یک دختر ایرانی

یک بعد از ظهر نه چندان خوش

سلام
وقتی برگشتم خونه يه کم کتاب خوندم و بعد بابام و برادرم رفتند بيرون.مامانم هم تو اين ديار غربت فکر کرد که احتياج داره يه دين داشته باشه ؛يه روسری سرش کرد و رفت مسجد؛ يعنی مسجد نه يه جايی که مردم توش دعا ميخونند چون مامانم اعتقاد داره؛ مهم دعا کردن است و حتی ممکنه که مامانم بره تو کیلیسا دعای مسلمونی بخونه؛ به هر حال من که دین ندارم پس به من چه؟بعد از اون بابام اینا برگشتند و بعد بابام با ایران تماس گرفت؛ مامانبزرگم گفت که برای عموم رفتند خواستگاری؛عموی من تو انتخاب همسر خیلی حساس و بر خلاف عقیده من خیلی خیلی به خوشگل بودن همسرش اهمیت میده و یه زمانی یکی و به حد جونش دوست داشته و یه مدت با هم دوست بودند که بعد از اینکه مامانبزرگم اینا میروند خواستگاری خانواده اون دختر با بی احترامی جواب رد میدهند، البته من چیزی یادم نمونده از اون وقت جز یه خاطره مبهم تو اتاق عموم که داشت گریه میکرد و با تلفن(به احتمال قوی با اون دختر) صحبت میکرد و تو دود سیگار تصویرش تقریبا محو بود به اضافه یک جا سیگاری بغل تختش که پر شده بود و ریخته بود بیرون؛ و یک دختر کوچیک به اسم پرشین گیرل که اونجا اجازه داشت بشینه چون هیچی حالیش نمیشد.خلاصه مامانبزرگم میگفت که اینا رفتند خواستگاری و بعد از اینکه عموم با دختره حرف زد دختره گفت که قصد ازدواج نداره؛ عموم هم عصبانی شد نه همچین و بلند شد و گفت: شما که قصد ازدواج نداشتید چرا ما رو کشوندید اینجا؟ بعد هم به مامانبزرگم اینا گفت که بلند شوند که برگردند خونه؛ خیلی خوشم اومد ازش؛ میدونید این عموم یه طورایی خیلی تو داره ؛ من همه دوست دخترای عموهای دیگم و میشناختم و خلاصه یه عالمه با هم درد و دل میکردیم؛ ولی با این عموم فقط میرفتم ساعت ۳ یا ۲ شب قدم میزدم و معمولا هم هیچی نمیگفتم؛ یه طورایی با دلش ارتباط برقرار کردن خیلی سخته؛ دوستاش هم انقدر عتیقن که حد نداره(البته بیشترشون)من که هر بار باشون رفتم بیرون کاری نکردم غیر از ضایع کردنشون.
به هر حال مثل اینکه قسمت نبود که ما حداقل به خاطر عروسیه عمومون بیایم ایران.
بعد از اون دوباره بابام با بابابزرگم اینا صحبت کرد که یه دفعه داد زد و گفت کدوم؟؟؟؟بعد با همون داد و بهت زدگی پرسید کی؟چه جوری؟بعد هم بلافاصله گفت ص(همسرش)چی کار میکنه؟
بله؛ فرشته ها دلشون برای یکی از دوستای صمیمیه بابام اینا تنگ شد و اون و برای همیشه پیش خودشون بردند.
بعد از اون بابام خواست با خانواده اون شخص تماس بگیره و تسلیت بگه؛ تا با همسرش صحبت کرد یه دفعه بغضش ترکید و شروع کرد هق هق کردن طوری که من که تو اتاق داشتم بابا کرم میرقصیدم ترسیدم و اومدم بیرون.بعد مامانم تلفن و گرفت و یه چیزایی گفت؛میدونید جالب این بود که هم مامانم هم بابام هیچ کدوم از کلمه مرگ یا فوت یا یه همچین چیزایی استفاده نکردند و از جمله هایی مثل چه جوری شد آخه استفاده کردند؛ انگار میترسیدند.
میدونید این دوست بابای من همیشه از میرگش میترسید و یه عالمه به سلامتی خودش اهمیت میداد.مامانم اینا وقتی ما ایران بودیم معمولا زیاد سفرهای خارجی میرفتند و من و برادرم پیش خالم اینا(که اونها هم اکباتان هستند)میموندیم و معمولا هم مامانم اینا با این خانواده میرفتند مسافرت؛ حتی سفر مکه مامانم اینا با اینا بود؛ یعنی یک ماه با هم زندگی هم کردند علاوه بر اون وقتی که ما ایران بودیم؛ بابام و بابابزرگم اینا با یه عده از دوستاشون بر اساس یک رسم قدیمی شبهای پنجشنبه و جمعه مینشستند و ورق بازی میکردند و این مراسم به طور دوره ای برگذار میشد؛این شخصی که فرشته ها اون و بردند هم یکی از افرادی بود که تو اون جمع بودند؛اون جمع از زمان قبل از انقلاب یعنی قبل از اینکه بابام به دنیا بیاد وجود داشت؛ بعد از گذشت زمان بعضی از بچه های اون جمع اومدند و کنار باباهاشون بازی کردند که در این میون بابای من یکی از اون بچه هایی بود که همیشه با بابابزرگم بود؛بقیه عموهم تفریح های خودشون و داشتند.خلاصه بابای من و کلا بچه های بابابزرگ من با بچه های دوستای بابابزرگم اینا با هم بزرگ شدند؛ بهترین دوست بابابزرگم بیشتر از ۵۰ سال بود که با بابابزرگم دوست بود و علاوه بر این همسایه هم بودند و همیشه با هم بودند؛ تا اینکه یه روز فرشته ها دلشون برای این آدم تنگ شد و اون و بردند؛ بابابزرگم شکست؛ خورد شد؛ ۱۰۰ سال پیر شد؛و همینطور هم مامانبزرگم.دختر آقا ر (همونی که رفت پیش خدا) داد میزد و میگفت که از این به بعد به کی بگه بابا؟؟؟؟بعد هم میگفت که به بابابزرگ من خواهد گفت بابا.
الان من دیگه اینجا جا ندارم که بنویسم؛ بقیش و تو نوشته بعدی مینویسم.
بعد از اینکه آقا ر یه جای بهتر رفت و ما رو ترک کرد؛ اون جمع تقریبا به هم خورد و هنوز ۱ سال از رفتن آقا ر نگذشته بود که یکی دیگه از آدمای خوب از دست ما؛ آدمای بد؛ راحت شد.
هر دو تای اینا هم آقای ر هم اون یکی آدم خوب ؛ خیلی ثروت داشتند و خیلی هم ثروت گذاشتند و از لحاظ مالی هیچی کم نداشتند ولی آیا این باعث شد که یه کم بیشتر پیش ما بمونن؟؟؟؟؟؟؟؟یا اینکه این باعث شد که بتونن مرگ و بخرن؟؟؟
تو ایران خیلی چیزا خریدنی؛ حتی میتونی یکی و بخری که بت بگه دوست داره؛ ولی مرگ و هیچکی نمیتونه بخره؛ وقتی قرار باشه بیاد؛میاد؛بعضی اوقات در میزنه که اگه راش ندی انقدر سنگ میکوبه پشت در تا راش بدی؛ بعضی اوقات هم خودش کلید داره و سر زده وارد میشه.
کی باور میکرد که چهارشنبه؛ همین چهارشنبه مرگ سرزده وارد شده و فرشته ها یکی و از پیش ما بردند؟
+ Persian Girl ; ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٧ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()