یک دختر ایرانی

بازم يه مشکل ديگه با بابام

سلام
امروز بعد از سر کار مامانم رفتيم بازار و بعد که داشتيم ميومديم خونه؛ مامانم گفت که سلام نکن به کسی تو ساختمون من این طوری موندم؛ گفتم چرا گفت چون بابات فکر بد ميکنه؛ ميدونيد آخه آدم ديگه چقدر ميتونه بدبين باشه؛بعد هم که اومدیم خونه همچین عینهو برج زهر مار شدم؛ اين بابای من جوون که بوده اندازه موهای سرش(شايدم بيشتر) دوست دختر داشته و الان فکر ميکنه که همه مثل خودشن؛ بدبختی اینه که خیلی احساساتی هم هست.
من واقعا از اون بدمممممممممممممممممممممممممم مياد خدا کنه هر چی زودتر برگرده ايران از دستش راحت شم؛ من از اون بدم نمياد(چون تصميم گرفتم که آدم مثبتی باشم) و اينارو به حساب اين ميذارم که مريضه يعنی مريضيه بد بينی داره.(ولی امیدوارم که برگرده ایران)
به هر حال اميدوارم که بتونم عوضش کنم؛ ولی نميدونم چه جوری؛ کسی ميدونه يه آدم بدبين شکاک و چه جوری ميشه عوض کرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+ Persian Girl ; ٥:٥٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸۱
comment نظرات ()