یک دختر ایرانی

يه روز با بارش گير دادنهای مختلف از در و ديوار

ديگه دارم به اين نتيجه ميرسم که واقعا من انسان هنرمندی هستم؛آخه امروز در عرض بيست دقيقه هم دوش گرفتم و هم لباس پوشيدم و هم اينکه رفتم مدرسه و تو مدرسه هم لباس ورزشم و پوشيدم؛بعد از اون هم غير از زنگ صفرم سر بقيه کلاسها دير رسيدم؛مدرسه مثل هميشه بود غير از اينکه اون بچه که بيماری autism داشت و معلم امروز زياد تحويل نگرفت که وقت کلاس گرفته نشه؛معلم تاریخمون هم کلی مخش و زدیم که امتحان تاریخمون و که صد و شصت صفحه بود و جمعه بود و دوشنبه بگیره؛اینجا معمولا معلمها اصلا تاریخ و عوض نمیکنن برا همین از این زنه خوشم اومد٬شاید هم اصلا این به خاطر ویار حاملگیش بوده که امتحانمون و گذاشت برای دوشنبه؛به هر حال یه پروژه هم داد که باید براش کلی راه بریم تا چند تا موزه تاریخی که تا بیست اکتبر هستند و ببینیم و اون پروژه رو انجام بدیم؛خدا به خیر بگذرونه؛ زنگ نهار هم کلی جنا به تکيه کلومهای من خنديد٬آخه وقتی اونها رو به انگليسی ترجمه کني برای يکی خيلی مسخره ميشن بماند که تو فارسی هم مسخره هستند؛خلاصه مدرسه که تموم شد با بابام رفتيم اداره پست و من بالاخره جواب نامه هايی که دوستام برای تولدم برام فرستاده بودن و دادم و کلی هم عکس براشون فرستادم؛ميدونيد اينجا زياد ايرانی نيست و من هم نه رستورانهای ايرانی و نه شيرينی پزی(ذرسته؟؟؟)های اينجا رو قبول دارم ولی امروز يه شيرينی ناپلوئونی يکی از دوستای مامانم اورده بود که واقعا خوشم اومد و ماشالله هزار ماشالله کلی گاو خوری شد؛از اونجايی که فردا امتحان داشتم نشستم و درس خوندم و کلی قاط زدم آخرم نفهميدم اونی که تو ايران ياد گرفته بودم درست بود يا اونی که اينجا يادمون دادن؛به نظر خودم که اونی که ايران ياد گرفتم درست تر بود.امروز از دست بابام کلی عصبانی شدم ولی خوب باز هم تمام روز و به الکی خوش بودن گذروندم ولی هنوزم که هنوزه از دست بابام عصبانيم هی به من گير ميده؛آخ خدا کی من هجده سالم ميشه از دست اينا راحت ميشم!!(ببين به کجا رسوندتم که ميگم از دستش راحت ميشم)؛اين بابای من فکر ميکنه که مثلا خيلی من و دوست داره درحاليکه بلد نيست چطور دوست داشته باشه فقط هی ميخواد محدود کنه ؛خودش هم ميدونه که من اصلا دوست ندارم باش باشم يعنی من علنا وقتی که ميخوايم بريم جايی ميگم چون بابا داره مياد من حال ندارم بيام؛به هر حال من که تاحالا نتونستم اين بابای از خود راضی يه دندم و که فکر ميکنه فقط خودش و خانوادش خوبن و کاری جز تحقير مردم ديگه نداره و تغيير بدم ؛آخه آدم تا خودش نخواد تغيير نميکنه.به هر حال امروز با مامانم رفتيم و لاتاری گرفتيم؛هشتاد و دو ميليون دلار تاحالا؛راستی شما به شانس اعتقاد دارين؟؟؟
فردا تولد دوستمه و ميخوام يه دفعه ای برم و سورپرايزش کنم.
خوب ديگه فکر کنم دارم تو مختصر نوشتن راه ميفتم.امروز فهميدم که کتابخونه مدرسمون کتابهای پالو کوئيلو رو نداره.مامانم هم امروز کلی هی سعی کرد راضیم کنه که باشون برم مسجد نیدونم چی چی که با محیط و..آشنا شم و آخرش هم بش گفتم که مامان جان به قدر کافی من کتابهای قرآن و دینی خوندم و اونم هی برام نشست و روضه خوند که ولا و بلا اونی که تو ایران دیدی اسلام نبوده و دلیل نمیشه الان اینقدر از اسلام بدت بیاد؛من هم آخر گفتم که مامان جان اصلا من عشق اسلام دارم بسه دیگه؛اونم دیگه دنبالش و نگرفت؛اینها اصلا به این برادر فنگلم کار ندارن فقط به من هی گیر میدن؛راستی امروز يه وبلاگ ديدم که کلی من و يه طوری کرد ؛قبلا خيلی ديده بودمش ولی روش کليک نميکردم ؛الانم آدرسش و بلد نيستم ولی اسمش پوست انداختن بود؛حرف ندارههههههههههههههههه.بابالنگ دراز هم که غوقا کرده.
راستی خيلی وقته که من وقت نکردم آفلاينام و چک کنماميدوارم فردا بتونم.
خوب ديگه من برم خوابهای خوب ببينم.
+ Persian Girl ; ٩:٠۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۸ مهر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()