یک دختر ایرانی

يه اخبار اختصاری از مدرسه

سلام
خوب الان من فقط پانزده دقيقه وقت دارم که ورهام و بزنم؛اول صبح از خواب بلند شدم و اومدم مدرسه؛زنگ صفر که ورزش داشتيم نشستيم و فوتبال بازی کرديم بعد اون يارو باز هم به من گير داد و دويل خطابم کرد که من ازش پرسيدم مگه ايرانی نيست؟(به انگليسی)اونم گفت نه من هم کلی ذوق کردم؛زنگ بعد هم که سر کلاس باز هم مثل هميشه فقط الکی الکی وقت گذرونديم ؛با اين تفاوت که معلممون مو مصنوعيش وعوض کرده بود؛يعنی نوع بستنش و؛وای که اگه ما ايران يکی از اين تریپ معلمها داشتيما؛آخرين سال که ايران بودم چهار تا معلم هندسه رو از مدرسه فراری داديم؛به هر حال زنگ بعدش هم رفتيم تو مايه های شعر ادگار ؛بعد معلمه چراغها ور خاموش کرد که مثلا رمنتيک شه و ضبط هم روشن کرد و شعر The Raven رو خونديم ؛وای يه ريسرچ داريم در باره اينکه در آينده چيکاره ميخوايم بشيم؟چرا؟چه جوری و ... که حتما بايد با يکی از کسانی که اين کاره هستند هم مصاحبه کنيم و سر بخوريم و کلی هم درباره دانشگاه ها و کالجها و اين چرت و پرتها بايد بنويسيم؛من هم موندم از کجا شروع کنم؟؟؟؟من نميدونم اصلا چی کاره ميخوام بشم؛کمکم ميکنی؟
بعد از اون هم زنگ تاريخ فقط يه مشت نت ورداشتيم که اعصاب من داغون شد؛تاريخ ما از تاريخ انگلستان بيشتره و اونوقت تو کتاب تاريخ امريکا ما بايد بشينيم از اول تا آخرش هی چرت و پرتهايی که انگليسها کردند و بخونيم؛بعد از اون معلمه گفت که فردا نمياد و ما ساب داريم که نتها رو ادامه ميده؛زنگ بعد از اون هم که علوم بود؛طبق معلمول اولش با تنها حرفهای ايرانی ای که اونها بلد بودند شروع شد که تازگيها نکن هم بشون اضافه شده و فکر ميکنن که حرف بديهبعد باحال اينجاست که بم ميگن: ک*ج*نکن؛خلاصه بعد از اينکه نت ورداشتيم در باره هوا و آسمون و اين چرت و پرتها؛با ح؛(همون پسره که لبنانی بود و اينجا بزرگ شده بود)کلی داشتيم همينطوری ميگپيديم که شروع کرد به صندليم زدن؛من هم بش گفتم که عمرا بتونه من و بندازه؛بعد داشت ميگفت که باش شرط ميبندم يا نه که يه دفعه صندليم و کشيد که البته من نيفتادم ولی صندلی افتاد(من ميز و گرفتم)بعد معلمه که ديد به ح گفت که يک صفحه راجب ارزشهای يه دختر بنويسه؛راستی موقع نت برداشتن هم معلمه يکی از بچه ها رو که خيلی الکی آرامش و به هم ميزد انداخت بيرون ؛خلاصه دلم برا ح کلی سوخت ولی آخرش هم گفتم که تقصير من نبود من که شرط نبستم اون شرط بست؛ولی خدايی عجب تکليف باحالی بودها؛بعد از اون هم سر زنگ نهار با يکی از دوستام داشتم مي گپيدم که سينيور بود و ميگفت که با يه پسره فقط آنلاين چت کرده و بعد هم تلفنی حرف زدند و خلاصه کلی با هم صميمی شدن و قراره که بالاخره همديگر و ببينن؛برام عجيب بود که آدمها آنلاين عاشق شن؛من خودم دوستای خيلی خيلی خيلی خوبی آنلاين پيدا کردم ولی عاشق نشدم؛خلاصه جالب اينجا بود که پسره شانزده سالش بود و دختره هفده؛البته پسره عکسش هم قد بلندتر از دختره بود هم به شانزده نميخورد؛برا همين دختره ميترسيد که پسره يهويی بزنه تو ذوقش و ...؛خلاصه تنها نميخواست بره؛بعد از اون هم که زنگ معلم ماست عزيز بود که کلی چيز ميز کرد تو مخمون که اصلا نميدونم راجب چی بودند؛فردا کلی درس دارم و امتحان هم دارم؛راستی فردا کلاب دی(روز کلاب)است يعنی هر کلابی که تو مدرسمون هست غذای مخصوص اون کلاب و ميفروشه پارسال پرشين کلاب داشتيم ولی امسال انقدر پرشينها کم و بی بخارن که ما پرشين کلاب نداريم؛الان هم که تو کتابخونه مدرسه منتظر بابام هستم که بياد دنبالم؛اميدوارم تا ترم بعد بتونم حداقل پرمننتم و برا رانندگی بگيرم.
حالا هم موندم که ريسرچم و راجب چی بنويسم؛کمک ميکنی؟
بعد هم همين ديگه؛امروز انقدر بوی توت فرنگی گرفتم که حال خودم هم داره به هم ميخوره؛از آدامس توت فرنگی گرفته تا عطر بوی توت فرنگی و .....طوری که ديگه سرم و داره کم کم درد مياره.
به هر حال مثل اينکه تو اين ده دقيقه خيلی وراجی کردم؛ديگه کم کم بايد برم.
خوش باشيد.
+ Persian Girl ; ۱:٢٩ ‎ق.ظ ; جمعه ٥ مهر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()