یک دختر ایرانی

سياوش

امروز از صبحش با شادی شروع کردم؛ولی همه روز يه درد نهان داشتم؛شاد بودم ولی حس ميکردم که ناراحتم؛صورتم شاد بود ولی چشمهام چيز ديگه ای ميگفت؛اول يه دوش گرفتم و بعد هم موهام و سشوار کشيدم که متاسفانه مثل هميشه ريده شد؛به هر حال بعد از اون اومدم آنلاين و با يکی از دوستای قديميم يه کم گپيدم؛واقعا به اين چت نياز داشتم؛اينکه آدم يه همدرد داشته باشه خيلی خوبه؛آخرهای چتيدنم بود که مامانم عصبانی اومد و گفت که ماشين و دزديدند و کلی تلفن و ورداشت تا خودش دی سی شد و کلی هم به من غر زد که چرا انقدر تلفن مشغول بود؛به هر حال به نظر من با مزه بود که ماشين و دزديدن چون دقيقا رو به روی دانشگاه يو اس سی اين اتفاق افتاد؛بعد از اون من ديگه آنلاين نشدم و به دوستم زنگ زدم؛دوستم هم کلی همچين بدو بدو کرد که ببينه با کی ميتونيم بريم که آخرش انقدر من گفتم بابا جان با کازينمون ميريم که بلاخره دست برداشت؛بعد مامانم اينا اومدن با ماشين يکی از دوستامون و قرار شد که بابام ما رو برسونه؛ميدونيد من از اينکه با بابام برم بيرون خوشم نمياد؛بابام از مامانم خوشتیپ تره ولی کلی به اين و اون گير ميده و اعصاب من هم خش خشی ميشه؛خلاصه من هم تا اومدم آماده شم ساعت شده بود شش و نيم و کنسرت هم که دو ساعتی با ما فاصله داشت و مامانم هم در حال غر زدن؛اصلا اونطوری که ميخواستم نشد ولی بد هم نشد؛بعد از اينکه وارد شديم؛به محض اينکه وارد شديم همه چشمها چرخيد به طرف ما؛اعصابم داشت داغون ميشد؛بعد از اينکه وارد شديم به خاطر همون نگاه ها بود که من سر دردم ادامه داشت؛ولی وقتی که سياوش قميشی شروع کرد؛وای خدا اين بشر عجب صدای وسيعی داره؛من فقط چشمام و بسته بودم و باش بعضی اوقات زمزمه ميکردم؛وای که چه صدای محشری داره اين؛همه اون آهنگهايی که دوست داشتم و خوند و بعد که آنترک شد؛اون خانمها که کنار ما نشسته بودند پرسيدن که ما افغان هستيم يا ايرانی؟؟!!!!!!!!!بعد هم ديگه رو بوسی و ...؛خانمه که اين سوال و پرسيد اول من سرم و که پايين گرفته بودم بلند کردم و گفتم که ايرانيم؛بعد خانمه هی شروع کرد که چه دختر نازی و ...؛بعد هم به مامانم گير داد که چقدر مامانم خوشکله؛خلاصه بعد از اون کلی بم گفتن که بم افتخار ميکنن و از اين چرت و پرتها؛تو آنترک چند لحظه حالم خيلی بد شد خواستم برم دست شوی که ديدم يکی داره اسمم و داد ميزنه برگشتم ديدم ا؟!م هست؛من موندم آخه قرار نبود بياد؛خلاصه کلی بغل و .... و بعد هم رفتيم و نشستيم؛وای که آخر کنسرتش چقدر باحال شده بود اين سيا جون؛يه کرم پشت يه پيانو با يه صدا؛نميدونم چرا احساس ميکردم که صداش داره قلبم و ميلرزونه؛بعد هم که کنسرت تموم شد با زهم سرم درد ميکرد؛ولی وقتی که برگشتيم خونه حالم بهتر شد؛بعد که خودم و تو آينه ديدم گفتم اوووووههههه؛آب خودم جاری گشت؛آخه ميدونيد من چشمهام خودشون خط دارن برا همين هيچوقت مداد نميکشيدم ولی امروز تصميم گرفتم که بکشم و کلی آب آور شد؛تو کنسرت جلومون دو تا دختر و پسر نشسته بودن که کلی با ديدنشون حال کردم و زخمم وا شد؛به هر حال من ديگه زخمی نميشم؛بوی ادکلنها و عطر های مختلف؛آدمای جور واجور که فقط نوک دماغشون و ميبينن؛آدمای عاشق؛آدمای انسان؛آدمايی که خيليهاشون نميدونن کين و خيليها هم ميدونن؛آدمای دلشکسته؛آدمهای گمشده؛همه جور آدمی بود ولی جالب اينجا بود که همه اين آدمها همسن و سالهای من بودن از پونزده شونزده بگير تا بيست و پنج و بيست و شش و ...؛آدمهای سرد و گرم چشيده زياد نبودن؛وای اين کنسرت آخر هفته ای که همش بد بود يه جورايی مرهم بود؛بعد که برگشتيم خونه يه چيزی تو مايه های شير پاککن؛يه چيز تو مايه های پنبه و بعد خطهای سياه و رنگهای قرمز که از رو من پاک میشن و یه جا دیگه رد پا میذارن. هنوز بوی عطر پیور الفاید سانگ و میدم و هنوز هم قلبم داره میلرزه.
راستی يه دانشجو برای پايان نامش احتياج به يه کم کمک داره؛يعنی ميخواد که يه سری سوال و آدمهايی که هر از چند گاهی ميان تو دنيای مجازی براش جواب بدن؛اگه خواستين کمکش کنيد به اينجا برين و سوالاش و جواب بدين.
بابابزرگم هم نميدونم چرا اسم وبلاگش وعوض کرد.گرچه هر دوشون يه معنی و ميدن؛پسر/ دختر بابالنگ دراز که حالا شده جوتی؛هر دو يکين نه؟راستی این تبلیغ پرشین بلاگ چقدر زشته اصلا خوشم نمیاد نمیشه ورش داشت؟؟میگم این چیز مشکیه بالای پرشین بلاگ برا چیه؟
ا وا؟؟؟!!!یادم اومد روز پدر و به بابام تبریک نگفتم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؛میدونید من ممکنه آدمی باشم که تو خیلی چیزها شک داشته باشم ولی اینکه از علی خوشم میاد توش شک ندارم؛اینقدر من این حضرت علی و علی نامها رو دوست دارم که نگو؛چراش و نمیدونم.
راستی امروز یه نامه از ایران داشتم که هنوز وقت نکردم بخونمش.

زندگی آسونه.
+ Persian Girl ; ۱:٢۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳۱ شهریور ،۱۳۸۱
comment نظرات ()