یک دختر ایرانی

ادامه رستم و سهراب

سلام
امروز بعد از اينکه از اينجا رفتم؛يه دوش گرفتم و بعد صبونه خوردم و يه کم با برادرم درس کار کردم؛ميدونيد يه مشکلی برام پيش اومده که به چند تا بچه باحال و فعال نياز دارم؛يه مشکل دوستانه پيش اومده.
از اينا که بگذريم بقيه رستم و سهراب و ميذارم اينجا:

بـه گودرز گفت آن زمان پهـلوان
کز ايدر برو زود روشـن روان

پيامي ز مـن پيش کاووس بر
بـگويش کـه مارا چه آمد به سر

بـه دشـنـه جـگرگاه پور دلير
دريدم کـه رسـتـم مـماناد دير

گرت هيچ يادسـت کردار مـن
يکي رنجـه کن دل به تيمار مـن

ازان نوشدارو که در گنج تـسـت
کـجا خستـگان را کند تن درست

بـه نزديک مـن با يکي جام مي
سزد گر فرستي هم اکنون بـه پي

مـگر کاو ببـخـت تو بهـتر شود
چو مـن پيش تخت تو کهـتر شود

بيامد سـپـهـبد بـکردار باد
بـه کاووس يکـسر پيامـش بداد

بدو گـفـت کاووس کز انجـمـن
اگر زنده ماند چـنان پيلـتـن

شود پشـت رستـم بـه نيرو ترا
هـلاک آورد بي‌گـماني مرا

اگر يک زمان زو بـه مـن بد رسد
نـسازيم پاداش او جز بـه بد

کـجا گـنـجد او در جـهان فراخ
بدان فر و آن برز و آن يال و شاخ

شنيدي که او گفت کاووس کيست
گر او شهريارست پس طوس کيست

کـجا باشد او پيش تختم بـه پاي
کـجا راند او زير فر هـماي

چو بـشـنيد گودرز برگشـت زود
بر رسـتـم آمد بـه کردار دود

بدو گـفـت خوي بد شـهريار
درختيسـت خنگي هميشه به بار

ترا رفـت بايد بـه نزديک او
درفـشان کـني جان تاريک او

بـفرمود رستـم کـه تا پيشکار
يکي جامـه افـگـند بر جويبار

جوان را بران جامـه آن جايگاه
بـخوابيد و آمد بـه نزديک شاه

گو پيلـتـن سر سوي راه کرد
کـس آمد پسـش زود و آگاه کرد

کـه سهراب شد زين جهان فراخ
هـمي از تو تابوت خواهد نـه کاخ

پدر جـسـت و برزد يکي سرد باد
بـناليد و مژگان به هـم بر نـهاد

هـمي گفـت زار اي نبرده جوان
سرافراز و از تخـمـه پـهـلوان

نـبيند چو تو نيز خورشيد و ماه
نه جوشن نه تخت و نه تاج و کلاه

کرا آمد اين پيش کامد مرا
بکشـتـم جواني بـه پيران سرا

نـبيره جـهاندار سام سوار
سوي مادر از تـخـمـه نامدار

بريدن دو دستم سزاوار هـسـت
جز از خاک تيره مبادم نشـسـت

کدامين پدر هرگز اين کار کرد
سزاوارم اکـنون به گفـتار سرد

بـه گيتي که کشتسـت فرزند را
دلير و جوان و خردمـند را

نـکوهـش فراوان کـند زال زر
هـمان نيز رودابـه پرهـنر

بدين کار پوزش چـه پيش آورم
کـه دل‌شان به گفتار خويش آورم

چـه گويند گردان و گردنکـشان
چو زين سان شود نزد ايشان نشان

چـه گويم چو آگـه شود مادرش
چـه گونه فرستم کسي را برش

چـه گويم چرا کشتمش بي‌گناه
چرا روز کردم برو بر سياه

پدرش آن گرانـمايه پـهـلوان
چـه گويد بدان پاک‌دخـت جوان

برين تخـمـه سام نفرين کنـند
هـمـه نام مـن نيز بي‌دين کنند

کـه دانسـت کاين کودک ارجمند
بدين سال گردد چو سرو بـلـند

بـه جنگ آيدش راي و سازد سپاه
بـه مـن برکند روز روشن سياه

بـفرمود تا ديبـه خـسروان
کـشيدند بر روي پور جوان

هـمي آرزوگاه و شـهر آمدش
يکي تـنـگ تابوت بـهر آمدش

ازان دشـت بردند تابوت اوي
سوي خيمـه خويش بنـهاد روي

بقیه اینم ممکنه بعدا بنویسم.
موفق باشید.
+ Persian Girl ; ٢:٤٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٩ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()