یک دختر ایرانی

هنوز جا ندارم ومجبور شدم که چند تا نوشته رو پاک کن

سلام
از اونجايی که ديدم ديگه اينجا جا ندارم که بنويسم ؛از قالب های فارسی يک قالبی و انتخاب کردم و ديشب تا ساعت ۵ صبح هی باش ور رفتم که مثلا خوشگلش کنم؛آخر هم که اومدم بذارمش تو بلاگ اسپات خيلی شيک اومد بم ارور داد که تگ بلاگر و نداره؛خلاصه اينطوريا شد ديگه؛منم رفتم خوابيدم؛نميدونم چرا دو روزه که هی خوابم داره مثل يک سريال تلويزيونی ميشه؛مثل اين می مونه که قسمت اول يک فيلم و که تو توش بازی کردی ولی ازش هيچی يادت نمياد و امشب ببينی و قسمتهای بعدی و بعدا.خيلی جالب بود تنها کسايی که ميشناختم خودم بودم و دوستام؛تو خواب حتی مامان و بابام يه آدمهای ديگه ای بودند و .....؛به هر حال خيلی خواب باحالی بود؛بعد هم يه دفعه ای ديدم که مامان جان بالا سرم وايساده و با دختر دوستش اومدن خونمون؛بلافاصله هم مامانم رفت ؛خلاصه منم که وقتی خوابم توپ بزنی از خواب بلند نميشم؛ به خوابم ادامه دادم و بعد هم به ب(همونی که اومده بود) گفتم که تلويزيون نيگا کنه؛بعد هم که ساعت حدود ۲ بود که بلند شدم و يه دوش گرفتم و بعد با هم نشستيم تلويزيون نيگا کرديم؛يه برنامه بود که دخترهايي که فکر ميکردن ميتونن شکيرا باشن و آورده بود و خلاصه هر کدوم هنر نمايی ميکردن و آخر هم يکيشون و انتخاب کردند که شکيرا ی دوم است؛به هر حال بعد هم رفتيم که صبحونه بخورم؛منم که اصلا نميدونستم تخم مرغها کجا هستند و ....؛خلاصه خودم و کشتم و عالم و آدم بم خنديدند تا يه تخم مرغ سرخ کردم؛ولی خدايی خيلی خوشمزه شده بود؛خوب الان مهمونم نشسته داره" نالی اند کلی" گوش ميده و منم ديگه درست نيست بيشتر از اين معطلش کنم؛بايد کم کم برم؛بقيش و بعدا مينويسم.
خوش باشيد.
+ Persian Girl ; ٤:٠٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()