یک دختر ایرانی

يه روز که کاملا پر رو بودم

سلام
امروز صبح ساعت شش و نيم از خواب بلند شدم و من هم بايد ساعت هفت راه ميفتادم؛باورم نميشد در عرض نيم ساعت هم دوش گرفتم و هم لباس پوشيدم؛واقعا به خودم اميدوار شدم؛بعد از اينکه رسيدم مدرسه زنگ صفر که مثل هميشه بسکت بازی کرديم؛ميدونيد اون يارو که گير داده بود و دويل صدام ميکرد اين دفعه گير داده بود فکر ميکرد من سينيورم هر چی ميگفتم بابا من جونيرم هی ميگفت نه تو سينيوری؛وقتی که ايران بودم با دوستام هر جا که ميرفتيم همه فکر ميکردن که از همشون کوچيکترم حالا اينجا گير دادن فکر ميکنن که خيلی آدم بزرگم!!!!!!!!!!!!؛خلاصه بعد از اون از اونجايی که صبحونه نخورده بودم رفتم کف و يه سری خرت و پرت گرفتم که اصلا نچسبيد؛هيچوقت خوشم نميومد بگو(نون و پنير خودمون)رو با قهوه بخورم ولی شنيدين ميگن اگه آدم گرسنه باشه سنگ هم ميخوره شده بود جريان من؛زنگ اول هم که باز معلمه مو مصنوعی قبليش و گذاشته بود و باز هم بايد جرنال مينوشتيم و باز هم موضوع آزاد بود؛بعد من از اونجايي که بايد کم کم ريسرچم و شروع کنم تصميم گرفتم که درباره اينکه در آينده چيکاره ميخوام بشم بنويسم؛وای مخ خودم پکيد؛از اون اولها هميشه ميخواستم هنرپيشه بشم تا اونجايی هم که يادمه اونوقتها ميشستم و جلوی فاميل و ...نمايش حسن کچل و بازی ميکردم يا شعرهايی رو که بلد بودم نمايشی ميکردم؛بعد که بزرگتر شدم تصميم گرفتم که ستاره شناس بشم و برم تو ناسا کار کنم؛در کنارش میخواستم رییس جمهور هم بشم؛در عين حال هم عشق رياضی داشتم؛عاشق اين بودم که رياضی محض بخونم بعد ديدم با اين رشته به تنها جايی که ميرسم معلمی هست و آينده خوبی نميتونه داشته باشه؛رییس جمهوری هم برای من تو جامعه ایران نمیتونست تا وقتی که چیزهایی مثل تایید صلاحیت و غیره باشه شغل مناسبی باشه ؛بعد از اون از اونجايی که باز هم عشق سر و کله زدن با عددها رو داشتم تصميم گرفتم که مهندسی چيزی بشم ولی حالا اصلا نميدونم چی کاره ميخوام بشم؛آخر همون جرنال هم گفتم که هيچ برنامه ای برای آيندم ندارم و نميدونم که چيکاره ميخوام بشم؛شايد ريسرچم و در مورد افرادی بنويسم که الان يه کاره ای هستند و از اول نميدونستند که چيکاره ميخوان شن و چند تا مصاحبه هم با اين افراد بدم؛شما کسی و سراغ داريد؟؟؟
به هر حال بعد از اون بايد يه اسکيت(ديالوگ نمايش)مينوشتيم که مثلا تکليف خونمون بود که من تو کلاس تمومش کردم؛زنگ بعد هم باز هم رفتيم دور و ور اون شعره ادگار(The Raven )؛جريان اين شعر اينه که در يک محل زيبا(کتابخانه ای که مجلل به نظر ميرسه) يه مرد (ادگار)در حال خوندن يه کتابه که حس ميکنه يکی در ميزنه و از اونجايی که شب بوده بعد از مدتها در و باز ميکنه و عذر خواهی ميکنه که دير در و وا کرده و هیچ صدایی نمیشنوه غیر از زمزمه اسم لنور؛بعد از دوباره یکی در میزنه و باز هم بعد از مدتی یه پرنده سیاه داخل میشه؛خلاصه بعد از چند تا فکر و حرف که از مغز و دهان ادگار خارج میشه میپرسه که تو کی هستی و اون پرنده جواب میده "Never more" ؛این کلمه تنها کلمه ای که پرنده از اول تا آخر این شعر میگه ولی اون قسمتی باحاله که ادگار میپرسه کی من و ترک میکنی و پرنده باز هم میگه "never more" ؛این داستان ادامه داره و ادامه داره...؛ اينقدر وراجی کردم که بگم موضوع اين بود که بايد ميگفتيم اين پرنده از کجا اومده و چيه و ...؛من هم يه عالمه گفتم که پرنده مرگ و پيامبر و خلاصه کلی آسمون رسمون بافتم که همونجا تموم شه؛زنگ بعد هم که تاريخ داشتيم؛وای يه عالمه کار بايد جمعه تحويل بديم که مثلا قرار بود از امروز شروع کنم روشون کار کردن که کتابم تو لاکرم جا موند؛اين معلمه تاريخ هم که انگار عاشق ايرونيهاست؛هر چی من بپوشم ده ساعت تعريف ميکنه که چقدر بم مياد و .....؛وسط اينکه داشتيم نت برميداشتيم من ضايع از اونور کلاس داد زدم که چرا بايد ما تاريخ انگليس و بخونيم درحاليکه کتابمون اسمش تاريخ امريکا هست؛انقدر سوال مسخره ای بود که کل کلاس جوابم و دادن؛اينها هم که همه چی و به يازده سپتامبر ربط ميدن؛بعد از تاريخ هم که زنگ خندمون بود؛حالا من هی به ح ميگم بابا اين کلمه *کش و وقتی که در مقابل يه دختر استفاده ميکنی حرف بد حساب نميشه اونم هی ميگه که نه حساب ميشه؛راستی کسی ميدونه شلموته يعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟امروز سر کلاس بايد يه پری لب مينويشتيم و بعد از اون هم يه ديتو داشتيم برای تکليفمون که همون جا تو کلاس انجام دادم؛امروز کلی رو مود خوب بودم؛مثلا وقتی که من بلند ميشدم و صندليم و ميکشيدن طرف خودشون فقط نگاه ميکردم و ميخنديدم يا وقتی که مثل من ميگفتن واز آپ هم همين کار و ميکردم در حاليکه در حالت معمولی از اون اخلاقهای سگی ميگيرم که با صد من عسل هم نميشه شيرينش کرد؛بعد از اون زنگ نهار در کمال پر رويی و در عين حال شجاعت رفتم و با مسئول کلابها صحبت کردم و گفتم که چرا ما پرشين کلاب نداريم؛اونم گفت که چون قبلا داشتيم بايد برم با مسئول قبليش صحبت کنم؛من هم رفتم و با ميس بايز صحبت کردم و اونم گفت که چون عضوی نداره؛خلاصه بعد از اون با جنا کلی در مورد بازی کامپيوتری جديدی که جنا گرفته خنديديم؛يه بازی که تو بايد توش خانه و خانواده بسازه؛خيلی باحاله اسمش يادم رفته؛بعد از اون هم که با معلم سيب زمينی عزيز کلاس داشتيم و فردا هم امتحان داريم؛ميدونيد تو اين کلاسمون يه دختره هست اسمش آتوسا هست و من هم که دنبال عضو برای کلاب ميگشتم بعد از کلاس بش گفتم ميشه بات صحبت کنم؟اونم همچين اول کلی تعجب کرد و بعد من گفتم که اسمش ايرانيه و برا همين ميخواستم ببينم که ايرانی هست يا نه؟اونم گفت آره و بعد از اون هم من شروع کردم درباره پرشين کلاب گفتن و اون گفت که خودش و دوستهاش عضو ميشن؛آخه برای عضو شدن حتما نبايد ايرونی باشی؛وای کلی پر رو شده بودم امروز نه؟بعد از اون هم که ستاره رو ديدم با اون هم صحبت کردم؛امروز ديگه انده رو بودم؛رو که نيست سنگ .....؛بعد از اون هر چی وايسادم بابام نيومد دنبالم که مجبور شدم پياده برگردم خونه؛تو خونه هم اول يه کم آنلاين رفتم و بعد هم يه کم درس خوندم و بعد از اون هم نماز ظهر خوندم و بعد هم رقصيدم.بعدش هم فرندز و نیگا کردم و سونت هون که هر دو تا غمگین بودن.
در مورد نماز خوندنم؛اولا که من نماز ميخونم ولی نميدونم چرا؛تازه هم شروع کردم که نماز بخونم؛ديروز هم نگفتم که نماز خوندن اراده است گفتم که اراده کرده بودم که نماز بخونم که خوندم؛از اونجايی که ديروز اراده کرده بودم که امروز نماز بخونم امروز نماز ظهر و خوندم؛گرچه فقط يه نماز خوندم ولی من که اراده نکرده بودم همه نمازها رو بخونم؛بعد هم من نماز ميخونم چون يه مدتيه که احساس کردم بايد يه جوری از خدا تشکر کنم حالا راه ديگه ای بلد نيستم و برا همين يه مدت تصميم گرفتم که نماز بخونم؛اينکه تا کی ميخوام اينکار و ادامه بدم هم نميدونم.
وای امروز يه عالمه ميخواستم حرف بزنم ولی ديگه واقعا وراجی ميشه اگه بيشتر از اين بنويسم.
+ Persian Girl ; ٩:٠۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٩ مهر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()