یک دختر ایرانی

هر چه را بخواهيم به دست مياوريم

سلام
میدونید نمیدونم باور دارید یا نه که آدم هر چی بخواد براش اتفاق میوفته؛ و وقتی که انسان واقعا چیزی و بخواد همه کائنات دست به دست هم میدهند که آدم به خواستش برسه. ممکنه خیلیا این وقبول نداشته باشن ولی من دارم. اینکه از کی این باور در من به وجود اومد برمیگرده به وقتی که ۱۲ تا ۱۵ سالم بود؛ همه چیز از یه شب شروع شد؛ یه شب تو جواهرده(يکی از ده های رامسر که اطرافش فقط کوه است)، اون شب همه خانواده مامانم اينا که معمولا سالی ۱ الی ۲ دفعه من ميبينمشون، اونجا بودند و دختر عموی مامانم کمی از يوگا حرف زد و گفت که ميخواد چند نفر و هیپنوتيزم کنه.اون شب گذشت ولی برای چند سال من وارد يک دنيای جديد شدم؛ دنيايی که خيليها بش ميگن ماوراءطبيعه.وقتی برگشتيم تهران رفتم و چند تا کتاب گرفتم با عنوانهای مختلف که چگونه هیپنوتيزم کنيم و از اين نوع کتابها؛بعد از يه مدت کوتاه هر کسی که ميومد خونمون و به زور ميبردم و ميگفتم که ميخوام هیپنوتيزمت کنم و البته اين فقط محدود ميشد به اينکه يه چيز تکون خور ميذاشتم و ميگفتم انقدر بش نگاه کنن که خسته بشه چشماشون و هميشه هم با خنده و شوخی و مسخره بازی ميگذشت.
بعد از يه مدت به کلاس تئاطر رفتم؛ من تو کلاس کوچيکترين شاگرد بودم و بعد از من کمترين سن ۱۸ بود،برای همين تو اين کلاس وحشتناک ساکت بودم؛يه دختری تو کلاسمون بود که تقريبا ۲۵ سالش بود نميدونم چه جوری من بلند شدم و بی مقدمه رفتم پيش دختره و ازش پرسيدم:شما هیپنوتيزم يا يوگا يا يه همچين چيزايی کار ميکنين؟ اون دختره اینطوری موند و بعد ازم پرسيد که چرا اين سوال و ازش کردم؟راستش نميدونم واقعا جوابهايی که اونوقت به اون دختر دادم از کجا اومدن؛ ولی يادم مياد که يه چيزايی تو مايه های چشماش بش گفتم و بعد هم اون دختر شروع کرد به تعریف کردن ماجرای زندگیش و اینکه یه دفعه یک مرد هندی معلوم نیست از کجا وارد زندگیش شد و شریک باباش شد و به اون دختر گفت که قدرت خاصی در اون وجود داره و شروع کرد به اون دختر درباره نیروی درونیش گفتن تا اینکه اون دختر نامزد کرد و اون هندیم که حس کرد نامزد دختره از اون زیاد خوشش نمیاد یه روز خداحافظی کرد و برای همیشه رفت؛ اون دختر مسلمون بود و مسلمونا(که من هم تو شناستنامه یکی از اونا هستم)به امام ۱۲ اعتقاد دارند؛ کسی که می گویند زنده است ولی غیر قابل دیدن؛ اون دختر میگفت که امام زمان یا همون ۱۲ رو هم دیده و خیلی چیزای دیگه و جالب این بود که درست بعد از اینکه من از اون دختر اون سوال و پرسیدم همه کلاسهای تئاطرم یه جوری تق و لق شدو معلم دیر میومد یا اصلا نمیامد و کلا همه چیز دست به دست هم داد که ما بیشتر با هم آشنا بشیم.بعد از اینکه چند جلسه ما با هم صحبت کردیم و اون یک مقدار به من اطلاعات درباره یوگا و کارهای تمرکزی و هیپنوتیزم و قدرت موجود در هر انسانی داد کلاسها به طور خیلی غیر منتظره ای تعطیل شدند و من هم دیگه از اون دختر هیچ خبری ندارم. حالا که فکر میکنم میبینم که اون دختر بیشتر مثل یک پیام میموند؛ یه آدم زود گذرکه اومد یه چیزایی بم یاد داد و بعد هم برای همیشه رفت.
بعد از اون بعد از ۱۵ سال یکی از دوستای مامانم با مامانم تماس گرفت و ما رو خونشون دعوت کرد و از قضا برای اون دوست مامانم یه مهمون سر زده اومد؛ منم طبق معمول به اونا گفتم که بیان بذارن من هیپنوتیزمشون کنم(البته تو اتاق و دور از چشم مامانم اینا)و اون دختره گفت که برادرش یوگا کار میکنه و بهش گفته که یه نیرویی تو این هست که زود هیپنوتیزم میشه و کلا برادرش از اونا بود که تو یوگا از سطح زمین ارتفاع میگرفت و ......
اون روز شاید اولین بار بود که من تو زندگیم تونستم یکی و هیپنوتیزم کنم البته هیچ کاری نکردم فقط احساسهای سنگینی و اینا به دختره دست داد و بعد هم مامانم اومد و کلی دعوامون کرد.بعد از اون هم همه چی دست به دست هم داد که ما دیگه اون دوست مامانم و نبینیم و فقط از طریق تلفن با هم ارتباط داشته باشیم.
علاوه بر اینا خیلی چیزای دیگه هم اتفاق افتاد که به من کمک کرد یه کم نزدیکتر برم.
برای همینه که میگم آدم هر چی بخواد همه کائنات دست به دست هم میدهند که اون شخص اون و به دست بیاره.همونطور که برای من از همون شب تو جواهرده همه چیز دست به دست هم دادند به نحوی واقعا عجیب و باور نکردنی چون من ،دختر عموی مامانم رو هم بعد از اون مسئله و رسوندن پیامش تا یک سال ندیدم.همه چیز عجیب بود ولی واقعا اتفاق افتاد.مثل یک طناب پاره میموند که هر کی یه گره به اون طناب میزد و میرفت تا اینکه اون طناب پاره خواست که یک جا اون و تموم کنه و همینطور که همه چی دست به دست هم داد که اون طناب ساخته شه از دوباره همه چی دست به دست هم داد که اون طناب ساختنش و متوقف کنه چرا که صاحب طناب که یک انسان بود اینطور خواسته بود.
امیدوارم هر چی میخواین به دست بیارید.
+ Persian Girl ; ٢:٢٦ ‎ق.ظ ; جمعه ٤ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()