختر ایرانی

سلام
امروز بعد از اينکه آفلاين شدم رفتم که يه کم موزيک گوش بدم و دلم بعد از عمری هوس فروزن و کرد و تا بش رسيدم برادرم اومد و گفت که چند لحظه سی دی پليره من و ميخواد و منم گفتم چشم آقا هم رفت شکوندش نه هم همچين کلی اعصابم داغون شد؛ بعد نشستم و فيلم آخرين روز مدرسمون و نگاه کردميع عالمه دلم تنگ شد برای دوستام؛ ميدونيد دلم حتی برای معلممون با اون جيغای بنفشش هم تنگ شد؛ خلاصه يکی يکی خاطراتم از ايران،اکباتان،آزادی(مدرسم)،مدرسه سوده،دوستام يادم اومدند و از اونجايی که نميدونم چه گناهی کردم که هيچوقت نميتونم گريه کنم که يه کم سبک شم بازم نتونستم که گريه کنم و يه کم سبک شم.
ميدونيد هر کسی برای ناراحتيش و دلتنگيش يه دوايی داره من داروم برای دلتنگيم جمله های مثبتيه که هی به خودم ميگم؛ بعضی اوقات هم مثل همه آدمهای ديگه ميزنم به سيم آخر و ديگه هيچی حاليم نميشه و ميگم گور بابای هر چی جمله مثبته و ميشینم و مينويسم ؛انقدر هم چرت و پرت مينويسم تا بالاخره آروم شم.ولی بعدش هم به خودم میگم که من هنوز انسان مثبتی هستم و اگر چیزی گفتم نشانه بزرگی من است که هر چیزی و الکی الکی قبول نمیکنم.
امروز از اون روزايی بود که دلم ميخواست برم يه جايی و برای خودم باشم؛ بی نقاب باشم؛ برم يه جايی و خودم و پيدا کنم؛ ببينم کيم ؟چی ميخوام؟؟برای چی اون و ميخوام؟؟؟و ......ولی اصلا شرايط پيش نيومد که اين کارو بکنم چون همش اين مامانم اينا مزاحمم ميشدند.
الانم دوست دارم بنويسم انقدر هم ميخوام چرت و پرت بنويسم که سبک بشم؛ ميدونيد همين الان چشماتون و ببنديند همينطور که من چشمام و بستم و با چشم بسته دارم تایپ ميکنم؛ بعد يه کليد بندازيد و در مغزتون و باز کنيد؛ حالا هر چی ناراحتی تو ذهنتون هست و خالی کنيد و دوباره مغزتون و ببندين.
حالا اين منم يک دختر ايرانی که خيلی شاداب و سر حال اينجا نشسته و نقابش و برای يک مدت کم ورداشته.
ميگن آدم وقتی بيکار باشه ديوونه ميشه اينم جريان منه.
بعد از اينکه فيلم روز آخر مدرسه تو ايران و ديدم يه فيلم ديدم؛ اسمش نميدونم چی بود ولی يه عروسک تو اون فيلم بود که گريه ميکرد؛ تا حالا گريه يه عروسک و ديديد؟؟؟؟؟!!!!
بعضی اوقات آدمها یه چیز سنگین یه جایی، طرفای قلبشون حس میکنند؛بعضی ها سعی میکنند که فراموشش کنند و اصلا به حسابش نیارند؛ بعضی ها یادشون میاد که انسان هستند و بش میگن برو !و چون اونها انسان هستند اون چیز سنگین بلند میشه و میره ولی ناراحت هم میشه ؛بعضی ها هم میشینند و فکر میکنند؛ انقدر فکر میکنن تا یه راه حلی برای برداشتن اون چیز سنگین از رو قلبشون پیدا کنند،یه راه حل که اون چیز سنگین به خواست خودش و نه به خواست انسان بره و بیشتر اوقات اون چیز سنگین فقط با دو کلمه حرف حساب بلند میشه و میره.دو کلمه حرف حساب که موجود قدرتمندی مثل آدم اونا رو میزنه.
راستی اون دوستم بود که همیشه برام شعر میگه این دفعه برام یه شعر فرستاده نمیدونم از کی که میگه:
من به اندازه یک رود دلم میگیرد
از غم آنچه که فرسود دلم میگیرد
من اگر قاطی ماشینی فردا بشوم
حتما از آهن و از دود دلم میگیرد

دیگه خیلی وراجی کردم امروز؛ فردا هم باید برم سر کار مامانم براشون فلایراشون و درست کنم.
موفق هستیم.
+ Persian Girl ; ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

امروز.............

سلام
امروز ساعت ۳:۴۰ از خواب بلند شدم آخه ديشب تا ساعت ۳ بيدار بودم و داشتم يه صفحه از سايتی و که قراره مثل يه سورپرايز برای دوستامون عمل کنه و تموم ميکردم و کلی هم اعصابم داغون شد؛ چون من اينجا فلش ندارم و اين هم حداقل نصفش فلش بودولی خدايی اين اگه تموم شده همه ميمونند چون واقعا هيچ کی فکر نيمکنه که من و دوستم تصميم گرفته باشيم که يه سايت در اون مورد درست کنيم؛ خدايی هيچ کدوم از سايت هايی که تا حالا در اين مورد درست شدند غیر از یکیشون به اندازه اين کامل نيستند؛ قسمت انگليسيش و من درست ميکنم قسمت فارسيش رو هم دوستم؛ ممکنه که يه قسمت فينگليش هم بش اضافه کنيم؛ خلاصه علاوه بر اون ميخواستم چند تا از عکسهای جواهر ده رو از رو سی دی يه جا آپلود کنم نميدونم چرا نزديک به ۲۰ دقيقه و شايد هم بيشتر طول کشيد؛تو ياهو فتوز هم آپلودش کرد آپلود کامپليت شده ولی نميدونم چرا تو آلبومم نيمومد يعنی اصلا هيچ جايی نيومد؛ به هر حال من از خواب بلند شدم و مسواک زدم و بعد هم يه راست اومدم آنلاين؛ ميدونيد نميدونم نوشتم که بابابزرگم مريض شده و ممکنه که سکته دوم رو بکنه يا نه؟ولی خوب حالا مينويسم بابابزرگم مريض شده و بابای من هم فعلا بد جوری هوس رفتن به ايران به سرش زده؛ امروز هم داشت گريه ميکرد و يه چيزی ميخوند که ميگفت امن يجيب و يا مسترزه ازا عبا يا يه همچين چيزايی.به هر حال اميدوارم حال بابابزرگم خوب شه.
میدونید این هفته زیاد خوب نبود؛ اون از مانی که اون حادثه رو نوشت؛ اونم از مرگ یکی از دوستهای صمیمی بابام؛ بعد هم که رفتن دوستم به ایران؛ قبول نشدن آپاچی و حالا هم که مریض شدن بابابزرگم.
تا بعد
+ Persian Girl ; ۳:٤٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

جمله+/۲۵

در زندگی هميشه رخدادها مطابق تصور من نيست
ليکن من به روند زندگی اعتماد دارم که از من حمايت ميکند و عالی ترين
خير و صلاحم را به من هديه ميکند
دری بسته شود درهايی گشوده ميشوند
.

+ Persian Girl ; ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٢ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

My world

سلام
امروز بعد از اينکه از پای کامپيوتر بلند شدم رفتم لباس پوشیدم که بریم یه دفعه عمم از ایران آنلاین شد و بابام شروع کرد باش چت کردن و خلاصه وراجیش زیاد شد؛ مثل اینکه حال بابابزرگم بد شده و خلاصه این بابای من یه کم اشک ریخت و بعد هم بالاخره ما رفتنی شدیم؛ اول در عرض ۲ دقیقه برای یکی از دوستام چند تا دستبند فیروزه(اینجا تازه مد شده) گرفتم و بعد هم رفتیم اداره پست و یه عالمه نامه و کارت پست کردم؛ تقریبا شلوغ بود و ما یه نیم ساعتی تو صف وایساده بودیم؛ بعد از اون با بابام رفتیم اونجا که دوستمون مبلشون و گرفتند و ما پولش و دادیم و بابا جان فرمودند که مبلهای زشتی و انتخاب کردند منم کاملا مخالفت کردم؛بعد هم اومدم خونه و رفتم آنلاین که دیدم به به تو گروپ اکباتان و بیمه دعوا شده نه هم همچین ؛ بعد هم داشتم مسجها رو نگاه میکردم که مامانم گفت برم بیرون از اینترنت؛ منم رفتم مثلا یه کم بخوابم ولی اصلا نخوابیدم و همینطوری الکی الکی قلط زدم تو تخت و به این فکر کردم که الان دوستم رسیده ایران و معلوم نیست که داره چیکار میکنه؛ بعد هم بازم اومدم آنلاین و بعد هم باز مامان جان امر کردند که بیام بیرون و منم رفتم يه عالمه رقصيدم و بعد هم يه دفه ای دلم هوس بک استريت بويز و کرد و خلاصه ۲ ساعت نشستم و آهنگای اونا و شان توين و گوش کردم و بعد هم بلند شدم و مثل بچه آدم اومدم آنلاين؛ يکی از دوستام برام يک چيزی فرستاده که خيلی ازش خوشم اومد برا همين اينجا ميذارمش؛ اگه هم چيزی خواستين بش اضافه کنيد برام ميلش کنيد که منم برای دوستم ميلش کنم آخه اون اينا رو جمع ميکنه يا يه همچين چيزايی:

now i know
lets talk from begining of story
see finished time
and find truth
ohhaa
different life must be die
oh my god
god
this word for babys
hhhhhhhhhhe
every times people cant run, they say god
but no one think about god in real
but i know
god is me
god is into me
god is in me
god love me forever
and i love him too
***************************************************************
i went to time that god began to create world
i saw he got soil and blow it
it was wonderful
soil change to gold
not exactly gold
something topper
it was from material that i never seen
i look at the god wondering
and god just laughed
and said go down and find what it is
i and group of angel went to the earth and came down
by this jewel
in our way
i saw saton that he want to give his part
he got it and blow it too ,like god
but i didnt understand what happend
and he laughed too
i scared
and i didnt know this is terrible thing that burns my
life
***************************************************************

didnt do anything except blow love into it
and it change to jewel
now you know your ******
{
angel see they cried
because they see thirself
they try to feel and angel be happy
angel continue
}
hey my man
kill the evil
to your baby live better than you
to energy be free
oh god i reach the win

{but angel did not see other side of coil}
saton be angry
remember he blow the soil like god
he started by his magical stone

and year after year passed
***************************************************************
war began between people and evil
people liked everything
and angel gave flower to evils weapons
by this method
satons burend
but evil use his secret power
and attacked to people
angel jumped between people and saton
and defend from people
but saton laughed and was born in the hearts of
mankind
and put knives to the back the angel
it was terrible scence
blood of angel flows in flat and flowers grow up
but saton freeze it
and angel not believed people killed him,but it was
true
and he fall down its so hard to see
but i said ,its true


***************************************************************
in my nation,everybody is wanted
children cant play anymore
wind cant blows
and blow cant rain
clouds are the king of sky
search for truth is sin
thinking is sin
and freedom got lost
rules say you must be the man of evil
trust has died
oh,in my nation be lover is sin,its big sin
in my world everybody lose their life
and people must kill thier feels
mankind has no means
in my city animal is king
and in my planet man like balck
its not black
how can you see black in dark
in my village love to bread is sin
and people work in night
and in day they go home
they dont want see others
because they scared
they scared be in love
money is truth
money is sun
and trade love with this
ahaaaaaaaaaaaaa
whats wrong?
no wrong
because people walk by closen eyes
maybe they close their eyes theirself,i dont know this
in my natin,people eat their blood,and eachman eat
more lives more
but its so funny because nobody knows it
and each man knows it, he must go to die
i want another word
a world with beautiful dream
where that folwer open for love
sun is the king of sky
and skin of people be red
and sky be green because it loves flat
and flat be blue because it loves sky
i want a world that dont let people that they dont be
lover
i want a world that ,no where hide ,no where run from
love
i want a world people live more because they give
their blood to others
i want it now
but it does not exist or ...
its the sin of god or us??
i must dream
i have to go
ahhhhhhhhhhhh
***************************************************************

از اين خيلی خوشم اومد ولی با تيکه آخرش زياد موافق نيستم :
in my nation,everybody is white, from inside
in my nation its so funny
if u refuse 2 accept anything but the best
you very often get it.
in my world, every morning is a fresh begining
every day is the world made new
2day is the new day
and 2day is the first day of my future.
in my nation the grand essentials
to happiness in this life are something to do
something to love
and something
to hope 4.
in my world,deep with in me and ur hearts,
each of us carries the seed
of a secret dream.

خوب ديگه برای امروز بسه زياد نوشتم نه هم همچين.
خوش باشید.
+ Persian Girl ; ٩:٤۸ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٢ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

امروز و ديروز

سلام
ميدونيد ديروز يه عالمه کار کردم؛ از اولش اينطوری شروع شد که صبح رفتم مدرسه؛ اينجا اينطوريه که اگر معلم ۱۵ دقيقه اول کلاس نياد ما ميتونيم که مدرسه رو ترک کنيم؛ تا ۱۴ دقيقه اول معلم نيومد و ما هم کم کم داشتيم خودمون و آماده ميکرديم که بريم خونه که يه دفعه يکی از مستخدمهای مدرسمون با ماشينش اومد طرفمون و گفت چرا اينجا وايسادين؟؟ما هم گفتيم مستر نمک نيومده؛ اونم در و برامون باز کرد و درهای مدرسه و بست و بعد هم که رفت؛ يکی از بچه ها فيلم اوشن ايلون که قرار بود نگاه کنيم و گذاشت و ما هم مثل بچه آدم نشستيم فيلم ديدم و بعد ۴۵ دقيقه به آخر کلاس مونده بود که يه ساب برامون اومد؛ ساب هم به ما ۱۰ دقيقه زنگ تفريح داد و بعد هم که فيلم تموم شد بمون گفت که امروز ميتونیم زود بریم و اینطوری شد که ما زود تعطیل شدیم؛ بعد هم که اومدیم خونه اومدن که کیبل و درست کنند و بعد از اون هم یکی یکی مهمونهامون اومدند و همه هی بم گفتند که خیلی لاغر شدم و از این حرفا و کلی هم گفتند که لاغری بم میاد و کلی هم ازم پرسیدند که رژیم میگیرم یا نه؟؟حالا من هر چی میگم که نه هی باور نمیکنن آخرش هم لاغریم و به فشار درسی ربط دادند؛بعد از اون همه رفتند تو يه پارکی که باربی کيو کنند و منم گفتم که من با مامانم ميام؛ بعد از اون هم اومدم آنلاين ولی تا اومدم ميل و اينا رو چک کنم که ديدم يکی از دوستام گفته که بايد يه جايی يه سری چرت و پرت بنويسم و من يه عالمه اون چرت و پرتها رو نوشتم ولی يه دفعه يکی زنگ زد و من دی سی شدم و ديگه هم حال نداشتم که آن شم و برای همين هم تصميم گرفتم که شب اينجا بنويسم.بعد هم تا تلفن قطع شد مامانم اومد و هی اصرار و از اين حرفا که الا و بلا بايد با من بيای منم گفتم چشم؛ بعدم رفتيم همونجا که بابام اينا رفته بودند و ديديمشون؛ اون پسره بود که گفته بودم کوچيکه و ۲ سالشه و من هی قربونش و اينا رفتم؛ اون تا مامانم و ديد گفت هير کات نميخوام(آخه مامانم معمولا موهاش و کوتاه ميکنه)منم بازم هی قربون صدقش رفتم؛ آخه شما که نميدونيد اين چقدر ناز و خوشگل و مامانی و ...است؛ مژه هاش و چشماش و ابروهاش هم که اصلا ايرانی الاصل هستند؛بعد از اون هم رفتيم تا کنار دريا و يه عالمه قدم زديم؛ میدونید من یه دفعه به این فکر افتادم که اگر تو ایران مکانهایی به این قشنگی بود مردم همیشه اونجا بودند و کلا مکان شلوغی میشد؛ ولی اینجا ما تو تمام مدت قدم زنیمون کسی و ندیدیم؛لابد انقدر قشنگی دیدند که دلشون و زده؛شاید هم به خاطر اینه که تو این شهر؛ یعنی پلس وردس؛ بیشتر آدمها سنشون بالا است؛ به هر حال من فقط از طبیعت عکس انداختم؛ میدونید ما که ایران بودیم هر وقت من جواهر ده میرفتم فقط از طبیعت عکس مینداختم(ممکنه که عکسهایی که از جواهر ده انداختم و اینجا بذارم؛اونها رو هم نذارم یه لینک میدم به عکسهایی که یکی از دوستام از جواهر ده انداخته).
بعد از اون ما گله ای رفتيم که مبلهايی که يکی از دوستامون انتخاب کرده بودند و ببينيم ؛اون خانمه که اونجا صاحب مغازه بود مونده بود؛ بعد من ازش پرسيدم:تا حالا يه همچين چيزی ديده بوديد؟؟؟زنه هم گفت هرگز؛ منم بش گفتم آخه ما ايرانی هستيم و هميشه بايد با هم باشيم؛ بعد از اون هم همه رفتند خونه ما ولی من و مامانم و اون دوستمون سر راه صد جا ديگه هم وايساديم؛ بعد هم که اومديم خونه من يه راست رفتم تو اتاق يا درست تر بگم يه راست رفتم رو تختم و بدون اينکه لباسهام و عوض کنم خوابيدم و با خودم گفتم که هر وقت از خواب بلند شدم ميام آنلاين و مينويسم؛ بعد ديگه نميدونم چی شد که نصفه شبی از خواب بدی که ديدم از خواب پريدم؛ تو خواب بد من دوستم بود؛ آسانسورهای اکباتان هم بودند که همينطور که آسانسورها حرکت کردند يه دفعه سقف آسانسور اومد پايين تا رسيد به سرمون بعد هم دوباره رفت بالا؛ دريا هم تو خوابم بود؛ همينطور خيلی چيزهای ديگه؛ بعد که از خواب پريدم ديدم که هنوز لباسم تنم است و دکمه های شلوارم و باز کردم که راحت باشم ولی بازم راحت نبودم و برا همين نصفه شبی رفتم لباسهام و عوض کردم و مسواک زدم و دوباره رفتم خوابيدمبعد هم که از خواب بلند شدم ديدم ساعت ۷ صبح؛ تند تند يه دوش گرفتم و لباس پوشيدم و ساعت ۷:۴۵ دقيقه مدرسه بودم؛باورم نمیشد که من از ساعت ۶ بعد از ظهر تا ۷ صبح خوابیدم؛امروز هم تو کلاس فيلم کلمبين دميج و ديدم و بعد هم معلممون نمره هامون و گفت؛ من ۹۴ شدم و بعد هم تعطيل شديم و الان هم که خونه هستم.
فعلا میخوام برم که چند تا نامه پست کنم ایران.
راستی کسی پیدا نشد که تو اون فرم کمکم کنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تا بعد
+ Persian Girl ; ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۱ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

جمله + /۲۴

دستاوردهای امروز زندگی من نتيجه افکار و باورهای گذشته من است
پس اکنون دريچه ذهن خود را به سوی زيباترين انديشه ها می گشايم
تا بهترين زندگی را براي خود خلق کنم.




+ Persian Girl ; ۱:۱٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٠ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

يه ديوونه که سر از شهر ما در آورده

سلام
اون روز يادتونه که دوستم خونمون بود؟يه چيزايی نوشتم و گفتم که بقيش و بعدا مينويسم.حالا ميخوام بقيش و بنويسم؛يه ديوونه ای تو شهر ما پيدا شده که دخترها رو ميگيره و خلاصه از ديروز به بعد که اين ديونه اومده تو شهر ما اعصاب من داغون داره ميشهبابام نه ميذاره پياده برم مدرسه و بيام و نه ميذاره که برم بدوم يا بسکت بازی کنم يا ...اصلا از خونه تنها غير از خيابونای اصلی هيچ جا نميتونم برم تا اون ديونه رو بگيرند.هر چی هم بش میگم باباجان من فلان کمربند و دارم و بهمان کمربند و دارم بازم میگه نه هر چی هم باشه اومدیم اون انداختت تو ماشین چی کار میخوای بکنی؟؟؟هر چی حالا هی من بگم هی اون بازم نمیذاره. هم خوشم مياد دخترم هم بدم مياد ديوونه هايی مثل اين وجود دارن؛ ولی خوب اگر اين ديوونه ها نبودند که ديگه عاقلی معنی نداشت.
ولی خدایی اصلا این دیوونه ها رو نمیتونم درک کنم؛ مگه مرض دارن که مردم و اذیت میکنن؟؟؟؟احساس غرور بشون دست میده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خوششون میاد مردم ازشون بترسن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟واقعا انگیزشون چیه؟؟؟؟خیلی دوست دارم با یکی از این دیوونه ها حرف بزنم کلی حال میداد.
امروز بعد از آفلاین شدن رفتم بخوابم که دوستم اومد خونمون(داشت ميرفت يه شهر ديگه خونه اون يکی دوستم که داره فردا صبح ميره ايران)و منم براش يه سی دی از مدونا و سلن دين زدم و بعد هم که اون رفت من رفتم که بخوابم و خلاصه از ساعت حدود ۳ خوابيدم تا ساعت ۸:۵۰ است بعد هم تا ساعت ۱۰ آنلاین بودم و بعد تنها سریال مورد علاقم یعنی ال کلون و نشستم نگاه کردم و بعد هم یه عالمه رقصیدم و دوباره اومدم آنلاین.
راستی به يک مرد يک شب يک قلم حتما سر بزنيد با نوشته آخرش يعنی قسمت ۳ کاملا کاملا کاملا موافقم.
+ Persian Girl ; ۸:٢٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٠ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

يه خبر

سلام
امروز يه خبر باحال دريافت کردم؛ اگر یادتون باشه ؛يک سايت مخصوص مبادله فيلم بر روی اينترنت بود که بهمن پارسال به خاطر اعتراضهای هاليوود دولت تايوان بستش ،حالا مثل اينکه این سايت تو ايران دوباره رفته بالا.پارسال فقط با يک دلار هزارها فيلم ميشد دبد؛ حالا اين سايت اومده از يک شرکت اينترنتی ثبت شده تو ايران سر در آورده؛ مثل اينکه اين شرکت تايوانی چون ايران جزو کپی رايت نيست اومده سر از ايران در آورده.
خيلی باحال ميشه اگر هاليوود نتونه هيچ کاری بکنه
آدرس قبلی اون سايت Movie88.com بود.

راستی ميگم اين پرشين بلاگ خودش ممکنه دست به وبلاگ آدم بزنه و سانسور کنه؟
+ Persian Girl ; ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٩ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

بالاخره کلاسهام تموم شد.

سلام
امروز صبح مثل هميشه رفتم مدرسه با اين تفاوت که امروز بعد از اينکه امتحان اپن بوکمون و داديم معلممون گفت که اين همون فاينالمون بودما هم کلی ذوق کرديم بعد هم گفت که اونايی که پرفک بودند تا حالا يعنی بدون غيبت و تاخير بودند اکسترا کرديت ميگيرند که نمرش اندازه نمره يه تست است و من برای اينکه اين پرفکتی و حفظ کنم بايد فردا و پس فردا هم برم مدرسه سر کلاس بی معلم بشينم و الکی يه مشت فيلم ببينم.
امروز سر کلاس از سر بيکاری نشستم برای اون دوستم که فردا داره ميره ايران يه عالمه چرت و پرت نوشتم و بعد هم که زنگ خورد و رفتم کتابم و پس دادم و خلاصه ديگه بی کتاب شدمآخيش بقيه تابستونم مال خودمه؛ولی بقيش و چی کار کنمتازه من ميخواستم تابستون مثلا کار کنم هيچ جا کار پيدا نشد برای من.
اين نميدونم چيه اقتصادی اينجا هم که قرار بود ۲ پوينت و نميدونم چند باشه به ۱ پوينت و نميدونم چند رسيد.هر چي باشه يه چيز بده؛از امروز به بعد هم مامانم چهارشنبه و پنجشنبه يه جای ديگه کار ميکنه.
بازم برميگردم.
سنجد
+ Persian Girl ; ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٩ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

جمله + /۲۳

من به توانايی های خود ايمان دارم
هر چه را که اراده کنم
می توانم به دست آورم
من به خود اعتماد دارم
و موفق ميشوم.


+ Persian Girl ; ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٩ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

بقیه روز با يه آهنگ وحشتناک قشنگ

سلام
امروز بعد از اينکه رفتم آفلاين رفتم تو اتاقم و کمی ميوزيک گوش دادم؛ بعد از اون دوستم دوباره اومد خونمون و ما نشستيم غذا خورديم(البته اون برای من غذا درست کرد چون من بلد نيستم) و بعد هم رفتيم آنلاين و اون دوستم که پس فردا داره ميره ايران و کلی اذيت کرديم و ديديم که اون به ما زنگ زده و داره برامون ماجرا رو تعريف ميکنهما هم قرار شد بش نگيم که ما بوديم. بعد دلمون برای موزکهای ايرانی که در ايران هستند تنگ شد و رفتيم حسام الدين سراج گوش داديم و بعد رفتيم تو اتاق و طبق معمول نشستيم و آهنگ گوش داديم و رقصيديم و حرف زديم و طبق معمول فقط در يک مورد صحبت کرديم که قبلا توضيح دادم موضوعه چی بود؛ يکی از دوستای دوستم(همون که چند روز پيشا اومده بود دنبال دوستم مدرسه)گرفته بود که حسابی آبم و اورد؛ آهنگ خدا بود اسمش نميدونم چی بود ولی ميگفت:
please forgive me
don't deny me
.....
آهنگ وحشتناک بودخيلی قشنگ بود.
بعد هم نشستيم و شروع کردم بازم خل شدن و حافظ خوندن و بعد هم يه فال ورق گرفتيم.
ميدونيد من موندم که چه جورياست که اينا فقط کارت هستند ولی وحشتناک درست هستند يعنی من که اصلا به فال و اينجور چيزا(غير از فال حافظ)اعتقاد نداشتم موندم؛ حتی چند بار هم گرفتيم دقيقا درست بود؛ ميدونيد شايد تو خود ما يه نيرويی هست که ميدونيم چی ميشه و جريان چيه و از اين حرفا و ورق و اينا هم فقط يه وسيله هستند چون خودمون راه استفاده مستقيم از اون نيرو رو قبول نداريم.
تا حالا کتاب اسرار فال ورق و خوندين؟؟؟بر خلاف اسمش يه کتاب معنوی بود؛ تو اون کتاب يه چيز جالب گفته بود؛ که هر سال ۴ فصل است و هر دست ورق ۴ تا چيز داره(منظورم گشنيز و پيک و دل و خشت است)؛ هر کدوم از اينا غير از خود تکش ۱۲ تا است که مساوی ماههای سال است و علاوه بر اين اگر اونا رو جمع کنيد جمع شماره های ورقها ميشه ۳۶۵ که مساوی با روزهای سال؛ جالبه نه؟؟؟؟؟هرکسی ورق و اختراع کرده خيلی مخ بوده؛ ولی واقعا جريان اين فالش چيه که درست در مياد؟؟از يه طرف ميخوام انکارش کنم آخه با عقلم جور در نمياد از يه طرف هم هر چی ميگه درسته پس در اينجا آرايه پارادوکس ديده ميشود.
بعد از اون ساعت ۱۰ بود که مامان دوستم اومد دنبالش و رفت خونه دوستم و سلش و سی ديهاش پيش من موند که برای اون دوستم که داره ميره ايران چند تا سی دی برن کنم.
اون دوستم که داره ميره ايران هم زنگ زد برای خداحافظی.
من الان بايد برم بقيش و بعدا مينويسم.
خوش باشيد.
+ Persian Girl ; ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٩ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

اولين تجربه من در جاروکشی(حتما" و "را بخوانيد)

سلام
امروز هم مدرسش مثل هميشه بود با اين تفاوت که من کارام تو مدرسه فقط نيم ساعت طول کشيد و ۱:۳۰ بيکار بودم تو کلاس.بعد هم با دوستم (همون که دیروز اومد ما خونه نبودیم) اومديم خونه و نشستيم با هم دو زن و ديديم و دوباره ۱۰ ساعت گفتيم که فروتن و نيکی خيلی خوشگل و اينا هستند و اينا؛بعد هم رفتيم تو اتاق و موزيک گوش داديم؛از عربی گرفته تا چينی)و خلاصه کلا اينترنشنال شديم و يه عالمه حرف زديم و اينا؛ يه عالمه + ۳ هم *خل شديم و نشستيم هی حافظ خونديم و فال گرفتيم(آخه من به هيچ فالی اعتقاد ندارم غير از حافظ) و تازه يه کتاب هم خونديم که اسمش بود داروخانه معنوی خيلی باحال بود؛ يعنی بعضی جاهاش باحال بود.ديگه انده * خلی بود؛اين کتاب حالا از کجا از خونه ما سر در آورده بود نميدونم.
بعد دوستم رفت که چند تا سی دی بياره که برن کنيم و منم برای اينکه از صبح با بابام اينا نبودم؛ وقتی بابام گفت بيا اينجا رو تميز کن گفتم چشم؛ بعد بابام گفت که جارو برقی بيارم و جارو بکشم و منم ۲ ساعت دنبال جارو گشتم؛ بعد از اونجايی که تا حالا جارو نکشيده بودم هی فکر ميکردم که اين جارو برقيه يه چيزيش کم است و خلاصه بعد کشف کردم که اين جاروبرقيه درسته و من اطلاعاتم در جارو کردن کم است. و بعد هم هال و جارو کردميه عالمه هم آفرين به خودم گفتم و بعد هم گفتم تا دوستم نيومده بيام آنلاين که ديگه وقت نميکنم.
خوش باشيد.
+ Persian Girl ; ٤:۳٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٩ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

جمله + / ۲۲

من انسان قدرتمندی هستم


+ Persian Girl ; ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۸ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

يک روز که هم وقت داشتم هم نداشتم.

سلام
امروز صبح بازم مثل روزهای ديگه از خواب بلند شدم و دوش گرفتم و رفتم مدرسه. وقتی که کلاسم تموم شد؛ چون مامان دوستم نيومده بود دنبالش و منم به مامانم گفته بودم که چون احساس چاقی ميکنم ميخوام پياده بيايم؛ دوستم زنگ زد به مامانش و گفت که مياد خونه ما؛ و بعد ما تا نصفه راه اومده بوديم که ديدم مامان دوستم از کنار ما رد شد و ما رو نديد؛ دوستم هم دويد طرف مدرسه که به مامانش برسه؛ من هم که فکر کردم ديگه اون رفته به پياده رويم ادامه دادم و يه دفعه پشت چراغ قرمز يه ماشين شبيه ماشين خودمون ديدم و يک آدم توش بود که شبيه بابام بود؛ بعد هم که اومد طرف من مطمئن شدم که بابام است.بابام پرسيد م( دوستم)کجاست؟منم گفتم مدرسه؛بعد بابام گفت: مامانش زنگ زد گفت که دير رسيد مدرسه و وقتی که اومد خونه ديد که م(دوست من) براش مسج گذاشته که داره مياد خونه ما و گفته بود که به سلش زنگ بزنه؛خلاصه ما هنوز پيچ نزده بوديم که م رو ديدم و کلی دست و اينا تکون دايدم؛ مامانش هم نديده بودتش تو مدرسه و رفته بود.
بعد هم که اومدم خونه مامان جان فرموندن که زود آماده بشم و برم سر کارش و از اونجا هم قراره چند جا نزديک اون اپليکيشن بذارم.
برای همين کلی به خودم رسيدم و يه عالمه ميک آپ و از اين حرفا و اينا؛خلاصه انقدر خوشگل کردم خودم و که خودم خوشم اومد؛بعد بابام منتظر تلفن بود برای بیزنس و این حرفا و به خاطر همين هم يه عالمه معتل شدمو بابا جان هم هی ميگفت برو ببين اگه يه چيز ديگه بپوشی چه طوری ميشی(نوعی مسخره کردن برای از سر وا کردن)خلاصه ۱۰ ساعت هم با موهام ور رفتم و بالاخره ما رفتنی شدیم و وقتی که رسیدم؛ بعد از صد سال مامان جان هوس کردند که یه کم پای من و وکس کنند و یه عالمه هم دردم اورد و شلوارم هم که بژ بود کلی وکسی شد و آخر کار هم که همه چی تموم شد تازه مامان جان بم یه لباس داد؛نوشدارو پس از مرگ سهراب؛ بعد هم دختر دوست مامانم که یه طورایی دوست من هم هست اومده بود و ما نشستیم با هم فیلم "امریکن سویت هاردز" رو دیدیم؛من این فیلم و وقتی داشتم میومدم اینجا تو هواپیمای لندن به امریکا دیده بودم؛که البته آخر فیلم وقتی که فیلم تموم شد تازه یادم اومد که اون فیلم و قبلا دیدم آخه میدونید من یکی از دوستام دقیقا شبیه کترین(زیباترین زن دنیا شناخته شده)است و به خاطر همین همش تصویر دوستم تو ذهنم بود و نحوه مسخره ای که با هم دوست شدیم.
بعد از اون هی حوصلمون سر رفت و یه کم رفتیم آنلاین ولی با توجه به اینکه اون بام بود همش فقط تو سایتهای میوزیک و بریتنی و اینا بودیم؛آخه این یارو عشق بروتنی داره و اسکرین سیورش هم بروتنی است.
خلاصه بعد که داشتیم میومدیم مامانم همینطوری تعارف زد که بیاد خونمون اونم مامانش گفت باشه و اومد خونمون؛ وقتی رسیدیم خونه بابام گفت که دوستم (م)اومده بود خونمون دید من نیستم برگشت؛بعد هم گفته بود من زنگ زدم دیدم مشغوله تلفن گفتم حتما پرشین گیرل خونه است و برا همین اومد اینجا و هنوز نرسیده زنگ زد و به برادرش گفت که بیاد دنبالش.
بعد هم ب(دختر دوست مامانم یا همون دوست خودم) گفت بیا ورق بازی کنیم منم گفتم چشم و نشستیم یه ۱۰۰۰۰۰ دستی بازی کردیم و بعد از اون گفت شکیرا داری؟گفتم آره براش شکیرا گذاشتم و بم افتخار داد و برام رقصید؛ من اینطوریمونده بودم که چقدر قشنگ میرقصه من تو جیب کوچیکش هم نبودم؛ ولی از فیلمهای ایرانی خوشش نمیاد و یه کم فارسی میفهمه؛بعد هم بازم یه عالمه خوردیم و خوردیم و خوردیمالانم دارم میترکم؛میدونید یه چیزی که خیلی جلب توجه میکنه وقتی یکی میاد اینجا و با دخترهای ایرانی اینجا آشنا میشه اینه که بر خلاف خیلی از دخترای ایرانی ایران که خیلی دیر با آدم صمیمی میشن و اگر هم زود صمیمی شن حرف دلشون و سوالاتشون و نمیزنند ولی اینا خیلی راحت هر چی بخوان از آدم میپرسن و خلاصه به زبون ساده بگم قل و قش (تقریبا مطمئمک که دیکتش غلطه) تو کارشون نیست؛و یه چیزی هم که خیلی براشون جالبه و تقریبا من با هر کی که اینجا میشناسم اولین سوالش این بوده اینه که تو کسی و دوست داری یا نه؟؟و اگر هم از اون آدمایی باشن که از ایران اومدند اولین سوالشون اینه که تو ایران دوست پسر داشتی یا نه؟و معمولا هم نمیدونم قیافه من چه جوریه که فکر میکنن از اون دخترهایی هستم که روزی با ۱۰۰ نفر میرم بیرون و ... و خیلی شیک و مستقیم هم بم میگند که اینطوریه و اینا.
بعد از اون ما رفتیم که اون و برسونیم به خونش و تو راه که داشتیم میرفتیم اولا که هوا وحشتناک خوب بود(حتی بهتر از هوای جواهر ده)؛بعد هم یه جاده قشنگ بین راه خونشون بود که تو مایه های جاده بین جواهر ده و رامسر بود فقط آبشارها رو نداشت؛ بازم میگم جاده جواهر ده قشنگتر است ولی اینم قشنگ بود و برای اولین بار از وقتی که اومیدم اینجا با خودم گفتم ایکاش زمان همین الان وایسه و ما تا بی نهایت تو اون جاده بریم و در آخر به خورشید برسیم.
بعد هم که برگشتیم خونه اومدم آنلاین و وسط چت یکی بوتم کرد و منم دیگه حوصله نداشتم که هی آف و آن شم برا همین ول کردم؛از همه کسایی که در اون لحظه مشغول چت باشون بودم از اینکه قطع شدم مذرت میخوام.
یکی از گروپهایی که توشم موضوعش رشد عقلیه و یکی دیگه هم میتینگ داره(اینا گروپهای مورد علاقه من هستند که تقریبا هر روز بشون سر میزنم).
راستی یه عزیزی برام از جواهرده چند تا عکس فرستاده که اگر اجازه داد اینجا میذارمش.
بی نهایت باشید.
+ Persian Girl ; ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۸ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

جمله + / ۲۱

من خود را ميبخشم

+ Persian Girl ; ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٧ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

ادامه مرگ

اين پرشين بلاگ ديگه واقعا داره اعصابم داغون ميکنه؛ ديگه حتی اجازه ويرايش کردن هم بم نميده؛ از اينا گذشته اون فايل و اون عکس که تا صبح باز ميشد حالا ديگه باز نميشه برا همين بدون لينک دادن آدرسش و اينجا ميذارم:
http://us.f1.yahoofs.com/users/7a72360d/bc/Work/__hr_sher.jpg?bc.KPR9A5IcK9li4
اين بالايی مال اون شعر بود و اين پايينی اون فايل بهشت هست:
http://us.f1.yahoofs.com/users/7a72360d/bc/Work/heaven---1.exe?bc.KPR9AgrH._K18
از اينا که بگذريم داشتم درباره مرگ ميگفتم؛ در اين باره قبلا وقتی که هنوز کسی از اينجا نرفته بود صحبت کردم؛ ميدونيد من که فکر نميکنم بهشت و جهنمی وجود داشته باشه چون خدا اگه خدا است بايد تو همين دنيا آدم سزای کارش و ببينه وگرنه که .......
بعد از اينکه ما ميميريم چی ميشه؟؟؟؟؟؟؟؟هیچی ازمون نمیمونه جز مشتی خاطره و کارهای خوب و بد و چیزایی که در حق دیگرون انجام دادیم؛ حتی وبلاگ هم نمی مونه؛ چون کسی نیست که آپدیتش کنه و اينطوری بعد از ۲ ماه حذف ميشه و با حذف شدن اون ممکنه که خاطره های ما هم حذف شه؛ يا حداقل چهره بی نقابمون حذف شه و مردم هم اون چيزی که از ما تو يادشون ميمونه نقابمون چرا که نقابمون هنوز زنده است.
کسی ميدونه بعد از مرگ چی ميشه؟لابد فرشته که ما رو برده؛ ميبرتمون پيش خدا و ميگه بفرماييد اينم خدا.
خود خدا چيه؟؟؟؟خاک؛ آب؟هوا؟؟؟همه چيز؟؟؟؟؟اصلا خدا وجود داره؟؟؟اگه بخوام بگم نه اونوقت وجود خودم هم زير سوال ميبرم.
ميدونيد بعضی اوقات فکر ميکنم خدا چرا ما رو آفريد؟؟چون حوصلش سر رفته بود و ميخواست ببينه که مردم چه طور بازی ميکنن؟؟؟؟بعد هم که بازيشون و ديد لابد ميخواست ببينه که با حذف يه مهره چقدر تغيير ايجاد ميشه برای همين مرگ و آفريد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اصلا اين همه عقل و از کجا اورد که من و با اين همه عقل بسازه؟؟؟؟؟؟
خدا جون هر جوری که هستی دوست دارم و ازت ممنون که من و آفريدی حتی اگه برای لذت بردن خودت هم من و آفريده باشی بازم دوست دارم؛ چون خودم هم از بازی کردن تو اين بازی تو لذت ميبرم.
+ Persian Girl ; ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٧ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

یک بعد از ظهر نه چندان خوش

سلام
وقتی برگشتم خونه يه کم کتاب خوندم و بعد بابام و برادرم رفتند بيرون.مامانم هم تو اين ديار غربت فکر کرد که احتياج داره يه دين داشته باشه ؛يه روسری سرش کرد و رفت مسجد؛ يعنی مسجد نه يه جايی که مردم توش دعا ميخونند چون مامانم اعتقاد داره؛ مهم دعا کردن است و حتی ممکنه که مامانم بره تو کیلیسا دعای مسلمونی بخونه؛ به هر حال من که دین ندارم پس به من چه؟بعد از اون بابام اینا برگشتند و بعد بابام با ایران تماس گرفت؛ مامانبزرگم گفت که برای عموم رفتند خواستگاری؛عموی من تو انتخاب همسر خیلی حساس و بر خلاف عقیده من خیلی خیلی به خوشگل بودن همسرش اهمیت میده و یه زمانی یکی و به حد جونش دوست داشته و یه مدت با هم دوست بودند که بعد از اینکه مامانبزرگم اینا میروند خواستگاری خانواده اون دختر با بی احترامی جواب رد میدهند، البته من چیزی یادم نمونده از اون وقت جز یه خاطره مبهم تو اتاق عموم که داشت گریه میکرد و با تلفن(به احتمال قوی با اون دختر) صحبت میکرد و تو دود سیگار تصویرش تقریبا محو بود به اضافه یک جا سیگاری بغل تختش که پر شده بود و ریخته بود بیرون؛ و یک دختر کوچیک به اسم پرشین گیرل که اونجا اجازه داشت بشینه چون هیچی حالیش نمیشد.خلاصه مامانبزرگم میگفت که اینا رفتند خواستگاری و بعد از اینکه عموم با دختره حرف زد دختره گفت که قصد ازدواج نداره؛ عموم هم عصبانی شد نه همچین و بلند شد و گفت: شما که قصد ازدواج نداشتید چرا ما رو کشوندید اینجا؟ بعد هم به مامانبزرگم اینا گفت که بلند شوند که برگردند خونه؛ خیلی خوشم اومد ازش؛ میدونید این عموم یه طورایی خیلی تو داره ؛ من همه دوست دخترای عموهای دیگم و میشناختم و خلاصه یه عالمه با هم درد و دل میکردیم؛ ولی با این عموم فقط میرفتم ساعت ۳ یا ۲ شب قدم میزدم و معمولا هم هیچی نمیگفتم؛ یه طورایی با دلش ارتباط برقرار کردن خیلی سخته؛ دوستاش هم انقدر عتیقن که حد نداره(البته بیشترشون)من که هر بار باشون رفتم بیرون کاری نکردم غیر از ضایع کردنشون.
به هر حال مثل اینکه قسمت نبود که ما حداقل به خاطر عروسیه عمومون بیایم ایران.
بعد از اون دوباره بابام با بابابزرگم اینا صحبت کرد که یه دفعه داد زد و گفت کدوم؟؟؟؟بعد با همون داد و بهت زدگی پرسید کی؟چه جوری؟بعد هم بلافاصله گفت ص(همسرش)چی کار میکنه؟
بله؛ فرشته ها دلشون برای یکی از دوستای صمیمیه بابام اینا تنگ شد و اون و برای همیشه پیش خودشون بردند.
بعد از اون بابام خواست با خانواده اون شخص تماس بگیره و تسلیت بگه؛ تا با همسرش صحبت کرد یه دفعه بغضش ترکید و شروع کرد هق هق کردن طوری که من که تو اتاق داشتم بابا کرم میرقصیدم ترسیدم و اومدم بیرون.بعد مامانم تلفن و گرفت و یه چیزایی گفت؛میدونید جالب این بود که هم مامانم هم بابام هیچ کدوم از کلمه مرگ یا فوت یا یه همچین چیزایی استفاده نکردند و از جمله هایی مثل چه جوری شد آخه استفاده کردند؛ انگار میترسیدند.
میدونید این دوست بابای من همیشه از میرگش میترسید و یه عالمه به سلامتی خودش اهمیت میداد.مامانم اینا وقتی ما ایران بودیم معمولا زیاد سفرهای خارجی میرفتند و من و برادرم پیش خالم اینا(که اونها هم اکباتان هستند)میموندیم و معمولا هم مامانم اینا با این خانواده میرفتند مسافرت؛ حتی سفر مکه مامانم اینا با اینا بود؛ یعنی یک ماه با هم زندگی هم کردند علاوه بر اون وقتی که ما ایران بودیم؛ بابام و بابابزرگم اینا با یه عده از دوستاشون بر اساس یک رسم قدیمی شبهای پنجشنبه و جمعه مینشستند و ورق بازی میکردند و این مراسم به طور دوره ای برگذار میشد؛این شخصی که فرشته ها اون و بردند هم یکی از افرادی بود که تو اون جمع بودند؛اون جمع از زمان قبل از انقلاب یعنی قبل از اینکه بابام به دنیا بیاد وجود داشت؛ بعد از گذشت زمان بعضی از بچه های اون جمع اومدند و کنار باباهاشون بازی کردند که در این میون بابای من یکی از اون بچه هایی بود که همیشه با بابابزرگم بود؛بقیه عموهم تفریح های خودشون و داشتند.خلاصه بابای من و کلا بچه های بابابزرگ من با بچه های دوستای بابابزرگم اینا با هم بزرگ شدند؛ بهترین دوست بابابزرگم بیشتر از ۵۰ سال بود که با بابابزرگم دوست بود و علاوه بر این همسایه هم بودند و همیشه با هم بودند؛ تا اینکه یه روز فرشته ها دلشون برای این آدم تنگ شد و اون و بردند؛ بابابزرگم شکست؛ خورد شد؛ ۱۰۰ سال پیر شد؛و همینطور هم مامانبزرگم.دختر آقا ر (همونی که رفت پیش خدا) داد میزد و میگفت که از این به بعد به کی بگه بابا؟؟؟؟بعد هم میگفت که به بابابزرگ من خواهد گفت بابا.
الان من دیگه اینجا جا ندارم که بنویسم؛ بقیش و تو نوشته بعدی مینویسم.
بعد از اینکه آقا ر یه جای بهتر رفت و ما رو ترک کرد؛ اون جمع تقریبا به هم خورد و هنوز ۱ سال از رفتن آقا ر نگذشته بود که یکی دیگه از آدمای خوب از دست ما؛ آدمای بد؛ راحت شد.
هر دو تای اینا هم آقای ر هم اون یکی آدم خوب ؛ خیلی ثروت داشتند و خیلی هم ثروت گذاشتند و از لحاظ مالی هیچی کم نداشتند ولی آیا این باعث شد که یه کم بیشتر پیش ما بمونن؟؟؟؟؟؟؟؟یا اینکه این باعث شد که بتونن مرگ و بخرن؟؟؟
تو ایران خیلی چیزا خریدنی؛ حتی میتونی یکی و بخری که بت بگه دوست داره؛ ولی مرگ و هیچکی نمیتونه بخره؛ وقتی قرار باشه بیاد؛میاد؛بعضی اوقات در میزنه که اگه راش ندی انقدر سنگ میکوبه پشت در تا راش بدی؛ بعضی اوقات هم خودش کلید داره و سر زده وارد میشه.
کی باور میکرد که چهارشنبه؛ همین چهارشنبه مرگ سرزده وارد شده و فرشته ها یکی و از پیش ما بردند؟
+ Persian Girl ; ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٧ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

عشق و خودخواهی

سلام
بلاخره این سایت تموم شد فقط هم اون فرم که میخواست موند که نیما حسابی حالم و گرفت و کلی آیه یاس خوند که این کار من نیست؛ حالا هم برای اینکه پوز ایشون یه کش حسابی بیاد ؛ پس لطفا هر کس هر اطلاعی در این زمینه داره کمکم کنه.
راستی یکی از دوستام یه جمله ای گفت که قبلا از کسی نشنیده بودم: " ما همه خودخواهیم حتی وقتی کسی و دوست داریم به خاطر خودخواهیه" ولی به نظر من ما اول خودخواهیم و دوست داریم؛ بعد اون شخص و و وقتی که واقعا یکی یا یه چیز و دوست داریم دیگه خودخواهی اولیه از بین میره ؛ و همینه که باعث میشه دوست داشتن واقعی و تجربه کنیم؛دو تا چيز تو دنيا مخالف هم هستند از نظر من؛ دوست داشتن و خودخواهی.
بذارين فقط يه شعر برای تموم کردن اين نوشته بگم که نميدونم از کيه:
Life is sweet because of the
Friends we have made
And the things which in common
we share
We want to live on, not because
of ourselves,
but because of the ones who
would care.
It's living and doing for
somebody else
On that all of life's splendor
depends,
And the joy of it all,when we
count it all up,
Is found in the making of friends.
خوش بگذره.
+ Persian Girl ; ۳:٥٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٧ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

از سر کار مامانم

سلام
الان سر کار مامانم هستم؛بازم برای اون سايت اومدم اينجا؛ امروز ساعت ۱۰ از خواب بلند شدم؛ دوش گرفتم و تا صبحونه خوردم ديگه خيلی دير شده بود و تند لباس پوشيدم و اومدم و به بابام هم گفتم که برام لباسهام و اتو کنه؛بعد هم که اومدم اينجا ديدم که اون عکسها و فايلهايی که گذاشتم نصفشون باز نميشند؛يه ۲ روزی ميشه که هرچی عکس يا فايل اينجا ميذارم فقط ۴ يا ۵ ساعت اول باز ميشن و بعدش کار نميکنن و مجبور ميشم از دوباره آدرسش و بذارم.
ديشب خواب ايران و ديدم؛ خواب ديدم رفتيم شمال(جواهرده)؛کلی دلم تنگ شد؛ تو خوابم همه دوستام و فاميلهام واينا بودند.تازه تو خواب کوه هم رفتم.خلاصه يه عالمه دلم تنگ شد.
الان هم بايد برم که اون سايت را تموم کنم؛هنوز اون فرم را پيدا نکردم.
موفق باشيد.
+ Persian Girl ; ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٦ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

جمله + /۲۰

من به نيازهای انسانهای ديگر توجه دارم.

+ Persian Girl ; ٩:۳٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٦ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

بقیه روزم چه طور گذشت؟

سلام
امروز بعد از اينکه از اينجا رفتم؛يعنی از پرشين بلاگ رفتم بيرون؛ دو ساعت که چه عرض کنم؛۴ ساعت الکی گشتم تو اينترنت؛يک ميل هم چک نکردم.
بعد همون دوستمون که اون روز خونشون بوديم اومد خونمون(البته تنها نه با همسرش و بچه هاش)؛بعد بابام بم گفت که برم ميلش و چک کنم؛منم طبق معمول عصبانی شدم از لحنش و گفتم:مجيک ورد(magic word) اونم پليز و گفت و منم براش چک کردم؛ بعد اون دوستمون يه طورايی بحث دختر سالاری و تو خونمون راه انداخت و اينکه قديما چه طور بوده است و اينا؛ منم گفتم ميخواين دختر سالاری ببينيد؟يک دختر سالاری نشونتون بدم که حرفتون و پس بگيريد. بابام هم گفت که نميخواد تا اينجاش هم هر چی ديده بس است.
به هر حال نميدونم چی شد که از دستش عصبانی شدم و برای اينکه اعصابم و اينا آروم بشه رفتم که بدوم و بسکت بازی کنم؛بعد از ۴۵ دقیقه برگشتم و یه کم روزنامه های ایرانی خوندم؛ همش از شاه و مرگش و اینا نوشته بود؛ یه عکس هم داشت که خیلی خوشگل بود؛ عکس فرح بود بالای سر مقبره شاه.
بعد از اون همسر و بچه های اون دوستمون و همینطور یکی از دوستاشون اومدن اینجا؛همشون میخواستند بروند تئاتر خواستگاری که چون مامان من سرش درد میکرد و از شهناز هم خوشش نمیومد؛ ما نرفتیم(از قبل گفته بودیم که نمیریم)؛البته من دوست داشتم بروم ولی خوب وقتی مامانم اینا نیان من خوشم نمیاد با دوستاشون جایی برم.
خلاصه ما قرار شد که از بچه هاشون نگهداری کنیم تا اینا برگردند؛دوست خودمون ۲ تا بچه خیلی ناز داره؛ دوست اونها هم یکی از بچه هاشون و آورده؛خلاصه خونمون شده کودکستان.این دختره(بچه دوست دوستمون)یک زبونی داره که نگو و نپرس؛میخوره آدم و؛من که تو کل فامیلمون به زبون دار بودن معروف بودم وقتی که کوچیکتر بودم تو مهمونیهای خانوادگی میشستم حسن کچل و بازی میکردم و همه نقشهایش هم خودم انجام میدادم موندم.
بچه کوچیک این دوست ما ۲ سالش و اسمش آرینه؛خیلی بامزه است؛انقدر دوسش دارم که نگویه عالمه هم خوشگله؛چشماش هم خود پرشین آیز است و در اوج شیرین زبونیه.
یه بار که اومده بودند خونمون من حوصله نداشتم و خودم و به خواب زده بودم که اومد تو اتاقم از رو تختم اومد بالا؛ بعد گفت: میدونی چقد دوست دارم
؛منم که دیگه اصلا یادم رفت خوابیدم بلند شدم و یه عالمه بوسش کردم؛آخرش هم میگه مامانت هم خیلی دوست دارم.
خلاصه همش دوست دارم شد.
راستی نمیدونم چرا این فایل و این عکس و باید هر از چند گاهی آدرسش و دوباره وارد کنم و باز نمیشه اگر این کار و نکنم؟
تازگی ها احساس میکنم که خیلی وراج شدم؛آره؟؟؟
+ Persian Girl ; ۸:۳۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٦ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

یک روز دیگر

امروز ساعت ۱۲:۳۰ از خواب بلند شدم؛تا ساعت ۱:۳۰ تو تخت همينطوری هی وول خوردم و بعد دوش گرفتم؛صبحونه خوردم و اومدم آنلاين؛بعد نمیدونم چرا هر چی دیروز گذاشته بودم باز نمیشد؛ برای همین دوباره گذاشتمشون؛ امیدوارم این دفعه باز بشوند.
حالا هم باید برم بگردم ببینم چه جوری میشه از طریق اینترنت محصولات فروخت؟آخه برای کار مامانم ؛اینا به من گفتند که براشون یک سایت بسازم که بتونند محصولاتشون و از طریق اون بفروشند ؛و اینطوری است که با کلیک کردن رو اون محصول باید یک فرم خرید بیاد که نمیدونم اون فرمه رو از کجا بیارم.
خوب من دیگه برم بعدا میام مینویسم.
+ Persian Girl ; ٢:٢٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٦ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

تصویر + /۱۹ / یه شعر باحال

سلام
اینجا رو حتما ببینید. اون باکس و اول اوکی کنید بعد هم حتما استریوهاتون و روشن کنید و لم بدین و ببینینش.(این به جای جمله مثبت امروز).
از شعر زیر هم خوشم اومد گذاشتمش اینجا:


+ Persian Girl ; ۱:٤۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٥ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

بازم یه خواب خرسی

سلام
بعد از اينکه آفلاين شدم رفتم و خوابيدم تا ساعت ۱۰؛ بعد هم نشستم و تنها سريالی و که نگاه ميکنم؛ نگاه کردم و بعد هم اومدم آنلاين.
راستی تا حالا شده خواب يکی و که اصلا نديدينش تا حالا ببينين؟خيلی جالب بود.يه جايی خونده بودم که آدم وقتی که ميخوابه روحش از بدنش جدا ميشه.ولی من فکر نميکنم اينطوری باشه و اينکه فکر کنم وقتی که ما ميخوابيم اين روحمون نيست که جدا ميشه بلکه اين ضمير ناخود آگاه ما است که به کار میوفته و یه عالمه تصویر به آدم میده.پس اونوقت رویاهایی که به حقیقت می پیوندند چی هستند؟؟؟اه؛ آدم اعصابش داغون میشه میبینه که این همه سوال هست که هر روز باهاشون مواجه میشیم ولی براشون جوابی نداریم.
ميدونيد جالبتر از همه اينه که من ديشب بود يا پريشب که خواب کسی که اصلا تا حالا نديدمش و ديدم؛وقتی هم که کوچيکتر بودم خواب خدا رو ديدم؛ خيلی باحال بود؛ تو اون خوابای کوچيکتريام خدا ميومد خونمون مهمونی برای ناهار يا شام؛ انقدر بلند بود که از سقف خونمون سرش بالا ميزد؛نميدونم چرا خدا تو خوابای من نارنجی يا يه چيزايی تو مايه های قهوه ای روشن بود؛ خيلی قشنگه که آدم خواب ميبينهبعضی اوقات آدم وقتی که یه خواب بد میبینه؛ میدونه که خواب داره میبینه ولی بازم میترسه؛ میخواد جیغ بزنه فریاد بکشه هوار کنه ولی صداش در نمیاد.این و من تجربه کردم خیلی بده.
ولی میدونید نمیدونم چرا هیچوقت این جور خوابها تو روز اتفاق نمیوفتند و فقط خوابهای شب اینطوری هستند.
راستی یه عزیزی (همون که از تجربیاتش در کشیدن آزار و اذیت جنها بم گفته بود ) گفت که خاموش و روشن کردن چراغها بیشتر کار روح هاست.
یه کتاب قبلا که ایران بودم خونده بودم که الان دقیقا یادم نمیاد اسمش چی بود شاید یه چیزی تو مایه های ملاقات با خدا یا مصاحبه با خدا یا نامه های خدا بوده یه چیزی تو این مایه ها.
تو این کتاب از زبون یه روح درباره دنیای پس از مرگ نوشته بود؛نمیدونم اون کتاب و باور کردم یا نه ولی روشی که تو اون کتاب ارواح و احضار میکردند فرق داشت؛البته اول با همون استکان یا نعلبکی شروع میشد ولی بعد که حرفه ای میشدند یه قلم دستشون میگرفتند و از یه روح شروع میکردند سوال پرسیدند و اون روح هم توسط دست خودشون قلم و حرکت میداد و مینوشت.منم امتحانش کردم ولی برای من کار نکرد فقط یه مشت دری وری که تو ذهن خودم بود اومدند رو صفحه.
دیگه انقدر از روح و جن و اینا نوشتم که کم مونده خودم هم جن شم پس من فعلا میرم؛ البته امروز تا ساعت ۴ یا ۴:۳۰ آنلاین خواهم بود.
خوابهای خوب داشته باشید.
+ Persian Girl ; ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٥ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

امروز چی شد؟

سلام
از اونجايی که مدير پرشين بلاگ گفت که مشکل حل شده منم نوشته هايی که اينجا جا نشده بودند و از دوباره اينجا گذاشتم و اون يکی وبلاگ و حذف کردم.
خوب بذارين ببينم امروز چی شد؛مثل هميشه رفتم مدرسه و تو مدرسه اول مثل هميشه بيکار سر کلاس نشستيم تا معلم عزيزمون مستر نمک سوالهای امتحان و بنويسه و بعد هم امتحان داديم و تصحيح هم کرديمش و بعد بازم بيکار بوديم تا آخر زنگ.
وقتی از مدرسه اومدم بيرون؛ بابام اومده بود دنبالم منم عصبانی شدم چون به مامانم گفته بودم که نميخوام بابام بياد دنبالم.بعد بابام پرسيد شوهر خاله م (دوست من)ماشينش چيه؟منم بش گفتم که ماشينهاي مختلفی داره بعد پرسيد چند سالشه؟ منم گفتم کدومشون؟بعد هم گفتم برا چی میپرسی؟؟؟؟؟گفت آخه م (دوست من) با يه ماشين مشکی که رانندش يه پسر حدود سن ۲۵ يا ۲۶ اينطورا بود رفت؛ فکر کنم بابام همون دوست دوستم و ديده؛ ولی من بش گفتم که شوهر خالش جوونه(واقعا هم جون هست)بعد هم اضافه کردم که ممکنه کازیناش بوده باشه و اینا.آخه گفتم که اگه شانس داشتم که اسمم شانس علی بود .
بعد از اون هم وقتی اومدم خونه تا همين جا نوشتم و بعد رفتم که چند تا اپليکيشن بذارم.
اول رفتيم جک اين د باکس و اپليکيشن گذاشتيم و بعد برای ناهار رفتيم کارلزجونيور و بعد هم مامانم برای خودش تو چيکن فکتوری اپليکيشن گذاشت.
بعد از اون رفتيم استارباکس که ببينم اپليکيشنم چی شد؛ من به يارو گفتم ميتونم با مايک حرف بزنم؟بعد اون يارو که فکر کرده بود من دوست دختر مايک هستم به مايک گفت که هديه و فرشته اون منتظرش و اون و اينجا ميخواد؛منم خودم و به نفهمی زدم و بعد از اينکه مايک اومد؛ رفت اپليکيشنم و نگاه کرد و گفت که از اونجايی که سن من پايين ۱۸ سال هست بم زنگ نزده.
منم کلی اعصابم داغون شد آخه من استارباکس و دوست داشتم.به هر حال بعد از اون رفتیم چند جا دیگه و بعدشم رفتم ورهس که ببینم اپلیکیشنم اونجا چی شده که مسئول اپلیکیشن ها اونجا نبود.
وقتی که اومدیم خونه بابام گفت که اینا میخوان آدم ۱۸ سالش باشه که به بلوغ سنی رسیده باشه؛چون اونوقت اگه مثلا یکی گولش بزنه و اینا و بعد سکشوال اساینمنت حساب شه میتونن که اون شرکت یا رستوران یا هر چی که هست و سو کنند.
به هر حال این از امروز بود؛دیروز حدود ساعت ۱۰ بود که رسیدیم خونه؛ وقتی که میخواستیم از ماشین پیاده شیم؛ من حوصله نداشتم پیاده بشم و همونجا نشسته بودم؛بعد برادرم هی میگفت من پیاده شم و من هم عصبانی شدم و سرش داد زدم که از یه در دیگه پیاده شه و خلاصه شروع کردم قر زدن؛ از طرفی همسایمون هم تو پارکینگ بود و مامانم یه دفعه اومد دهن من و گرفت که مثلا من ساکت شم(البته به امر بابام اومد دهن من و گرفت)بعد هم میاد بغلم میکنه و جلوم میرقصه(اخه من به رقص مامانم حساسم و خندم میگیره از رقصش) میخواستم بزنم تو سرش ولی حیف که مامانم بود.اصلا من میخوام داد بزنم ؛هوار بکشم اون و صننم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!خلاصه دیشب کلی از دستش عصبانی شدم آخه من رو ۲ تا چیز حساسم و همه هم این و میدونن؛ یکی اینکه کسی سرم داد بکشه و یکی هم اینکه کسی دست به من بزنه.
به هر حال فعلا که گذشت کردم.
راستی مدیر پرشین بلاگ یه چیزی گفت که امکان باورش صفره.اون گفت که من از همه کاربران پرشین بلاگ بیشتر نوشتمکی باور میکنه؟؟؟؟؟؟
راستی یه عزیزی هم برام میل زده بود و از آزار و اذیت جن ها بم گفته بود؛واقعا جن وجود داره؟؟؟؟؟؟
همین الان هم دیدم که عصیان جان قالب من و که بش داده بودم گذاشته تو بلاگر؛واقعا ازش ممنونم.امیدوارم که مشکلم حل شده باشه؛ برای اطمینان حاصل کردن از حل شدن مشکلم باید صبر کنم تا جواب مدیر پرشین بلاگ بیاد اگه هم مشکلم حل نشده باشه که مجبور میشم از این به بعد اونجا بنویسم.
بازم از دوست خوبم عصیان ممنون.
+ Persian Girl ; ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ ; جمعه ٤ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

نيايش يک بی دين خدا پرست

سلام
اينم اون نيايشی که سر کلاس تاريخ نوشتم:

خدايا!ذهنم را از بندهايی که از هر گوشه جهان آن را دربرگرفته اند باز کن و مرا از اسارت هوس های خويش رها ساز.
کمکم کن که فراموش نکنم خود را،بودن خود را و تنهايی خود را در اين دنيای تاريک که پر است از مردمانی که مثل تيک تاک ساعت روزگار ميگذرانند،کمکم کن که اسير بنده های حقيرت نشوم و فراموش نکنم که تو هستي.چه سخت است زندگی در دنيايی که مردمانش نميدانند آسمان آبی است و دريا پر از پاکيست،و چه سخت است زندگی کردن بدون فهميدن معنای زندگی و چه سخت تر است با دانستن معنای زندگی ؛ زندگی کردن.
و اين است آنچه که من ميخواهم فهميدن وفهميدن و فهميدن تا رسيدن به درجه نفهميدن؛ و فقط فهميدن اينکه نمی فهميم.
خدايا رهايم نکن در دنيايی که مردمانش فراموش کردند شيوه زيستن را،دوست داشتن را،بودن را و حتی بازی کردن را.
و چه زيباست که تو نامت خداست و چه زيباتر است که هر آنچه می کوشم تا بفهمم کيستم و از کجا آمدم و چه کسی مرا آفريد،سوالها بيشتر و بيشتر و جواب ها کمتر و کمتر می شوند و چقدر زيباست که با همه اينها من هنوز هم تو را دوست دارم.

+ Persian Girl ; ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ ; جمعه ٤ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

شانس

سلام
امروز هم مثل هميشه از لالا بلند شدم و دوش گرفتم و رفتم مدرسه؛معلممون امتحان ديروز و صحيح کرده بود کلی اعصابم داغون شد آخه من دیروز یک سوال نوشتم بعد دیدم پشت سریم یه چیز دیگه نوشته و منم مال خودم و پاک کردم امروز دیدم که جواب خودم درست بود.
بعد از اون یه گربه سیاه اومد تو کلاسمون؛ این چند وقته هر جا میرم از روح میشنوم؛اون از دخترک و جاده نمناک که روح احضار میکنن و اینم از گربه سیاه امروز که یه راست میاد طرف میز من و خلاصه من و ۴ چشمی نیگا میکنه(خدایی چشاش قشنگ بود).بعد از اون هم ادامه فیلم دیروز و دیدیم و من اعصابم داشت داغون میشد؛این فیلم مال جنگ جهانی اول بود و همش پر از خون و بکش بکش بود و منم نشستم برای خودم یه نیایش نوشتم که اینجا میذارمش تو نوشته بعدیم.بعد از اون هم رفتم خونه و دیدم که اون دوستم که چت اون و با خودم درباره دین نوشتم تو وبلاگش(چون ممکنه که ناراحت بشه اسم وبلاگش و نمیگم)گفته که" وقتی آدم از يک چت ۲ ساعتی نقل قول ميکنه يا بايد همه چت رو بگه يا برداشت خودشو بگه!" خلاصه عزیز جون اگه ناراحت شدی ببخشید.بعد تا اومدم بنویسم مامان جان امر کردند که از تو اینترنت بیام بیرون و بعد هم آماده شدیم که بیایم یلبلیندا خونه یکی از دوستانمان و دوست برادرم هم با مون اومد و من کلی حرص خوردم که چرا من نمیتونم دوستم و با خودم ببرم(آخه بابا جان از دوست بنده زیاد خوششان نمیاد)به هر حال بعد از ۲ ساعت رسیدیم اینجا و بعد هم این دوست ما گفت که دوست من و دیده تو کنسرتی که این آخرا بود تو اورنج کانتی و خلاصه کلی از طرز لباس پوشیدن دوستم ایراد گرفت و مامانم هم گفت که حق داره؛بابام هم که کارد میزدی خونش در نمیومد و هی خود خوری میکرد.از اون بدتر این بوده که این دوست ما دقیقا پشت سر دوست من نشسته بود؛ بابام کم از دوستم خوشش میومد حالا دیگه این خوش آمدش بیشتر شده؛ آخه یکی نیست بم بگه اگر تو شانس داشتی که اسمت شانس علی بود.به هر حال بعد از اینکه اون دوستمون حرفاش تموم شد؛ من اومدم اینجا که درس بخونم؛ اینجا اتاق مطالعه و کامپیوتر و از ایناست و منظره خوبی هم داره و من هم هر وقت میام خونه این دوستمون چون حوصله حرفای اونا رو ندارم یه راست میام اینجا.از تو پنجره یه کم بیرون و نیگا کردم و یه کم با خدا حرف زدم و بش گفتم خدا جون آخه بد بود بابام ایران بود؟؟؟؟؟؟!!!!!!ما اینجا راحت بودیم.بعد از اونم یه خرخونی ۲ ساعته راه انداختم ،آخه فردا امتحان دارم،بعدش هم ناهار خوردم و الانم که اومدم آنلاین.راستی اون نوشته ای که دیشب تموم نکردم و هم تموم کردم.
خوش باشید.
+ Persian Girl ; ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ ; جمعه ٤ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

جمله + /۱۸

لبخند چهره مرا زيباتر ميکند.

+ Persian Girl ; ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ ; جمعه ٤ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

هر چه را بخواهيم به دست مياوريم

سلام
میدونید نمیدونم باور دارید یا نه که آدم هر چی بخواد براش اتفاق میوفته؛ و وقتی که انسان واقعا چیزی و بخواد همه کائنات دست به دست هم میدهند که آدم به خواستش برسه. ممکنه خیلیا این وقبول نداشته باشن ولی من دارم. اینکه از کی این باور در من به وجود اومد برمیگرده به وقتی که ۱۲ تا ۱۵ سالم بود؛ همه چیز از یه شب شروع شد؛ یه شب تو جواهرده(يکی از ده های رامسر که اطرافش فقط کوه است)، اون شب همه خانواده مامانم اينا که معمولا سالی ۱ الی ۲ دفعه من ميبينمشون، اونجا بودند و دختر عموی مامانم کمی از يوگا حرف زد و گفت که ميخواد چند نفر و هیپنوتيزم کنه.اون شب گذشت ولی برای چند سال من وارد يک دنيای جديد شدم؛ دنيايی که خيليها بش ميگن ماوراءطبيعه.وقتی برگشتيم تهران رفتم و چند تا کتاب گرفتم با عنوانهای مختلف که چگونه هیپنوتيزم کنيم و از اين نوع کتابها؛بعد از يه مدت کوتاه هر کسی که ميومد خونمون و به زور ميبردم و ميگفتم که ميخوام هیپنوتيزمت کنم و البته اين فقط محدود ميشد به اينکه يه چيز تکون خور ميذاشتم و ميگفتم انقدر بش نگاه کنن که خسته بشه چشماشون و هميشه هم با خنده و شوخی و مسخره بازی ميگذشت.
بعد از يه مدت به کلاس تئاطر رفتم؛ من تو کلاس کوچيکترين شاگرد بودم و بعد از من کمترين سن ۱۸ بود،برای همين تو اين کلاس وحشتناک ساکت بودم؛يه دختری تو کلاسمون بود که تقريبا ۲۵ سالش بود نميدونم چه جوری من بلند شدم و بی مقدمه رفتم پيش دختره و ازش پرسيدم:شما هیپنوتيزم يا يوگا يا يه همچين چيزايی کار ميکنين؟ اون دختره اینطوری موند و بعد ازم پرسيد که چرا اين سوال و ازش کردم؟راستش نميدونم واقعا جوابهايی که اونوقت به اون دختر دادم از کجا اومدن؛ ولی يادم مياد که يه چيزايی تو مايه های چشماش بش گفتم و بعد هم اون دختر شروع کرد به تعریف کردن ماجرای زندگیش و اینکه یه دفعه یک مرد هندی معلوم نیست از کجا وارد زندگیش شد و شریک باباش شد و به اون دختر گفت که قدرت خاصی در اون وجود داره و شروع کرد به اون دختر درباره نیروی درونیش گفتن تا اینکه اون دختر نامزد کرد و اون هندیم که حس کرد نامزد دختره از اون زیاد خوشش نمیاد یه روز خداحافظی کرد و برای همیشه رفت؛ اون دختر مسلمون بود و مسلمونا(که من هم تو شناستنامه یکی از اونا هستم)به امام ۱۲ اعتقاد دارند؛ کسی که می گویند زنده است ولی غیر قابل دیدن؛ اون دختر میگفت که امام زمان یا همون ۱۲ رو هم دیده و خیلی چیزای دیگه و جالب این بود که درست بعد از اینکه من از اون دختر اون سوال و پرسیدم همه کلاسهای تئاطرم یه جوری تق و لق شدو معلم دیر میومد یا اصلا نمیامد و کلا همه چیز دست به دست هم داد که ما بیشتر با هم آشنا بشیم.بعد از اینکه چند جلسه ما با هم صحبت کردیم و اون یک مقدار به من اطلاعات درباره یوگا و کارهای تمرکزی و هیپنوتیزم و قدرت موجود در هر انسانی داد کلاسها به طور خیلی غیر منتظره ای تعطیل شدند و من هم دیگه از اون دختر هیچ خبری ندارم. حالا که فکر میکنم میبینم که اون دختر بیشتر مثل یک پیام میموند؛ یه آدم زود گذرکه اومد یه چیزایی بم یاد داد و بعد هم برای همیشه رفت.
بعد از اون بعد از ۱۵ سال یکی از دوستای مامانم با مامانم تماس گرفت و ما رو خونشون دعوت کرد و از قضا برای اون دوست مامانم یه مهمون سر زده اومد؛ منم طبق معمول به اونا گفتم که بیان بذارن من هیپنوتیزمشون کنم(البته تو اتاق و دور از چشم مامانم اینا)و اون دختره گفت که برادرش یوگا کار میکنه و بهش گفته که یه نیرویی تو این هست که زود هیپنوتیزم میشه و کلا برادرش از اونا بود که تو یوگا از سطح زمین ارتفاع میگرفت و ......
اون روز شاید اولین بار بود که من تو زندگیم تونستم یکی و هیپنوتیزم کنم البته هیچ کاری نکردم فقط احساسهای سنگینی و اینا به دختره دست داد و بعد هم مامانم اومد و کلی دعوامون کرد.بعد از اون هم همه چی دست به دست هم داد که ما دیگه اون دوست مامانم و نبینیم و فقط از طریق تلفن با هم ارتباط داشته باشیم.
علاوه بر اینا خیلی چیزای دیگه هم اتفاق افتاد که به من کمک کرد یه کم نزدیکتر برم.
برای همینه که میگم آدم هر چی بخواد همه کائنات دست به دست هم میدهند که اون شخص اون و به دست بیاره.همونطور که برای من از همون شب تو جواهرده همه چیز دست به دست هم دادند به نحوی واقعا عجیب و باور نکردنی چون من ،دختر عموی مامانم رو هم بعد از اون مسئله و رسوندن پیامش تا یک سال ندیدم.همه چیز عجیب بود ولی واقعا اتفاق افتاد.مثل یک طناب پاره میموند که هر کی یه گره به اون طناب میزد و میرفت تا اینکه اون طناب پاره خواست که یک جا اون و تموم کنه و همینطور که همه چی دست به دست هم داد که اون طناب ساخته شه از دوباره همه چی دست به دست هم داد که اون طناب ساختنش و متوقف کنه چرا که صاحب طناب که یک انسان بود اینطور خواسته بود.
امیدوارم هر چی میخواین به دست بیارید.
+ Persian Girl ; ٢:٢٦ ‎ق.ظ ; جمعه ٤ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

جمله+/۱۷

من يقينا برای هر موقعيت عالی شايستگی دارم.

+ Persian Girl ; ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

بعد از ظهر فعال من

سلام
امروز بعد از اينکه رفتم آفلاين ۲ ساعت نشستم جلو آينه و قربون صدقه خودم رفتم و یه عالمه ژست گرفتم و به خودم نیروی مثبت دادم؛ بعد از اون هم با مامانم رفتيم مروينز که بيبنيم اپليکيشن من چی شد؟ بعد پسره بم برنامم و داد و اينا آخر سر پرسيد که بالای ۱۸ سال هستم؟گفتم ۱۶ هستم و بعد هم گفتم درواقع ۱۵ و نيم؛ بعد پسره گفت که حداقل بايد ۱۶ باشم و منم گفتم که سپتامبر ۱۶ ميشم ولی خوب قبول نکرد؛ بعد از اون رفتيم رابينسون می اونجا پسره ازم پرسيد چند سالته؟ گفتم ۱۶ گفت حداقل بايد ۱۸ باشی؛ بعد از اون رفتيم استارباکس ببينيم که اپليکيشنی که اونجا گذاشتم چی شده که اونم گفت با مايک تماس بگيرم؛ بعد هم استايل و چند جای ديگه که قبلا رفته بودم رفتم و همشون گفتن فردا بايد برم با سوپروايزرشون صحبت کنم. یه چیز خیلی باحال یکی بود خیلیییییییی خوشگلللللللللللل بود ولی نمیتونستم تشخیص بدم که پسر یا دختره؛ بعد فهمیدم که پسره ولی قیافش دختر بود ولی به گی ها هم نمیخورد حتی ابروشم ور نداشته بود ولی یه طورایی قیافش دختر بود و اندامش پسر.یه چیز دیگه هم اینکه یکی از جاهایی که رفتم ازم فامیلم و پرسید براش اسپل کردم بعد دختره همچین نگاه کرد و فامیلم و تکرار کرد که بم بر خورد بعد منم بش گفتم که این یه فامیل پرشینه اونم قیافش و بازم در هم کشید؛ میخواستم بش یه چیزی بگم ولی چون ممکنه که همکار شیم بعدا هیچی بش نگفتم.حالا از همه اینا بدتر اینه که یه جا بری اپلیکیشن بذاری که صاحبش یه هندی باشه؛ آقا این هندیه سر من و خورد یک لهجه مسخره ای هم داشت که مثل چکش تو مخ آدم زده می شد،انگار یکی داره تو مغز آدم دلر میزنه؛ خلاصه این یارو هندیه هم گیر داده بود که بیوگرافیم چیه و ۲ ساعت من و نگه داشت که بم بگه برم یه بیوگرافی برا خودم درست کنم حالا من هر چی میگم چشم حتما حالا این مامانم ول نمیکنه ۲ ساعت نشسته اونجا داره درباره هندوها و اینا با این یارو حرف میزنه و خلاصه امروز همه جا رفتیم.میدونید اینجا که ما هستیم چپ و راست و نیگا میکنید چینی و ژاپنی و کره ای و خلاصه چشم بادمی میبینید؛ پیش یکی از اینا رفتیم به یارو میگم بم اپلیکیشن بده؛ بم میگه بشینم تا برام غذام و بیاره!!!!!!!!!!!!!بعد هم که من دوباره بش گفتم اپلیکیشن میخوام رفت مثلا به مسئولش بگه و خلاصه اینجا هم بالای ۱۸ سال میخواستند.
خلاصه اينم از اين ميدونيد الان که کلاس تابستونه دارم ولی جمعه هفته بعد کلاسام تموم ميشن و من واقعا نميدونم چی کار کنم.
از اينا که بگذريم بعد که اومديم خونه يه راست اومدم آنلاين و اون دوستم بود که گفتم داره ازدواج ميکنه در سن ۱۸ يا ۱۹ سالگی بعد از ۱۰۰۰۰۰ سال بم يه ميل زده بود و خلاصه من اينجا هنوز موندم که اصلا دوست من و چه به ازدواج؟؟؟؟
راستی امروزم بهتر از ديروزم بود؛ چرا که لااقل چند جا اپليکيشن گذاشتم و کلا روز فعالی بود و من مطمئنم که فردام بهتر از امروزم.
ميخواستم يه عالمه وراجی کنم ولی ميترسم که آخر ماه جا کم بيارم پس فعلا ميرم.

بهتر از ديروز باشيد.
+ Persian Girl ; ٧:۳٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

بی شرح


صدای شاملو

+ Persian Girl ; ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

امروز ؛ بهتر از ديروز;)

سلام
امروز بعد از اينکه از خواب بلند شدم طبق معمول دوش گرفتم و رفتم مدرسه؛ سر کلاس هم که امتحان داديم و بعد هم طبق معمول فيلم نيگا کرديم و تکاليفمون و انجام داديم(مقشامون)بعد هم که زنگ خورد؛ امروز دوستم دامن پوشيده بود:O آخه ميدونيد من و دوستام هيچ کدوممون دامن نمیپوشيم حالا جالبيش اينجاست که امروز دوست جديد دوستم اومده بود دنبالش و من هم دهنم وا مونده که اين چرا دامن پوشيده;)
بعد هم من اومدم خونه و اومدم آنلاين؛ بعد هم ديدم که يک مرد يک شب يک قلمگفته که ميخواد راجع به دين و جن و کلا سوالهای من توضيح بده و جوابم و بده:)بعد هم دیدم که معلم کاراتم که الان ایرانه برام آفلاین زده و گفته که الان کجام؟بعد هم کلی خجالت کشیدم که باش خداحافظی نکردم.
راستی چند تا جمله خيلی قشنگ هستند که ترسيدم آخر ماه جا کم بيارم برای همين اينجا گذاشتمشون؛ دوست داشتین برین ببینید.
راستی تصمیم گرفتم که از این به بعد واقعا فردام بهتر از امروزم و امروزم بهتر از دیروزم باشه.
خوش باشید.
+ Persian Girl ; ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

جمله + /۱۶ / بی شرح از دکتر شریعتی




+ Persian Girl ; ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

شعر دوستم

سلام
راستی اون دوستم بود که که هی برام شعر ميگفت يه شعر ديگه هم برام گفته که اينجا ميذارمش:

تويی که تنهاترينی / توی قلب عاشق من
تویی که یک گل سرخی / تو دشت شقایق من
تویی که یه تیکه ماهی / تویی که مثل ستاره
تویی که به رنگ سبزی / چشماتم مثل بهاره
تویی که مثل یه برکه / میدرخشی زیر خورشید
آسمون دوباره بارید / وقتی چشمای تورو دید
تویی که پهن و وسیعی / مثل جنگل مثل دریا
تویی که نرم و لطیفی / مثل خواب مثل رویا
تویی که گرم و صبوری / مثل آتیش مثل شعله
تویی که درست تو اوجی / مثل یک کوه مثل قله
تویی که مثل کلیدی / واسه قلب بسته من
تویی که دوای دردی / تو دل شکسته من
تویی که دوست دارم من / بیشتر از تموم جونم
توی رگهام تو دویدی / مثل عشق و مثل خونم


میگم تو اگه یه همچین دوست با احساسی داشتین چی کار میکردی؟

+ Persian Girl ; ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

دين!

سلام
امروز بعد از اينکه رفتم آفلاين يه کم رقصيدم و بعد هم رفتم خوابيدم و ساعت ۸ از خواب بلند شدم؛ از دست خودم خيلی عصبانی هستم؛ احساس بيهودگی ميکنم. بعد از اينکه از خواب بلند شدم يه کم سيبزمينی سرخ کردم؛ ميدونيد من تو فاميل و دوست و آشنا و کلا پيش همه به تنبلی خيلی معروفم يعنی دوستام هم که ميان خونمون بايد خودشون غذا درست کنن برا خودشون و اصلا بهتر از من میدونن که چیزای غذا درست کنی کجان؛ ايران هم که بوديم نعل اسب و يه عالمه از اين رستورانها اطرافمون بودن و ديگه طوری شده بود که حتی صدای ما رو همشون ميشناختند و نگفته غذا رو می آوردند ؛خلاصه اين سيبزمينی که من درست کردم انقدر خوشگل و خوشمزه شد که خودم هی از خودم تعريف کردم و از اين حرفا.
بعد از اون هم با باباجان رفتيم که مثلا بدويم؛ بعد هم که برگشتيم با برادرم دعوام شد يه کم بش فحش دادم و بابام هم اول اون و دعوا کرد و بعد هم اومد به من گفت يه دختر نبايد حرف بد بزنهمنم حسابی جوش اوردم از دستش؛ ميدونيد از آدمايی مثل بابام که اين همه تفاوت بين دختر و پسر قائل ميشن بدم مياد.خيلی هم زياد بدم مياد؛ الانم که دارم بابام و نگاه ميکنم اعصابم از دستش داره داغون ميشه و هی تو دلم دارم بش فحش ميدم.
راستی میدونید یه عزیزی برام دررابطه با مطلب جن و روح یه پيغام گذاشته بود و بم گفته بود که قرآن و نهج البلاغه بخونم؛ بعد من فکر کردم که دین من چیه؟؟؟؟بعد به این نتیجه رسیدم که من دین ندارم اصلا؛ بعد دیدم اصلا درک نمیکنم که چرا آدما یه دین خاصی و انتخاب میکنن؟؟؟؟؟؟؟بعد دیدم درسته که من مسلمون نیستم(تو شناستنامه مسلمونم) ولی حضرت محمد و علی را به عنوان انسانهایی که در یک برهه ای از زمان یه تغییر عظیمی در تاریخ ایجاد کردند و همینطور به عنوان انسانهای برجسته و نیکو کار قبول دارم پس خوشحال میشم که بدونم تو کتاباشون چی در این باره نوشتند.
میدونید چند وقت پیش داشتم با یکی از دوستام هم در این مورد حرف میزدم که بحث کشیده شد به اسلام(یعنی از اونجا هم شروع شد) و نماز و اینا بعد ازش پرسیدم که چرا نماز میخونن؟گفت برای تشکر از خدا! من گفتم اگر غرض تشکره که هر کی هر جوری میخواد میتونه تشکر کنه مثل چند تا از نامه هایی که بچه ها به خدا نوشته بودند و من تو نوشته قبلی گذاشتمشون؛ بعد دوستم گفت ما نماز میخونیم چون تو قرآن اینطور نوشته بعد بش میگم کجاش نوشته چه طوری؟؟؟میگه چون نمیدونیم کاری و میکنیم که همه میکنن!!!!!!!!!!!!!!!بعد هم برام یه داستان تعریف کرد که یه جادوگر بوده که تو آب شعر یه چیزی میریزه و مردم دیوانه میشن و بعد پادشاه و وزیراش هم برای اینکه بتونن حکومت کنن از اون آب ميخورند و سالها بر اون شهر حکومت ميکنن؛ و بعد هم با اين مثال گفت که حتی اگر همه خودشون و تو چاه بندازن کار عقلانه اينه که ما هم خودمون و تو چاه بندازيم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
راستی امروز یکی بم گفت که آهنگ فروزن مدونا(که فکر کنم همتون شنیده باشینش) ترجمه شعر مولانا بوده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! آره؟؟؟؟؟؟؟؟
به هر حال وراجيهام زياد شد.
موفق باشيد.
+ Persian Girl ; ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

اولين دشت تو اولين روز ماه

سلام
امروز هم مثل هميشه صبح از خواب بلند شدم و بعد هم رفتم مدرسه؛ تو مدرسه امروز يه زنبور اومد تو کلاسمون و اين زنبوره يه راست اومد رو من نشست؛ منم که تجربه ديروزم برام کافی بود از جام جم نخوردم تا اينکه زنبور بلند شد و يکی از بچه ها کشتش و خلاصه امروز خيلی پسر شجاع شدم;) ؛ بعد از اون هم که بابام اومد دنبالم و اومديم خونه و از اونجايی که فردا امتحان داشتم يه تریپ خر خونی راه انداختم و خلاصه تا حالا داشتم درس ميخوندم؛ بعد هم که اومدم آنلاين و ديدم که يکی برام پيام گذاشته و گفته که جن و روح وجود دارن ولی نگفت که اصلا تعريف هر کدوم چيه؟.........
راستی تا حالا نامه بچه ها به خدا رو خوندین؟؟؟؟ میخواستم بذارمش اینجا ترسیدم جا کم بیارم برا همین گذاشتمشون اینجا حتما یه نگاهی بشون بندازین.;)
خوش باشيد.
+ Persian Girl ; ٢:۳٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

جمله + / ۱۵

من اکنون بيش از هر زمان ديگر احساس خوشبختی ميکنم.

+ Persian Girl ; ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

جن/روح

سلام
امروز بعد از اينکه رفتم آفلاين خوابيدم و ساعت ۸ يا ۷ بود که از خواب بلند شدم؛ بعد يه کم رقصيدم و بعد هم تو حال نشسته بودم که ديدم چراغ اتاق برادرم روشنه بعد رفتم تو آشپزخونه يه چيزی بخورم برگشتم ديدم که چراغ خاموش شده؛ رفتم چک کردم ديدم که لامپ درسته و اشکال از برق و از اين حرفا نبوده برا همين ترسيدم و اومدم آنلاين و دوستم به جای اينکه به من دلداری بده ميگه که خونه ما هم جن داره و از اين حرفا؛ بعدش نميدونم چه جوری شد که دی سی شدم و بعد هم مامانم اينا اومدن؛ منم تعریف کردم که چی شده ولی هيچی نگفتند.
بعد از اون هم از به بابام گفتم که بريم بدويم و از اين حرفا که بابا جان رفت لالا. حالا هم من موندم و خوابم آخه خوابم نميبره؛ ميگم من نميدونم اصلا روح چيه؟؟منظور از روح چيه؟؟؟؟از کجا ميگن که روح وجود داره؟؟؟؟؟؟؟جن چی؟؟؟؟؟اينم وجود داره؟؟؟؟يه مدت رفته بودم تو خط روح و جن و اينا و خلاصه خوراکم شده بود کتابايی که در اين باره نوشته بودن ولی واقعا هيچی نفهميدم حتی يک کتاب هم از مطهری خوندم که ميگفت جن ظاهر کرده و از اينا ولی واقعا نميدونم که اصلا جن چيه؟؟؟آتيش؟؟؟؟؟؟؟؟
بعد هم اينکه ميگم من يه عالمه چيز ميخوام بنويسم ولی ميترسم جا کم بيارم آخر ماه.
راستی بدون هیچ اهانتی به هیچ ملتی و صرفا جهت با مزه بودن این مطلب پیشنهاد میکنم ببینینش.اصلا هم من نمیگم که این و کجایی ها میگن فقط یه چیز بامزه;)
خوش باشيد.
+ Persian Girl ; ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()