یک دختر ایرانی

امروز.............

سلام
امروز ساعت ۳:۴۰ از خواب بلند شدم آخه ديشب تا ساعت ۳ بيدار بودم و داشتم يه صفحه از سايتی و که قراره مثل يه سورپرايز برای دوستامون عمل کنه و تموم ميکردم و کلی هم اعصابم داغون شد؛ چون من اينجا فلش ندارم و اين هم حداقل نصفش فلش بودولی خدايی اين اگه تموم شده همه ميمونند چون واقعا هيچ کی فکر نيمکنه که من و دوستم تصميم گرفته باشيم که يه سايت در اون مورد درست کنيم؛ خدايی هيچ کدوم از سايت هايی که تا حالا در اين مورد درست شدند غیر از یکیشون به اندازه اين کامل نيستند؛ قسمت انگليسيش و من درست ميکنم قسمت فارسيش رو هم دوستم؛ ممکنه که يه قسمت فينگليش هم بش اضافه کنيم؛ خلاصه علاوه بر اون ميخواستم چند تا از عکسهای جواهر ده رو از رو سی دی يه جا آپلود کنم نميدونم چرا نزديک به ۲۰ دقيقه و شايد هم بيشتر طول کشيد؛تو ياهو فتوز هم آپلودش کرد آپلود کامپليت شده ولی نميدونم چرا تو آلبومم نيمومد يعنی اصلا هيچ جايی نيومد؛ به هر حال من از خواب بلند شدم و مسواک زدم و بعد هم يه راست اومدم آنلاين؛ ميدونيد نميدونم نوشتم که بابابزرگم مريض شده و ممکنه که سکته دوم رو بکنه يا نه؟ولی خوب حالا مينويسم بابابزرگم مريض شده و بابای من هم فعلا بد جوری هوس رفتن به ايران به سرش زده؛ امروز هم داشت گريه ميکرد و يه چيزی ميخوند که ميگفت امن يجيب و يا مسترزه ازا عبا يا يه همچين چيزايی.به هر حال اميدوارم حال بابابزرگم خوب شه.
میدونید این هفته زیاد خوب نبود؛ اون از مانی که اون حادثه رو نوشت؛ اونم از مرگ یکی از دوستهای صمیمی بابام؛ بعد هم که رفتن دوستم به ایران؛ قبول نشدن آپاچی و حالا هم که مریض شدن بابابزرگم.
تا بعد
+ Persian Girl ; ۳:٤٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()