یک دختر ایرانی

يک بعد از ظهر کاملا کسل کننده!!!!

سلام
امروز که رفتم آفلاين مثلا قرار بود با مامانم برم مال که برادرم هم گفت که ميخواد بياد و اينطوری شد که من نرفتم و مامانم و بابام و برادرم با هم رفتند؛ بعد من بازم اومدم آنلاين و يه کم همينطوری گشت زدم و از اين حرفا؛یکی از دوستام برام یه میل زده بود و گفته بود که ۴ روز دیگه ۹ ماه و ۹ روز میشه که ما همدیگرو ندیدیم. نميدونم چرا چند وقتيه که احساس ميکنم يه تغيير بزرگ لازم دارم.
ميدونيد دوست داشتم انقدر بزرگ بودم که چيزای کوچيک خوشحالم کنند؛ آدمهای اطرافم فکر ميکنند که من يه آدمی هستم بی مشکل يکی که همه هم و غمش چيزای الکيه ؛باورتون نمیشه این دختره دوست مامانم یه ریز میگه که من فانی و اترکتیو هستم ؛ولی هيچکی نميدونه که پشت اين نقاب چيه؟؟؟پشت اين نقاب يه دختر ايرانيه که احساس ميکنه دلش يه کم کوچيک شده.
نميدونم چه مرگم شده؛ هميشه عادت داشتم که با دوستام باشم و يه طوری از خودم فرار کنم و الان که اومدم اينجا دارم کم کم خودم و پيدا ميکنم؛ من نقابم و خوب ميشناسم ولی چهره اصلی خودم و فکر کنم که تازه دارم ميبينم.دوست دارم برم يه جائی که هيچکی مزاحمم نشه و ساعتها با خودم خلوت کنم؛ با خودم و خدای خودم؛ دين ندارم ولی خدا که دارم!!میخوام راز خودم و کشف کنم؛ ببینم کیم ؟؟؟چرا اینم؟؟؟؟برا چی اومدم ؟؟؟؟؟چرا باید برم؟؟؟؟؟؟؟چی میخوام ؟؟؟؟چرا میخوامش؟؟؟؟؟راهم کدوم وره؟؟؟؟چرا اونوره؟؟؟؟...........
یه عالمه سوال دارم که قبلا بیشترشون و نقابم جواب داده؛شاید هم یه منی جواب داده که الان دیگه من نیست و نقابه.
به هر حال مثل اينکه زيادی دارم خل ميشمفکر نکنم نکته منفيی گفتم؛نگفتم که؟؟؟
بعد از اينکه از پای کامپيوتر بلند شدم ؛نشستم پای جعبه جادويی(مثلا همين جعبه جادويی يه زمانی خيليها رو خوشحال ميکرد)و يه فيلم ديدم و بعد از اون هم مامانم اينا اومدند؛ مامانم رفته از يکی از دوستاش که داره ميره يه دکوريه آشغال خریده و ورداشته گذاشتتش وسط اتاق من و خيليم هی ازش تعريف ميکنه.به هر حال چون مامانمه چيزی نميگم.نميدونم چرا انقدر مامانم و دوست دارم.بعد از اينکه تو گذاشتن اون کمد(دکوری)تو اتاقم به مامانم کمک کردم؛ بازم نشستم يه فيلم ديگه نيگا کردم،اسمش بود <هرس سنس>خيلی باحال بود؛ يه پسر سوسول از بورلی هيلز که سر يه جرياناتی ميشه يه پسر خوب و مامانی که مشکلات ديگران براش مهم شمرده ميشه.بعد هم بابام به مامانبزرگم اینا زنگ زد؛ مامانبزرگ و بابابزرگم آی لاو یو یاد گرفتند.
حالا که نيگا ميکنم ميبينم برای هر چيزي تو جهان يه مخالف و متضادی وجود داره؛ اگه اينطوری نباشه اصلا اون چيز معنی نداره!
بعد از اون فيلم هم ديگه ساعت تقريبا ۱ شده بود که رفتم و گوشم و ضد عفونی کردم و بعد هم اومدم آنلاين و هر کاری کردم که اون عکس نوشته قبلی و وردارم نميتونستم ويرايشش کنم.
اون عزيز هم که اسمش و نگفته بود و فقط گفته بود که پيمان همسايه است(که من آخر نفهميدم کيه)پرسيده بود که تو چه عنوانی وبلاگ و گذاشتم که بايد بگم فکر کنم عمومی ولی مطمئن نيستم.
خوب ديگه زيادی وراجی کردم.
خوش هستيد.
+ Persian Girl ; ٢:٠۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٤ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()