یک دختر ایرانی

حصار

سلام
دوست عزيزم راد يه چيز خيلی قشنگ گفت که اينجا عينا ميذارمش چون ممکنه خيليا پيامها را نخونن:
"عز يز ايراني ،زندگي بدو نيم است ،نيم اول در انتظار رسيدن نيمه دوم و نيم دوم درحسرت از دست رفتن نيم اول ، پس سعي كن زندگي را بيهوده از دست ندهيم"
اين جمله يه جورايی بم ميگه که دارم نيمه اول زندگيم و هدر ميدم؛چرا؟؟؟چون يه عالمه حصار دارم؛حصار خوانواده مهمترين و اولين حصاری که بايد يه در ازش ساخته بشه؛يه در که هميشه باز باشه.
امروز بازم بابام شروع کرد هی بد گفتن از يکی از دوستام؛من مامانم خيلی با اين دوستم خوب بود و دوسش داشت ولی از وقتی که بابام اومد؛نميدونم که تو کلش چی فرو کرده که اونم هی از دوستم بد ميگه.خلاصه اینطوری به نظر میرسه که اونا میخوان من و تو این حصار خودشون و دوستای مشخصشون خودشون نگه دارن(از وقتی که بابام اومده رفت و آمدم با دوستام تقریبا صفر شده)ولی حصار اونا اونقد بلند نیست که من نتونم پرواز کنم و پرای من هم شکستنی نیستن.
+ Persian Girl ; ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٩ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()