یک دختر ایرانی

يک روز که با فريدون مشيری گذشت

امروز هم صبحش مثل همه روزهای ديگه شروع شد؛باز هم همون دوش گرفتنها و همون مو خشک نکردنها؛بعد از اينکه از خواب بلند شدم و بعد از آماده شدن و اينها يه کم اومدم آنلاين و نوشتم که ديروز چی شد؛که همين باعث شد يه کمی دير برسم؛به هر حال بعد از اون زنگ صفر که ورزش داشتم؛میدونید تو این کلاسه که یه ایرانی هم توش هست من یه کم همچین بگی نگی مشکل پیدا کردم؛جریان از اونجا شروع شد که من طبق معمول کلی ادتود میدادم به این و اون و خلاصه اون یارو ایرونیه با من بد افتاد نه هم همچین؛ دم و دقیقه هم میاد و هی بم چیز میز میگه؛خلاصه اینکه امروز دیگه واقعا اعصابم و داغون کرد؛بابا من قبول دارم که یه کم ادتود دارم که دست خودم هم نیست ولی دیگه دیویل(به معنیه شیطان هم نیستم)آقا این یارو همچین وقتی من و میبینه داد میزنه دویل انگار که حالا خودش کیه!!!!؛برا همین تصمیم گرفتم که بش بگم که اگه میخواد اینطوری ادامه بده به کسی هیچوقت نگه که یه پسر ایرونیه ؛بعد از اون هم زنگ اول مثل هميشه در نهايت خسته کنندگی بودن گذشت و زنگ دوم هم که با همون معلمه کلاس داشتم باز هم در نهايت خسته کنندگی گذشت و من هم در نهایت *خلی از همون زنگ اول تا آخر مدرسه امروز فقط داشتم کتاب فريدون مشيری که دوستام برام فرستاده بودند و ميخوندم؛بعد جالب اينه که هر کي کتاب رو ميديد چون عکس فريدون مشيری روش بود با يکی عوضيش ميگرفت؛معلمه يه عالمه هم وکب داد که جمعه ازشون امتحان هم داريم؛يه ريسرچ هم داد که بايد حدود ده صفحه که شامل مصاحبه و عنوان و فهرست و ....هم باشه درباره يه چيزی که توش علاقه مند هستيم و ميخوايم که اون کار و ادامه بديم بنويسيم ؛نميدونم خوب تونستم منظورم و بفهمونم يا نه؛من که فعلا موندم اصلا درباره چی چی بنويسم؛زنگ بعد از اون هم که تاريخ داشتيم و من هم هر چی از پروژهه مونده بود و تند تند تموم کردم و بعد هم دست از پا درازتر و در کمال پر رويی داوطلب شديم که بريم و پرزنت بديم و تا تونستم زبون ريختم طوری که آخر معلمه گفت که بهتره برم و طلا فروش شم چون همه طلاها رو يه روزه خواهند خريد؛خلاصه بعد از اون هم امتحانهامون و پس داد من هم شده بودم دوازده و نيم از بيست و با اين وجود سومين بالاترين نمره تو کلاس بودم؛اوليش ۱۸ دوميش ۱۴ و بعد از اون هم من؛اين من و ياد خانم نواب انداخت؛ميدونيد ما تو ايرن يه معلم زيست داشتيم که کلی وحشتناک بود کلاسش؛بچه هايی که به هيچی اعتقاد نداشتن کلی نماز و صلوات و اينها نظر ميکردن که صفر نگيرن و اين صفرها بود که رديف ميشد تو دفترش؛حالا من هر چی از اين معلمه بدم ميومد اين يارو عاشق ما شده بود هی هم من و صدا ميکرد؛خلاصه هی راه ميرفت و پز ميداد که کسی تاحالا ازش نمره کامل نگرفته؛من هم که ديگه تریپ رو کم کنيم گل کرده بود و يه تحقيقی بش دادم که تو کفش خودش و منطقه موندن؛اون آقاهه هم که نميدونم چيه منطقه بود باور نميکرد که من کلاس اول دبيرستان باشم با اون تحقيقه؛جالبيش اينجا بود که خودم هيچی از اون حاليم نشد و فقط کپ زده بودم و يه عالمه هم منبع انگليسی و فارسی چسبونده بودم بش + سی دی و فلاپی و جلد اعلا و خلاصه کلی ژيگول بود؛ولی دريغ از يه کلمه که من فهميده باشم ازش؛آخرش هم هر چی هی تشويقم کرد که برم تجربی من نرفتم؛بعد از اون هم که زنگ علوم بود و طبق معمول اين کلمات بد مقدس فارسی بود که رد و بدل ميشد؛هنوز وارد کلاس نشده بودم يکی از همون دم در کلاس داد زد: "wazz up *kesh?" بعد از اون هم از اونجايی که اين تنها کلمه بود که اينها بلد بودند اين کلمه مقدس فارسی هی تکرار و تکرار ميشد تو کلاس طوری که ديگه حتی آنه هم يادش گرفت؛امروز تو اون کلاسه کلی مخ زديم درباره ستاره ها و مرگشون و تولدشون و اين ها؛ميدونيد دوست دارم مثل يه تماشاگر بشينم و مرگ خورشيد و اثراتش و رو زمين مثل يه فيلم ببينم؛شايد تا اون موقع روحم قادر باشه که اين کار و انجام بده.بعد از اون کلاس هم تو زنگ نهار همش داشتم دور مدرسه ميچرخيدم که برای امتحان پی اس ای تی ثبت نام کنم؛اينجا برای ورود به دانشگاه و کالج و اينها بايد يه امتحان بدی که بش ميگن اس ای تی که دانشگاهها تو رو بر اساس اون نمره ای که از اس ای تی ميگيری میپذيرن يا رد ميکنن؛بعد اين پی اس ای تی و قبل از اون و در سال يازدهمت ميدی که بت ميگه اگه تو اس ای تی و بدی چند ميگيری؛خلاصه يه صف بود مثل صف شير ايران(تا حالا تو صف شير نبودم ولی شنيدم که صف شير هم وجود داره تو ايران و معمولا هم تو اصطلاحات به کارش ميبرن)؛بعد از اينکه پول داديم و اينها يه جزوه گرفتيم که مثلا مال پی اس ای تی بود که شنبه هفده اکتبر فکر کنم بود؛بعد از اون تا اومدم با نهارم برسم زنگ خورد؛به هر حال تو کلاس بعدی هم که طبق معمول معلم ماست عزيز نشسته بود و کلی چرت و پرت ديگه ياد گرفتيم؛راستی امروز مدرسه مون به جای ساعت سه ساعت دو تعطيل ميشد چون شب برگشت به مدرسه بود(شبی که مادر پدرها ميرن تو کلاسهای بچه هاشون)؛معلم ما هم ۱۰ تا کرديت ميداد اگه ننه بابای محترم تشريف ميبردن؛بعد از اون هم بابام اومد دنبالم و من هم که سرم درد ميکرد فکر کردم از گرسنگي و برا همين کلی شکلات و چیپس و هل و هوله گرفتيم که مثلا من سرم خوب شه؛وقتی که رسيدم خونه يه راست رفتم پای درسهام؛خدا اين همه درس و نصيب دشمن آدم نکنه؛نه به يه روز که از بيکاری پشه هم نيست که بپرونی نه به يه روز که از پر کاری وقت نداری دنبال پشه بگردی؛امروز وقتی که داشتم درس ميخوندم ريکی مارتين گذاشته بودم طوری که ديگه ازش حالم داره بد ميشه؛ميدونيد موسيقی بعضی اوقات باعث ميشه که آدم نفس بکشه ولی اگه زيادی بشه اين نفسها ديگه باعث تنفس نميشه؛بعد از اينکه درسهام تموم شد مامانم از سر کار اومد؛فکر کنم يه روز ميشد که من مامانم و نديده بودم اولش نميدونم سر چی دعوامون شد که من اومدم تو اتاقم و محکم در و بستم؛میدونید من رو آینه اتاقم و درو دیوار اتاقتم پر از عکس و اینهاست جالب اینجاست که فقط این عکس مامانم بود که از صدای بسته شدن در افتاد پشت آینه ؛بعد هم چند تا ریمیکس گوش دادم که نمیدونم از کی بودند ولی حرف نداشتند؛اینقدر حالم و خوب کردن که نگو؛بعد از اون هم مامانم اومد منت کشی و خلاصه کلی ناز و اينها و ...من هم طبق معمول هميشه کاملا بی تفاوت و سرد؛نميدونم چرا احساس ميکنم اين دوست داشتن نيست؛يه جور عادته؛يه جور عادت که ممکنه منجر به دوست داشتن بشه؛مامانم گفت که باش برم کنسرت پريسا؛من هم گفتم باشه؛از حالا ميتونم تصور کنم که آدمهای سن مامانبزرگ و بابابزرگم و اونجا ببينم.
بعد از اون هم باز من بودم و اتاقم و فريدون مشيری و اين داريوش بود که ميخوند.
وای که چقدر اينها هر دو ماه هستند.
امروز يه سايت باحال ديدم.دلم هم برا موزيک پشت صفحه خودم تنگ شده ولی سی ديش و گم کردم.يه جا حس کردم که فريدون مشيری داره از زبون يک دختر ايرانی حرف ميزنه:

آمدم خود را مگر پيدا کنم
کيف زرد کوچکی بر پشت
نيزه ای از آن قلمهای نئی در مشت
گوشها از سوز سرما سرخ
رهگذر بر سنگفرش راه ناهموار!


ميدونيد ميخوام يک دختر ايرانی و صيقل بدم؛اونطور که دوست دارم؛اينقدر بتراشمش و بش اضافه کنم تا بشه اونی که ميخوام؛از کجا شروع کنم؟
خوش باشيد.
+ Persian Girl ; ۸:٥۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٤ مهر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()