یک دختر ایرانی

يک روز پر کار

سلام
بذارین از حالا بگم که اصلا نميفهمم دارم چی مينويسم؛ديشب هی هزارتا فکر و خيال اومد به کله مبارکم که باعث شد ساعت چهار خوابم ببره؛ساعت شش هم که مجبور بودم بلند شم و ساعت هفت هم تو مدرسه بودم؛امروز تنها چيزی که باعث شد زنده بمونم فکر کنم قهوه بد مزه مدرسمون بود؛طبق معمول معلم زنگ صفر اسمم و بد تلفظ کرد و باز هم بسکت بازی کرديم؛زنگ اول هم که يه امتحان داشتيم که اصلا راه تقلد وجود نداشت؛راستی معلمه زنگ اولم؛همون زنيکه اين دفعه يه مو مصنوعيه جديد گذاشته بود که کلی بش ميومد و از بقيه قشنگتر بود؛من موندم اين يارو چرا به جای امريکايی اسمش و نميذاره عرب!يه عالمه طلا و جواهر و ..به خودش آويزون ميکنه؛به هر حال زنگ بعدش هم يه فيلمه ديديم راجب چند تا از نويسنده ها که بايد کتابهاشون و امسال بخونيم؛خدا پدر ادبيات خودمون و بيامرزه لاقل يه قشنگی ای داشتند اينجا بايد هی بشينيم ليترچرها و ايسيهايی رو بخونيم که اصلا نميفهميم از کجا اومدن؛هر جوری بود اون زنگ هم گذشت؛ديدم ديگه اصلا نميتونم بيدار بمونم برا همين باز هم رفتم کف و يه عالمه خرت و پرت و قهوه گرفتم؛سر زنگ تاريخ من و آنه قرار بود که يه سری قانونهای چرت و پرت که مال بيلز آو رايتس (Bills of rights) بود و از زبون قانونی به زبون محاوره ای ترجمه کنيم و فردا هم بايد پرزنتش بديم؛انقدر از ترجمه بدم مياد که نگو حالا ميخواد از زبون کهن باشه به جديد يا از اين زبون به اون زبون٬برا همين هم تند تند تمومش کرديم و بعدش نشستيم و حالا نگو و کی بگو؛بعد يه دفعه بحث به آلمان و آلمانيها کشيده شد و من هم داشتم ميگفتم که آلمانهاخیلی نژادپرستند ولی چون اونها آريا هستند و ما هم آريا هستيم برا همين کلی با هم ازدواج ميکنن و دوست ميشن و اينا؛همينطوری که داشتيم حرف ميزديم معلمه از اونور کلاس گفت بيا کارت دارم؛بعد که رفتم زنيکه پرسيد شما دارين درباره چی بحث ميکنيد؟سياست؟من هم موندم که عجب گوشهايی داره اين زنه تازه مثلا اينجا امريکاست و آزادی و اين حرفها ولی ...؛خلاصه براش توضيح دادم که چی داشتيم ميگفتيم و اون گفت که نميدونسته ايرانيها آريا هستند؛مگه ميشه کسی ندونه که آريا اول قدمش و تو ايران گذاشت؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؛اين زنيکه امروز هم باز من و ديد و کلی هی تعريف کرد ازم؛گرچه امروز از خوبی گوشهاش به حیرت افتادم ولی هی به من انرژی مثبت ميده؛بعد که به آنه گفتم چی گفت تصميم گرفتيم که موضوع بحث و عوض کنيم؛ميدونی ما بين کلاس سوم و چهارم يه زنگ داريم که بش ميگن اس اس آر که تو اون زنگ همه هر کاری دارن ميذارن و سر کلاس چهارم ميشينن و يه چيزی ميخونن؛امروز ح نشسته بود داشت بادکنک باد ميکرد و هی صدا ميداد سر کلاس؛بعد از اينکه کلی صدا داد بادکنکه معلمه بش گفت که بايد نهار و تو کلاس بمونه؛بعد از اون هم يه فيلم ديديم راجب همون جدول مندليف خودمون که اينها بش يه چيز ديگه ميگن؛نهار هم مثل هميشه با اين تفاوت که امروز تو کف يه اتفاقاتی افتاد که حال ندارم بنويسم؛زنگ بعديم هم تنها کاری که کرديم کار کردن با ماشين حسابهای هوشمند بود؛وای که کار با اينا چقدر سخته؛خلاصه بعد از اون از اونجايی که زنگ شش نداشتم نشستم تو کتابخونه و تکليفای کلکوسم و نوشتم آخه فردا بايد يه عالمه کار برای تاريخ تحويل بديم که من تازه ديروز يادم اومد که بايد شروعشون کنم و از اونجايی که ديروز يادم اومد نصفش هم برای امروز موند؛بعد از اينکه رسيدم خونه ديدم بهتره که بريم سينما و کلی ناز کشی کردم که مامانم اينا رو راضی کردم(آخ که اگه من گواهينامه ميگرفتم؛هی داغ دلم تازه ميشه)بعد از اون ساعت چهار بود که حرکت کرديم که مثلا به سانس ساعت پنجش برسيم؛تازه ساعت شش بود که ما رسيديم به بورلی هيلز؛کلی ترافيک بود؛برا همين هم رفتيم کمپس يو سی ال ای؛فکر نکنم که بتونم هيچکدوم از دانشگاه های ايران و با اون مقايسه کنم؛بعد بابام داشت ميگفت که يه آپارتمان اطراف دانشگاه بگيريم که من در آينده که قراره برم يو سی ال ای راحت باشم؛من هم اول کلی عصبانی شدم که امکان نداره من بعد از هجده سالگيم با اونها زندگی کنم؛بعد هم اينکه من يو سی ال ای نميخوام برم؛تا اونجايی که يادمه از وقتی که خوندن و نوشتن و شروع کردم ميخواستم برم هاروارد حالا هم نظرم عوض نشده؛ميدونيد از شهر خودمون زياد خوشم نمياد آخه همچين شهر مرده ای هستش؛روزهای تعطيل که بيرون بری به زور دو تا آدم ميبينی؛بيشتر يه شهر تجاری پير هست تا يه شهر هيجانی و شلوغ؛من هم دوست دارم تو جاهای شلوغ زندگی کنم؛تو ايران که بودم هيجان و چاشنی زندگی ميدونستم هنوز هم ميدونم ولی اينجا اصلا هيجان نداره؛بعد از يو سی ال ای چند تا مجسمه ديديم که واقعا خوشگل بودن؛لامذهبها مجسمه هاشون هم تحريک بر انگيزه؛من که آبم اومد؛هی چرخ خورديم و خورديم تا ساعت شد هفت و نيم و بالاخره بعد از مدتها آروز ما رفتيم که ببينيم اين ارتفاع پست که ميگن چيه؛آدم اينجا اعصابش برای ديدن يه فيلم ايرانی داغون ميشه از ساعت چهار تا يازده فقط به خاطر يه فيلم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!؛تو سينما فقط دوازده نفر بودن که وسطهای فيلم دو نفر ديگه هم اومدن!!!!!!!!!!حالا ميخوان نظرم و راجب فيلم بگم:
اولا که اول فيلم کلی ناراحت کننده بود يا با کلمه بهتر بگم خشن بود؛يه جور خشنيه ملايم(شد پارادوکس نه؟)بعد از اون تو هواپيما يه قسمت يه جورايی کاملا مردسالارانه شده بود و اون هم اونجايی بود که اون دختره (رباب)بين دو مرد قرار گرفته بود که اسلحه رو از برادرش بگيره يا حرف شوهرش و گوش بده؛دلم براش سوخت٬آخر با گريه حرف شوهرش و قبول کرد؛يه چيزی که خيلی به نظر من مصلم(ديکتش درسته؟)بود اين بود که اون مرتيکه عليرضا از اولش که به يارو گفت چه جوری بگرده مشکوک ميزد حالا اين قاسمه چه طوری بش اعتماد کرد و من نميدونم؛يه چيز واقعا وحشتناک صدای خلبان بود که واقعا قشنگ بود؛اين صدای کی بود؟؟؟!!!!!!!!!!خيلی صدای ماهی بود؛امروز به اين نتيجه رسيدم که ليلا حاتمی هم جزو بازيگرايی که وقتی گريه ميکنن زشت نميشن؛به نظر من واقعا کارگردانيش حرف نداشت؛قسمت آخر فيلم هم من وياد اون داستان فيل مولوی ميندازه که هر کی فکر فيل و يه چيز ميبينه؛صحنه سقوط هم قشنگ بود؛به نظرتون مينويسن که بچشون متولد کجاس؟متولد آسمان؟؟؟آخر فيلم هم مثل اولش به نظرم خشن بود؛خشن ملايم؛يه چيزی که تو فيلم خيلی باحال بود به نظر من اين بود که همه اتفاقات فقط در يک هواپيما افتاد؛يه چيز باحال ديگه هم ابهت مامانه بود؛ميدونيد به نظر من اين فيلم برای اونهايی که بيرون از ايرانن جالب بود ولی برای يکی مثل من و خیلی های دیگه که تو ايران زندگی کردن و اينها رو ديدن و خيلی از اين اعتراضها رو تو مهمونيهای خونوادگی و ...شنيدن چيز تازه ای نيست؛اول اين فيلم که هی ناموس ناموس ميکرد اعصابم داشت داغون ميشد مخصوصا اون قسمت که گفت مگه تو خودت ناموس نداري؟؟؟يا اون قسمت که اون دختره با يه کلاه گيس که معلوم نيست چرا تو سفر به بندر عباس با خودش حمل ميکنه مياد و قاسم شروع ميکنه ناموس ناموس کردن کلی اعصابم داغون شد؛ببينم مثلا اون تار مو باعث فساد ميشه؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!نه واقعا هر کی که ميگه حجاب به من بياد و يه دليل منطقی بده شايد منم باحجاب شدم؛خلاصه فيلم يه طورايی بود؛آدمها به چيزهايی ميخنديدن که قابل زار زدن بودن؛من از فيلم و اينا زياد سرم نميشه برا همين هم نميدونم که اينکه تلخترين چيزها رو تو يه فيلم طوری بيان ميکنن که باعث خنده ميشه يه نوع فيلمسازيه يا ....؛ولی هر چی هست تلخه؛آدمها ميشينن ميخندن ولی پشت خندشون کلی گريه هست؛وجود بچه تو اين فيلم به نظرم برای به وجود آوردن صحنه های عاطفی لازم بود يعنی اگه يه فيلم امريکايی بود کلی توش ماچ و بغل و بوسه بود ولی تو اين فيلم اين بچه ها بودن که اين ارتباطها رو برقرار ميکردن؛راستی همه جونشون و به نظر من مديون نرگس هستند؛ديگه حال ندارم بيشتر از اين درباره ارتفاع پست بنويسم؛بعد از سينما هم يه راست اومديم خونه و من باز هم قهوه درست کردم اين دفعه ترکی که زياد نيگهم داره؛وقتی رسيديم ساعت يازده بود و من از ساعت يازده تا دو و نيم يه سر داشتم رو بقيه اون تکليفه مال تاريخ کار ميکردم در طول این مدت چهار لیوان قهوه خوردم که تقریبا در طول عمر من اینهمه قهوه در این مدت کوتاه بی سابقه بوده خدا نویسنده های تاریخ و خیر نده(خدا الان عصبانیم یه چیزی میگم حالا تو نری یه موقع به اونها خیر ندیها !)؛بد بختی اينه که اين تاثير مستقيم تو فاينال داره ؛نميدونم چرا هميشه وقتی که يه عالمه کار بايد انجام بشه همه چيزها يادم مياد من يه عالمه برای اين تکليفه مال تاريخ وقت داشتم يه عالمه روز ديگه هم برای سينما رفتن ولی چرا همش امروز شد نميدونم از اونها گذشته چرا فقط امروز من ديشبش کم خواب شدم هم نميدونم و ..؛تا بوده و هست دنيا همين بوده؛امروز هی اين تکليف تاريخ و انجام ميدادم و هی به جرج واشنگتن و مديسن و فدراليکها و آنتی فدراليکها و ...فحش ميدادم ولی يه چيز جالب هم ديدم؛يادمه تو کتابه دنيای سوفی يه چيزی راجب پابليوس خونده بودم که الان اصلا يادم نيست تو اون کتاب اين پابليوس چی بوده ولی امروز تازه دوزاريم افتاد که يه اسم مخلوط بوده؛راستی اون ماده تو کافی چیه؟کوکایین؟
خیلی دوست دارم که نان و عشق و موتور هزار و ببینم ولی اینجا هنوز نیوردنش
وحشتناک خوابم مياد پس ميرم بخوابم.
خوابهای خوب ببينم وببينيد.
+ Persian Girl ; ۱:٢٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٢ مهر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()