یک دختر ایرانی

زلزله.....مرگ......

سلام
امروز اومدم که بنويسم که چی شد و اينا , ديدم که نويسنده شفا اينجا يک پيام گذاشتهمن واقعا نميدونم که اصلا چه جوری ايشون گذرشون به اينجا خورد؟به هر حال ازشون ممنون.در همین لحضه که داشتم این و مینوشتم ,شنيدم که ايران زلزله اومده اگه ميخواين بيشتر بدونيد به راهنما سر بزنيد.

حالا که این حادثه اتفاق افتاده ,بد نیست که کمی درباره مرگ حرف بزنم, من همیشه از مرگ عزیزام میترسیدم و میترسم, ولی مرگ يه چيزيه که نميشه جلوش و گرفت و با همه تلخيش ,شيرين و هيجان انگيز هم هست ,شيرينه برای اينکه آدما از همه اون چيزايی که دربارشون نگران بودن رها ميشن.علاوه بر اين به اون کسی که اونا را ساخته و اونا را از همه بيشتر دوست داره ميرسن و همه چيزا را ميتو نند درباره اون ببينندو بدونند.از طرف ديگه هيجان انگيزه چون هيچکی واقعا نميدونه که چيه؟بعد از اون چی میشه؟....یه چیز دیگه هم هست و اون اینکه من هرگز نتونستم خودم و قانع کنم که به اون دنیا ایمان بیارم ,یعنی میدونم که بعد از اینجا یک جای دیگه ای هم هست ولی نه اونطوری که تو کتابای دینی بمون یاد دادند.شما میتونید کمکم کنید در فهم این موضوع؟
ولی يه چيزي و آدم هرگز نبايد فراموش کنه و اون هم اينکه مرگ يک زندگی در اين دنيا را پايان ميدهد و نه يک رابطه را. رابطه ها ,عشق ها , دوستيها.... هنوز هستند و هنوز هستند کسانی که دوست بدارند او که رفته است را و زنده بودن چيزی نيست جز اين . آری ,ما زنده ايم اگر که دوستمان بدارند و اگر که خود کسی را دوست بداريم و اگر خود معنای دوست داشتن را بدانيم.چرا که سزاوار دوست داشتنیم.

و من زنده ام چون دوست ميدارم و دوستم ميدارند.
+ Persian Girl ; ٧:٠٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()