یک دختر ایرانی

جمعه

امروز جمعه بود؛جمعه ها من دست و دلم به هيچ کاری نميره؛از اونجایی که بابام بام حرف نمیزد مونده بودم که با کی صبح برم مدرسه و خلاصه بعدا ز کلی بحث مامانم من و رسوند؛آخ که اگه من گواهینامه بگیرم عمرا ناز اینها رو بکشم؛
تو مدرسه هم که مثل هميشه بود فقط چون دو زنگ اول ساب داشتيم نشستم و کتاب خوندم حالاهم هيچی ندارم که بخونم البته تا دلت بخواد درس دارم؛معلم تاريخمون هم که اصلا انگار نه انگار ما انسان تشريف داريم يه عالمه پروژه و اساينمنت و ...داد که حالا من موندم چه ريختی بشينم اين همه کار و انجام بدم؛اتفاق ديگه ای تو مدرسه نيفتاد؛ بعد از مدرسه از پله ها دويدم که به قرارم تو مروينز برسم با کمال تعجب ديدم بابام اومده دنبالم اصلا با هم حرف نزديم فقط من و رسوند مروينز؛ميدونيد من يه نيک نيم دارم و يه اسم اصلي که تفاوتشون فقط يه حرفه؛ اين منيجر من گير داده بود هی اسم من و پشت سر هم صدا ميکرد به هر حال بعد از پر کردن يه سری ورق گفت اجازه کارت و از مدرسه اوردی که گفتم نه برا همين بيرون بام حرف زد و گفت برم اجازه کار و بيارم و جمعه ساعت شش تا ده دوباره بيام برای ترينينگ(آموزش اينکه چيکار کنيم اونجا)؛حال نداشتم برم خونه برا همين الکی الکی کلی قدم زدم و بعد هم رفتم رايت ايد يه عالمه شکلات چاق زا گرفتم و هی تو راه شکلات خوردم؛تو خونه هم از بيحالی فقط چرت زدم و سياوش قميشی گوش دادم؛بعد با مامانم رفتيم مال که من هيچی نگرفتم و بعد از اون هم تو خونه يه کم تمرينهای کلکوسم و حل کردم ولی دلم نيومد تاريخ و شروع کنم پس الان آنلاين هستم.
اينم از امروز؛جمعه؛فردا هم شنبه است و ديگه حتما بايد يه کاری برای تاريخم بکنم؛راستی کسی يه کتاب باحال برای سر کلاس خوندن نميشناسه؟
خوش باشيد
+ Persian Girl ; ۸:٤۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()