یک دختر ایرانی

من

نميدانم بودن خود را با چه معنا کنم؛زمانی ميخواستم بودنم را با خانواده دوستان و وابستگيهايم معنا کنم؛ولی دير زمانيست که ديگر هيچ يک از آنها مرا معنا نميکنند؛دير زمانيست که ديگر خواندن چکاوکها برايم معنا ندارد و خيلی وقت است از بیدار کردن جير جيرک ها ترسی ندارم؛ديگر ستاره ها آنقدر نزديک نيستند که بتوانم آنها را بچينم و خيلی وقت است که ديگر رد پای ماه را در کوچه مان نميبينم؛بوی گل سرخ را فراموش کرده ام و خورشيد را نميبينم؛روز است ولی خورشيدی در کار نيست!نميدانم ميتوانم خود را و دنيای خود را بفهمم يا نه؛در جستجوی خود در خود هستم و تاکنون در بهای آن رد پای ماه و ستاره ها و خورشيد را از دست داده ام ولی هنوز من کيستم را پاسخ نداده ام؛گاهی فکر ميکنم من در دهان يک مار بو آ زندگی ميکنم و منتظرم که او مرا حضم کند؛گاهی تنها جوابی که به ذهنم ميرسد اين است که من يک دختر ايرانی هستم و گاهی به خود ميگويم من من هستم و همين کافيست؛ولی من بودن بي آنکه بدانی من کيست خيلی سخت است.در دنيايی که پر است از نيرنگها و بايد ها و نبايد ها بايد بدانم من کيست و آنوقت است که ميتوانم بودن خود را در دنيايی که هيچ از آن نميفهمم معنا کنم ؛دنيايی که انسان بودن در آن با انسان بودنی که من ميشناسم متفاوت است؛دنيايی که چشمها هر چه که نميخواهند هم ميبينند و قلبها هميشه يخ زده هستند؛دنيايی که عشقش فقط در افسانه هايش است و کودکانش هرگز کودکی را تجربه نميکنند و بزرگانش هرگز جوانی را.
به دنبال من هستم و هر گاه آن را پيدا کردم به همگان خواهم گفت که من کيستم.

يک دختر ايرانی هنوز هم تو بلاگ اسپات مينويسه.
+ Persian Girl ; ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳ شهریور ،۱۳۸۱
comment نظرات ()