یک دختر ایرانی

يه روز نيمه خوشحال

يه روز ديگه گذشت ؛خوش يا بد و کار ندارم فقط مينويسم چی شد؛زياد هم شارژ نيستم که زياد بنويسم ولی خوب امروز روز طولانی ای بود؛صبح که بابابزرگم کلی گفت برم و با بابام آشتی کنم؛من هم قول ندادم ولی گفتم سعی ميکنم سعی هم کردم موفقيت تا اونجا پيش رفت که باباجان کلی غذا و ...برام لطف فرمودند؛به هر حال بعد از اون کلی چرت و پرت راجب پروژه تاريخم آنلاين پيدا کردم و تا اومدم که پرينتشون کنم ديدم اوه اوه اينکم تموم شده هم سياه و هم رنگی؛خلاصه از نوع با در حرف زنی ولی در واقع با ديوار بودنی به بابام فهموندم که بره برای پرینتر اچ پی دسکجت ۹۴۰ سی کالر بگيره؛بعد هم از اونجايی که از صبح تا شب دوست برادرم و برادرم هی داشتن سر و صدا ميکردن اعصابم داشت خورد ميشد و بلند شدم رفتم بيرون مثلا بسکت بازی کنم که فقط تو خونه نباشم؛بعد هم دلم هوس تاب سواری کرد و رفتم يه جا تاب بازی کردم؛بالاتر و بالاتر ؛بعد که برگشتم خونه يه کم فيلم و ..ديدم و بعد از اون هم اومدم که پرينت کنم ديدم وای وای وای اصلا اين يکی هم کار نميکنه و هی بم ارور ميده که کارتيج پرابلم داره و تنها کاری که ميتونم انجام بدم اينه که اون و از هر جايی خريدم پس بدم و يکی ديگه بگيرم؛زنگ زدم اچ پی بعد از ده ساعت حرف زدن با کامپيوترهاشون بالاخره فرمودند که دفترشون بسته است؛بعد هم ده ساعت هر چی ترابل شوتر گفت و انجام دادم که آخرش خيلی شيک بم فرمودند که برای اين مشکل راه حلی ندارند؛حالا همه اينها يه طرف سر و صدای برادرم و دوستش هم بم سر درد داده بود تازه يه مشکلات ديگه هم داشتم که حال ندارم بگم؛صداشون کردم که بيان که بشون بگم آروم باشن ديدم اتاقم و کردن پاتوق خودشون ؛حالا من هی ميگم get ur ass out of here اونها هی باسن مبارکشون و ميارن و کلی بيشتر ميرن رو اعصابم؛بعد که ديگه ديدن من عصبانی شدم رفتن بيرون ولی من ول کن نبودم و رفتم تو هال و کلی از اون نوع نگاه های خشمگينانه به هر دو دادم؛مامان دوست برادرم هم تو هال بود که اصلا منح حتی يه های هم بش ندادم؛بعد مامانم به فارسی از تو هال داد زد سلام نميکنی منم به انگليسی بش گفتم i dont care ؛خلاصه بعد از اينکه اونها رفتند مامان و بابام هر دو نطقهاشون و سر من و برادرم شروع کردن؛ديوارها هم انقدر نازکه که قشنگ صدا از تو هال مياد تو اتاق؛مامانم کلی دعوام کرد که چرا سلام نکردم منم کلی عصبانی شدم که اصلا تو اين خونه يه کم آدم نميتونه برا خودش باشه و خلاصه يه چيزی تو مايه های کن فيکون شد؛مامانم هم که انگار عادت کرده اول هر دعوايی هر چی بابام ميگه و بعد از اون عينا تکرار کنه يا يه جوری تاييدش کنه؛البته چون بابام بام حرف نميزنه اصلا درباره من چيزی نگفت و فقط برادرم و به خاطر درس نخوندنش دعوا کرد؛کلی قاط زدم از همه چی اين زندگی داشت حالم بهم ميخورد که يادم اومد تصميم گرفتم الکی خوش باشم و دقيقا همون وقت مامانم صداش اومد که به برادرم ميگفت: وقتی ميايم دنبالت انقدر غرق بازی هستی که انگار سرت داره با (اينجا مامانم مکث کرد)چيزت (دقيقا از کلمه چيز استفاده کرد)بازی ميکنه؛اگه رو مود بودم میپريدم اونوسط يه چيزی میپروندم ولی همون کلی من و که از عصبانيت رو تختم دراز کشيده بودم خندوند؛بعد هم مامان جان تشريف اورد نازکشی؛هميشه همينطوره اولش هر چی ميخواد ميگه بعد مياد هی ميگه معذرت ميخوام و ...؛حالا که همه چی و نوشتم حالم خوب شده؛بازم شدم همون الکی خوش قديمی؛ميدونيد همه اين چيزا فقط شايد تو نيم ساعت يا يه کم اينور اونور تر اتفاق افتاد؛الان هم برادرم نشسته داره درس ميخونه!!!!؛ چرا همه چی اینقدر زود میگذره ولی اثرش یه عالمه میمونه؟چرا آدمایی که با هم زندگی میکنن اینقدر از هم دورن؟نمیفهمن اونیکی چی میگه؛چرا آدمها بعضی اوقات مجبور میشن که دوست داشته باشن؟چرا آدمها نمیتونن رها باشن؟یعنی ما از یه پرنده کمتریم؟؟؟وای ایکاش من بیجان بودم؛اونوقت نه احساس داشتم نه میفهمیدم نه غصه میخوردم نه شاد بودم ؛تا حالا شده فکر کنید که قارچین؟؟؟؟؟وای یه عالمه چرا اومده تو ذهنم؛چرا !!!!همش تقصیر این بابابزرگمه با اون نوشته آخرش که همش چرا پرسیده بود که چراهاش من و ده ساعت به فکر برد که چرا !!!!الان هم حال ندارم چراهای خودم وبنویسم و نمیخوام هم که بنویسم چون میخوام چراهای مثبت از خودم بپرسم نه چراهایی که به قول یکی از دوستام آخرش توشون میگوزم(ببخشید بی ادب گردیدم)
ميدونی دوست دارم به چی فکر کنم؟ به اونی که يکی اینطوری بیانش میکنه :‌" به آن زيبايی می انديشم که زمان را به فراسو برد؛به دنيايی که هيچ چيز ديگری نميشناسد؛جايی که همه چيز پاک است و ناب و نيکو؛و انسانها آرزومند آن که يار يکديگر باشند." اميدوارم بشه اين انديشه رو واقعيت بخشيد.
+ Persian Girl ; ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()