یک دختر ایرانی

يک روز از روزهای خدا

امروز يه روز تقريبا با مزه بود؛اول صبح که تو زنگ صفرم وقتی که داشتيم بسکت بازی ميکرديم ناخن يکی از بچه ها انگشتم و خون اورد که اولش اهميت ندادم ولی ديدم يه دفعه خونش زياد شد و رفتم که بشورمش و به معلمه هم گفتم که ديگه تا بخوام برگردم جيم زنگ خورده و برا همين ميرم لباسم هم عوض کنم؛بعد که انگشتم و شستم ديدم که ای دل غافل بلوزم يکی از دکمه هاش افتاده(حالا شانس اوردم دکمش تو لاکرم بود) و من هم زیر بلوزم زیر پوش هیچوقت نمیپوشم؛ولی خوبيش اين بود که دکمه سوم افتاده بود وگرنه....؛خلاصه رفتم سر کلاس و با اون دکمه افتاده یکی اومد و بم گفت که از تیپت خوشم میاد٬من هم دکمه ای که افتاده بود و نشونش دادم و گفتم دیگه خوشت نخواهد اومد و بعد از اون هم یه پس گرفتم و کلی رفتم دفتر بهداشت که نخ سوزن بگيرم که زنه گفت برو از منشی دفتر مستر توکوبا(که يه چيزی تو مايه های مدير مدرسه هست)نخ سوزن بگير؛وای ديگه اشهدم و خونده بودم آخه يه چند باری با اون منشيه حرفم شده بود خلاصه مثل اينکه منشيه من و نشناخت و کلی قربون صدقم رفت و بم نخ سوزن داد؛بعد هم رفتم تو اتاقی که توی اتاق بهداشت مال دخترهاست نشستم و بلوزم و در اوردم و شروع کردم به دوختن دکمه؛همش خدا خدا ميکردم کسی يه دفعه ای وارد نشه؛پارسال هر وقت با دوستام ميخواستيم کلاسها رو دو در کنيم اولش يه ده دقيقه ای تو اون اتاقه ميمونديم؛کلی هنر کردما.بعد از دوخت و دوز هم دیدم یه زنه میخواد بره کف راه و بلد نیست گفتم من میرسونمش و خلاصه کلاس اول دو در گردید؛ سر زنگ چهارم هی من و آنه قربون صدقه همديگه رفتيم؛آخه ميدونيد آنه چشماش خيلی قشنگه و من هم بزرگترين نقطه ضعفم چشم يکيه؛هی دم و دقيقه بش ميگفتم چشاش قشنگه؛اونم هی نشسته بود و تعريفهای من و با يه تعريف ديگه جواب ميداد.از انرژيهای مثبت ديگه ای که گرفتم اينه که تو کلاس کلکوسم غلط کتاب و گرفتم و اون زن ماسته هی بم موج + داد.
بعد از مدرسه خونه وحشتناک بود ؛با بابام دعوام شد؛رفتم خونه دوستم که کادوی تولدش و بدم ولی اون هنوز مدرسه بود؛بابام ديگه با من حرف نميزنه من هم اصلا حوصله ديدن بابام و ندارم؛آخه ميدونيد امروز بش گفتم که خوشم نمياد اون بياد دنبالم و بايد مامانم بياد دنبالم بعدهم يه دعوای بزرگ و .تا بعد از ظهر انرژيم زياد خوب نبود تا اينکه فرندز و ديدم و بهتر شدم و نشستم يکمی از تاريخم وخوندم آخه امتحانمون به سه شنبه تغيير کرده و صد و شصت صفحه است.الان هم که آنلاين هستم.بعد هم اینکه قالب و عوض کردم.
خدا جون چرا باباها بلد نيستن چطوری يه گل و بو کنن؟؟اونها فقط بو ميکنن ولی انقدر خشنن که بو کشيدنشون گل و اذيت ميکنهآدم بايد يه گل و لطيف بو کنه.
+ Persian Girl ; ٩:٥٤ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٩ مهر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()