یک دختر ایرانی

يکشنبه دلپذير

سلام
امروز صبح ساعت دوازده بود که از خواب بلند شدم؛هنوز بوی ديشب و ميدادم الان هم اتاقم پر از بوی عطر شده؛نميدونم چرا اين بو نميره؛به هر حال بعد از اينکه از خواب بلند شدم و دوش گرفتم به محض اينکه صبحونه خوردم دوستم زنگ زد و گفت که باش برم ولی و اينها حتی با بابام هم حرف زد که بابام گفت فکر نکنه مامانم اجازه بده؛آره جون خودش؛راستی به بابام هم تبريک گفتم روز پدر و ؛فکر کنم امسال اولين سالی بوده که هيچی براش نخريدم؛به هر حال بعد از اون يه کم اومدم آنلاين و يه ميل داشتم؛يه ميل که باعث شد دوباره خودم بشم؛دوباره قلبم و پس بگيرم؛يه ميل که باعث شد تيکه تيکه های قلبم از همه جا بيان سر جاش؛گفته بود که اشتباه کرده و برگشت و همه خرابیها رو درست کرد؛گفت که میخواد باز هم نازم و بکشه؛گفت که دوست نداره بگم خداحافظ همونطور که هیچوقت نگفته بودم؛گفت که هرگز نمیخواسته با احساساتم اینطوری کنه؛گفت که اون وبلاگ شوم نبوده یه پل بوده برای دوباره فهمیدن؛یه تلنگر؛ولی من دیگه اونجا نمینویسم چون اونجا دیگه با ارزش شده؛فقط وقتی که میخوام دوباره یه چیزی و بفهمم میرم اونجا و میبینم و برای همیشه اونجا رو اونطوری میذارم؛میذارم که یادش همیشه باشه بام که یه وقت یادم نره یه بار زخمی شدم و زود هم خوب شدم.
وای که چقدر زندگی قشنگه و چقدر بلا هست اين زندگی؛نه به اون ديشب که من و به کوچه خاطره هام کشوند و نه به امروز که اينطوری کرد.
بعد از اون یه کم تلویزیون و برنامه چرت فخرالدین و نیگا کردم و بعد از اون باز هم آنلاین بودم؛با یکی از دوستام(همون دوست قدیمیه بابابزرگم که یادم نیست اول با اون دوست شدم یا با بابابزرگم)یه کم چتیدم وکلی دلم وا شد؛آخه میدونید اونم مثل من زخمی شده ولی میگه که نشده یعنی به مکتوب اعتقاد داره.
بعد از اون هم نشستم پای تلویزیون و یه فیلم دیدم؛جریان یه دختر شش ساله بود که مامانش از اینجا میره و باباش براش سخت بوده که تنهایی اون و بزرگ کنه و گاهی هم باباش تو رویا با مامانش حرف میزد و آخرش هم حال بابا خوب شد؛بعد از این فیلم یاد ماه پیشونی افتادم؛همه الان از اون میگن ؛ولی اونم کهنه میشه مثل همه چیزهای دیگه که آدمها زود یادشون میره؛زود یادشون میره که یه کی به این زیبایی بوده و به این مظلومی رفته؛الان اولشه ؛مثل فرهاد؛تا همین چند هفته پیش همه جا صحبت از اون بود ولی واقعا چقدر طول کشید که یادمون بره؟؟!!!!!!!!!!!
به هر حال؛بعد از اون گیلمور گیرلز و دیدم؛بعد هم یه ده دقیقه ای رقصیدم؛ميدونيد بابابزرگم گفت که چقدر ميخوام شل وسفت شم؟من هم که فکر کردم ديدم اين اصلا حق نيست من شل و سفتيم دست يکی باشه بايد خودم وبسازم؛ خيلی وقت بود که دنبال خودم ميگشتم ولی حالا ميبينم اگه بخوام پيداش هم بکنم اونی نيست که هستم؛من لحظه به لحظه عوض شدم؛حالا ميخوام يه دونه ديگه بسازم؛هر جور که دلم ميخواد شکلش بدم؛چه شکلی شروع کنم؟؟؟؟يکی از دوستام ميگه تو راه برو راه و پيدا ميکنی؛اين حرف و قبول دارم ولی الان موندم اصلا چه جوری راه برم؟؟؟
زندگی قشنگه
+ Persian Girl ; ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱ مهر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()