یک دختر ایرانی

انگوري

سلام
امروز نميدونم چه جوری شد که گذرم افتار به انگوري و رها؛ از وبلاگ انگوری خیلی خوشم اومد.
تو وبلاگش يه شعر بود که خوشم اومد و اينجا ميذارمش:
"شب ست.
شبي آرام و باران خورده و تاريك.
كنار شهر بيغم ‏ خفته غمگين كلبه اي مهجور.
فغانهاي سگي ولگرد مي آيد بگوش از دور،
بكرداري كه گوئي ميشود نزديك.

درون كومه اي كز سقف پيرش ميتراود گاه و بيگه قطره هائي زرد،
زني با كودكش خوابيده در آرامش دلخواه.
دود بر چهره او گاه لبخندي،
كه گويد داستان از باغ روياي خوشايندي.
نشسته شوهرش بيدار، ميگويد بخود در ساكت پر درد:
-( گذشت امروز؛ فردا را چه بايد كرد؟ )

كنار دخمه غمگين
سگي با استخواني خشك سرگرم ست.
دو عابر در سكوت كوچه ميگويند و ميخندند؛
دل و سرشان به مي ، يا گرمي انگيز دگر گرم ست.

شب ست.
شبي بيرحم و روح آسوده ، اما با سحر نزديك.
نميگريد دگر دي دخمه سقف پير.
وليكن چون شكست استخواني خشك
بدندان سگي بيمار و از جان سير؛
زني در خواب ميگريد.
نشسته شوهرش بيدار.
خيالش خسته، چشمش تار"
اين شعر يه طورايی من و ياد شعر نيما يوشيج انداخت و به هر حال عکس زیر فکر کنم که بش بخوره:


+ Persian Girl ; ۱:۳٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٥ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()