یک دختر ایرانی

نوشدارو پس از مرگ سهراب

سلام
ميگم از اين قسمت رستم و سهراب خيلی خوشم مياد:

دگر باره اسپان ببستند سـخـت
به سر بر همي گشت بدخواه بخت

بـه کشـتي گرفتـن نهادند سر
گرفـتـند هر دو دوال کـمر

هرآنگـه که خشم آورد بخت شوم
کـند سـنـگ خارا به کردار موم

سرافراز سـهراب با زور دسـت
تو گفـتي سپهر بلندش ببسـت

غـمي بود رستـم ببازيد چنـگ
گرفـت آن بر و يال جنگي پلنـگ

خـم آورد پـشـت دلير جوان
زمانـه بيامد نـبودش توان

زدش بر زمين بر بـه کردار شير
بدانـسـت کاو هـم نماند به زير

سـبـک تيغ تيز از ميان برکـشيد
بر شير بيدار دل بردريد

بـپيچيد زانـپـس يکي آه کرد
ز نيک و بد انديشـه کوتاه کرد

بدو گفت کاين بر من از مـن رسيد
زمانـه بـه دسـت تو دادم کليد

تو زين بيگناهي که اين کوژپشـت
مرابرکـشيد و بـه زودي بکشـت

بـه بازي بـکويند همسال مـن
بـه خاک اندر آمد چنين يال مـن

نـشان داد مادر مرا از پدر
ز مـهر اندر آمد روانـم بـسر

هرآنگه که تشنه شدستي به خون
بيالودي آن خـنـجر آبـگون

زمانـه بـه خون تو تشنـه شود
براندام تو موي دشـنـه شود

کـنون گر تو در آب ماهي شوي
و گر چون شب اندر سياهي شوي

وگر چون ستاره شوي بر سـپـهر
بـبري ز روي زمين پاک مـهر

بـخواهد هـم از تو پدر کين مـن
چو بيند که خاکسـت بالين مـن

ازين نامداران گردنـکـشان
کـسي هم برد سوي رستم نشان

که سهراب کشتست و افگنده خوار
ترا خواست کردن همي خواسـتار

چو بشنيد رستم سرش خيره گشت
جهان پيش چشم اندرش تيره گشت

بـپرسيد زان پس که آمد به هوش
بدو گـفـت با نالـه و با خروش

کـه اکنون چه داري ز رستم نشان
کـه کـم باد نامش ز گردنکشان

بدو گفـت ار ايدونکه رستـم تويي
بـکـشـتي مرا خيره از بدخويي

ز هر گونـه‌اي بودمت رهـنـماي
نـجـنـبيد يک ذره مهرت ز جاي

چو برخاسـت آواز کوس از درم
بيامد پر از خون دو رخ مادرم

هـمي جانش از رفتن من بخست
يکي مـهره بر بازوي من ببسـت

مرا گـفـت کاين از پدر يادگار
بدار و بـبين تا کي آيد بـه کار

کـنون کارگر شد که بيکار گشـت
پـسر پيش چشم پدر خوار گشت

هـمان نيز مادر بـه روشـن روان
فرسـتاد با مـن يکي پـهـلوان

بدان تا پدر را نـمايد بـه مـن
سخـن برگـشايد بـه هر انجمن

چو آن نامور پهلوان کشـتـه شد
مرا نيز هـم روز برگشـتـه شد

کـنون بـند بگـشاي از جوشنم
برهنـه نگـه کـن تـن روشنم

چو بگـشاد خفتان و آن مـهره ديد
هـمـه جامـه بر خويشتن بردريد

همي گفت کاي کشته بر دست من
دلير و سـتوده بـه هر انجـمـن

همي ريخت خون و همي کند موي
سرش پر ز خاک و پر از آب روي

بدو گفـت سهراب کين بدتريسـت
بـه آب دو ديده نـبايد گريسـت

ازين خويشتن کشتن اکنون چه سود
چـنين رفـت و اين بودني کار بود

چو خورشيد تابان ز گنبد بگـشـت
تهمـتـن نيامد به لشکر ز دشت

ز لـشـکر بيامد هشيوار بيسـت
کـه تا اندر آوردگـه کار چيسـت

دو اسپ اندر آن دشـت برپاي بود
پر از گرد رسـتـم دگر جاي بود

گو پيلـتـن را چو بر پشـت زين
نديدند گردان بران دشـت کين

گمانشان چنان بد که او کشته شد
سرنامداران همـه گشـتـه شد

بـه کاووس کي تاختـند آگـهي
کـه تخت مهي شد ز رستم تهي

ز لـشـکر برآمد سراسر خروش
زمانـه يکايک برآمد بـه جوش

بـفرمود کاووس تا بوق و کوس
دميدند و آمد سـپـهدار طوس

ازان پـس بدو گفـت کاووس شاه
کز ايدر هيوني سوي رزمـگاه

بـتازيد تا کار سـهراب چيسـت
کـه بر شهر ايران ببايد گريسـت

اگر کشتـه شد رستم جنگـجوي
از ايران کـه يارد شدن پيش اوي

بـه انـبوه زخـمي بـبايد زدن
برين رزمـگـه بر نـشايد بدن

چو آشوب برخاسـت از انجـمـن
چـنين گفـت سـهراب با پيلتن

کـه اکنون که روز من اندر گذشت
هـمـه کار ترکان دگرگونه گشت

همـه مـهرباني بران کن که شاه
سوي جـنـگ ترکان نراند سـپاه

کـه ايشان ز بهر مرا جنـگـجوي
سوي مرز ايران نـهادند روي

بـسي روز را داده بودم نويد
بـسي کرده بودم ز هر در اميد

نـبايد کـه بينـند رنـجي به راه
مـکـن جز به نيکي بر ايشان نگاه

نشسـت از بر رخش رستم چو گرد
پر از خون رخ و لـب پر از باد سرد

بيامد بـه پيش سـپـه با خروش
دل از کرده خويش با درد و جوش

چو ديدند ايرانيان روي اوي
هـمـه برنـهادند بر خاک روي

سـتايش گرفـتـند بر کردگار
کـه او زنده باز آمد از کارزار

چو زان گونـه ديدند بر خاک سر
دريده برو جامـه و خـسـتـه بر

به پرسش گرفتند کاين کار چيست
ترادل برين گونـه از بـهر کيسـت

بگفت آن شگفتي که خود کرده بود
گرامي‌تر خود بيازرده بود

هـمـه برگرفـتـند با او خروش
زمين پر خروش و هوا پر ز جوش

چـنين گفـت با سرفرازان که من
نـه دل دارم امروز گويي نـه تـن

شـما جنـگ ترکان مجوييد کس
هـمين بد که من کردم امروز بس

چو برگشـت ازان جايگه پهـلوان
بيامد بر پور خـسـتـه روان

بزرگان برفـتـند با او بـهـم
چو طوس و چو گودرز و چون گستهم

همـه لـشـکر از بهر آن ارجمند
زبان برگـشادند يکـسر ز بـند

کـه درمان اين کار يزدان کـند
مـگر کاين سخن بر تو آسان کـند

يکي دشنه بگرفت رستم به دست
کـه از تن ببرد سر خويش پسـت

بزرگان بدو اندر آويخـتـند
ز مژگان همي خون فرو ريخـتـند

بدو گفـت گودرز کاکنون چـه سود
کـه از روي گيتي برآري تو دود

تو بر خويشتـن گر کـني صدگزند
چـه آساني آيد بدان ارجـمـند

اگر ماند او را بـه گيتي زمان
بـماند تو بي‌رنـج با او بـمان

وگر زين جهان اين جوان رفتنيسـت
بـه گيتي نگه کن که جاويد کيست

شـکاريم يکـسر همه پيش مرگ
سري زير تاج و سري زير ترگ
+ Persian Girl ; ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۸ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()