یک دختر ایرانی

دخترکی که در روز تولدش تنها بود

امروز کلی دلم تنگ شد؛دلم برای تمام کسايی که تو دلم بودن تنگ شد؛امروزی که سالهای پیش اتفاق افتاده بود با امروز امسال تفاوتش مثل سیاه و سفید بود؛میخوام امروز یه داستان بگم؛داستانی که یه موقع یه گوشه این دنیای بزرگ کوچیک اتفاق افتاد داستان یه دختر؛یه دختر که ایرانی هم بود؛پارسال اين موقع تو يه خونه يه مهمونی بود؛مهمونيه برای تولد دختری بود که تازه پانزده سالش شده بود؛تو اون مهمونی همه بودند؛همه اونايی که تو دل دخترک بودن و دخترک هم تو دلشون بود؛همه ميرقصيدن شاد بودن و از همه چی راضی ؛چرا که دخترک پانزده سالش شده بود؛دخترک فقط به رقصيدن فکر ميکرد و رقصوندن؛به اينکه به همه خوش بگذره؛روز بعد از تولدش همه جا صحبت از دخترک بود؛از او ؛حرفهاش و کارهاش و اينکه چقدر تولدش خوب بود؛دخترک بزرگ شد؛چند ماه از تولدش گذشته بود که باز همه دور هم جمع شدن و براش یه جشن گرفتند؛براش یه جشن گرفتن چون داشت از بینشون میرفت؛دخترک رفت؛ هيچکی پشت سرش آب نريخت و به جاش همه اشکاشون و بدرقه راهش کردن؛دخترک که نميدونست این اشکها برا چیه همش میخندید؛وقتی دخترک رفت نمیدونست تنهايی يعنی چی و حالا بعد از رفتن تازه داشت ميفهميد؛اولين بار وقتی معنيش و فهميد که ميخواست با يکی راحت حرف بزنه؛ ميخواست چشماش به يکی بگه که تو قلبش چه خبره ولی هيچکی و نديد؛اونوقت بود که فهميد تنهايی چيه؛دخترک همينطوری هی بزرگ شد ؛بدون اينکه يه لحظه دستش و از دست تنهايی جدا کنه؛تنهايی شده بود بهترين دوستش؛دخترک به هيچکی نگفت که تنهايی بهترين دوستشه و هيچکس هم نفهميد تا اينکه دخترک وارد شانزده سالگي شد؛وقتی دخترک داشت کم کم با پانزده سالگی خداحافظی ميکرد حس کرد که دونه دونه خاطراتش دارن ازش جدا ميشن؛حس کرد ديگه نميدونه دوستی يعنی چی؛حس کرد خيلی تنهاست ؛زخميه؛حس کرد که نياز داره يه کاری انجام بده؛حس کرد قلبش اينقدر بزرگ شده که دلش تنگ شده؛دخترک حس کرد که ديگه هيچکی و نداره که باش حرف بزنه؛حس کرد که همه يه جورين؛حس کرد که دنيا بده؛تيرست؛حس کرد که داره بش ظلم ميشه؛حس کرد که همه چیز به سرعت یه الکترونه که همینطوری داره دور هسته میچرخه ؛حس کرد که حال نداره؛دخترک غمگين بود شايد برای اولين بار توی عمرش بود که واقعا غمگين بود؛واقعا ميفهميد که اين حس چيه؛دخترک به اطرافش نيگا کرد؛يادش اومد که سال پيش همين موقع انقدر اطرافش شلوغ بود که وقت نمیکرد فکر کنه ولی الان تنها نشسته بود و تنها موجود زنده ای که روبروش بود يه دنیا بود که همش مجازی بود؛اومد و وارد اون دنیا شد؛دخترک ناراحت بود؛ميخواست مثل همه سالهای پيش دوستاش و ببينه که براش تولدت مبارک ميخونن ولی هيچکی نبود؛دخترک تنها بود؛از دنيای مجازی و دوستای مجازيش ديگه حالش به هم ميخورد؛دخترک بلد نبود حتی گريه کنه؛دخترک میخواست با یکی حرف بزنه؛کرمها اومدن ولی دخترک اینقدر با کرمها راحت نبود که بشون بتونه همه چيز و بگه؛بعد از اون بابابزرگش اومد؛دخترک اينقدر بابابزرگش ودوست داشت که نميخواست ناراحتش کنه ولی بابابزرگ اينقدر حرف زد و حرف زد تا اينکه از چشمهای دخترک يه چيزی جاری شد که با جاری شدن اون هر چی غصه و تنهايی بود آروم آروم اومد بيرون؛میخواست پرواز کنه بال هم داشت ولی از گم شدن ترسید پس فقط ارتفاع گرفت و از اون بالا همه چی و نیگا کرد؛دخترک به بابابزرگش یه قول داد که نمیخواست هیچکی بفهمه که اون قول چیه؛دخترک ديگه اونقدر ناراحت نبود؛بابابزرگش يادش داده بود که چه شکلی مرهم زخمهاش و پيدا کنه؛دخترک بايد حالا کم کم با دنيای پانزده سالگی خداحافظی ميکرد؛دخترک هيچوقت نميگفت خداحافظ ولی اين دفعه سرش وبالا گرفت و داد زد پانزده سالگی خداحافظ!!!!!دخترک ميدونست که ديگه هيچوقت لذت اين و که پانزده سالش باشه نميتونه بچشه؛دخترک حالا داشت وارد يه دنيای جديدي ميشد؛دنيايی که ازش ميترسيد؛از آدمهاش وحشت داشت و فکر ميکرد که پر از نيرنگه؛دخترک سفيد بود؛پاک بود ؛نميخواست پانزده سالگيش و از دست بده؛دخترک داشت بزرگ ميشد و اين خانووم شدن اينقدر سريع اتفاق می افتاد که وقتی به خودش آمد ديد ديگه پانزده ساله نيست؛دخترک تنهايی را حس کرده بود؛ دخترک حالا ميدانست که تنهايی در مقابل خيلی چيزهای ديگر ناچيز است؛دخترک ميرفت تا آينده ای را بسازد که از آن اطلاعی نداشت و همين او را خوشنود ميساخت؛دخترک فکر کرد اگه بابابزرگ نبود چيکار ميکرد؟تا آخر عمرش گريه کردن و ياد نميگرفت؟؟؟؟؛دخترک قصه های بابابزرگش يادش ميومد و احساس ميکرد که داره حالش بهتر ميشه؛فکر کرد که ديگه وقتشه لباس پانزده سالگيش و از تنش دربياره و اون و بذاره تو صندوقچه خاطراتش؛پانزده سالگيش تموم شده بود با همه خوشيهاش؛دخترک يه لحظه فکر کرد و بعد به اين نتيجه رسيد که پانزده سالگی قشنگترين سال زندگيش تاکنون بوده؛دخترک تو اين سال دلشکسته بود و دلشکسته شده بود؛دوست داشتن و تجربه کرده بود و اجازه داده بود که دوستش داشته باشن؛شلوغی رو ديده بود و تنهايی و درک ميکرد؛دخترک ميخواست بنويسه؛يه جا که هيچکدوم از آدمايي که دخترک و اونطور که هست نميشناسن دستشون به اونجا نرسه؛دخترک زندگيش ميخواست عوض شه ولی خوشحال بود؛خوشحال بود که لذت پانزده ساله بودن و چشيده بود.
دخترک خوشحال بود که بالاخره داشت ميرفت که خودش و پيدا کنه؛دخترک خوشحال بود که کسانی که دوست داره و دوستش دارند هنوز دارن از يه آسمون تنفس ميکنن که دخترک هم همون آسمون و داره؛شايد يکی از نفسهای دخترک آغشته به بازدمهای کسايی باشه که دوسشون داره و دوسش دارند.
دخترک خوشحال بود که يک دختر ايرانی باقی مانده بود.
+ Persian Girl ; ٩:٥٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٥ شهریور ،۱۳۸۱
comment نظرات ()