یک دختر ایرانی

و باز هم تاريخ بر سر مبارک خراب فرمود

وای کل اين هفته اصلا وراجی نکردم حالا ميخوام تلافی کنم؛يه روز بايد به خودم استراحت بدم ديگه چقدر خلاصه بنويسم؛امروز صبح از خواب بلند شدم يه عالمه درس ريخته بود رو سرم که الکی به بهانه درس اومدم آنلاين ولی اصلا درس نخوندم؛آنلاين هم اولاش کلی شارژ بودم تا اينکه مطلب آخر يکی از کرمها رو خوندم که از اونجا به بعد اولين آثار به فاک رفتن شروع شد؛اينکه همه نوجوونها سوالهای بيجواب دارن خيلی خوبه آدم ميفهمه که تنها نيست و حداقل يه نوجوون تو دنيا هست که مثل اون اينهمه سوالهای الکی رنجش ميده؛شايد هم سوالهای الکی نه سوالهايی که باعث ميشن آخرش آدم بفهمه که کيه؛به هر حال بعد از اون ديگه تصميم گرفتم يه کم هم به درسم يا بهتر بگم به پروژه ها و تکليفهای قلمبه سلمبه اون زنيکه معلم تاريخمون که انگار اون بچه ای که تو شکمشه هر چی سنگينتر ميشه تکليفهای ما هم سنگين تر ميشه؛خدا نصيب هيچکس نکنه؛يه عالمه درس خوندم ولی باز هم يه عالمه هست که بخونم؛مثل اينکه يه جورايی هم خوب شد که من کارم از جمعه شروع ميشه ها!!!؛به هر حال بعد از درس خوندن يه کم آنلاين شدم و بعد هم تصميم گرفتم برم يه کم بسکت بازی کنم؛اينکه چند ساعت بيرون بودم و نميدونم ولی وقتی برگشتم هوا تقريبا تاريک شده بود؛خيابونها از اولش خيلی خلوت بودن آخه مثلا شنبه بود؛دوست داشتم يه غروب ببينم تو شهر ما دريا هست ولی من گواهينامه ندارم که برم دريا و غروب و ببينم ؛حال ناز کشی هم ندارم تازه دريای اينجا به نظر من مصنوعی ميرسه؛امروز که رفتم بسکت بازی کنم انقدر يه طورايی بودم که خيلی کم توپ و تو سبد انداختم؛ما آدمها خيلی ساده از کنار هم ميگذريم ؛فقط از بغل هم رد ميشيم ولی همديگر و نميبينيم؛ميدونيد سال نود و هشت شايد هم نود و نه بود که يه کتاب خوندم اسمش يه چيزی تو مايه های کتيبه بود که دو جلد هم بود؛اون کتابه کلی پيشبينيهای قشنگ راجب قرن بيستم داشت که هی من و اميدوار ميکرد به قرن بيستم؛چيزهايی مثل گرفتن انرژی از طبيعت و ...؛وای اون کتاب مظهر يه دنيای عالی تو قرن بيستم بود؛کلی دلم و صابون ميزدم برای قرن بيستم حالا که قرن بيستم اومده ميبينم که اصلا اونطوری نبوده که هیچ بدتر هم شده؛به هر حال آدم بايد زندگی و آسون بگيره اگه آسون بگيرتش زندگی هم آسون ميگيره آدم و ؛بعد از اينکه رسيدم خونه باباجان هنوز اخمهاش تو هم بود و با من هم حرف نمیزد بود؛انقدر اين چند مدته هر جا رفتم روز کودک و ..شنيدم که نشستم و يه کم برنامه کودک نيگا کردم؛اينجا از بچگی هی با برنامه کودکاشون بچه هاشون و به فساد ميکشن؛تو همه برنامه کودکايی که من امروز ديدم همش جريان يه دختره بود که يه پسره رو دوست داشت و بعد جرياناتی که براشون اتفاق ميفته يا برعکس و يا يه جوری به اين چيزا ربطش ميدن؛کلی کانال برنامه کودک عوض کردم ولی تام و جری نديدم؛بعد از اون نشستم و شاينينگ ترو shining throuhg رو ديدم؛از اون فيلمهايی بود که بار اول که ديدمش به خاطر جنگی بودنش اصلا ازش خوشم نيومد ولی ايندفعه کلی ازش خوشم اومد مخصوصا از داگلس؛بعد از اون هم نشستم و يه کم الکی الکی وقتم و به گاوخوری و ...گذروندم؛اينهمه درس ريخته سرم اونوقت هر کاری ميتونم انجام بدم غير از درس خوند؛البته امروز يه برنامه ريزی کردم که اين صد و شصت صفحه تاريخ و بخونم و اون پروژهه که درباره شونصد تا جنگه هم کم کم شروع کنم و اون کرنر نتها هم از پس فردا يا فردا وردارم؛وای هر چی کار سخت تو اين پروژهه هست هم به من افتاده آخه مثلا اومدم کارها رو تقسيم کنم همش آخرياش به خودم رسيد که سخترين بود؛تا بيست اکتبر هم بايد دو تا موزه رو برم ببينم و کلی سوال و جواب بدم ؛همه اينها هم مال اين تاريخ مسخره است.
وای دلم خنک شد بعد از عمری کلی وراجی کردم.راستی امروز مامانم هم کلی سرم غر زد که دلش خوشه دختر داره و اينکه چرا همه چی شلخته است و...؛من که فکر ميکنم شلختگی قشنگتره؛تازشم تو شلختگيه من کلی منظمی پيدا ميشه اين مامان من هم غر زدنش اينقدر ديگه تکراری شده که مثل نت موسيقی وارد گوش من ميشه؛امروز يکی از دوستام که کلی مخلصشم و یه زمانی هم همکلاسی بودیم بم گفت "نميدونم چرا با همه اخلاقهای غير قابل تحملت هنوز تو قلب من هستی"؛ حيف که اين يه قلم دوست و دوس دارم وگرنه از همون نوع غير قابل تحمل بودنها نشونش ميدادم.
ديگه وراجی بسه.
خوش باش بذار بقيه هم خوش باشن.
+ Persian Girl ; ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۱ مهر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()