یک دختر ایرانی

قسمت آخر رستم و سهراب

سلام
اينم بقيه شعر سهراب و رستم:

بـه پرده سراي آتـش اندر زدند
همـه لشکرش خاک بر سر زدند

هـمان خيمـه و ديبه هفت رنگ
همـه تـخـت پرمايه زرين پلنگ

برآتـش نـهادند و برخاسـت غو
هـمي گفـت زار اي جهاندار نو

دريغ آن رخ و برز و بالاي تو
دريغ آن هـمـه مردي و راي تو

دريغ اين غم و حسرت جان گسـل
ز مادر جدا وز پدر داغدل

همي ريخت خون و همي کند خاک
همـه جامـه خسروي کرد چاک

همـه پـهـلوانان کاووس شاه
نشـسـتـند بر خاک با او به راه

زبان بزرگان پر از پـند بود
تهمـتـن بـه درد از جگربند بود

چـنينـسـت کردار چرخ بلـند
بـه دسـتي کلاه و به ديگر کمند

چو شادان نشيند کسي با کـلاه
بـخـم کـمـندش ربايد ز گاه

چرا مـهر بايد هـمي بر جـهان
چو بايد خراميد با هـمرهان

چو انديشـه گـنـج گردد دراز
هـمي گشت بايد سوي خاک باز

اگر چرخ را هسـت ازين آگـهي
هـمانا که گشتست مغزش تهي

چنان دان کزين گردش آگاه نيست
که چون و چرا سوي او راه نيست

بدين رفتـن اکنون نبايد گريسـت
ندانـم که کارش به فرجام چيست

بـه رستم چنين گفت کاووس کي
کـه از کوه الـبرز تا برگ ني

هـمي برد خواهد به گردش سپهر
نـبايد فـگـندن بدين خاک مهر

يکي زود سازد يکي ديرتر
سرانـجام بر مرگ باشد گذر

تو دل را بدين رفته خرسـند کـن
هـمـه گوش سوي خردمند کن

اگر آسـمان بر زمين بر زني
وگر آتـش اندر جـهان در زني

نيابي هـمان رفـتـه را باز جاي
روانـش کهن شد به ديگر سراي

مـن از دور ديدم بر و يال اوي
چـنان برز و بالا و گوپال اوي

زمانـه برانگيخـتـش با سـپاه
کـه ايدر به دست تو گردد تـباه

چه سازي و درمان اين کار چيست
برين رفته تا چند خواهي گريسـت

بدو گفت رستم که او خود گذشت
نشستست هومان درين پهن دشت

ز توران سرانـند و چـندي ز چين
ازيشان بدل در مدار ايچ کين

زواره سـپـه را گذارد بـه راه
بـه نيروي يزدان و فرمان شاه

بدو گفـت شاه اي گو نامـجوي
ازين رزم اندوهـت آيد بـه روي

گر ايشان به من چـند بد کرده‌اند
و گر دود از ايران برآورده‌اند

دل مـن ز درد تو شد پر ز درد
نخواهـم از ايشان همي ياد کرد
+ Persian Girl ; ٩:٥٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()