یک دختر ایرانی

شهريار

سلام
راستش يه دوستی به اسم بلک هت؛ يه پيام گذاشته و گفته که من هيچ مشکلی ندارم و در بهبود کامل به سر ميبرم؛ميگنم من کجا گفتم که در ناسلامتی به سر ميبرم؟؟؟
از اينا که بگذريم بعد از اينکه از اينجا رفتم من رفتم با برادرم که برا تولد مامانم که امروزه يه چيزی بخريم و در آخر سر يه بلوز(يا پيرهن) خريديم و اومديم خونه؛ بعد هم من يه راست اومدم آنلاين بعد ديدم همون دوستم که هميشه برام شعر ميفرسته اين دفعه يه شعر از شهريار برام فرستاده که ميذارمش اينجا:

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بيوفا حالا که من افتاده ام از پا چرا
نوشدارويی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل اين زودتر ميخواستی حالا چرا
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نيست
من که يک امروزه مهمان توام فردا چرا
نازنينا ما به ناز تو جوانی داديم
ديگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا
وه که با اين عمرهای کوته بی اعتبار
اين همه غافل شدن از چون منی شيدا چرا
شور فرهادم به پرسش سر به زير افکنده بود
ای لب شيرين جواب تلخ سر بالا چرا
ای شب هجران که يکدم در تو چشم من نخفت
انقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا
آسمان چون جمع مشتاقان پريشان ميکند
در شگفتم من نمیپاشد ز هم دنيا چرا
در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزين
خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا
شهريارا بی حبيب خود نميکردی سفر
اين سفر راه قيامت ميروی تنها چرا

يه جايی شنيده بودم که يه کتابی بود به اسم زندگی شهريار(که بعد از انقلاب مثل اينکه ممنوع شده بود) و در اون کتاب گفته بود که شهريار يه زنی و دوست داشته و شاه(سلطان) شهر يا کشور هم اون زن و دوست داشت و از اونجايی که سلطان بود اون دختره ميشه زن اون و بعد از سالها که ميگذره دختره مياد در خونه شهريار و ميزنه و شهريار در و وا ميکنه و وقتی که دختره رو می بينه ميگه:
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بيوفا حالا که من افتاده ام از پا چرا
خوش باشيد.
+ Persian Girl ; ٢:٠۱ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٤ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()