یک دختر ایرانی

آخرين روز هفته

سلام
ديشب که انقدر خسته بودم که نفهميدم چه شکلی خوابم برد ولی اين خواب فقط دو ساعت طول کشيد؛بعد هم مثل هميشه دوش صبحونه مدرسه؛امروز انقدر خسته بودم که نزديک بود تو حموم خوابم ببره؛وقتی رسيدم مدرسه اول رفتم کف و يه مشت کافئين ديگه تو خونم کردم که بيدار بمونم و بعد هم بايد برای زنگ صفر ميدويديم؛ما هر روز برای زنگ صفر فقط توی جيم که سر بسته است بسکت بازی ميکنيم و استرچ ميکنيم ولی جمعه ها بايد دور زمين فوتبال مدرسه که سر باز هم هست کله سحر که همه يخ ميزنن چهار دور بدويم؛بعد از اينکه دويدنم تموم شد چون صندليهای بيرون خيس بودند رو زمين نشسته بودم که اونی که مامان باباش ايرونين و من و دويل صدا ميکرد اومد و کلی گفت که پرشينها گی هستند و ..؛من هم ديدم يارو حتی ارزش نداره که بخوام اعصابم و خراب کنم سرش و برای همين فقط به گفتن فاک يور سلف بچ اکتفا کردم؛اونم به خاطر اين گفتم که رگم باد کرده بود که به پرشينها توهين کرده بود؛بعد يکی از دخترهای امريکايی بش گفت که خفه شه چون خودش هم پرشينه و اون هم گفت که نيست منم گفتم امکان نداره پرشين باشه و خيلی خوشحالم که فکر نميکنه که پرشينه؛امروز باز هم معلمه بعد از تقريبا يه ماه از مدرسه ها اسمم و اشتباه تلفظ کرد که بعد درستش کرد؛زنگ اول هم که مثل هميشه بود ؛با اين تفاوت که زنيکه اون امتحان وکب و داد و من هم يه بی گرفته بودم؛تو اون کلاس ما معمولا وقت اضافه مياريم که من تقريبا يه چرتی زدم؛زنگ دوم فهميديم که بيسو دعوا کرده و برا همين برای تنبيه چند روز مدرسه نميتونه بياد و ما هم یه داستان کوتاه دیدیم که مثلا باید ترسناک میبود ولی هر چی بود غیر از ترسناک٬معلمه هم یه عالمه وکب داد که دوشنبه ازشون امتحان داریم؛راستی کسی دیکشنری آنلاینی میشناسه که انگلیسی به انگلیسی معنی کنه و با معنی یه مثال هم بزنه؟؛بعد از اون هم زنگ سوم که تاريخ داشتيم و بايد من و آنه پرزنت ميداديم اون Bill of Rights رو که از اونجايی که من يه دختر ايرانی هستم کلی شاخ و برگ بش دادم و وراجی کردم و ...که آخر معلمه کلی براو و وری گود و اکسلنت و ...نثارمون کرد؛بعد هم تکليفي و که قرار بود تحويل بگيره آخر کلاس تحويل گرفت؛بعد از اون زنگ چهارم ميخواستم چند نفر و حسابی جر بدم که چون ايران نبود نمیتونستم؛من به اين نتيجه رسيدم که آدم نبايد به يکی زياد رو بده وگرنه ..؛از حالا هم هر کی بخواد وارد دايره خصوصيه من که فقط مال من و من منه بشه خودش ميدونه و من؛امروز ح گفت که به آ بگم که دوسش داره و آ هم گفت که دوسش نداره؛بعد هم يه سری چيزهای ديگه اتفاق افتاد که چون يه جورايی رو اعصابم ميرن فعلا حال ندارم بگم؛زنگ نهار هم که کلی دنبال م گشتم و آخرش هم به هيچی نرسيدم ؛آخه امروز کلاب کاميونيتی سرويس ميتينگ داشت و من نميدونستم ميتينگش کدوم کلاسه؛حالا هی دور مدرسه بچرخ؛بعد از نهار هم که با معلم ماست عزيز کلاس داشتيم که برگه های امتحانمون و پس داد و من هم سه نمره از دست داده بودم که چون از صد شمردش شد هفتاد و هشت؛هيچوقت تو رياضی اينقدر کم نگرفته بودم ؛اگه اين زنيکه از صد کلش و نميشمرد هم کم نميگرفتم؛بعد از اون هم يه کم با عددهای فرضی و محورهای فرضی و ...کار کرديم و بعد هم که ديگه من کلاس نداشتم؛امروز چند تا اتفاق ديگه هم تو مدرسه افتاد؛يه پرنده اومده بود تو کلاس تاريخمون ول کن هم نبود؛رفته بود ته کلاس مثل يه بچه خوب گوش ميداد.بعد از اينکه رسيدم خونه ميخواستم بخوابم که مامانم گفت تولد ف تو اين هفته هست و باش برم که براش يه چيزی بخره منم يادم اومد که تولد م دوست من هم ده اکتبر هست؛برا همين تندی رفتيم مال؛تو مال برا اينکه بيدار بمونم اول رفتم يه موتاچونو گرفتم و بعد همون باعث شد که تابلو به کمک نيازمنديم يه فروشگاه لباس و ديدم و رفتم يه اپليکيشن گرفتم و دقيقا مغازه بغليش هم يه به کمک نيازمنديم داشت؛از اين دو تا فروشگاه خوشم مياد چون هم تميزن هم کارشون خيلی کمه و هم اينکه کلی کلاس دارن؛به هر حال فردا اپليکيشنها رو پر ميکنم و تحويل ميدم؛بعد از اون هم برای دوست مامانم بالاخره يه چيزی خريديم و من هم برای دوستم الله گرفتم؛اين دوست من تو شناستنامه مسلمونه ولی خودش ميگه که دين نداره؛واقعا هم به هيچی قيد و بند نيست ولی عاشق اينه که الله داشته باشه؛آخه تو ايرونيهای اينجا مثلا الله خيلی کلاس داره و ......؛به هر حال اون يارو که الله و ازش خريديم هندی بود ولی چشم و ابروی ايرانی داشت؛جالب اينجا بود که اينم فکر کرده بود که من ال کمينو کالج ميرم؛تازگيها يعنی اين دو روزه همه فکر ميکنن که قيافم بزرگتر ميزنه غير از اينکه امروز تو کلاس چهارمم فهميدم که همه فکر ميکردن که من سافت مور هستم که به غلطشون پی بردن که نخير بنده جونيور هستم؛از اينا که بگذريم امروز کلاس قبل از ما تو کلاس چهارمم يه گربه تشريح کرده بودن که کلاس و بو گند ورداشته بود؛بعد از اينکه اومديم خونه برادر فنگله من داشت ميرفت پارتی؛با خودم فکر کردم که اگه من هم ميخواستم برم پارتيه کسی که مامانم اينها تاحالا نديدنش مامانم اينا ميذارن يا نه؟ميدونيد کوچيکتر که بودم فکر ميکردم به سن حالام که برسم خيلی آزاد خواهم بود ولی حالا به اين نتيجه رسيدم که وقتی سن بالاتر بره مراقبتهای خانواده ایرانی شديدتر ميشه؛من مطمئنم که نسلی که بعد از من خواهد اومد به هيچ عنوان مشکل پسر سالاری و نخواهد داشت ولی دلم ميسوزه که چرا ما بايد رنجش و بکشيم و اونها خوشيش و ببينن؛دلم برای جدم هم ميسوزه که شوهرش و آقا صدا ميکرد(البته من جدم و نديدم ولی تو اون زمان به شوهرشون آقا ميگفتن)؛دلم برا زنهای پادشاه ها ميسوزه که نميتونستن حرمسرا داشته باشن و يه آقايی از اونطرف ميتونه هزار و چهارصد تا زن داشته باشه؛اصلا بابا اينا به من چه؟؟؟؟؟؟بی خيال دنيا بذار خوش باشيم حتی اگه شده الکی خوش؛فقط يک سال و نيم ديگه صبر لازمه که از ديدن هر روزه خانواده خلاص شم؛البته بماند که من تقريبا هر روز مامانم و نميبينم .نميدونم چرا هميشه با باباها مشکل هست؟مامانها خيلی مهربونترنکريستن بوبن ميگه که "بايد آن کسی باشم که همه از زنها انتظار دارند: بی نقص٬ظريف٬و نه تنها ظريف بلکه در دسترس.و نه تنها در دسترس بلکه عطر آگين٬زيبا .تمام شب را بايد سيندرلا بود و تمام روز بايد از خود پرسيد که چگونه ميتوان کدوها را به کالسکه و پنج قرن خوشبختی بدل کرد"؛فکر کنم به جای واژه زن بايد از مادر استفاده ميکرد؛به هر حال اختلاف من و بابام هم شايد به خاطر اين باشه که تو ايران زياد همديگر و نميديديم اينجا تازه فهميديم که چقدر از هم دوريم.بعد از اينکه رسيديم خونه باز هم الکی الکی يه دعوا شد با بابام که تقصير من هم بود؛بعد از اون هم فيلم the scream رو ديدم که قرار بود ترسناک باشه ولی هر چی بود غير از ترسناک؛نميدونم اشکال از ماست که بابابزرگم و احسان و فک و فامیلش آپديت نکردن يا واقعا آپديت نکردن؛آخه تو هر دوتای اينا آخرين نوشته مال دو اکتبر هست؛راستی امروز کلی پيروز گوش دادم؛فردا هم سالگرد ازدواج مامانم ايناست؛هر سال تو ايران براشون پارتی ميگرفتم ولی امسال ......
امروز کشف کردم که اون دختر ايرونيه که تو کلاس آخرم هستش زبونش و تازه زبونش و سوراخ کرده؛به نظر من گوشواره رو زبون خيلی قشنگه ولی خودم حاظر نيستم که زبونم و سوراخ کنم همون گوشم که چهار تا (دو تا هر طرف)داره کافيه.
از اونجایی که از دیشب تاحالا فقط دو ساعت خوابیدم و از پریشب تا دیشب فقط سه ساعت پس الان بنده باید برم که بخوابم.
فکر کنم بايد به فکر يه بلاگ اسپات باشم آخه ميترسم بازم فضا کم بيارم.
قول ميدم از فردا خلاصه بنويسم.
راستی تولد سهیل آپاچی ده مهر بود؛امیدوارم که بقیه سالهای زندگیش هم مهرش و داشته باشه.
خوش باشيد.
+ Persian Girl ; ۸:۳٩ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()