یک دختر ایرانی

روز آخر هفته

سلام
خوب يه روز ديگه هم شروع شد مثل همه روزهای ديگه؛صبح که تو زنگ صفر بايد کلی ميدويديم؛وای که بعد از اون همه بدنم درد ميگرفت؛تو ايران که قرار ميشد بدويم معمولا يه دور ميدويديم ميگفتيم ده دور شده؛اينجا دقيقا بايد چيزی طرف يک مايل فکر کنم بدويم؛به هر حال بعد از اون هنوز زنگ اول نشده و سر صبح دیدم یکی داره داد میزنه *کش؛کلی خندیدم بش و صبحمون هم با اون کلمه شروع شد؛ سر زنگ اول مثل هميشه بايد جرنال مينوشتيم و مثل هميشه هم موضوع آزاد بود و بقيه زنگ هم که من مثل *خلها نشستم و فريدون مشيری خوندم؛زنگ بعد هم معلمه نشست و شعر ادگار و تحليل کرد و بعد از اون هم که زنگ شيرين تاريخ؛امروز معلم نداشتيم؛ولی اينجا وقتی که معلم نباشه يه يارويی که بش ميگن ساب مياد و مخ آدم و ميزنه و بعضی اوقات بدتر از معلمه هست؛من هم هنوز وارد نشده کلی شکر ريختم و شيرين عسل شدم و گفتم که چرا کلاب ايرونی نداريم و از اين حرفا؛زنه مثلا ساب تاريخ بود ولی نميدونست که پرشيا همون ايرانه؛يارو فکر ميکرد که پرشيا به آسيا ميگن؛بعد از اون که يارو ديد تو کلاس ما بيشتر از امريکايی چشم بادميها هستند گفت که مامان دوست پسرش هم ژاپنی و خلاصه بچه ها که ديدن اينطوريه ديگه شروع کردن سر به سرش گذاشتن؛من هم که قربون خودم برم تا تونستم مودبانه ضايعش فرمودم؛بعد يکی از بچه ها داشت با يکی به زبون خودش حرف ميزد که معلمه پرسيد چی دارين ميگين؟پسره هم گفت داريم درباره اين نت که بايد ورداريم حرف ميزنيم؛معلمه هم گفت که بيشتر به نظر ميرسه که دارين ميلاسين؛پسره هم پر رو برگشت گفت که از دخترها متنفره!!!!؛بعد يه پسر ديگه که از همون کشوری بود که اون بود گفت که اين بزرگترين دروغ زندگيش بوده؛خلاصه تو اون زنگ هم فقط گپيديم و يه مشت کرنر نت ورداشتيم که من اصلا حاليم نشد راجب چی دارن حرف ميزنن؛بعد از اون هم که علوم بود و ح يه صفحه راجب ارزشهای يک دختر نوشته بود؛بعد هم گير داده بود و هی چيز ميز پرت ميکرد؛من هم هی پرت ميکردم و خلاصه بالاخره به اين نتيجه رسيديم که تا معلمه از دوباره ما رو تو مشکل ننداخته بس کنيم؛بعد هم خيلی شيک يه تکليف وحشتناک داد که پدر چشم آدم و درمياره و من و آنه و ح هم قرار شد با هم انجام بديمش که بجاش مثل هميشه با هم گپيديم فقط؛بقيش هم برا خونه موند که بايد بشينم و حسابی خر بزنم الان؛بعد از اون هم که از اونجايی که روز کلاب بود تو مدرسمون همه چيز پيدا ميشد من هم که قربون خودم برم همه چی و بايد امتحان ميکردم؛از کلاب چينيها گرفته تا کلاب محيط همه غذاها رو امتحان کردم که آخرش ديگه نميتونستم راه برم؛ولی خدايی چيزهايی که درست کرده بودند حرف نداشت؛پارسال که پرشين کلاب داشتيم باقلوا يا باقله(همون شيرينيه که از گردو و ..درست شده)ميفروختيم؛من هم خيلی شيک بلند شدم اون وسط رفتم پيش مشاورها و ...ميگم که چرا ما اينجا پرشين کلاب نداريم؛معلمه هم گفت که اگه ميخوای يکی درست کنی برو فلان جا و چند تا فرم پر کن و يکی درست کن؛منم گفتم چشم؛حالا هم قراره که دوشنبه برم ببينم چی ميشه؛بعد از اون هم که زنگ معلم ماست عزيز بود که فقط نشست و اشکالات بچه ها رو حل کرد و يه خروار تکليف داد و گفت که سه شنبه هم از کل بخش امتحان داريم و بعد هم ماست نشست اونجا؛من هم که مثل بقيه کلاسها نشسته بودم و فريدون مشيری و ميخوندم؛بعد از اون منتظر بابام بودم که ديدم ا!!!ماشينمون پيدا شده؛يعنی پليس پيداش کرده بود و فقط زبط و دزديده بودند و تايرهای زاپاس و چند تا چيز جزئی ديگه؛بعد هم که رسيديم خونه بابام اينقدر اصرار کرد که برم براش يه عينک انتخاب کنم؛من هم که ديدم اينطوری نميشه جديد ترين مدل عينک و براش انتخاب کردم که هر کی ميديد عاشقش ميشد ولی از اونجايی که از اون عينک سفيدها(شيشه سفيد)بود و جلو آفتاب و نميگرفت شب رفت عوضش کرد؛امروز نميددونم چه مرگم شده بود کلی درس داشتم ولی چراغ اتاقم و خاموش کرده بودم و خوابيده بودم و همش اين داريوش بود که ميخوند؛بعد از اون هم فقط خوابيدم و تلويزيون ديدم؛از فرند گرفته تا سوبرينای تکراری و ...؛بعدش هم نميدونم چی شد که چشمهام و باز کردم و ديدم صبح شده؛راستی امروز برادرم هم تو مدرسه مثل اينکه اينقدر حرف زده بود که معلمش نامه فرستاده بود برا بابام اينا؛خوشم مياد که برادر خودمه تقريبا به خواهرش رفته(البته خواهرش نميذاره معلمه چيزی بفرسته)؛بعد از اون هم گفت که ميخواد بره پارتی دوستش که تاريخش و نميدونم چندم بود که من کلی حرص خوردم؛مامانم اينها بدون اينکه حتی يک بار هم دوستش و ديده باشند به اون فنگله اجازه دادن که بره حالا اگه قرار بود که من برم بايد ده ساعت معرفی و ...انجام ميشدتازه بعدش هم معلوم نبود اجازه صادر ميشد يا نه؛وای خدا کی من ۱۸ سالم ميشه؟؛ميدونيد به نظر من هجده سالگی برای اونهايی که زير هجده هستند سال آزاديشون حساب ميشه؛شايد چون فکر ميکنيم که ديگه زير تکلف مامان بابا نيستيم و حداقل اين حق قانونی و داريم که خودمون تصميم بگيريم ولی غافل از اينکه ممکنه فرهنگ ايرانی ای که با فرهنگ عربی مخلوط شده مثل يه پتک بخوره تو سرمون؛هميشه ميخواستم وقتی هجده سالم شد تنها زندگی کنم؛اميدوارم که بتونم.
ديگه خيلی خيلی وراجی کردم بايد برم يه کم به درس و مشق برسم.
+ Persian Girl ; ٩:٤٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٦ مهر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()