یک دختر ایرانی

کودکی

سلام
برخلاف ديروز که اونقدر دير بيدار شدم که نتونستم صبونه بخورم؛ امروز انقدر زود بلند شدم که اومدم آنلاين.
به هر حال از اينا که بگذريم يکی از عزيزان يه پيام گذاشته بود که گفته بود خيلی کوچيکم و زمان اين رسيده که بزرگ شم؛ ميدونيد خيلی تلاش کردم که کوچيکتر از اين باشم؛ آخه آدما وقتی که کوچيکن؛ راحت فکر ميکنن و اصلا نميدونن که خيلی چيزا يعنی چی و من اين و دوست دارم؛ دوست دارم که اونقدر کوچيک باشم که ناراحتی هام را يه آبنبات حل بکنه؛ دوست دارم اونقدر کوچيک باشم که همه چيز و زيبا ببينم؛ انقدر که همه رو واقعا دوست داشته باشم؛ اونقدر که همه کینه هام با یه لبخند حل شن؛دوست دارم اونقدر بچه باشم که نفهمم معنی خیلی از کلمه ها یعنی چی ؛نفهمم دشمنی یعنی چی؛ حسادت یعنی چی.....
اونقدر که وقتی میگن یکی مرد بگم:پیش خدا رفت؟؛ دوست دارم انقدر کوچیک باشم که آسمونم آبی باشه؛ شبام مهتابی باشه؛ و دلم رنگ گلای قالی؛ نمیدونم چقدر تونستم کوچیک باشم, پاک,ساده,بیریا,به دور از دغدغه های آدم بزرگا؛ ولی دوست دارم بازم کوچیکتر شم ؛اونقدر کوچیک که خودم هم نفهمم چقدر کوچیکم.
به هر حال ممنون که بم گفتی که کوچيکم و برام آرزو کن که کوچيکتر شم
الان بايد برم مدرسه.
خوش باشيد.
+ Persian Girl ; ٦:٥۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٥ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()