یک دختر ایرانی

يه روز که بهتر از ديروز بود.

سلام
ميدونيد ديشب من ساعت ۵صبح خوابيدم؛بعد وقتی که داشتم ميخوابيدم به خودم گفتم و تلقين کردم که فردا يعنی امروز ساعت ۲ ظهر از خواب بلند شم؛نتيجش حيرت انگيز بود؛دقيقا ساعت ۲ ظهر از خواب بلند شدم؛هنوز نيمه خواب و نيمه بيدار بودم که صداهايی اومد حاکی از دعوای بين مامان و بابام؛اعصابم داره داغون ميشه هميشه آخر دعواها ميرسم؛يعنی دقيقا وقتی همه چيز تموم شده؛به هر حال از خواب که بلند شدم بعد از حموم يه راست اومدم آنلاين؛بابام هم نميدونم چرا خونه نبود؛به هر حال اون يارو بود که گفتم همه اطلاعاتم و پيدا کرده شماره تلفن خونمون رو هم دارهمنم گفتم به من چه؟هر کاری ميخوای کنی بکن؛کلا عصبانی شدم ولی خوب به رو خودم نيوردم؛کاملا بی تفاوت.
بعد هم صبحونه خوردم؛انقدر صبحونه وافل و انگليش مافن و از اين کوفت و زهر مارها خوردم خسته شدم دلم هوس نون سنگک و پنير و گردو کرده؛البته اينجا هم همه رو داريم ولی من دوست ندارم نميدونم چرا فقط نون و پنير و گردو و چائی ايران و دوست دارم؛از وقتی هم که اومديم اينجا صبحونه ديگه چائی نميخورم.
به هر حال بعد از اون ساعت حدود ۴:۳۰ بود که کم کم آماده شدم که برم مال؛خلاصه کلی تيریپ زدم و از اين حرفا و بعد هم رفتم مال؛تو مال يه عالمه رفتم و رفتم ولی هيچی پيدا نکردم که خوشم بياد؛همه جا هم رفتم از جی سی پنی گرفته تا رابينسون می همه رو گشتم ولی خوب چيزی نديدم؛يعنی هر کدوم يه ايرادی داشتند؛بعد هم داشتم از تو مال رد ميشدم که هوس کاپوچينو کردم؛بعد رفتم و يه کاپوچينو خريدم و تند راه رفتم که هر چه زودتر برسم خونه؛آخه مال بغل خونه ماست؛وقتی داشتم کاپوچينو رو ميخوردم ياد کاپوچينو افتادم؛بعد که ياد کاپوچينو افتادم ياد کاپوچينای ايران افتادم؛بعد يادم اومد که ما تو ايران با دوستام همیشه کاپوچينو رو از کافی شاپ کاج تو اکباتان می گرفتيم؛بعد يادم اومد که ما اونجا کاپوچينو رو ۱۲۰۰ تومان ميگرفتيم و اينجا تقريبا ۴۰۰۰ تومان؛بعد يادم اومد که ما يه عالمه حال ميکرديم وقتی با هم يه چيزی ميگرفتيم و ميخورديم حتی اگه اون چيز خيلی کوچيک بود مثل بستنی ولی اينجا من تنهايی اصلا حال نميکنم؛به هر حال اين کاپوچينو من و ياد يه عالمه چيز انداخت؛بعد همينطوری داشتم ميومدم و ميخوردم که نميدونم چرا شيکمم درد گرفت؛بعد هم که رسيدم خونه بازم شکمم درد ميکرد به هر حال اومدم آنلاين و بعد داشتم اينجا مينوشتم که يادم اومد نماز بخونم و به نصيحت دوستم عمل کنم؛بعد تلويزيون و روشن کردم که مثلا هر دو تا کار و با هم انجام بدم؛که بابام اومد و کانالش و عوض کرد؛منم بش گفتم که چرا ؟؟ميگه چون تو داری نماز ميخونی؛بعد هم ميگم خوب من ميخوام نيگاه کنم ميگه بی خود!!!منم گفتم :ديگه بات حرف نميزنم اونم گفت جهنم؛اين شايد اولين بار بود که در مقابل من از اين کلمه استفاده ميکرد؛من که ديگه اين دفعه واقعا تصميم گرفتم که باش حرف نزنم؛ميدونيد موندم که بازم نماز بخونم يا نه؛آخه من نميفهمم من از يه طرف ميگم دين ندارم از طرف ديگه وقتی سميرا بم ميگه نماز بخون بلند ميشم نماز ميخونم؛معلوم نيست حالم خوبه يا نه!!!!!!
امروز به هر چی که ديروز گفتم عمل کردم؛راستی ميگم من چه طوری ميتونم آروغ بزنم؟؟؟
خوب من ديگه برم.
خوش هستيد.
+ Persian Girl ; ٧:٠۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٧ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()