یک دختر ایرانی

یه کم درد و دل یک دختر ایرانی

سلام
امروز بعد از اينکه آفلاين شدم رفتم که يه کم موزيک گوش بدم و دلم بعد از عمری هوس فروزن و کرد و تا بش رسيدم برادرم اومد و گفت که چند لحظه سی دی پليره من و ميخواد و منم گفتم چشم آقا هم رفت شکوندش نه هم همچين کلی اعصابم داغون شد؛ بعد نشستم و فيلم آخرين روز مدرسمون و نگاه کردميع عالمه دلم تنگ شد برای دوستام؛ ميدونيد دلم حتی برای معلممون با اون جيغای بنفشش هم تنگ شد؛ خلاصه يکی يکی خاطراتم از ايران،اکباتان،آزادی(مدرسم)،مدرسه سوده،دوستام يادم اومدند و از اونجايی که نميدونم چه گناهی کردم که هيچوقت نميتونم گريه کنم که يه کم سبک شم بازم نتونستم که گريه کنم و يه کم سبک شم.
ميدونيد هر کسی برای ناراحتيش و دلتنگيش يه دوايی داره من داروم برای دلتنگيم جمله های مثبتيه که هی به خودم ميگم؛ بعضی اوقات هم مثل همه آدمهای ديگه ميزنم به سيم آخر و ديگه هيچی حاليم نميشه و ميگم گور بابای هر چی جمله مثبته و ميشینم و مينويسم ؛انقدر هم چرت و پرت مينويسم تا بالاخره آروم شم.ولی بعدش هم به خودم میگم که من هنوز انسان مثبتی هستم و اگر چیزی گفتم نشانه بزرگی من است که هر چیزی و الکی الکی قبول نمیکنم.
امروز از اون روزايی بود که دلم ميخواست برم يه جايی و برای خودم باشم؛ بی نقاب باشم؛ برم يه جايی و خودم و پيدا کنم؛ ببينم کيم ؟چی ميخوام؟؟برای چی اون و ميخوام؟؟؟و ......ولی اصلا شرايط پيش نيومد که اين کارو بکنم چون همش اين مامانم اينا مزاحمم ميشدند.
الانم دوست دارم بنويسم انقدر هم ميخوام چرت و پرت بنويسم که سبک بشم؛ ميدونيد همين الان چشماتون و ببنديند همينطور که من چشمام و بستم و با چشم بسته دارم تایپ ميکنم؛ بعد يه کليد بندازيد و در مغزتون و باز کنيد؛ حالا هر چی ناراحتی تو ذهنتون هست و خالی کنيد و دوباره مغزتون و ببندين.
حالا اين منم يک دختر ايرانی که خيلی شاداب و سر حال اينجا نشسته و نقابش و برای يک مدت کم ورداشته.
ميگن آدم وقتی بيکار باشه ديوونه ميشه اينم جريان منه.
بعد از اينکه فيلم روز آخر مدرسه تو ايران و ديدم يه فيلم ديدم؛ اسمش نميدونم چی بود ولی يه عروسک تو اون فيلم بود که گريه ميکرد؛ تا حالا گريه يه عروسک و ديديد؟؟؟؟؟!!!!
بعضی اوقات آدمها یه چیز سنگین یه جایی، طرفای قلبشون حس میکنند؛بعضی ها سعی میکنند که فراموشش کنند و اصلا به حسابش نیارند؛ بعضی ها یادشون میاد که انسان هستند و بش میگن برو !و چون اونها انسان هستند اون چیز سنگین بلند میشه و میره ولی ناراحت هم میشه ؛بعضی ها هم میشینند و فکر میکنند؛ انقدر فکر میکنن تا یه راه حلی برای برداشتن اون چیز سنگین از رو قلبشون پیدا کنند،یه راه حل که اون چیز سنگین به خواست خودش و نه به خواست انسان بره و بیشتر اوقات اون چیز سنگین فقط با دو کلمه حرف حساب بلند میشه و میره.دو کلمه حرف حساب که موجود قدرتمندی مثل آدم اونا رو میزنه.
راستی اون دوستم بود که همیشه برام شعر میگه این دفعه برام یه شعر فرستاده نمیدونم از کی که میگه:
من به اندازه یک رود دلم میگیرد
از غم آنچه که فرسود دلم میگیرد
من اگر قاطی ماشینی فردا بشوم
حتما از آهن و از دود دلم میگیرد

دیگه خیلی وراجی کردم امروز؛ فردا هم باید برم سر کار مامانم براشون فلایراشون و درست کنم.
موفق هستیم.
+ Persian Girl ; ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()