یک دختر ایرانی

مشکل بابای من

سلام
امروز کله سحر ساعت ۵:۳۰ از خواب بلند شدم؛دوش گرفتم و بعد هم يه ۱۵ دقيقه ای ريلکس کردم و بعد هم اومدم آنلاين.
دوست عزيزی ميل زده بود و پرسيده بود که چرا من گير دادم به بابام و انقد باش مشکل دارم؛راستش وقتی فکر ميکنم ميبينم که تنها مشکل بابای من برميگرده به تربيت غلط مامانبزرگم؛اولين مشکلش کنجکاوی بسيار زياد و در اکثر موارد فضوليه و بعد از اون هم به عالم و آدم شک داره؛اين شکاکيش من و کشته؛بعد از اون هم فکر ميکنه که همه بدن و همه دارن اشتباه ميگم غير از خودش؛و از اونجايی که خودش که جوون بوده هر غلطی کرده؛فکر ميکنه که همه مثل خودشن............
ولی همچين آ‌دم بدی نيست اگه اين اخلاقاش و ترک کنه بهترين بابای دنيا ميشه.
از اينا که بگذريم اون دوستم يادتونه که قبلا شعرايی که برام گفته بود و اينجا گذاشتم؛اين دفعه يکی از متناش و ميذارم که همين الان برام فرستاده:

"تو اومده بودی.مامان بهم گفت.اومده بودی با يه دسته گل اما من چشمام و بسته بودم.تو بالا سرم ايستاده بودی و بهم نگاه کرده بودی اما من چشمام و باز نکرده بودم.
تو مونده بودی.مامان ميگفت اون شب همش هذيون ميگفتم.صدات ميکردم؛تو اومده بودی کنارم و دستام و گرفته بودی و من چشمام و باز کرده بودم.بهت لبخند زده بودم تو هم همينطور.
اون روز که مامان اومده بود اينجا برام تعريف کرد وقتی شنيدی رفتم چه حالی بهت دست داد. گفت به ديوار تکيه دادی و وقتی شنيدی ديگه برنميگردم لبات لرزيده بود مثل اينکه ديگه نميخواستی لبخند بزنی.
مامان گفت برام گل اوردی و گفتی دوسم داشتی به قدر يک لبخند.مامان ميگفت رنگت پريده بود و چشات قرمز شده بود.
منم دوست داشتم هنوزم دوست دارم.ولی چه فايده وقتی ديگه نميتونيم لبخند هم و ببينيم.چه فايده که من اينجام و تو اونجايی.چه فايده که تو برام گل مياری اما بين من و گلا به قدر يه مشت خاک و يه سنگ سنگين فاصلست."

نميدونم اين دفعه چرا اينقدر غمگين گفته؛ولی من يه چيزي و باور دارم و اون اينکه اين هيچوقت اتقاق نميفته چون"death ends a life not a relationship".
با اميد باشيد.
+ Persian Girl ; ٦:٤٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()