یک دختر ایرانی

تصميمات من

امروز حالم باز خوب شد؛به چند دليل حالم خوب شد ولی باز هم اين باباجان زد و همه چي و خراب کرد؛الان هم ديگه اصلا برام مهم نيست اون چه فکر ميکنه يا چی دلش ميخواد؛امروز حالم خوب شد به چند دليل:

اول اينکه اول صبحی يه پسره آوردن تو کلاسمون که بيماری autism داشت؛اين و برای يه دوره آزمايشی آوردن تو کلاس ما که ببينن اگر اين نوع بچه ها به جای کلاسهای مخصوص با بچه های معمولی باشن چی جور ميشه؛وقتی که اين وگفتن با خودم اول فکر کردم که خوش به حالش هيچی حاليش نميشه از دنيا؛بی خيال همه چيز تو دنيای خودش شاده؛ميدونيد اينی که امروز اومده بود همسن ما بود ولی تو چشماش معصوميتی بود که هيچکدوم از ما نداريم؛بعد که يه کم نشستم فکر کردم ديدم که خيلی خوبه که من اين بيماری رو ندارم؛اين يه جور بيماريه که آدم از غريبه ها ميترسه؛از اينکه تنها باشه ميترسه؛اعتماد به نفس زياد نداره و ...؛من هم تمام مدت کلاس فقط به اون زل زده بودم و آخر به اين نتيجه رسيدم که خيلی خوبه که من مثل اونها نيستم؛درسته که خوشبخت بودن به قول عصيان بد بخت نبودن نيست؛ولی بين هر دو بودن باعث ميشه که آدم احساس خوبی بش دست بده.تعادل!!!!!

دوم هم اينکه امروز بالاخره من هم کار دار شدم و از حالا به بعد ميتونم بگم که شغلم چيه؛احساس ميکنم دارم يه قدم به طرف استقلالی که ميخوام برميدارم.

سوم هم اينکه یکی از کتابهایی که دارم میخونم کلی روم تاثیر گذاشته.

چهارم هم اینکه به این نتیجه رسیدم که زندگی انقدر کوتاهه که وقت ندارم توش غصه بخورم.

میدونید الان از همه عالم و آدم خوشم میاد ولی هنوز با بابام مشکل دارم وقتی که نیگاش میکنم یه طوری میشم ولی این و به حساب خستگی خودم میذارم.

تصمیمات من

تصمیم گرفتم که از این به بعد به معنای واقعی از زندگی لذت ببرم.
هرگز نذارم که چیزی من وناراحت کنه.
خوش باشم حتی اگر شده الکی خوش.
تضادی که درونم هست و از بین ببرم.
هر وقت احساس کردم که نیاز به تصمیمات جدید دارم در نوشتن اونها درنگ نکنم.


+ Persian Girl ; ٩:٥٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()