یک دختر ایرانی

امروز و ديروز

سلام
ميدونيد ديروز يه عالمه کار کردم؛ از اولش اينطوری شروع شد که صبح رفتم مدرسه؛ اينجا اينطوريه که اگر معلم ۱۵ دقيقه اول کلاس نياد ما ميتونيم که مدرسه رو ترک کنيم؛ تا ۱۴ دقيقه اول معلم نيومد و ما هم کم کم داشتيم خودمون و آماده ميکرديم که بريم خونه که يه دفعه يکی از مستخدمهای مدرسمون با ماشينش اومد طرفمون و گفت چرا اينجا وايسادين؟؟ما هم گفتيم مستر نمک نيومده؛ اونم در و برامون باز کرد و درهای مدرسه و بست و بعد هم که رفت؛ يکی از بچه ها فيلم اوشن ايلون که قرار بود نگاه کنيم و گذاشت و ما هم مثل بچه آدم نشستيم فيلم ديدم و بعد ۴۵ دقيقه به آخر کلاس مونده بود که يه ساب برامون اومد؛ ساب هم به ما ۱۰ دقيقه زنگ تفريح داد و بعد هم که فيلم تموم شد بمون گفت که امروز ميتونیم زود بریم و اینطوری شد که ما زود تعطیل شدیم؛ بعد هم که اومدیم خونه اومدن که کیبل و درست کنند و بعد از اون هم یکی یکی مهمونهامون اومدند و همه هی بم گفتند که خیلی لاغر شدم و از این حرفا و کلی هم گفتند که لاغری بم میاد و کلی هم ازم پرسیدند که رژیم میگیرم یا نه؟؟حالا من هر چی میگم که نه هی باور نمیکنن آخرش هم لاغریم و به فشار درسی ربط دادند؛بعد از اون همه رفتند تو يه پارکی که باربی کيو کنند و منم گفتم که من با مامانم ميام؛ بعد از اون هم اومدم آنلاين ولی تا اومدم ميل و اينا رو چک کنم که ديدم يکی از دوستام گفته که بايد يه جايی يه سری چرت و پرت بنويسم و من يه عالمه اون چرت و پرتها رو نوشتم ولی يه دفعه يکی زنگ زد و من دی سی شدم و ديگه هم حال نداشتم که آن شم و برای همين هم تصميم گرفتم که شب اينجا بنويسم.بعد هم تا تلفن قطع شد مامانم اومد و هی اصرار و از اين حرفا که الا و بلا بايد با من بيای منم گفتم چشم؛ بعدم رفتيم همونجا که بابام اينا رفته بودند و ديديمشون؛ اون پسره بود که گفته بودم کوچيکه و ۲ سالشه و من هی قربونش و اينا رفتم؛ اون تا مامانم و ديد گفت هير کات نميخوام(آخه مامانم معمولا موهاش و کوتاه ميکنه)منم بازم هی قربون صدقش رفتم؛ آخه شما که نميدونيد اين چقدر ناز و خوشگل و مامانی و ...است؛ مژه هاش و چشماش و ابروهاش هم که اصلا ايرانی الاصل هستند؛بعد از اون هم رفتيم تا کنار دريا و يه عالمه قدم زديم؛ میدونید من یه دفعه به این فکر افتادم که اگر تو ایران مکانهایی به این قشنگی بود مردم همیشه اونجا بودند و کلا مکان شلوغی میشد؛ ولی اینجا ما تو تمام مدت قدم زنیمون کسی و ندیدیم؛لابد انقدر قشنگی دیدند که دلشون و زده؛شاید هم به خاطر اینه که تو این شهر؛ یعنی پلس وردس؛ بیشتر آدمها سنشون بالا است؛ به هر حال من فقط از طبیعت عکس انداختم؛ میدونید ما که ایران بودیم هر وقت من جواهر ده میرفتم فقط از طبیعت عکس مینداختم(ممکنه که عکسهایی که از جواهر ده انداختم و اینجا بذارم؛اونها رو هم نذارم یه لینک میدم به عکسهایی که یکی از دوستام از جواهر ده انداخته).
بعد از اون ما گله ای رفتيم که مبلهايی که يکی از دوستامون انتخاب کرده بودند و ببينيم ؛اون خانمه که اونجا صاحب مغازه بود مونده بود؛ بعد من ازش پرسيدم:تا حالا يه همچين چيزی ديده بوديد؟؟؟زنه هم گفت هرگز؛ منم بش گفتم آخه ما ايرانی هستيم و هميشه بايد با هم باشيم؛ بعد از اون هم همه رفتند خونه ما ولی من و مامانم و اون دوستمون سر راه صد جا ديگه هم وايساديم؛ بعد هم که اومديم خونه من يه راست رفتم تو اتاق يا درست تر بگم يه راست رفتم رو تختم و بدون اينکه لباسهام و عوض کنم خوابيدم و با خودم گفتم که هر وقت از خواب بلند شدم ميام آنلاين و مينويسم؛ بعد ديگه نميدونم چی شد که نصفه شبی از خواب بدی که ديدم از خواب پريدم؛ تو خواب بد من دوستم بود؛ آسانسورهای اکباتان هم بودند که همينطور که آسانسورها حرکت کردند يه دفعه سقف آسانسور اومد پايين تا رسيد به سرمون بعد هم دوباره رفت بالا؛ دريا هم تو خوابم بود؛ همينطور خيلی چيزهای ديگه؛ بعد که از خواب پريدم ديدم که هنوز لباسم تنم است و دکمه های شلوارم و باز کردم که راحت باشم ولی بازم راحت نبودم و برا همين نصفه شبی رفتم لباسهام و عوض کردم و مسواک زدم و دوباره رفتم خوابيدمبعد هم که از خواب بلند شدم ديدم ساعت ۷ صبح؛ تند تند يه دوش گرفتم و لباس پوشيدم و ساعت ۷:۴۵ دقيقه مدرسه بودم؛باورم نمیشد که من از ساعت ۶ بعد از ظهر تا ۷ صبح خوابیدم؛امروز هم تو کلاس فيلم کلمبين دميج و ديدم و بعد هم معلممون نمره هامون و گفت؛ من ۹۴ شدم و بعد هم تعطيل شديم و الان هم که خونه هستم.
فعلا میخوام برم که چند تا نامه پست کنم ایران.
راستی کسی پیدا نشد که تو اون فرم کمکم کنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تا بعد
+ Persian Girl ; ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۱ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()