یک دختر ایرانی

يه روز جديد

امروز و ديروز از اون روزهايی بود که کلي به فاک از نوع نه چندان حاد رفته بودم؛امروز که صبح کله سحر ساعت پنج از خواب بلند شدم چون بايد پياده ميرفتم مدرسه٬ هر وقت قراره که پياده برم جايی هی يادم ميفته که گواهينامه ندارم؛به هر حال بعد از کلی دوش و ... وقتی که از خونه بيرون رفتم هوا هنوز تاريک بود و خيابونها هم همه خلوت بودند و تو شهر ما فعلنا يکی ميگرده که به دخترها تجاوز ميکنه و بعد هم اونا رو ميکشه؛البته همه اينها فقط وقتی يادم اومد که تو مدرسه بودم؛وقتی رسيدم ديدم هنوز پنج دقيقه وقت دارم؛ برا همين رفتم کف و يه صبحونه خوردم؛بعد از اون هم که زنگ صفرم شروع ميشد؛زنگ اول و دوم هم هيچ اتفاقی نيفتاد فقط چند تا موضوع جالب بود؛يکی اينکه ما ديروز بايد ديالوگی که نوشته بوديم و اجرا ميکرديم؛منم ديالوگ و تو کلاس نوشته بودم و اصلا نميدونستم راجب چی چی هست ولی جالب اينجاست که ما تنها کسی بوديم که ای گرفتيم٬آخه اين زنيکه فقط به اين اهميت ميده که تو هی ايموشن نشون بدی؛منم که انقدر رو دارم که هيچی هم بلد نباشم باز انقدر آسمون ريسمون ميبافم که ديگه همه چی اگه غلط هم باشه درست ميشه؛راستی امروز اين معلم ج*عزيز ما مو مصنوعيش و پخش کرده بود؛وای من موندم اين معلمه چرا اينطوريه؛لباسهای قرن دقيانوس و ميپوشه؛زنگ دوم هم که تاحالا چيزی جز رمنس و رمنسيزم و رمنتيک و ..ياد نگرفتيم؛اين زنيکه هم هی پا ميشه و لامپهای کلاس و خاموش ميکنه که مثلا فضا رمنتيک شه که بچه ها بيان نوشته هاشون و بخونن؛ميدونيد تو مدرسه ما يه عالمه زنگهای مختلف هست؛يکی از زنگها مال وقتيه که يه فرد خطرناک وارد مدرسه ميشه که وقتی اون زنگ و ميزنن چراغ کلاسها رو خاموش ميکنن و درها و پنجره ها رو هم ميبندن که کلاس از پشت خالی به نظر برسه؛بعد اين زنگها رو هر از چند گاهی برای آمادگی ميزنن؛امروز هم از اون زنگها داشتيم سر همين کلاسه که معلمه همينطوری به درسش ادامه داد و فقط درها رو بست؛بعد از اون هم که تاريخ داشتيم؛وای يه عالمه کار داريم که بايد جمعه تحويل بديم که من در تمام اين مدت از اونجايی که کتابم سنگين بود حال نداشتم انجامش بدم؛بعد از اونم سر زنگ بعدی يه دفعه از فضا و ستاره ها پريديم رو جدول مندليف که البته يه اسم ديگه بش ميگن اينجا؛ميدونيد اين درس و من بايد سال پيش ميگرفتم که سال پيش بدون اينکه اين و بگيرم قسمت دومش و گرفتم و پسش هم کردم حالا بايد بشينم تازه قسمت اولش و بخونم؛اين چرت و پرتايی که معلمه ميگه کلی با چيزهايی که ما درباره جدول مندليف ياد گرفته بوديم فرق داره؛بعد از اون سر زنگ نهار هم کلی با جنا گفتيم و گفتيم؛ميدونيد اين جنا خيلی با دخترهای امريکايی فرق داره اين و قبلا هم گفتم ولی امروز ديگه واقعا ديدم چقدر فرق داره؛جنا سينيوره و گواهينامش هم داره و پرميشن پارکينگ مدرسش هم داره ولی اين بشر بعد از مدرسه يه راست ميره خونه؛موضوع عجيبتر اينه که اين پرام هم نميخواد بره؛قبلنا که دوستام هم تو مدرسه ما بودند تصميم گرفته بوديم برای پرام کلی آدم و سر کار بذاريم و آخرش همشون و قال بذاريمولی خوب حالا که ديگه دوستام تو مدرسه من نيستند؛يعنی همشون يا رفتن ايران يا اروپا يا کانادا يا يه شهر ديگه يا يه مدرسه ديگه؛به هر حال بعد از اون هم که با اون زنه ماسته کلاس داشتم؛ديروز هم يه امتحان سر همون کلاس داشتم؛نميدونم چه مرگم شده بود هر چی فکر تو کلم بود دقيقا سر امتحان يادم اومده بود؛خلاصه همه چی يادم بود غير از کلمه هاي عجيب غريبی که جلوم رديف شده بودند جالب اينجا بود که يه عالمه هم چرت و پرت نوشتم تو اون برگه که اصلا نميدونم معنيشون چی بوده ولی فکر کنم درست نوشتم؛از اون روزهايی بود که همه کارها خود به خود انجام ميشد بدون اينکه من بشون فکر کنم آخه ديروز به فاک نوع نيمه شديد رفته بودم؛به هر حال امروز مينيموم دی بود يعنی زود تعطيل ميشديم؛منم که يادم رفته بود پياده تصميم گرفتم برم خونه؛راستی شنبه تو مدرسه ما يه روزی که اسمش و يادم رفته؛تو اين روز بچه ها ميتونن دوست دختر يا دوست پسرشون رو که از مدرسه ديگه هستند بيارن تو مدرسه ما؛بعد امروز که رفته بودم کف يه پسره داشت ميگفت که تاحالا دخترهای زيادی ازش خواستن که باشون بره ولی اون قبول نکرده!!؛من هم کلی خندم گرفته بود که برای حفظ ادب فقط به تبسم اکتفا کردم؛جالب اينه که اين يارو گی هم هست؛نميدونم چرا بچه های کلاس فکر ميکنن که من از نوع دخترهای پلير(player) هستم بعد ده ساعت توضیح دادم که نخیر نیستم؛اینم از این؛امروز که داشتم فریدون مشیری میخوندم رسیدم به اون شعره که میگه:
خوش به حال غنچه های نیمه باز؛نمیدونم چرا یه دفعه ای شروع کردم به صورت آهنگ خوندنش بعد یه ده ساعتی فکر کردم که کجا شنیدمش که یادم اومد که داریوش اون و خونده؛من هیچوقت فکر نمیکردم اصلا داریوش از فریدون مشیری خونده باشه؛به هر حال بعد از اون که اومدم خونه از ساعت سه تا ساعت هشت یه سر نشستم و درس خوندم یا بهتر بگم تکلیفهای تاریخ و انجام میدادم؛جمعه باید اینها رو تحویل بدیم و با اینکه پنج ساعت بکوب هی یکی تو سر کتاب زدم یکی تو سر نتهام هنوز تموم نشده البته من امروز که مثلا شروع کردم که درس بخونم اين تاريخ رو دو قسمت کردم يه قسمتش و قرار گذاشتم امروز بنويسم که پنج ساعت طول کشيد قسمت طولانيترش هم گذاشتم برای فردا؛راستی امروز مثلا من ميخواستم برم سينما؛ميدونيد اطراف ما اصلا ايرانی زياد نيست برا همين برای يه فيلم ايرانی ديدن بايد نزديک به دو ساعت رانندگی کنيم؛اه اگه که من گواهينامه داشتم؛ميدونيد از اين اعصابم داغون ميشه که من ميتونستم سال پيش پرميشنم و بگيرم که الان اينهمه زور نزنم که اين ترم تموم شه که بتونم برنامم و عوض کنم؛به هر حال اين مامان من رفت بازار و وقتی که اومد ديگه کسی حال نداشت بام بیاد و قرار شد که فردا حتما بريم که من عصبانی شدم و گفتم که اصلا لازم نکرده؛آدم در اين جور مواقع ها کلی دلش ميگيره و عصبانی ميشه؛دلش ميگيره چون اگه ايران بود دو دقيقه ای مشکل حل شده بود و از زمين و آسمون داوطلب ميريخت که بات بيان و عصبانی ميشه که اينجا چرا اينريختکی شده؛ديروز هم که چون اول پاييز بود هيچ کاری نکردم جز اينکه نشستم و سلن دين و داريوش و شکيلا گوش دادم؛امروز هم بعد از اينکه دسم تموم شد يه فيلم ديدم که اسمش و باز هم بلد نيستم ولی کلی باش حال کردم؛وای آهنگ فيلمش وحشتناکککککککککککککککککک بود؛حرف نداشت؛خود فيلم دو زار نمی ارزيد ولی آهنگاش!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؛آهنگش يه چيزی تو مايه های اون آهنگ وسط فيلم د گوست بود که آدم يه طوری ميشه.فيلم يه جورايی نوشته آخر کرمها رو ياد آوری کرد؛راستی بابابزرگم به خونه جديد نقل مکان کرده و دات ارگی شده؛خيلی ماه شده فقط يه مشکل گنده گنده گنده بزرگ داره و اونم اينکه من نميدونم کجا بايد نظر بدم!!
راستی ديروز آسمون و خورشيد هم با من بودن آخه در تمام روز خورشيد از پشت ابرها بيرون نيومد؛آسمون هم خاکستری بود؛امروز کلی وراجيه ديگه هم داشتم درباره پياده رويم که چقدر آدمهای مختلفی و ديدم و بعضیهاشون حالم و به هم زد و بعضيهاشون هم کلی بم انرژی دادن؛راستی اگه من باز هم مثل هميشه جا کم بيارم چيکار کنم.راستی دیگه نماز نمیخونم؛همونطور که چرای خوندنش و نمیدونستم حالا هم چرای نخوندنش و نمیدونم.
یه چیز دیگه هم اینکه امروز که این و تو پندار خوندم یادم اومد که من و یکی از دوستام هم یه زمانی قرار بود فیلم کوتاه بسازیمحتی کلی هم دوربين و ...آماده کرديم ؛يه عالمه هم اينور و اونور رفتيم و با اين مسئول و اون مسئول حرف زديم و کلی هم سوژه گير آورديم نه همچين ولی آخر نساختيم.
خوش باشيد
+ Persian Girl ; ٩:٠٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ مهر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()