یک دختر ایرانی

دخترک تنها

ديگه اعصابم از دست دل خودم هم داغون ميشه؛آخه امروز هم دلم گرفته بود؛ميدونی امروز اولين روز ماه عشق بود؛اول اکتبر!؛بازم پاييز اومد؛پاييز!!!هر سال پاييزش با سال پيش فرق ميکنه ولی امسال بزرگترين فرق ممکن و داشت؛پاييز تو ذهن من اصلا تنهايی و دلتنگی و تداعی نميکرد؛وقتی که يکی ميگفت پاييز اولين کلمه هايی که تو ذهن من مثل يه قطار پشت هم رديف ميشدن دوستی و شيطنت بودن؛امسال اولين روز پاييز اولين چيزی که حس کردم يه احساسي بود که فکر کنم آدما بش ميگن دلتنگی. تا حالا؛ يعنی قبل از اينکه تنها بشم هميشه فکر ميکردم همه احساسهای دنيا رو ميدونم؛فکر ميکردم همه آدمها هر چی بگن کاملا برام قابل فهمه؛فکر ميکردم وقتی يکی ميگه دلم گرفته درکش ميکنم؛خيلی وقته که فهميدم تنها چيزی که بلد بودم و ميفهميدم اين بود که بگم ميفهمم چی ميگی.
بازم ميخوام از قصه های دخترک بگم؛همون دخترک که روز تولدش تنها بود؛اونی که زخمی شد و هنوز زخمش عفونت نکرده پادزهرش پيدا شد؛يادته که کی و ميگم؟اون دختره معصوم که تو کوچه باغ خاطراتش بعضی اوقات قدم ميزد.بهترين قصه های اون دخترک شايد برگرده به پاييز؛پاييز دخترک مثل همه دخترکهای ديگه پر بود از شور و نشاط؛خنده هيجان ديوونگی و قلبهای پاک مثل الماس؛به همون درخشندگی.
دخترک معصوم قصه ما ؛يه بار ديگه خواسته يا ناخواسته يه نگاه به عقب و يه نگاه به جلو انداخت؛پشت سر يه دنيا بود با يه دخترک خندون و روبه رو يه دنيا با يه دخترک که شايد يادش رفته خنده يعنی چی؛پشت سر يه پاييز بود و يه برگ ريزون طلايی و رو به رو يه پاييز و يه دل تنهای زخمی
دخترک معصوم قصه ما؛يه نگاه به پنجره های بسته کوچه خاطراهاش ميندازه؛پنجره ها بستن ولی دل دخترک و مگه ميشه بست؟؛دخترک اونور پنجره های بسته رو ميبينه؛آخه اونور هر پنجره يه عالمه غوغاست؛یه عالمه خاطره؛دخترک رد میشه؛به وسطای کوچه که ميرسه
رد پای ماه و ميبينه؛يادش مياد يکی بود که براش ماه و به کوچش میورد
دخترک جلو ميره
ميره و ميره ؛تا اينکه رد پای ماه تموم ميشه؛دخترک يه نگاه به روبروش ميندازه
پنجره ها همه بازن؛دخترک ميره جلو اولين پنجره باز و نيگا ميکنه؛ميخواد ببينه اونورش چيه
سياهی!
باز نگاه ميکنه و اينبار يه تصوير مبهم ميبينه؛دخترک ميترسه؛اون دختر زخمی تو کوچه خاطره ها يادش مياد
ميخواد فرار کنه؛به کجا؟؟؟!!!!!به جلويی که رد پای ماه نداره و پر از تصوير مبهمه؟؛يا به گذشته ای که همه پنجره هاش بستن؟
دخترک باز هم ميترسه؛اين احساس هم جديد بود ؛ترس!!!!
شايد هم همين احساس بود که باعث شد دخترک پنجره باز و انتخاب کنه؛وارد شد؛يه اتاق تاريک؛پر از تصاوير مبهم؛با خودش فکر کرد اگه اينها همش وهم باشه چی؛اگه همه اين ترسها و دلتنگيها فقط يه خواب باشه چی؛
دخترک تو این فکرا بود که يه نور کوچيک جلو پاش و روشن کرد
از کجا اومد نميدونست؛ولی ميدونست که بايد بره؛محکوم به رفتنه؛آخه ديگه پنجره هم بسته شده بود؛يا اتاق انقدر تاريک بود که دخترک هيچکی و نديد؛و يا اینکه او واقعا تنها بود
دخترک بود و يه سو سوی نور ؛زیر سایه همون نور کوچیک یه قدم رفت؛و این بار این دخترک بود و یه دنیای نورانی تهی
دخترک بود و یه عالمه نور تنهایی؛دیگه به این نور عادت کرده بود؛چشمش و نمیزد؛یاد گرفته بود که چطور باش حرف بزنه
بش گفت تا کی با من میمونی؟؛نور گفت تا وقتی که من ت بیاد؛دخترک کوچه خاطرات و گشته بود ولی من و ندیده بود؛پس تصمیم گرفت که بره و بره و بره بلکه منش اون و یه جایی پیدا کنه.
+ Persian Girl ; ٧:٥۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٠ مهر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()