یک دختر ایرانی

پارتی

سلام
امروز از صبح اينطوری شروع شد که من برای اولين بار بعد از تعطيل شدن مدارس واقعا صبح از خواب بلند شدم؛بر خلاف هميشه که اولين کاری که ميکنم دوش گرفتنه؛امروز اول صبحونه خوردم و بعد از اون رفتم که لباسهام و تحويل بگيرم که نوشته بود چون يکشنبه است ساعت ۱۱ باز ميکنه؛خلاصه اينطوريا شد که من اين همه راه رو دوباره برگشتم؛بعد ميخواستم برم يه دوش بگيرم که ديدم مامانم فقط همون وقت وقت داره که برام بند بندازه و مامان جان هم ۲ ثانيه ای من نميدونم چه جوری بند انداخت.بعد هم من دوش گرفتم و تند تند رفتم که لباسهام و تحويل بگيرم که سر راه يه سر به استايل زدم و کلی چيز ميز انتخاب کردم و گفتم که برام نگه داره تا من برگردم؛بعد رفتم جی سی پنی و بلوزم و گرفتم و بعد هم فکتوری تو يو رفتم که اون نميدونم چيه روش و بگيرم و بعد برگشتم برم استايل که ديدم ا؟پولم تموم شده؛برا همين رفتم تلق تولوق خونه که از بابام اينا پول بگيرم که ديدم هيچکی خونه نيست؛منم خيلی شيک هر چی ۲۵ سنتی و ۱۰ سنتی تو خونمون بود و برداشتم و رفتم استايل؛بعد هم اونجا که رفتم ديدم که من قيمت ها رو اشتباه خونده بودم و کلی پول برام موند منم که اصلا قرار نيست چيزی و بذارم بمونه هر چی خوشم اومد خريدم و بعد که برگشتم خونه و همه چيزها رو با هم پوشيدم و آرايش کردم و ....خودم موندم؛کم مونده بود آب خودم بياد؛خلاصه خيلی از خودم خوشم اومد.
بعد هم مامانم از سر کار اومد و ما رفتيم به پارتی که تو يه شهر ديگه بود؛اول که رسيديم و کسی نبود غير از ما و اون دوستمون که پارتی داده بود همه چيز خوب بود؛بعد مهمونها کم کم اومدند؛اين پارتی يک پارتيه کاملا خانوادگی بود و همه خانواده بودند؛همه نوع آدمی اومدند؛بيشترشون مال آبادان و اهواز و شوشتر و دزفول بودند؛يه عده درباره کارشون صحبت ميکردند؛يه عده در مورد موضوعهای مسخره تری؛حالا تو اين گير و دير به من گير داده بودند که چی کاره ميخوام شم؟منم گفتم خودم فيزيک و دوست دارم ولی بابام ميخواد که دندونپزشک شم؛خلاصه ايکاش هرگز نميگفتم چون سر همين موضوع مخ من و تيليط که چه عرض کنم کوبيدن؛اين يکی ميگفت علاقه شرطه اون يکی ميگفت ولی بايد به آينده شغلت هم نيگاه کنی و ....منم شده بودم مثل برج زهر مار،حالا بعد از اينکه همه اينها مخ من و قورت دادند يه دفعه ای يکيشون شروع کرد به ميز زدن و گفتن اينکه من چقدر خوشگلم؛آقا اين که شروع کرد همه دنبالش و گرفتن:
-قيافه با نمکی داره
-شبيه دختر خاله ی دايی منه
-ماشاالله دختر خوشگلی داريد
.......
خلاصه بازم يه تيليط ديگه؛بعد از اينکه همه اينها تموم شد؛من يه دفعه دقت کردم و ديدم که اين بابای بنده برخلاف بقيه مردها که معمولا تو حياط بودند و اينا هی مياد و زل ميزنه ببينه که مثلا من دارم چی کار ميکنماين زل زدن به قدری واضح بود که همه تقريبا متوجه شدند؛من هم تا وقت ناهار مثل سگ يا همون برج زهر مار نشستم و با هيچکی حرف نزدم؛وقت ناهار هم همه توی حياط ناهار و ...رو خوردند ولی من از تو هال جم نخوردم؛بعد از اون هم رفتم بالا چند لحظه آنلاين و اينا که ميزبانمون گفت سی دی هام و ببرم؛خلاصه براشون دی جی هم کردم اونجا؛بعد همه کلی اصرار کردند که من براشون برقصم؛اولين آهنگی که گذاشتم آهنگ اميد بود که ميگفت تو محشری و ....؛يک قری اولش دادم که يکی از مهمونها زنگ زد به دخترش گفت که بياد چون يه دختره اينجا هست که شبيه بيريتنی ميرقصه؛خلاصه بعد از اينکه شروع کردم به رقصيدن نميدونم چرا هيچکی بام نرقصيد و خودم تنها تنها رقصيدم؛بعد هم يه دو تا آهنگ عربی گذاشتم و خودم باشون رقصيدم؛همه مونده بودند؛بعد يکيشون اومد و ازم آدرس کلاس رقصی که رفتم و ميخواست؛حالا من هی ميگم باباجان من اصلا کلاس رقص نرفتم هی باور نميکرد و خلاصه اين شد که ازم قول گرفت دخترش و بياره پيشم که رقص يادش بدم(يکی بايد بياد به خودم ياد بده حالا من برم به يکی ياد بدم)؛بعد از اون اينها يه موضوع جديد پيدا کردند اونم چيزی نبود جز اينکه من چقدر خوش اندامم و ....
خلاصه تو اين پارتی اينها تا تونستند به من امواج مثبت فرستادند؛آخر هم که همه داشتند ميرفتند اول هی گفتند که خيلی قشنگ رقصيدم و از اين چرت و پرتا و بعد تشريف بردند.
ما هم که هميشه انگار بايد آخرين نفر بريم طبق معمول آخرين نفر ساعت ۲ بود فکر کنم که پاشديم بيايم خونه؛قبل از اون که بريم يادشون اومد که کادوی تولد مامانم و که ۱۴ تير بود و بش بدن و خلاصه اينطوريا شد که هی يه چيزی پيش اومد که ما ديرتر بيايم خونه.
ولی یه چیزی حتمی است و اون اینکه من دیگه عمرا تو مهمونیهای اینطوری برم؛آدمهایی که فراموش کردن انسانند؛آدمهایی که نوک دماغشون خیلی دوره و ....
البته آدمهایی که انسان بودند هم خیلی زیاد بودن ولی ...
خوب مثل اينکه زيادی وراجی کردم.
+ Persian Girl ; ۳:۱٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۱ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()