یک دختر ایرانی

پسرک و احساساتش

سلام
بعد از اینکه یه مطلبی و از یه وبلاگی که متاسفانه اسمش یادم نمیاد ولی یه چیزی تو مایه های گلی یا گلی خانوم یا یه همچین چیزایی بود و خوندم این و نوشتم:

پسرک وقتی واقعا پسرک بود عادت داشت که احساساتش و رو لباسش بچسبونه؛ يک روز باباش بش گفت: آدم خوب نيست بذاره ديگران احساساتش و ببينند؛ پسرک که باباش و خيلی دوست داشت تصميم گرفت که حرف باباش و گوش کنه پس يک لباس نو خريد و اون و روی لباس قبليش پوشيد؛ بعد رفت جلوی آينه و هر جايی از لباس پر احساس معلوم بود و پوشوند.
پسرک بزرگ شد و باباش از اينکه ميديد پسرک احساساتش و نشون نميده خوشحال بود و به او افتخار ميکرد؛ پسرک بزرگ شد و يک دوست پيدا کرد که اونم مثل خودش رو لباسش هيچ احساسی نبود؛ بعد از يه مدت دوستش می خواست بره مسافرت؛ پيش پسرک رفت و گفت: ميدونی چيه؟ پسرک پرسيد چيه؟ دوستش يه کم از لباسش و بالا زد و احساس دلتنگيش و نشون داد؛ پسرک که اين و ديد دوستش و بغل کرد و يکی از دکمه های لباسش و باز کرد و احساس دوست داشتنش و نشون داد.
دوست پسرک از سفر برگشت؛ پسرک گفت: ميخوام بهت يه راز بگم و يک کم از لباسش و بالا زد و احساس خوشحاليش و نشون داد؛ دوست پسرک هم يک کم از لباسش و بالا کشيد و احساس دوست داشتنش و نشون داد.
پدر پسرک مريض شد؛پسرک رفت که پدرش و ببينه و ديد که پدرش لباسش و درآورده و پر از احساسه؛ پدر گفت: تو هيچ احساسی نداری؟ پسرک گفت: تو بم گفتی که نداشته باشم. پدر گفت: من اشتباه کردم؛ ببين من خودم الان پر از احساسم. پسرک آروم آروم دکمه های لباسش و باز کرد و اون لباس قبلی با همه احساساتش معلوم شد. پدر به احساس خوشحاليش اشاره کرد و بعد به دوست داشتنش؛ پسرک به سپاس گذاريش و بعد به دوست داشتنش اشاره کرد. پدر به پسرک گفت که نزدیکتر بیاد و بعد پسرک و بغل کرد و او را نگاه کرد و نگاه کرد و نگاه کرد تا اینکه چشماش و برای همیشه بست و احساساتش یکی یکی از بدنش جدا شدند و احساس دوست داشتنش اومد طرف پسرک؛ پسرک اون احساس و گرفت و به جيب سمت چپش چسبوند ؛ احساسها همینطور چرخیدن و چرخیدن و یکی یکی رفتن طرف اون کسی که اولین بار باعث شده بود اون احساس در پدر به وجود بیاد. پسرک هم تصميم گرفت که از اين به بعد از همون لباسش که روش احساساتش و چسبونده بود استفاده کنه.
+ Persian Girl ; ۳:٢٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱ امرداد ،۱۳۸۱
comment نظرات ()