یک دختر ایرانی

ديروز

سلام
ديروز اصلا نتونستم بنويسم؛چون تا شب که دوستام خونمون بودن و بعد از اون هم که پرشين وبلاگ باز نميشد و ارور ميداد.
به هر حال ديروز از مدرسه با يکی از دوستام پياده اومديم خونه؛ بعد که اومديم خونه ما بابام ۲۴ ساعته وايساده بود ببينه که ما چی کار دارم ميکنم.بعد هم رفت کتابخونه که درس بخونه.بعد يکی ديگه از دوستام اومد خونمون؛ميدونيد آخه يه اتفاقاتی افتاده که من الان نيمتونم بگم.بعد هم زود بابام برگشت.
خلاصه بعد از اينکه دوستام رفت بابام هيچی نگفت ولی وقتی مامانم اومد بابام گفت که ديگه دوستام و نيارم چون ميخواد درس بخونه.خلاصه اينا گذشت و حدود ساعت ۹ اينطورا بود که مامان يکی از دوستام زنگ زد و ازم راهنمايی ميخواست که چرا دوستم درسش يه دفعه ضعيف شده و منم مامانم اينا نشسته بودن و من نميتونستم زياد واضح حرف بزنم.
بعد هم مامانم اينا نشستن و شروع کردن درباره دوستای من حرف زدن و بابام میگفت وقتی رفته بود کتابخونه دل تو دلش نبوده چون من و به قول خودش با یه آشغال تنها گذاشته بود.
بعد اومدم اينجا که بنويسم اين پرشين وبلاگ هی ارور ميداد؛اين از ديروز؛امروز هم صبح از خواب بلند شدم؛رفتم مدرسه و وقتی اومدم خونه بابام به طعنه گفت امروز که کارنامت میاد؛و همین طور هم شد و کارنامم اومد و من ۲تا B داشتم و ۴ تا A , بابام همچین دعوام کرد که برا اینکه ریختش و نبینم رفتم بخوابم البته قبلش درس خوندم.
بعد تو خوابم ولم نکرد و قیافه نحسش و تو خوابم هم دیدم.
الان هم مهمون داریم؛راستی اون اتفاقی که برای دوستم افتاده و یادم باشه که بعدا بگم.
خوش باشید.
+ Persian Girl ; ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()