یک دختر ایرانی

بهترين هديه

الان بهترين هديه تولدم و دريافت کردم
يه نامه که توش همه دوستام برام نوشتن و آخرش هم همه بم تبريک گفتن؛وای که چقدر دلم برا دستخطه اين وروجکها تنگ شده بود؛اونی که من و زخمی کرد هم برام تو نوشته؛جالب اينه که حتی نوشته که سر عهدش هميشه پايدار خواهد بود؛نميدونم شايد اون پايدار بوده و من نبودم؛از کل نامه فقط يک صفحه و نيمش و اون نوشته؛باورم نميشه حتی اونی که دلش و شکوندم و هنوز دلش و پیشم جا گذاشته هم برام نوشته.
نامه یه جورایی زخمم و تازه کرد ولی خوب بود؛باید هر از چند گاهی زخمم و ببینم.هم زخم و تازه کرد هم براش مرهم شد.
نميدونم از کي تشکر کنم.
خدا؟خودم؟دوستام؟يا همشون؟.
وای خدا جون تو چقدر مهربونی؛اين نامه درست وقتی رسيد که ديگه از همه جا بريده بودم.
خدا جون دوست دارم گرچه تصميم گرفته بودم که دوست داشتن و ممنوع کنم ولی تورو دوست دارم چون مطمئنم هيچوقت ولم نميکنی.
love u خدا جون
+ Persian Girl ; ٢:٥۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳۱ شهریور ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

دخترک معصوم

امشب از کوچه خاطره ها ميگذرم
و دخترک معصومی را ميبينم
در آن کوچه خاطره ها
پسری را ميبينم
مست و حيران
به دنبال نگاه دخترک ميگردد
دخترک معصوم است
و نگاهش لبريز از احساس
زير يک درخت کنار
دخترک بر ميخيزد
يک لحظه
يک هوس
یک جمله
و دخترک باز هم معصوم است
ولی گناه کار و جرمش دوست داشتن است
از کوچه باغ خاطره ها ميگذرم
و دخترک را ميبينم
که دگر از عشق ميترسد
از عاشق شدن ميلرزد
و از هرم نفسها دلش ميگيرد
و در آن کوچه يادها
يک شجاع ميبينم
دخترک حصار ميکشد
انکار ميکند
و دیوارها میسازد
ولی او وارد میشود
دخترک معصوم است
لحظه ها
هرم نفسها
دوستت دارم ها
قرنها طول ميکشند ولی گویی لحظه ای بیش؛ از آنها نمیگذرد
دخترک معصوم است
اين بار گناهش نوشتن است
و بهای آن يک سينه خالی

به انتهای کوچه يادها ميرسم
و دخترک زخمی ای را ميبينم
به دری تکيه داده
که هر آن بيم لغزش آن ميرود
دخترک زخمی ست
او معصوم است
به او مينگرم که به زخمش مينگرد
ميگويد زيباست نه؟
و من به دنبال جوابی برای او در آينه ی خود مينگرم
و دختری را ميبينم
زخمی و معصوم
میپرسم
تو کیستی؟
و او آرام به آینه اشاره میکند!
+ Persian Girl ; ٢:۳۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳۱ شهریور ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

سياوش

امروز از صبحش با شادی شروع کردم؛ولی همه روز يه درد نهان داشتم؛شاد بودم ولی حس ميکردم که ناراحتم؛صورتم شاد بود ولی چشمهام چيز ديگه ای ميگفت؛اول يه دوش گرفتم و بعد هم موهام و سشوار کشيدم که متاسفانه مثل هميشه ريده شد؛به هر حال بعد از اون اومدم آنلاين و با يکی از دوستای قديميم يه کم گپيدم؛واقعا به اين چت نياز داشتم؛اينکه آدم يه همدرد داشته باشه خيلی خوبه؛آخرهای چتيدنم بود که مامانم عصبانی اومد و گفت که ماشين و دزديدند و کلی تلفن و ورداشت تا خودش دی سی شد و کلی هم به من غر زد که چرا انقدر تلفن مشغول بود؛به هر حال به نظر من با مزه بود که ماشين و دزديدن چون دقيقا رو به روی دانشگاه يو اس سی اين اتفاق افتاد؛بعد از اون من ديگه آنلاين نشدم و به دوستم زنگ زدم؛دوستم هم کلی همچين بدو بدو کرد که ببينه با کی ميتونيم بريم که آخرش انقدر من گفتم بابا جان با کازينمون ميريم که بلاخره دست برداشت؛بعد مامانم اينا اومدن با ماشين يکی از دوستامون و قرار شد که بابام ما رو برسونه؛ميدونيد من از اينکه با بابام برم بيرون خوشم نمياد؛بابام از مامانم خوشتیپ تره ولی کلی به اين و اون گير ميده و اعصاب من هم خش خشی ميشه؛خلاصه من هم تا اومدم آماده شم ساعت شده بود شش و نيم و کنسرت هم که دو ساعتی با ما فاصله داشت و مامانم هم در حال غر زدن؛اصلا اونطوری که ميخواستم نشد ولی بد هم نشد؛بعد از اينکه وارد شديم؛به محض اينکه وارد شديم همه چشمها چرخيد به طرف ما؛اعصابم داشت داغون ميشد؛بعد از اينکه وارد شديم به خاطر همون نگاه ها بود که من سر دردم ادامه داشت؛ولی وقتی که سياوش قميشی شروع کرد؛وای خدا اين بشر عجب صدای وسيعی داره؛من فقط چشمام و بسته بودم و باش بعضی اوقات زمزمه ميکردم؛وای که چه صدای محشری داره اين؛همه اون آهنگهايی که دوست داشتم و خوند و بعد که آنترک شد؛اون خانمها که کنار ما نشسته بودند پرسيدن که ما افغان هستيم يا ايرانی؟؟!!!!!!!!!بعد هم ديگه رو بوسی و ...؛خانمه که اين سوال و پرسيد اول من سرم و که پايين گرفته بودم بلند کردم و گفتم که ايرانيم؛بعد خانمه هی شروع کرد که چه دختر نازی و ...؛بعد هم به مامانم گير داد که چقدر مامانم خوشکله؛خلاصه بعد از اون کلی بم گفتن که بم افتخار ميکنن و از اين چرت و پرتها؛تو آنترک چند لحظه حالم خيلی بد شد خواستم برم دست شوی که ديدم يکی داره اسمم و داد ميزنه برگشتم ديدم ا؟!م هست؛من موندم آخه قرار نبود بياد؛خلاصه کلی بغل و .... و بعد هم رفتيم و نشستيم؛وای که آخر کنسرتش چقدر باحال شده بود اين سيا جون؛يه کرم پشت يه پيانو با يه صدا؛نميدونم چرا احساس ميکردم که صداش داره قلبم و ميلرزونه؛بعد هم که کنسرت تموم شد با زهم سرم درد ميکرد؛ولی وقتی که برگشتيم خونه حالم بهتر شد؛بعد که خودم و تو آينه ديدم گفتم اوووووههههه؛آب خودم جاری گشت؛آخه ميدونيد من چشمهام خودشون خط دارن برا همين هيچوقت مداد نميکشيدم ولی امروز تصميم گرفتم که بکشم و کلی آب آور شد؛تو کنسرت جلومون دو تا دختر و پسر نشسته بودن که کلی با ديدنشون حال کردم و زخمم وا شد؛به هر حال من ديگه زخمی نميشم؛بوی ادکلنها و عطر های مختلف؛آدمای جور واجور که فقط نوک دماغشون و ميبينن؛آدمای عاشق؛آدمای انسان؛آدمايی که خيليهاشون نميدونن کين و خيليها هم ميدونن؛آدمای دلشکسته؛آدمهای گمشده؛همه جور آدمی بود ولی جالب اينجا بود که همه اين آدمها همسن و سالهای من بودن از پونزده شونزده بگير تا بيست و پنج و بيست و شش و ...؛آدمهای سرد و گرم چشيده زياد نبودن؛وای اين کنسرت آخر هفته ای که همش بد بود يه جورايی مرهم بود؛بعد که برگشتيم خونه يه چيزی تو مايه های شير پاککن؛يه چيز تو مايه های پنبه و بعد خطهای سياه و رنگهای قرمز که از رو من پاک میشن و یه جا دیگه رد پا میذارن. هنوز بوی عطر پیور الفاید سانگ و میدم و هنوز هم قلبم داره میلرزه.
راستی يه دانشجو برای پايان نامش احتياج به يه کم کمک داره؛يعنی ميخواد که يه سری سوال و آدمهايی که هر از چند گاهی ميان تو دنيای مجازی براش جواب بدن؛اگه خواستين کمکش کنيد به اينجا برين و سوالاش و جواب بدين.
بابابزرگم هم نميدونم چرا اسم وبلاگش وعوض کرد.گرچه هر دوشون يه معنی و ميدن؛پسر/ دختر بابالنگ دراز که حالا شده جوتی؛هر دو يکين نه؟راستی این تبلیغ پرشین بلاگ چقدر زشته اصلا خوشم نمیاد نمیشه ورش داشت؟؟میگم این چیز مشکیه بالای پرشین بلاگ برا چیه؟
ا وا؟؟؟!!!یادم اومد روز پدر و به بابام تبریک نگفتم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؛میدونید من ممکنه آدمی باشم که تو خیلی چیزها شک داشته باشم ولی اینکه از علی خوشم میاد توش شک ندارم؛اینقدر من این حضرت علی و علی نامها رو دوست دارم که نگو؛چراش و نمیدونم.
راستی امروز یه نامه از ایران داشتم که هنوز وقت نکردم بخونمش.

زندگی آسونه.
+ Persian Girl ; ۱:٢۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳۱ شهریور ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

عدد!!!!

سلام
وای همين الان خبر دار شدم که ماه پيشونی.....؛راسته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!البته من این و چند جا دیدم ولی تا وقتی که تو وبلاگ حسین درخشان دیدم باورش نکرده بودم؛این هفته کم خبر شنیده بودم این هم روش؛
امروز صبح که ميخواستم از خواب بلند شم به ساعت نيگا کردم؛يه عدد نشونم داد؛بعد که قرار شد تا مدرسه پياده برم وقتی نزديک مدرسه رسيدم بازم يه عدد ديدم؛پلاک مدرسمون يه عدد بود؛بعد که وارد شدم؛لاکرم يه عدد بود که با يه عدد ديگه باز ميشد؛بعد از اون کلاسم يه عدد بود؛معلم يه عدد داد و گفت که اندازه اين عدد دور جيم(زمين فوتبال)بدويد؛بعد از اينکه به اندازه اون عدد دويديم؛معلم يه عدد بم گفت که مثلا ميگفت چقدر من سرعت داشتم؛بعد معلم به ساعتش نيگا کرد؛يه عدد ديد و گفت که ميتونيد بريد و لباسهاتون و عوض کنيد؛لاکر دخترها يه عدد داشت که توش پر بود از کمدهايی که هر کدومشون يه عدد داشتن و با يه عدد ديگه باز ميشدن؛بعد از اون ميخواستم برم سر کلاس؛بش ميگفتن زنگ اول؛باز هم يه عدد؛تو کلاس اولين چيز اين بود که يه عدد گفتند که اسم امروز بود؛بعد از اون باز هم معلم به چند تا عدد اشاره کرد و گفت که امروز برناممون اينطوريه؛معلممون بمون يه عدد گفت و گفت اندازه اين عدد وقت داريد که يه جرنال بنويسيد و بعد هم يه عددی شد که اون عدد باعث به پايان رسيدن يه عدد ديگه شد؛عدد بعدی که اومد معلم تاريخ که نصف درسهايی که ميده توش عدد هست يه سری عدد گفت که قرار شد اون عددها بگن ما چقدر درس خونديم؛بعد از اون از همون عددها بمون گفت و قرار شد که پروژمون و تا تموم شدن اون عددها تحويل بديم؛باز هم يه عدد ديگه رفت و يه عدد ديگه اومد؛عدد بعدی که اومد رفتيم تو جيم که البته اون جيم هم يه عدد داشت؛بعد از اون هی عدد آدمها رو خوندن و معرفيشون و کردن؛عدد فوتباليست ها؛رقصنده ها؛چيلرها؛ ساکر بازی کنها؛بسکت باليستها؛....؛همشون يه عدد داشتن؛بعد که هی عددها اومدن و رفتن باعث شدن که يه عدد ديگه تغيير کنه؛تو کلاس بعديم که باز هم يه عدد داشت يه امتحان داشتيم پر از عدد؛هی عددها رو بايد کوچيک و بزرگ ميکرديم؛جالبه هميشه اونها ما رو ميگردوندند و بمون ميگن چی کار کنيم اونوقت ما خيلی راحت اونها رو عوض ميکرديم؛بعد از اون يه مقدار عدد گفتن که بايد اندازه اون عدده کاغذ ميداديم تا غذا بگيريم و بعد از اون هم با اومدن عدد ديگه رفتيم سر يه کلاس ديگه که پر بود از عدد؛تو اون کلاس از اول همينطوری گفتند که بايد اين عدد و اينکار کنيد و اين عدد و اونکار؛با اين تفاوت که اينجا عددها همشون ميدونستند که کجا و چه شکلی بايد باشن؛ولی اين دونستنشون به خاطر اين بود که ديگه هيچی نميدونستن؛بعد از اون با اومدن يه سری عدد من هم سوار يه ماشين که فقط چند تا عددش اون و با بقيه ماشينها متفاوت ميساخت شدم و از جاهايی که روشون عدد نوشته شده بود گذشتم به خونه ای که با يه عدد مشخص شده بود رسيدم؛بعد از اون غذايی خوردم که با يه عدد مشخص شده بود که چقدر چاقم ميکنه و بعدش هم رفتم بازار و در ازای هر چيزی که ميخواستم به اندازه يه سری عدد کاغذ دادم و به ساعتم نيگا کردم و يه عدد ديگه ديدم و برگشتم خونه و با کلی عدد سر و کله زدم.
از صبح تا شب فقط با عددها سر و کله زديم؛همش اين عددها بودن که ما رو به جلو بردن و مردم هم انقدر اين عددها رو قبول کردن که همين عددها هستند که براشون زندگی و معنا ميکنه؛همين عددها هستند که بشون ميگه که چقدر ما زندگی کرديم؛درحاليکه اين عددها هميشه اشتباه هستند.
ايکاش بعضی اوقات فقط برای تنوع عددها رو کنار ميذاشتيم؛جالب اينجاست که اگه بخوايم اين کا رو هم بکنيم مثلا ميگن برای يک روز عددها رو کنار ميذاريم يعنی باز هم يه جوری بشون وابسته هستيم؛چقدر باحاله؛ما خودمون اونها رو ساختيم و اين ما هستيم که بشون وابسته شديم.
عددها همه چيز و ميشمرن غير از دوست داشتن و اين نشون ميده که دوست داشتن از بودن بيشتر ارزش داره؛ما بودنمون به يه عدد بنده ولی دوست داشتن به يه عدد بند نيست.
وای خودم قاط زدم اينقدر عدد عدد کردم.
+ Persian Girl ; ٩:٤۸ ‎ق.ظ ; شنبه ۳٠ شهریور ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

زخمهای من خوب شد

سلام
ميدونی الان يه ايميل از اون داشتم؛بم گفته بود که نفهميده من چی گفتم؛حالا که اون نميفهمه من چی دارم ميگم پس من هم اصلا اهميت نميدم که اون چی دلش ميخواد فکر کنه؛به من چه؛من اينم که هستم؛ولی ديگه اونجا نمينويسم چون پر از درد شده؛منم آدمی نيستم که هی بخوام زخمهام و ببينم ؛اون وبلاگ هم همش بم یه فلش میزنه که برم زخمام و ببینم؛حالا هم رو زخمهام و پوشوندن که کسی نبينه فقط بعضی اوقات روش و ور ميدارم که حواسم باشه ديگه زخمی نشم؛الان هم تو مدرسم و يه عالمه از دستش عصبانی؛انقدر عصبانی که نگو؛ميخواستم براش نامه هم بفرستم امروز ولی نميدونم که ميفرستم يا نه؛باورم نميشه!!!!!!!!!!!!!!!به من گفت که اصلا نميفهمه من چی ميگم؛ولی از اينکه صادق بود خوشم اومد؛از اينکه بالاخره فهميد که نميفهمه چی ميگم خوشم اومد؛از اينکه زخمی شدم خوشم اومد چون زخم من يه مرهم برا زخمهای اون ميشه ؛زخمهايی که نميدونست مرهمش و از کی غير از من بايد بگيره.
به هر حال باز هم ميخوام خودم بشم؛همون که بودم؛از همين الان هم شروع ميکنم؛همين الان هم شروع ميکنم به چرت و پرت گفتن:
امروز صبح پياده اومدم مدرسه و اون هم کافی نبود چون بايد برای زنگ ورزش هم ميدويديم؛بعد از اون هم کلاسها طبق معمول گذشتند؛غير از اينکه امروز يه پپرالي مسخره داشتيم؛يعنی اولين پپرالی در طول سال بود؛امروز دو تا تست هم داشتم؛سر کلاس علوم هم وقتی داشتم ميگفتم که من از برادر يکی بدم مياد جمله من اينطوری بود: آی هيت هيز برادر
بعد جمله ای که يکی از بچه ها فکر کرد من گفتم اينطوری بود: آی هيت هيز باد
از اونجايی که باد هم بسيار معنيه بدی دارم کل کلاس هواسشون رفت به باد يارو و کلی خنديدن و اين من بودم که هی سرخ و بنفش شدم و هی داد ميزدم که بابا من گفتم برادر و نه باد فقط يه اشتباه لپی بوده؛حالا بيا و درستش کن؛الان هم تو مدرسم و بقيش و وقتی که رسيدم خونه و شب شد مينويسم.
فکر کردی من خيلی زخمی شدم؛آره دردم اومد خيلی هم دردم اومد ولی من زود خوب ميشم ؛به هر حال اين من هستم باز هم خودم شدم؛بدون درد.توی اين بدون درد شدن بايد از همه کسايی که کلی بام همدردی کردن و برام تجربه های خودشون و گفتن تشکر کنم؛مخصوصا از اونی که گفته بود اينکه انقدر زود رفتم يه ضعف بزرگ بود؛تاحالا اين ضعف و کشف نکرده بودم از اينکه حالا کشفش کردم خوشحالم؛ميدونی ايندفعه بابابزرگم پيش حافظ بود وقتی که من ميخواستمش ولی يکی از کرمها يه کم سبکم کرد؛يه عالمه وزن اضافه کرده بودم که بعد از حرف زدن باش يه کم خالی شدم.
الان بی دردم؛بی درد؛سرزنده و يه آدم که يه تجربه ديگه به تجربه هاش اضافه شده؛من از تجربه های گذشته بلدم چه طوری مرحم بسازم گرچه تجربه و خطا رو قبول ندارم.
سلام يک دختر ايرانی.
+ Persian Girl ; ٢:٢٩ ‎ق.ظ ; شنبه ۳٠ شهریور ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

دخترکی که در روز تولدش تنها بود

امروز کلی دلم تنگ شد؛دلم برای تمام کسايی که تو دلم بودن تنگ شد؛امروزی که سالهای پیش اتفاق افتاده بود با امروز امسال تفاوتش مثل سیاه و سفید بود؛میخوام امروز یه داستان بگم؛داستانی که یه موقع یه گوشه این دنیای بزرگ کوچیک اتفاق افتاد داستان یه دختر؛یه دختر که ایرانی هم بود؛پارسال اين موقع تو يه خونه يه مهمونی بود؛مهمونيه برای تولد دختری بود که تازه پانزده سالش شده بود؛تو اون مهمونی همه بودند؛همه اونايی که تو دل دخترک بودن و دخترک هم تو دلشون بود؛همه ميرقصيدن شاد بودن و از همه چی راضی ؛چرا که دخترک پانزده سالش شده بود؛دخترک فقط به رقصيدن فکر ميکرد و رقصوندن؛به اينکه به همه خوش بگذره؛روز بعد از تولدش همه جا صحبت از دخترک بود؛از او ؛حرفهاش و کارهاش و اينکه چقدر تولدش خوب بود؛دخترک بزرگ شد؛چند ماه از تولدش گذشته بود که باز همه دور هم جمع شدن و براش یه جشن گرفتند؛براش یه جشن گرفتن چون داشت از بینشون میرفت؛دخترک رفت؛ هيچکی پشت سرش آب نريخت و به جاش همه اشکاشون و بدرقه راهش کردن؛دخترک که نميدونست این اشکها برا چیه همش میخندید؛وقتی دخترک رفت نمیدونست تنهايی يعنی چی و حالا بعد از رفتن تازه داشت ميفهميد؛اولين بار وقتی معنيش و فهميد که ميخواست با يکی راحت حرف بزنه؛ ميخواست چشماش به يکی بگه که تو قلبش چه خبره ولی هيچکی و نديد؛اونوقت بود که فهميد تنهايی چيه؛دخترک همينطوری هی بزرگ شد ؛بدون اينکه يه لحظه دستش و از دست تنهايی جدا کنه؛تنهايی شده بود بهترين دوستش؛دخترک به هيچکی نگفت که تنهايی بهترين دوستشه و هيچکس هم نفهميد تا اينکه دخترک وارد شانزده سالگي شد؛وقتی دخترک داشت کم کم با پانزده سالگی خداحافظی ميکرد حس کرد که دونه دونه خاطراتش دارن ازش جدا ميشن؛حس کرد ديگه نميدونه دوستی يعنی چی؛حس کرد خيلی تنهاست ؛زخميه؛حس کرد که نياز داره يه کاری انجام بده؛حس کرد قلبش اينقدر بزرگ شده که دلش تنگ شده؛دخترک حس کرد که ديگه هيچکی و نداره که باش حرف بزنه؛حس کرد که همه يه جورين؛حس کرد که دنيا بده؛تيرست؛حس کرد که داره بش ظلم ميشه؛حس کرد که همه چیز به سرعت یه الکترونه که همینطوری داره دور هسته میچرخه ؛حس کرد که حال نداره؛دخترک غمگين بود شايد برای اولين بار توی عمرش بود که واقعا غمگين بود؛واقعا ميفهميد که اين حس چيه؛دخترک به اطرافش نيگا کرد؛يادش اومد که سال پيش همين موقع انقدر اطرافش شلوغ بود که وقت نمیکرد فکر کنه ولی الان تنها نشسته بود و تنها موجود زنده ای که روبروش بود يه دنیا بود که همش مجازی بود؛اومد و وارد اون دنیا شد؛دخترک ناراحت بود؛ميخواست مثل همه سالهای پيش دوستاش و ببينه که براش تولدت مبارک ميخونن ولی هيچکی نبود؛دخترک تنها بود؛از دنيای مجازی و دوستای مجازيش ديگه حالش به هم ميخورد؛دخترک بلد نبود حتی گريه کنه؛دخترک میخواست با یکی حرف بزنه؛کرمها اومدن ولی دخترک اینقدر با کرمها راحت نبود که بشون بتونه همه چيز و بگه؛بعد از اون بابابزرگش اومد؛دخترک اينقدر بابابزرگش ودوست داشت که نميخواست ناراحتش کنه ولی بابابزرگ اينقدر حرف زد و حرف زد تا اينکه از چشمهای دخترک يه چيزی جاری شد که با جاری شدن اون هر چی غصه و تنهايی بود آروم آروم اومد بيرون؛میخواست پرواز کنه بال هم داشت ولی از گم شدن ترسید پس فقط ارتفاع گرفت و از اون بالا همه چی و نیگا کرد؛دخترک به بابابزرگش یه قول داد که نمیخواست هیچکی بفهمه که اون قول چیه؛دخترک ديگه اونقدر ناراحت نبود؛بابابزرگش يادش داده بود که چه شکلی مرهم زخمهاش و پيدا کنه؛دخترک بايد حالا کم کم با دنيای پانزده سالگی خداحافظی ميکرد؛دخترک هيچوقت نميگفت خداحافظ ولی اين دفعه سرش وبالا گرفت و داد زد پانزده سالگی خداحافظ!!!!!دخترک ميدونست که ديگه هيچوقت لذت اين و که پانزده سالش باشه نميتونه بچشه؛دخترک حالا داشت وارد يه دنيای جديدي ميشد؛دنيايی که ازش ميترسيد؛از آدمهاش وحشت داشت و فکر ميکرد که پر از نيرنگه؛دخترک سفيد بود؛پاک بود ؛نميخواست پانزده سالگيش و از دست بده؛دخترک داشت بزرگ ميشد و اين خانووم شدن اينقدر سريع اتفاق می افتاد که وقتی به خودش آمد ديد ديگه پانزده ساله نيست؛دخترک تنهايی را حس کرده بود؛ دخترک حالا ميدانست که تنهايی در مقابل خيلی چيزهای ديگر ناچيز است؛دخترک ميرفت تا آينده ای را بسازد که از آن اطلاعی نداشت و همين او را خوشنود ميساخت؛دخترک فکر کرد اگه بابابزرگ نبود چيکار ميکرد؟تا آخر عمرش گريه کردن و ياد نميگرفت؟؟؟؟؛دخترک قصه های بابابزرگش يادش ميومد و احساس ميکرد که داره حالش بهتر ميشه؛فکر کرد که ديگه وقتشه لباس پانزده سالگيش و از تنش دربياره و اون و بذاره تو صندوقچه خاطراتش؛پانزده سالگيش تموم شده بود با همه خوشيهاش؛دخترک يه لحظه فکر کرد و بعد به اين نتيجه رسيد که پانزده سالگی قشنگترين سال زندگيش تاکنون بوده؛دخترک تو اين سال دلشکسته بود و دلشکسته شده بود؛دوست داشتن و تجربه کرده بود و اجازه داده بود که دوستش داشته باشن؛شلوغی رو ديده بود و تنهايی و درک ميکرد؛دخترک ميخواست بنويسه؛يه جا که هيچکدوم از آدمايي که دخترک و اونطور که هست نميشناسن دستشون به اونجا نرسه؛دخترک زندگيش ميخواست عوض شه ولی خوشحال بود؛خوشحال بود که لذت پانزده ساله بودن و چشيده بود.
دخترک خوشحال بود که بالاخره داشت ميرفت که خودش و پيدا کنه؛دخترک خوشحال بود که کسانی که دوست داره و دوستش دارند هنوز دارن از يه آسمون تنفس ميکنن که دخترک هم همون آسمون و داره؛شايد يکی از نفسهای دخترک آغشته به بازدمهای کسايی باشه که دوسشون داره و دوسش دارند.
دخترک خوشحال بود که يک دختر ايرانی باقی مانده بود.
+ Persian Girl ; ٩:٥٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٥ شهریور ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

من

نميدانم بودن خود را با چه معنا کنم؛زمانی ميخواستم بودنم را با خانواده دوستان و وابستگيهايم معنا کنم؛ولی دير زمانيست که ديگر هيچ يک از آنها مرا معنا نميکنند؛دير زمانيست که ديگر خواندن چکاوکها برايم معنا ندارد و خيلی وقت است از بیدار کردن جير جيرک ها ترسی ندارم؛ديگر ستاره ها آنقدر نزديک نيستند که بتوانم آنها را بچينم و خيلی وقت است که ديگر رد پای ماه را در کوچه مان نميبينم؛بوی گل سرخ را فراموش کرده ام و خورشيد را نميبينم؛روز است ولی خورشيدی در کار نيست!نميدانم ميتوانم خود را و دنيای خود را بفهمم يا نه؛در جستجوی خود در خود هستم و تاکنون در بهای آن رد پای ماه و ستاره ها و خورشيد را از دست داده ام ولی هنوز من کيستم را پاسخ نداده ام؛گاهی فکر ميکنم من در دهان يک مار بو آ زندگی ميکنم و منتظرم که او مرا حضم کند؛گاهی تنها جوابی که به ذهنم ميرسد اين است که من يک دختر ايرانی هستم و گاهی به خود ميگويم من من هستم و همين کافيست؛ولی من بودن بي آنکه بدانی من کيست خيلی سخت است.در دنيايی که پر است از نيرنگها و بايد ها و نبايد ها بايد بدانم من کيست و آنوقت است که ميتوانم بودن خود را در دنيايی که هيچ از آن نميفهمم معنا کنم ؛دنيايی که انسان بودن در آن با انسان بودنی که من ميشناسم متفاوت است؛دنيايی که چشمها هر چه که نميخواهند هم ميبينند و قلبها هميشه يخ زده هستند؛دنيايی که عشقش فقط در افسانه هايش است و کودکانش هرگز کودکی را تجربه نميکنند و بزرگانش هرگز جوانی را.
به دنبال من هستم و هر گاه آن را پيدا کردم به همگان خواهم گفت که من کيستم.

يک دختر ايرانی هنوز هم تو بلاگ اسپات مينويسه.
+ Persian Girl ; ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳ شهریور ،۱۳۸۱
comment نظرات ()

بی شرح

برای اينکه کمی٬حتی اگر شده کمی زندگی کرد٬ دو تولد لازم است؛تولد جسم و سپس تولد روح.هر دو تولد مانند کنده شدن هستند.تولد اول بدن را به اين دنيا می افکند و تولد دوم روح را به آسمان بی فرستد.تولد دوم من زمانی بود که تو را ديدم.......

آدمی هر چه بيشتر به روشنايی نزديکتر شود٬ تاريکی درون خود را بيشتر ميبيند.

مرگ مانند زندگی٬ ضرب آهنگها٬ فصل ها و نمو خودش را دارد.

همواره به دنبال آن هستم که در همه چيز٬حتی در بدترين ها بخشی قابل تمجيد و ستايش بيابم.

بهترين مادرها تمام وجودشان را ميبخشند و ميروند.

چشمها و صدا در بدن بيش از ساير اعضا به روح نزديک هستند.

من به خود ميگويم که اين انسانها٬حتی با احساس ترين شان٬حتی سرگردانترينشان در انديشه٬ آری حتی معروفترين و دانشمندترين شان هم نتوانستند آگاهانه يا غير آگاهانه از اين غريزه فرار کنند.غريزه ای کودکانه و ساده : نوشتن به منظور جبرانِ جبران ناپذير.

بايد مانند کنه در برابر هر آنچه درباره ی مرگ ميدانم مقاومت کنم.

من تو را دوست دارم٬پس تو به من مديون هستی٬من تو را دوست دارم٬ پس من به تو وابسته هستم٬ پس تو از طريق اين وابستگی به من متصل هستی. تو وابسته ی وابستگی من هستی و بايد در همه زمينه ها مرا ارضا کنی و چون در همه زمينه ها مرا ارضا نميکنی٬پس در هيچ زمينه ای مرا ارضا نميکنی و من به خاطر همه چيز و هيچ چيز از تو دلگير هستم.چرا که من به تو وابسته هستم و ميخواهم که ديگر وابسته نباشم.


راستی من هنوزم تو بلاگ اسپات مینویسم. الان هم اینجا این و گذاشتم که اینجا یوزرنیمم و از دست ندم.
خوش باشيد.
+ Persian Girl ; ۳:٢۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٧ شهریور ،۱۳۸۱
comment نظرات ()