یک دختر ایرانی

باز هم يه وراجيه ديگه

اينکه از صبح تا ظهر چی شد و که از مدرسه نوشتم؛بعد از اينکه اومدم خونه رفتم اول پای درسهام؛فردا يه امتحان دارم که کلی سخته و يه سری چرت و پرت هم درباره گرفهای آد و ايون و اينورسها و رفلکتها و ...داشتم که بايد حل ميکردم؛خلاصه بر خلاف انتظارم درسهام زود تموم شد و بعد از اون هم دلم يه کمی برا رقصيدن تنگ شد و علاوه بر اون هم احساس کردم که گاوخوری زيادی کردم برا همين يه ده دقيقه رقصيدم و بعد تا اومدم يه کم عربي برقصم مهمونها اومدند؛اين مهمون ما دو تا بچه داره که انقدر نازن که نگو؛دو تا پسر شيرين زبون که هر دوشون هم چشم و ابروی ايرانی الاصل دارن؛خلاصه اين پسر کوچيکه هم اول کلی برامون ناز کرد و چشم و ابرو رفت تا يه دوست دارم بگه؛وای که اينها چقدر نازن؛ميدونيد من معمولا حوصله بچه رو ندارم و به نظرم بچه تا وقتی که گريه نکنه خوبه ولی اينا اينقدر نازن که نگو حتی قهر کردنشون هم خوشگله؛بعد بابام اينها رفتند دنبال چند تا برگر کينگ و چند تا رستوران ديگه که برا فروش بود و بچه ها هم با خودشون بردند و من و مامانم و اون يکی خانمه خونه مونديم؛بعد برامون يه مهمون ديگه اومد؛اين مهمونمون يه زن تنهاست که تنها هم زندگی ميکنه و سرطان سينه داشته و عمل کرده و خوب شده و از شوهرش جدا شده چون شوهره بش خيانت کرده؛با اينکه خيلی سنش بالاست ولی کلی شيک پوش(نه ؛همين لباس زيباست نشان آدميت!!!) و سر زنده است؛البته من هم طبق معمول اصلا نجوشيدم زياد و رفتم تو اتاقم و يه کم اومدم آنلاين شدم؛بعد با کسايی که باشون برا يه مدت کوتاها خداحافظی کرده بودم سلام کردم؛اميدوارم که سلامم و جواب بدن؛باشون برای يه مدت کوتاهی خداحافظی کرده بودم که برم خودم پيدا کنم؛بعد ديدم که اين خودم هستم که بايد من و پيدا کنه؛اگه هم اين خود ميخواد قايم موشک بازی کنه؛من حرفی ندارم انقدر وايميسم که خودش بياد و بگه سک سک؛يه عالمه دليل ديگه هم داشتم برای اين برگشتم؛شايد يکی از اونها اين باشه که اون خود يه زمانی با اونها که من باشون برا يه مدت کوتاه خداحافظی کرده بودم؛ بود ؛نميدونم هر چی بود به اونها هم خداحافظ نگفته بودم فقط گفته بودم يه مدت ميرم که خود و پيدا کنم؛حالا هم اگه خود بخواد خودش مياد و من و پيدا ميکنه؛من خود و پيدا نکردم ولی سعی کردم که بشناسمش و همين که بشناسمش حتی اگه اين شناخت نصفه باشه و همين فعلا کافيه؛اميدوارم که جواب سلامم و بدن؛همه از خود به خدا ميرسن من از خود به من رسيدم؛وای که چقدر دلم برا سهراب سپهری تنگ شده؛اون ميگه من به خاک آمدم و بنده شدم تو بالا رفتی و خدا شدی؛ولی من به خاک اومدم و من شدم و خود به بالا داره ميره؛يعنی اميدوارم که به بالا بره.از اين وراجيها که بگذريم؛ بعد از اينکه مهمونمون رفت؛هنوز مهمون اوليمون بود و من هم بيخيال نشستم يه فيلم با مزه ديدم که جزو معدود فيلمهايی بود که اسمش و ديدم: The other me ؛بعد از اون هم که بابام اينا اومدن و خلاصه کلی با بچه هاشون من حال کردم و مثل همیشه هم نقابم و زده بودم؛کلی هم قرار گذاشتم که يکشنبه بريم ارتفاع پست و ببينيم که اميدوارم بشه که بشه آخه ارتفاع پست و سينمای بورلی هيلز آورده که به ما تقريبا نزديکه؛چيزی حدود يه ساعت راه؛شايد هم يک ساعت و نيم؛بقيه وقت هم به الکی گويی و خنده نقابها گذشت و بالاخره مهمونهامون ساعت يازده و نيم بود که رفتند آخه فردا بچه هاشون بايد برن پيش دبستانی که البته از اينجا تا خونه اونها نزديک چهار ساعت راه هست.به محض اينکه مهمونها رفتند من اومدم آنلاين؛راستی يکی بم گفت که من ديوونم؛واقعا متعجبم که چرا تازه فهميده که من ديوونم؟؟!!!
راستی از فردا تصميم دارم که نماز بخونمنپرسين چرا چون خودم هم نميدونم.
راستی نورهود عصیان عجب از اين گردون خوشش ميادا!
بازم که وراجی شد.راستی میترسم آخر ماه جا کم بیارم و پرشین بلاگ باز هم اذیتم کنه.

تا فردا
+ Persian Girl ; ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ ; جمعه ٥ مهر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()